سلام
حالتون چطوره ؟
منم يه روز خوبم يه روز بدم فكر ميكنم امروز از اون روزاي گند باشه
مثله هميشه آماده و مرتب البته چه مرتبي كه مقنعه خودم نبود مقنعه تربچه رو كش رفتم ، سره جاي هميشگي هوا هم سر د ولي آفتاب بود من نميدونم اين چه جورشه
آفتابش انقدر شديد بود كه من ديگه اشكم در اومد تا خانم ( .....) اومدش سوار شدم گفت اااااااااا (........) جان چي شده ؟ چرا گريه ميكني ؟؟؟؟؟؟ منم تعجب كردم
گفتم نه به خدا من گريه نميكنم اين آفتاب چشامو اذيت كرد همين ! زد زيره خنده
رفتيم سراغ گل نسا امروز اصلا حال نداشت سرما خورده بودخفن( بمیرم براش)
حرفم نميزد يعني طوري بود هر چي ميخواست بگه آروم به من ميگفت بعدش من به طرف ميگفتم
اينجوريه ديگه بعد هم كه سمر خانم كه نيومدش ما هم جا گذاشتيمش سره را پسر داييمو ديدم يكمي شاخ دراوردم
بعدشم كه هيچ چي بعد هم كه رفتيم مدرسه فقط شيما بود و يكي دو نفر ديگه نسا ساكت نشست يه جا منم كه با اون مقنعه تربچه جان ور ميرفتم من نميدونم اينو چه طوري مي پوشه چل كرد منو واايي. بعدشم كه رفتيم سايت نه اوضاع كامپيوتر ها رو به راهه امروز 9 ساعت با خانم علومي گل گلاب داريم اي كه چه مزه اي ميده فقز ميخواد بپرسه ( خدايي منم بيشتر از يه دور نخوندم ) خدا به دادم برسه 4 ساعت اول تو سايت بوديم ( رفت دفتر بگشت گفت بچه ها امروز تا ياعت 2:15 هستيد ) منم كه هيچ چي هرچي زنگ ميزدم به خانم ( ....) كه بياد سراغم اما جواب نمي داد
آخر سر هم مجبور شدم به مامان زنگ زدم كه به تربچه بگه بياد سراغم ، 3 ساعت بعدم رفتيم تو كلاس همش نوشتيم ديگه دستام داشت از جا ميكند قشنگ 24 صفحه اي شد
(بي انصاف )ميمونه 1 ساعت كه اونم ميخواست بپرسه وااي اين يكي كه خيلي بده منم هرچي درس خونده بودم با اين جديدا قاطي كرده بودم هرچي سوال ازم مي پرسيد جا به جا ميگفتم حالا هرچي همه بچه ها ميگيم خانم امروز رو شما كوتاه بيايد
ما همه قاطي كرديم حالا داره عيني ميبينه همه دارن اشتباه ميگن آخر سر پرسيد همه هم يكي يه منفي توپ گرفتيم حالم اساسي گرفتش آخه واقعا اولين بار بود تو اين درس كم مياوردم كه حتي خانم علومي بر گشت گفت ( ......) تو كه پارسال اينجوري نبودي پس چرا اينطوري شدي ؟؟ چي بگم والا خانم
، زنگ كه خورد رفتم ديدم هم تربچه وايستاده دمه در مدرسه و هم خانم ( ....) منم موندم كه با كدومشون برم آخه
، وسايلمو تو ماشين خودمون جا گذاشتم رفتم پيشه خانم (...) كلي عذر خواهي كه ببخشيد هرچي به شما زنگ ميزدم كسي جواب نميداد ( حالا من نميدونم كي اينو خبر كرده بود كه اين ساعت بياد سراغ من خلاصه با تربچه جان اومديم خونه يكمي استراحت بعدشم كه هيچ چي آخ جونم فردا من نميرم مدرسه ( من كه نه كل مدرسمون ) كلي حال ميكنم واسه خودم تا لنگه ظهر ميگيرم ميخوابم بعدشم كه كامپيوتر بعدشم كه ..... اوه اوه زيادي رفتم تو رويا
حالا تا فردا كي مرده كي زنده
نزديكاي افطار بود يه هو زد به سرم كه برم حموم يه دوش گرفتم اومدم ولي قشنگ سرما رو خوردم ها باز م شروع شد انقدر هم كه سرده بابايي جونم اومدش بعد از افطار با يكي از دوستام قرار داشتم رفتم يه خبره خيلي خوب بهم داد كه خدايي بعدشم زدم زيره گريه ( گريه خوشحالي ) دوست جونم ميخواد ازدواج كنه
اي جانم خيلي خوشحالمممممممممم
نميدونم چه طوري بگم بعد از اونم كه هيچ چي
ميخوا م برم بخوابم خيلي خستم
خيلي داغون
تاحالا اينطوري نبودم ![]()
دوستون دارم
باباي ![]()
سلام
خوبيد ؟
امروز صبحي حدود ساعت 7:30 بود كه با صداي تلفن از خواب بيدار شدم
( مال لج بازي ديشب كه با تربچه دعوام شد نرفتم پيشش بخوابم
) ميبينيد ترخدا جمعه هامون هم مثله آدم نيست مگه ميزارن يه دوساعتي راحت باشيم دم به دقيقه اين ..... زنگ ميزنه
آخه يكي نيست بگه جمعه ها شما مگه خودتون خواب نداريدددد ديگه بعد از اون خوابم نبرد همينجوري دراز كشيدم تا حدود 8:30 ديگه مامان جان اومدند مثلا منو بيدار كردند نمي دونست كه من بيدارم هيچ چي يه دو دقيقه اي خواستم كانكت بشم كه مامان گفتم امروز زياد خط رو اشغال نكن چون .... منم كه هيچ چي قبول كردم اما نيم ساعت يه بار كانكت ميشدم بعد از اونم كه مامان خانم يه دستمال نم دار داده دستم كه پاشو پاشو ميزكامپيوتر رو تميز كن بعدشم كه جارو برقي رو گذاشته دمه در بعد از اينكه دستمال كشيدي يه جارو هم بكش
خودشم تما وسايلمو ( گيتارو سطل آشغالو و.. ) هرچي كه رو زمين بوده رو برداشته گذاشته سره تختم آخه من معمولا كه اتاقمو جارو ميكشم اونا رو بر نميدارم به قول مامانم از سر باز ميكنم خلاصه جارو كشيدم كتابامو كه هركدومشون يه طرف بودن رو جمع كردن بيشتر سي دي ها هم كه زير تخت ولو بودن كارت هاي اينترنت تموم شد كه همه زير ميز كامپيوتر بود و ........ دو سه تا فنجون كه فكر كنم مال يكي دو روز پيش بود و ووو رو جمع كردم بعدشم با كسب اجازه از مامان جونم يه سه ربعي مثله ... كانكت شدم
كاره خاصي هم انجام ندادم فقط از اين ور به اون ور و ... تربچه جان هم كه حموم تشريف داشتن يكمي سر به سر مامان گذاشتم بعدشم كه هيچ چي از صبحي هي ميگم بشينم كامپيوتر بخونم اما نميشه فردا 9 ساعت عشقمو داريم ( از 8 ساعت تبديل شد به 9 ساعت يكي به نفع من ) تا حالا كه نشده يكم خوابيدم نيم ساعت هم نشد ولي خوب بابايي جونم اومدش حدود ساعت 2 بود فكر كنم مامان رفت بالا خونه مامان بزرگم منم از فرصت سوء استفاده كردم خواستم كانكت بشم مگه مسنجر باز ميشد دق مرگ كرد حالا بعد از دو ساعت كه رفته هيچ كي نبود حيف اون همه حرصي كه سرش خوردم تربچه هم كه خوابيده باباهم كه مثله هميشه شجريان گوش ميده نيم ساعت بعد : تلفن زنگ ميزنه گوشي رو بر ميدارم مامان پشته خط هستن كه ميگه ( ......) جان به تربچه بگو كه بياين بالا خالت اينا اومدن گفتم خوب مامان چرا حالا به من نميگي ؟ ميگه خوب ديگه گفتم باشه بابا فعلا مكالمه تموم شد بعدشم كه يه 6 ساعتي رفتم تربچه رو از خواب بيدار كردم اونم كه دنيا رو آب ببره اين يكي رو خواب برده
دو ساعت غر زده بعدشم لباساشو پوشيده رفتيم بالا بازم مثله همه جمعه ها من تهنا ميشم اي خدا اين دفعه نه ياسمن گير داد( چون داشت با خودش مثلا شطرنج بازي ميكرد ) نه غزل ( چون مريض بود ) و نه ترانه ( اونم كه داشت با صندلي ور ميرفت ) تربچه سپيده هم كه باهم سه تا خواهر ها هم كه باهم بودند منم تك اي كاش حداقل سپهر بود دو تا به هم مي پريديم
اينم كه رفته شيراز شانس ماست ديگه تا ساعت 5 تحمل كردممم بعدشم كه همه رفتن سره خونه زندگي خودشون بابا بازم شجريان گوش ميداد من نميدونم اينا چرا انقدر شجريان دوست دارند
خدايي خيلي ماهه مخصوصا اون كاسته ( بي تو به سر نمي شود
) چقدر از قضيه پرت شديم بعدشم كه هيچ چي افطار بعد از افطار اون سريال مزخرف كه خيلي حوصله ميخواد نگاش كني آخرشم كه معلومه چي ميشه من نميگم كه مزش نره ميخواب برم خير سرم درس بخونم ولي مگه ميشه نميشه ديگه از صبحه اين آهنگ فاله قهوه شادمهر ولم نميكنه
برم ديگه شايد بشه يه دو كلام درس بخونم
شب خوش ![]()
دوستون دارم ![]()
باباي ![]()
سلام
امروز صبحي زود بيدار شدم ولي عجب خوابي ديشب كردم
، دلم خواست پيشه تربچه بخوابم بعد از قرني آخه قبلا اتاقامون يكي بود ولي حالا از هم جدا شديم
بهش گفتم من رو زمين ميخوابم اونم گفت پس بزار منم بيام پايين جامونو كه درست كرديم مثلا خوابيديم اما نيم ساعتم نگذشته بود ديدم خوابم نميبره اونم مثله من دوتايي زديم به تعريف منم كه مرده بودم از خنده
نميتونستم جلو خندمو بگيرم تربچه هم دعوا ميكرد كه بابا چه خبرته الان مامان بابا بيدار ميشن يواش بخندحداقل ، به زور جلو خنده هامو گرفتم فكر كنم تا ساعت 3 دوتايي بيدار بوديم
كه ديگه من يكي اولين نفر خوابم برد
حالا صبحي ، كارامو تند تند انجام دادم و كانكت شدم حدود 20 دقيقه اي بودم واااااي خوب بود
در كل ، ولي اين كامپيوتر من ( من تنها نه گاهي هم برا تربچه ) اساسي قاطي كرده گاهي ميزنه به سرش و ....... امروزم از اونروزاش بود ، مامانم ژاكتم رو گرفته بود تو دستاش كه اول اينو بپوش بعد برو هوا سرده آره راست ميگفت باد شديد ميومد هوا هم ابري خيلي هم دلگير رفتم يه يكي دو دقيقه صبر كردم تا خانم ( ....) جان اومدن رفتيم سراغ گل نسا امروز به غير از كيفش هيچ چي همراهش نبود بعدم كه سمر با اون موهاي تيغ تيغيش
وااي رفتيم مدرسه امروز بچه ها نبودند به غير از يكي دو نفر ماهم رفتيم وسايلامو رو بالا گذاشتيم مينا اومدش طبق معمول منو كشوند برد اونور مشغول تعريف شد بعدشم كه نسا كتاب عكاسيشو گرفته بود دستش تقريبا داشت باهاش جنگ ميكرد ميگفت از ديشبه هرچي ميخونمش يادم نميگيرم راست ميگه بچه عكاسيمون خيلي سخته بعد از اونم كه هيچ چي خانم بقا اومدند حرفا هميشگي و رفتيم سره كلاس خانم كلهر اومدند نيومده بچه ها يكي يه ورقه بزاريد سره ميز ميخوام تست بگيرم از اونجا كه ديشبم خدايي دوساعت برا اين درس وقتمو گذاشتم ( به قول بچه ها خر زدم
) ولي بقيه صداشون در اومد اون تسته مباركو گرفت به غير از يه سوال كه نيم نمره داشت غلط ديگه ندارم آها پريسا هم خوب خونده بود اما بقيه هيچ چي بعد از اونم كه درس داد و..... زنگه بعدي با آقاي چيت سازيان داشتيم عربي واااااااااااي تمرينا رو نوشته بوديم اما هيچ كي جواب نداده بود بدو رفتم
دفتر مينا رو گرفتم آخه ساعت قبل با اونا كلاس داشته بود همه ولو شديم سره ميز تند تند نوشتيم جوابا هم يه شكل خيلي باحاليم ما بعد از اونم آقاي چيت سازيان اومد مثله اينكه عادت نداره درو پشته سرش ببنده رفتم
درو بستم و .. تا آخر ساعت چه عجب راستي خنده رو لباي آقاي چيت سازيان ديديم بعد از اونم كه هيچ چي با خانم كهايي همون مدير يمون كلاس داشتيم آخه يكي نيست بگه مگه مدير مدرسه دبير هم ميشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! خدايي اين يكي از .. بندو بساطشو آورده بود و مشغول كاراي خودش شد فقط گفت بچه ها شما هم بشينيد درس بخونيد منم كارامو ميكنم گفتيم چشم يه نيم ساعتي همه درس خونديم و بعدشم كه هركي مشغول كاره خودش شد همه با هم حرف ميزدند منم مثله بچه مثبتا كتاب فتوشاپمو درآوردم نشستم خوندم
بعدشم كه زنگ خورد ژاكتمو گرفته بودم دستم وايستاده بودم تا (....) بياد كه يهو پريسا داشت از اون ور خيابون اشاره ميكنه كه ژاكتتو بده من داره بارون مياد گفتم دختر مگه من اون موقعه بهت نگفتم بپوشش من سرويس دارم زودي ميرم اما تو ... گوش نكردي دادم بهش رفت
، يه چند دقيقه اي وايستادم تا خانم ( .....) اومدش تا رسيدم خونه حدود ساعت 1:5 اينا شد كه اومدم ديم تربچه جان مثله هميشه مشغول كار با اينترنته چي بگم ديگه ولش كني شبانه روزي ........ بعد از اونم من يه نيم ساعتي كانكت شدم بعدشم كه از ساعت 2 خوابيدم تا ساعت 5 اونم تازه با صداي آهنگي كه تربچه جان گذاشته بودن بيدار شدم يكمي نشستم پيشش بعدشم كه دوستاي تربچه جان اومدند تو اين وسط شيوا زنگ زد تربچه گوشي رو برداشت منو صدا كرد ولي من حواسم نبود جواب ندادم اون شيواي بيچاره هم دو ساعت پشته خط منتظرم بنده بودند كه وقتي تربچه گفت با دوستت حرف زدي ؟؟ منم كه گفتي كي؟؟؟ گفت .... رفتم گوشي رو برداشتم اما قطع كرده بود واااي كه چقدر خجالت كشيدم ماماني جونم اومدش دلم براش تنگ شده بود مثله بچه لوسا امشبم كه داداشم اينا ميان خونمون برم ديگه
دیروزم که تنبلیم گرفت بنویسم ![]()
شب خوبي داشته باشيد ![]()
دوستون دارم ![]()
باباي
سلام
حالتون خوبه ؟
امروز صبحي بر خلاف ديروز مامان خيلي زود تر بيدارم كرد منم كه اي بچه هاي شلخته دنباله لباسام ميگشتم
مقنعه ام ديگه اساسي چروك شده بود اطوش كردم مثله بچه هاي خوب يه 10 دقيقه اي كانكت شدم بعدشم كه رفتم سره جاي هميشگي نه امروز به موقع اومدش
من نميدونم اين الهام تو ماشين چه طوري درس ميخونه ( الهام دوم راهنمايي هست ) بعدش رفتيم سراغ گل نسا اومدش امروز حالش خيلي گرفته بود
يه جوري بود يه جوراي خودمم نگرانش شدم هيچ يه كلام هم حرف نزد
بعد هم كه سراغ سمر اين دختر توبه ش نميشه خوبه حالا اون دفعه جنگ و خونريزي بود تو مدرسه سره موهاش بازم موهاشو يه مدله ديگه درست كرده بود از رو نميره
بعد از اون هم كه الهامو گذاشتيم مدرسه خودشون ما هم كه رفتيم مدرسه خودمون چه باحال واااي خداي من امروز تا ساعت 5:30 مدرسه هستيم خيلي بده يعني خيلي سخته ، خسته كوفته 4 ساعت اول صفحه آرايي داشتيم طرحه رو جلدي كتابي رو كه زده بود رو قبول كرد
( مرسي ) 2 ساعت بعدم كه با خانم روناسي زبان داشتيم آها راستي همين خانم روناسي ضده حال زده بود به سمر منشور يا به قول خودمون ( حل المسائل ) رو ازش گرفته بود
و سمر هم كه بدونه اون نميتونه زندگي كنه عجب خلاصه اين دوساعت رو همش تمرين حل كرديم خدايي به تو اين درس مشكل ندارم يعني حله به من ميگن يه بچه خوب بعد از اونم كه اعت شد 12:30 كه يه تعداد از بچه ها رفتند و ما مونديم تا ساعت 5:30 ( واي مامان جونم ) اين 6 ساعت رو با خانم نظري داشتيم به علاوه اون 4 ساعت اول 2 ساعت رو صفحه آرايي چند تايي كار داشتيم كه به خوبي و خوشي گذشت ميمونه اون 4 ساعت بعد كه من ازش متنفرم طراحي واي واي بازم .... يه چند تايي طرح هاي تركيبي زديم درس جديد دادن بعدشم كه اسكيس
2 ساعت بعد رو رفتيم تو حياط و هركي برا خودش مشغول طراحي شد يكي نشسته بود سره پله ها يكي كف حياط نشسته بود اون يكي سره نيمكت منم كه وايستاده بودم و طراحي ميكردم چه باحال با هر بد بختي شده اون طرح مورده نظر رو كشيدم ولي انقدر باد ميومد تمومه سرو لباسم شده بود يكي با برگ ها و خاك
( ميرم خونه يه فصل كتك.......) بعدشم كه هيچ چي افتاديم به جونه گردو هايي درختا واااي چه عشقي بود رفتيم وسطه باغچه يه چوبم دستمون تقريبا درختو خالي كرديم 8 نفري ( در اصل كله كلاسمون ) خانم نظري هم كه وايستاده بود ميخنديد فقط يه شانس بزرگي كه آوردم اون چوبه پريسا نخورد تو سرم
( آخه يكي نيست بگه مگه مجبوريد قحطه گردو ؟؟؟؟) تا ساعت شد 5:30 كه اين لحظه اي آخرو با جون كندن گذرونديم وااي چه سخته ديدم ( .... ) جان اومده وايستاده بود چقدر ذوق كردم چون ديگه صبر نميكردم تا بياد اونم چي ......... ساعت 6 رسيدم خونه نيم ساعت تو راه چقدر زياد اه اه زنگ رو كه زدم تربچه جان بود كه گفت بله ؟ گفتم باز كن بابا تو كلاس ميزاري برا من دارم ميمرم اين پايين اون 70 پله نميدونم چه
طور رفتم بالا با اون همه بندو بساط داداش جان با خانم گرامي جان اومده بودند تا از در رفتم تو يه ماچ![]()
باحال از پيشونيم كرد گفتم وا پس چرا مثل بابا بزرگا بوس ميكني اصلا چي شده مهربون شدي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان جانم كه تو آشپزخونه بودند مشغول حاضر كردن افطار تربچه هم كه اومدش گفت نوشين زنگ زد گفتم بله چشم يه زنگ شزدم به نوشين گفتم البته 5 دقيقه تمومش كنم خيلي خستم يه دو دقيقه بلكه بخوابم ولي نشد 5 دقيقه شد دقيقا 25 دقيقه
آخه از اول مهر با هم حرف نزده بوديم تا حالا كلي حرف ها داشتيم برا هم بعدشم كه هيچ چي لباسامو تازه در آوردم از اون موفعه با مانتو و ... يه دستو صورتي شستم دستام سياه سياه آخ امان از روزي كه ما طراحي داشته باشيم همه دستو صورتم سياه ميشه
بعدشم كه تازه با داداش جان يكمي حرف زديم بعدشم كه شام بعد از شام هم كه يه چند تايي طرح بايد برا مباني هنر هاي تجسمي ميكشيدم اونا رو درست كردم بعدشم كه هيچ بايد زبان بخونم بازم زبانننننننن واي خدا به داد برسه فردا برم ديگه انقدر خوابم مياد كه ديگه ..... فكر نكنم بتونم شب هاي برره رو ببينم بگيرم بخوابم فردا زود بيدار شم ![]()
دوستون دارم ![]()
بابا ي ![]()
سلام
حالتون خوبه ؟ مرسي نفسي مياد و ميره ![]()
امروز صبحي بازم خواب مونديم اساسي خيلي دير شده بود تند تند لباسامو پوشيدم حتي نتونستم يه چند دقيقه اي هم كانكت بشم خوب ديگه مامان جونه ديگه رفتم تا خانم( .....) اومدش كمي طول كشيد آخه گفت منم خواب موندم آره ديگه مثله اينكه امروز همه خواب مي مونن رفتيم سراغ گل نسا امروز كلاس هامون ادغام بود ما و گرافيك ها كلاسامون يكي هست وقتي رفتيم مدرسه تقريبا بچه ها اومده بودند شيوا هم بود كه بايد ميرفتم ببينم كلاسامون بالاست يا كه نه از خانم بقا پرسيدم گفتن كلاس 102 بله طبقه باالا به شيوا كمك كردم تا ببرمش بالا اما اين دفعه احتياط كردم چون دفعه قبلي كه ميخواستم ببرمش بالا خودم سه تا پله رو يكي كردم با كله ولو شدم تو راه پله ها عجب تا بردمش بالا كمي طول كشيد كتاب دينو زندگيمو ازم گرفت كه بخونه منم رفتم سره صف مثله هميشه خانم بقا داشتند صحبت ميكردند منم رفتم پيشه بچه ها مثله بچه ها مودب دست به سينه وايستاده بودند سره صف همه ساكت نميدونم چي ميگفت كه همشون ساكت شده بودند خلاصه كه رفتيم سره كلاس خانم حبيب پور كه آمدند سره كلاس يه چند دقيقه اي سكوت بعدشم گفت واي چقدر خوابم مياد اصلا نميتونم درس بدم بچه ها هم كه تز خداشون بود گفتند خانم شما بخوابيد ما هم مثلا درس ي خونيم گفتم عجب بچه هاي درسخوني قبول نكذد شروع كرد به تند تند درس دادن و از بالاي تخته شروع كرد به نوشتن تا اون پايين كه يه ذره جا نبود سه ساعت با خانم حبيب پور داشتيم درسو پرسيد و ..... سه ساعت بعد با خانم كاپيتان اف داشتيم
( مجيد اف ) ظاهرا كه شيشه ماشينشو درست كرده بود يك ربعي از كلاس رو بخاطر ماشين عزيز تر از جونش گذرونديم البته بازم خودم كه سوژه دادم دسته بچه ها اونا هم كه .... مثل اون دفعه سر كلاس خانم كرمي ميخواست نيم ساعته آخ درس بپرسه من خودم شروع كردم به سوال هايي كه خودم جوابشونو ميدونستم ولي صرفا برا اينكه سرشو گرم كنيم مي پرسيدم كه يكي يكي بچه ها ميگفتند به ما هم بگو بپرسيم كه ضايع بازي نشه
به همين صورت نيم ساعت رو پر كرديم اوه چقدر از قضيه پرت شديم بعد از اون خانم مجيد اف گفت نيم ساعتي وقت مي دم كه درسو مرور كنيد تا تست بگيرم اي خدا حاضرم بيمرم اما تست ندم اين نيم ساعته رو به صورته فشرده هرچي سوال بود ياد گرفتم اما چه فايده بعد از تست مثل استون مي پره از اين مخم تست ذرو گرفت شدم 5/4 از 5 به قول تربچه زحمت كشيدي بعد از تستم كه شروع كرد به درس دادن ولي مگه ماشينه نازنينشون ميذاشت 5 دقيقه يه بار صداي اون دزد گير ......... در ميومد تا بالاخره خانم رفتن ماشين رو از ترسش آوردن گذاشتن جلو ديدشون رو به رو پنجره
درسو داد تموم شد رفت واي خداي من امروز بايد ميرفتيم باشگاه كي حوصله باشگاه رو داره ساعت 12:15 دقيقه رفتيم تا ساعت 2 ولي خيلي بد بود دستام ديگه داره از جا در مياد اول بسم ... اسپك و هزار تا مرضه ديگه با اون توپ هاي سنگين كه مثله سنگ ميمونه مجبور بوديم اسپك بزنيم
ايش چه بد ديگه دستام حس نداره با گل نسا رفتيم وايستاديم لبه خيابون تا خانم ( ....) گل تشريفشونو آوردن رفتيم دمه در مدرسه سراغ سمر اونم كه امان از روزي كه با دوستاش باشه ديگه دل نميكنه تا اينكه نسا رفته سراغش دستشو گرفته آورده نسا رو رسونديم بعدشم من بعد از منم سمر كه ديگه من اون موقع نيستم اومدم خونه 100 تا زنگ زدم تا تربچه جان از خواب بيدار شدن اون 70 تا پله رو با جون كندن اومدم بالا ديگه رسيدم دمه در خونه نفسم بالا نميومد خلاصه كامپيوترم كه روشن بود مثله اينكه تربچه يادش رفته بود خاموش كنه خوب چه بهتر يكي به نفع من يه نيم ساعتي كانكت شدم واي چقدر برام off گذاشته بودم نميدونم امروز چه خبر بوده من خودم خبر نداشتم تقريبا نصفه بچه ها off گذاشته بودند
اومدم خيره سرم بخوابم كه تازه چشمام گرم شده بود كه صدا زنگه خونه بلند شد نرگس خانم بودند پرستاره مامان بزرگم كه .......... اومدم دوباره بخوابم كه تلفن زنگ زد
اي خدا مثله اينكه خواب به ما نيومده امروز بعد از كلي حرف زدن ديگه فكر كنم خواب از سرم پريده بود نشستم كمي با كامپيوتر كار كردم بعدشم يه كم آشپزخونه رو مرتب كردم كمك به مامان جونم بعدشم كه مامان اومد بعدم كه بابايي جون تربچه جان هم با دوست جونش حرف ميزنه منم كه هيچ چي برم ديگه يه چند تايي بايد طرح بزنم اتودم رو كامل كنم پرينتش بگيرم كلي درده سره و......
دوستون دارم ![]()
![]()
باباي ![]()
امروز صبحی که از خواب بیدار شدم اساسی داغون بودم حوصله هیچ کاری رو نداشتم لباسامو به زور پوشیدم رفتم البته ۵ دقیقه زود رفتم اما تا اومد چل شدم خدا به بخواد مثله اینکه اون پسرشو دیگه نمیاره خلاصه رفتیم سراغ نسا سرشار از انرژی و..... تا اومد شروع کرد به حرف زدن بعدشم که هیچ چی سمر برعکسه نسا مثلا افسرده ها دپرس آخی الهی نازی سمر نمیدونم چه مرگشه
رفتم مدرسه نه بابا امیدوار شدم بچه ها اومده بودند یکمی مینا اومد برام تعریف کرد ( آخه بچه ها به من میگن مامان (.............) ) همیشه برا من تعریف میکنن تو مدرسه حالا یکی یکی راه افتادن سمر که گفتم دپرس بود برام گفت چرا و.... رفتیم تو سایت البته من دیگه از ترسم کیف پولمو دیگه با خودم بردم تو به سلامتی کامپیوترا رو درست کرده بودند تقریبا مشکله همشون حل شده بود بعدشم که هیچ چی خانم علومی گله گلاب اومدش ای جانم خیلی ماهه انقدر خوب درس می ده ه ه ه خلاصه تا ساعت ۲:۳۰ مدرسه بودم انقدر پریسا شلوغ کرده که نگو انقدر خندیدیم که نگو خودمم حالم خوب شد رفتم (.......) اومده بود اما بازم اون بچه رو برداشته بود آورده بود اه حاله آدمو میگیره این بچه خلاصه انقدر تند رانندگی کرد که داشتم سکته میکردم فکر کنم دو دقیقه منو رسوند خونه تا مامان اومد چل شدم امان از روی که مامان شیفته بعد از ظهر باشه خیلی بده دلم میگیره تا بیاد تربچه هم یا خوابه یا با تلفن صحبت میکنه
مامانی که اومدش یه کم اوضاع بهتر شد منم مثله بچه های خوب درسمو خوندم یه کم کتابای غیر درسی و کامپیوتر کارکردم تا این که بابای جونم وامدش بعد از افطار هم متهم گریختو بعدشم دوباره اومد سراغ این بدبخت فلک زده یکمی آهنگ گوش دادم سره اتودم کار کردم و .... هزار تا کاره دیگه
الانم باز تربچه جان اومده گیر داده نمیزاره بیقیشو بنویسم من برم دیگه ![]()
دوستون دارم ![]()
بابای
نظر یادتون نره ها
سلام
ساعت 8:30 بود كه مامان بيدارم كرد اتاق كاملا با نور ه آفتاب يكي شده بود جشمامو اذيت ميكرد همون طور چشم بسته راگرفتم رفتم مثلا تو پذيرايي اما مثله اينكه درو نديدم و با كله رفتم تو در
مثله اينكه اصلا دوباره از خواب بيدار شدم مثله بچه هاي خوب صورتمو شستم ، يكم اتاقمو مرتب كردم آخه ديشب خونه عمو م بوديم ( خدايي خيلي خوش گذشت كلي با هانيه حرف زدم وايييييي مامان جون ) برا همينم نتونستم آپ كنم حالا لباسام همين طور از ميز كامپيوتر آويزان بود دقيقا يه لنگه جورابم روي گيتارم بود اون يكي لنگشم نميدونم كجاست
حالا بعدا پيداش ميكنم به همين ترتيب يكي يكي لباسم هر كدوم يه گوشه ولو كرده بودم كتابام كه ديگه هي چي هر كدوم يه گوشه بودنم كه تازه 2 يا 3 تاشون هم از تو اتاقه مامان اين پيدا كردم واي كه چقدر شلختم ديروز صبحي يه زده حاله عظيم خوردم چرا كيف پولمو ازم زدن
تو مدرسه كه اصلا داشتم شاخ در مياوردم آخه مدرسه غير انتفاعي اين كارا بگو تو كه 450000 شهريه دادي اومدي اين مدرسه به يه كيف پول كه 11000 تومن بيشتر توش نبود رحم نكردي ؟؟؟؟؟؟؟ حالا پولش به كنار تمامه كارتام و.. هزار تا چيزه ديگه رو كه احتياجشون داشتم رو چي كنم ؟ اي خدا اوه اوه چقدر از موضوع دور شديم بله اتاقو كه مرتب كردم مامان جان گفتند كه دايي جان خودشان با دايي جانه خودم اومدند خونه مامان بزرگت كاراتو كه كردي تشريفتو بيار بالا طبقه معمول هميشه مثله بچه هاي خوب مرتب منظم رفتيم بالا با تربچه نميدوني دايي جان فكر مي كردند كه ما مشكل شنوايي داريم وقتي حرف ميزد البته حرف كه چه كه نه داد ميزد
گوشامون اينجوري ميلرزيد
چه بد وااي كه ماشاا... هم كه چقدر پر حرف هستش اون يكي داييم به دادمون رسيد
بردش بيرون يه نفسي كشيديم ديگه فكر كنم يه دوساعتي بعدشم اومديم خونه خودمون كه من يه كم با كامپيوتر كار كردم بقيه اش هم خوابيدم تا ساعت 4:30 كه تربچه بيدارم كرد گفت خاله اين اومدن من رفتم تو هم خودت بيا گفتم چشم با اون چمشاي پف كرده منم رفتم كه خيلي خفن بود خدايي خالم بر گشت گفت مثله اينكه خيلي خوابيديا كلك چي بگم ديگه آخه ، من از جمعه ها بدم مياد بازم تهنا ميشم مثله هميشه ترانه اومده بغلم نشسته
ميگه برات شعر بخونم ؟؟؟ گفتم بفرماييد استاد شعرشو خونده حالا ميگه مياي باهم نون ببر كباب بيار بازي كنيم ؟؟؟
گفتم بدو برو بچه خجالت بكش برو با هم سنه خودت بازي كن مگه من ........... كه كم منونده بود گريش در بياد
پاشد رفت بعد از اون غزل خانم اومدن واويلا امان از روزي كه اين تعريفش گل كنه ديگه ول كن معامله نيست مخمه آدمو قشنگ ميزار تو فرقون با خودش ميبره يه نيم ساعتي يه ريز حرف ده بعدشم كه رفته با ياسي رازه جنگل بازي كرده بعد از بازي هم ياسمن اومده من ياسي رو دوست دارم بچه اهله هنره كلاسه سه تار ميره با اين سنه كمش هرچي آهنگه جديد ياد ميگيره مياد به من نت ر و ميگه هرچي ميگم بچه جان گيتار نت نداره گيتار همش آكورده من چه طور آهنگه تورو بكنم آكورد ؟؟؟؟؟؟ حالا به فرضم شد ملودي زد وليي آهنگاي تو سنتي هستن
هميش از اين قديمياست نميشه با گيتار زد ولي كو گوشه شنوا به زور نت رو ميده بهم ، برا افطار اومديم خونه خودمون متهم گريخت رو نگاه كردم بعدشم كه يه چند تايي اتود بايد ميزنم كه خيلي وقتمو گرفت ميترسم قبولش نكنه بعد از اين همه زحمت خوب ديگه بايد كنار بيا باهاش فردا هشت ساعت عشقه منو داريم
كامپيوتر با خانم علومي كه آدم سره كلاسش كيف ميكنه انقدر هم ما با هم خوبيم كه نگو فردا هم ميخواد بپرسه جزوه ام هم دسته سميرا دوستمه نميدونم چي كار كنم .............. ![]()
من ديگه برم كه شب هاي برره رو نگا كنم
شب خوش
دوستون دارم ![]()
باباي ![]()
سلام
بازم بيدارم نكردن آخه چراااا؟ حالا مگه يه سرما خوردگي چيه كه مامان با من اينطوري ميكنه خلاصه زودي لباسامو پوشيدم نشستم با كامپيوتر اون 10 دقيقه رو كه وقت داشتم كسي نبود اونم يه سر به اينجا زدم دريغ از يه دونه نظر واي اينجور موقع ها حالم خيلي گرفته ميشه
قطع كردم رفتم ( ....... ) جان نيومده بود يه چند دقيقه اي گذشت تا اومد اونم چي با اون پسرش ايش من نميدون يعني اين درسو مشق نداره هر روز مياد ؟؟ خلاصه رفتيم سراغ گل نسا اونم كه انقدر با خودش وسيله آورده بود كه نميتونست دره ماشين رو بازه كنه گفتم كه نسا جان IQمن از جايي اينكه 100 تا مقوا و 200 تا ساك بگيري دستت همه رو يه جا بزار كه انقدر عذاب نكشي
به زور جا كرديم نسا رو رفتيم سراغ سمر اين يكي رو كجا جا بديم آخه قيافش خنده دار بود و بس اين موهاش خيلي با حال بود تا رفتيم مدرسه هيچ كي نيومده بود فقط ما سه نفر تا اينكه پريسا سميرا مينا و.. كل مدرسه كه 130 نفر باشن اومدن خانم بقا هم كه يه جا وايستاده بود و بچه هاي كه موهاشونو ( ژل واكس و... ) اينجور چيزا زده بودند رو نگه ميداشت پيشه خودش نميزاشت برن سره كلاسه بايد به ماماناشون زنگ ميزدند يكي مثل سمر خانم كه من اتفاقا قبلش گفتم سمر موهاتو بزار تو بهت گير ميدن ها گوش نداد كه نداد ( به قوله خودش غلط كردن ) رفتيم سره كلاسه البته ما تو سايت بوديم اونم چه سايتي يه كامپيوتر آدمونه توش نيست همه داغون يكي موس خرابه اصلا تكون نميخوره يكي مانيتورش رنگ عوض ميكنه اون يكي كيبردش يه دكمه ش رو كه فشار ميديم گير ميكنه اون يكي كه ديگه هيچ چي fan خرابه يه صداي وحشت ناكي از خودش در وكرد كه ديگه هيج چي اصلا نميشه بشيني كنارش آدمو چل ميكنه وااي خدا معلمشو كه ديگه نگو ديوانه ميكنه آدمو تند تند درس ميده ما هم مثل كامپيوتر به سرعت ..... بايد انجام بديم
خلاصه اين 6 ساعت رو با بدبختي گذرونديم تا اينكه ساعت 12:30 زنگ رو زدند همه مثله اينكه از زندان آزاد شده باشند همه بچه ها جمع شده بودند يه جا حالا چرا ؟؟ چون شيشه خانم مجيد اف ( به قول بچه ها كاپيتان اف )
شكسته بود خودشم كه هنوز نيومد بود ولي وقتي چشمش افتاد به ماشين نازنينش ميخ كوب شد سره جاش اصلا ديگه .... تا بالاخره برگشت به حالش خود گازشو گرفت و رفت منم كه چشم انتظار خانم ( .....) گله گلاب تا اون اومده خيلي طول كشيد انقدر ترافيك بود كه ديگه هيچ چي تا من رسيدم خونه خيلي طول كشيد زودي اومدم سراغه اين بيچاره و..... يه كم چت و يه كم از اين سايت به اون سايت و بعدشم كه گرفتم خوابيدم ولي وقتي از خواب بيدار شدم يه كلام نميتونستم حرف بزنم صدا گرفته بود اساسي آروم آروم صحبت ميكردم واااي خداي من چي ميشد يكي به من ميگفت فردا نرو مدرسه ولييي نميشه كه نميشه كارامو انجام دادم يكم بازيگوشي و.. اين جور حرف ها بعدشم كه هيچ چي بگو بچه مرض داري با ابن حالت بستي بخوري ديگه اصلا نميتونم حرف بزنم
اي خداي منم بابايي جونم اومدش تا حالا هم كه تربچه جان خواب تشريف داره برم بيدارش كنم برا افطار متهم گريختم نگاه كنم برم سره درسو مشقم وااي خداي منم فردا عربي داريم و با آقاي چيت سازيان
دوستون دارم ![]()
باباي ![]()
سلام
خوبید ؟ امروز دیگه بیدار نشدم یعنی مامان هم از شبش گفت من نمیزارم روزه بگیری خیلی حالت خوبه
خلاصه ساعت ۶:۳۰ بیدارم شدم یکمی بازیگوشی آها رفتم یه سر تو اینترنت ولی ضد حال کارتم تموم شد
چه با حال پا شدم زودی لباسامو پوشیدم ای خدا تا خواستم درو باز کنم صدا جیلگی اومد زمینو که نگا کردم بله یکی دیگه از دکمه هام کند اه چه بد موقعه ولش کردم حتی از رو زمینم برنداشتمش بدو بدو رفتم پایین خانم (.......) اومده بود پسرش هم بود
ای خدا رفتیم یراغ گل نسا بازم نیومده بود یه چند دقیقخ وایستادیم تا اومدش از در که اومده تو زودی از تو کیفش یه سی دی بیرون آورده میگه اینم رضا صادقیت گفتم که نسا جان من کی به تو این سی دی رو دادم ؟؟؟؟؟ بگذریم سمر هم که اوده بود رتیم مدرسه هیچ کی نبود فقط ما سه نفر بودیم دیگه مشغول حرف زدن شدیم تا یکی یکی بچه ها اومدند بعدشم که خانم بقا طبق معمول شروع کردند حالا رفتیم سره کلاس از اون موقع که رفتیم ما همش اتود زدیم تااااااااااااااااااااااااااااااااا ساعت ۱۲:۳۰ که کارمون با مبانی هنر های تجسمی تموم شد بعدشم که بازم با خانم روناسی داشتم تا ساعت ۲:۳۰ اومد خونه خواستم با کامپیوتر کار کنم یه کار سره میزه کامپیوترم دیدم یه کم ذوق کردم کانکت شدم ۵ دقیقه بیشتر نتونستم بمونم بد تر حالم رو گرفت اه چه بد خلاصه اینکه با کامپیوترم که کار نکردم بعدمش که یه کم اتاقو مرتب کردم و........... بعدشم که رفتم یه دوش گرفتمو و.......... بعد از اون در انتظار بابای جان که بیاد و برام کارت بیاره تا اون موقعه یه چند تایی کار باید با فتوشاپ انجام میدادم اونا رو درست کردم و... باب که اومد زودی کارتو ازش گرفتم و.... متهم گریختو نگاه کردم و.. این مسنجرم بازم قاطی کرده خیلی اذیت میکنه پی ام همش دیر میره یه جا میره گله ای میره اینم از این عصری با هانیه جونم صحبت کردم ولی چه دختر بدی شدم ها قرار بود بهش زنگ بزنم نزدم
خلاصه من برم دیگه این تربچه نشسته پشته سرم نمیزاره کارمو بکنم همش میگه زود زود زود اه یه چی می گما ...
شب بخیر ![]()
دوستون دارم ![]()
بابای ![]()
سلام
صبحي بابا تند تند صدام ميكرد نگو مامان خواب مونده
و....... تند تند همه كارا رو كرديم در عرض 5 دقيقه سحري خوردم و ................... بعد از اينكه نمازو خوندم طبق معمول نشستم پاي اين طلفكي بيدار بودم تا ساعت حدود 5:30 بعدشم كه گرفتم خوابيدم تا اينكه مامان بيدارم كرد ( ...... ) (......) بيدار شدم بدو حاضر شو كه ديرت شده
اي خدا اصلا امروز همش خواب مونديم تند تند تند لباسامو كردم رفتم ديدم ( ....) جون اومده گفتم خيلي وقته اومديد گفت نه همين الان رسيدم رفتيم سراغ گل نسا اونم نيومده بود ظاهرا اونم خواب مونده بود حدود 5 دقيقه صبر كرديم تا اومد بعدشم كه سمر ولي امروز خوشحال شنگول با انرژي و...... آخه اينا از سمر بعيده رفتيم مدرسه واي خدا امروز تا ساعت 5:30 مدرسه ميمونم خوشبحاله نسا اينا ساعت 2:15 تعطيل ميشن
خلاصه تا همه بچه ها اومدند كمي طول كشيد 4 ساعت اول پايه و اصول صفحه آرايي با خانم نظري گل آدم سره كلاسش عشق ميكنه طرحي كه زدم رو قبول كرد اما يه عالم تغيير بايد بدم روش ( عجب قبول كردني كه اين همه .. ) بعد از اين 4 ساعت زبان داشتيم با خانم روناسي با بچه هاي گرافيك يه كلاس شديم و با هم بوديم امروز جزوه گيتارمو برده بودم
ارمغان از رو آهنگاش ميخوند كشته مرده اين جزوه خلاصه اين دو ساعت رو تقريبا با بدبختي گذرونديم و............. زنگ كه خورد با نسا رفتيم تو حياط يه كم نشستيم سره نيمكتا صحبت كرديم و........ دوباره رفتيم سره كلاس بازم با خانم نظري ولي ايندفعه طراحي وااااي خداي من حوصله اين يكي رو ندارم اونم چي 6 ساعت بدبختي داريم ما كارامون مثل آدميزاد نيست مردم يه شيفت ميرن مدرسه ما دوشيفت ميريم آخه اين انصافه؟؟؟؟؟؟؟ تا ساعت 5:30 كه زنگ رو زدم حدود 10 يا 12 برگه خراب كرديم
و.... اينجوري رفتم ديدم ( ........) جونم اومده وايستاده گفتم اااااااااااا چه عجب يه بار اومديم ديدم هستي يه ذره ذوق كردم چون من از وايستادن دمه در مدرسه متنفرم تا اونم چي پسرا هم كه تعطيل ميشن واويلاست آدم چل ميشه
خلاصه منو رسوند خونه تا اومدم كامپيوترو روشن كردم تا خواستم با مامان صحبت كنم صدا زنگ بلند شد درو باز كردم شاخ دراوردم خانم برادرم بود وا اينجا چي كار ميكنه ؟
بعد از دوساعت فكر كردن يادم اومد كه امشب خونه ما هستن چقدر با هوشم من
خلاصه يكم اينور انورو كمي هم باهم صحبت كرديم و.......... بابايي جونم اومدش بعدشم كه داداشي جان ديگه ........ خلاصه متهم گريختو ..... بعدشم كه بابا ميخواست بره عيادت يكي از دوستاشو ما هم كه ديگه هيچ چي من كه يه عالم درس بايد بنويسم ولي هيچ كدومو انجام ندادم فردا هم دوباره زبان داريم و مباني هنر هاي تجسمي تا ساعت 2:30 وااي خداي من خيلي سخته خيلي برم ديگه مقشامو بنويسم و بخونم و چند تا اتود بايد بزنم و هزار تا كوفتو مرضه ديگه
دوستون دارم ![]()
باباي ![]()
سلام
صبحي با تكون دستاي تربچه از خواب بيدار شدم با هم رفتيم سره ميز بابا مشغول بود ما هم كه ....... بعد از سحري نمازو خوندم بعدشم كه نشستم پاي كامپيوتر مامان اينا خوابيدن منم كه در حاله چت و مثله هميشه از اين وبلاگ به اون وبلاگ ............. 1 ساعته 5 تا 6:45 چت كردم
بعدشم كه خوده طرف برگشت گفت مگه نميخواي بري مدرسه بود برو ديگه ديرت شد ميبيني ترخدا ديگران به فكرمم تا خودم
تند تند لباسامو پوشيدم بعدشم كه نميدونم پله ها رو چه طوري رفتم پايين آها دو تا پله هم نديدم نميدونم ...
خلاصه اين همه بدو بدو كردم تازه (......) خانم نيومده بود گفتم الهي ....... بگم .......
ولش بابا دو ساعت وايستادم كنار خيابون تا خانم تشريفشونو آوردن رفتيم سراغ گل نسا وقتي ديدمش مردم از خنده آخه بگو بچه دو تا كيف با خودت كجا برداشتي آوردي با هزار جور بدبختي وسايلاشو جا كرديم( يكي از كيف هاشم ماله اسكيتش بود برداشته گذاشته تو كولي IQ )
تو ماشن بعدشم كه خودش انقدر حرف زددددد كه ...... رفتيم سراغ سمر اونم كه دسته كمي از خودم نداشت ولش ميكرد كنار خيابون ميخوابيد
رفتيم مدرسه نه بابا اميد وار شدم همه بچه ها اومده بودند ظاهرا ما آخر نفر بوديم يه كم حرف زديمو فرستادنمون سره دبير مربوطه اومدند و تست مبارك و گرفتن واااي خداي من داشتم سكته مي كردم
آخه هيچ چي نخونده بودم وقتي برگمو داد دستم شاخ دراورم
وااااااي فقط يه غلط داشتم اونم تازه گيج بازي در آورده بودم
خلاصه اسن دو ساعت هم تمو شد که دو ساعت آخر که از ساعت ۱۲:۵ تا ۲ باید میرفتیم باشگاه اونم چی روزه باشی هیچ انرژی نداشته باشی بری فعالیت کنی من که رشتم والیباله دستام دیگه از جا کند انقدر بازی کردیم واای که چقدر همه تشنم شده بود اما...حدود ساعت ۲ اومدیم بیرون وایستادیم لبه خیابون تا خانم ( ...... ) تشریفشو بیاره وااای حدود نیم ساعت ما وایستادیم بگذریم تا من رسیدم خونه حدود سه شد رفتم پای کامپیوتر که تربچه جان حالمو گرفت که نرو تو اینترنت یکی از دوستام میخوام زنگ بزنه
گفتم زحمت کشیدی به من چه ربطی داره خوب دوست جونتون زنگ بزنه به اون موبایلت چی میشه مگه ؟؟؟
راضی شدم که نرم حدود ۱ ربعی بود بعدشم که هیچ چی نمازمو خودنم برا افطار باید میرفتیم خوابگاه پیش دوستای تربچه منم رفتم
آخه یکی نیست بگه تو مگه درسو مقش نداری؟؟؟ را میگیری میری اینور اونور تازه با یان حالت میری حاله بقیه هم میگیری
حالا بگذریم حدود ۴:۳۰ از خونه رفتیم بیرون سراغ یکی دیگه از دوستای تربچه بعدشم که رفتیم هرکی مشغول به کاره خودش بود ماهم رفتیم یه جا واسه خودمون پیدا کردیمو نشستیم یکی یکی دوستاش اومدن و.... بعد از افطار تازه همه شارژ شده بودند و حسابی ......... حدود ساعت ۸ بود که زدیم بیرون من یکی که خودم داشتم داغ میکردم فکر کن خودت تب داشته باشی اونجا هم گرممممممم دیگه چی میشه تا رسیدیم خونه حدود ۸:۲۰ اینا شد مامان بابا دو تا تنها گفم خوش گذشت دو تایی دخترایی گلتونو ندیدید؟؟؟؟ بابا گفت نه والا
گفتم جدی میگی ؟؟؟؟؟؟؟ تربچه اومد سراغ کامپیوتره خودش منم که با فلاک ۴ تا طرح کشیدم واایی خدای دارم برا یه ذره خواب پر پر میزنم من برم دیگه
دوستون دارم ![]()
بابای ![]()
سلام
خوبيد ؟ اين دفعه با صداي بابا بيدارم شدم كه بنده خدا دو ساعته مثله اينكه داشت صدام ميكرد بعدش هم كه هيچ تا سحري رو خوردمو و.......... خيلي طول كشيد نمازو خوندم گفتم برم تو اينترنت اما هيچ سايتي برام باز نمي شد حالمو گرفت تا 5:30 بيدار بودم بعدم كه گرفتم خوابيدم اما چه حاله خرابي تمامه تنم درد ميكنه گلوم سوز ميزنه بيني هم كه ديگه .... مامان بيدارم كرد كه حاضر شم برم مدرسه اما گرفم خوابيدم كه دوباره صداي مامان كه تقريبا شبيه جيغ بود پريدم واااي كه چقدر دير شده بود تا حاضر شدمو اين حرفا خيلي طول كشيد وقتي رفتم سره خيابون ( .......) جون اومده بود گفت ديگه داستم ميرفتم هااااااااااا منم كه تازه خواب از كلم پريده بود رفتيم سراغه گل نسا بعدشم كه سمر تا رفتم مدرسه يك كم طول كشيد همش تقصيره من بود با بچه ها كمي صجحبت كرديم بعدشم كه رفتيم تو سايت و مشغول كار با كامپيوتر شديم و............... تا ساعت دو مدرسه بوديم اما من هيچ چي از درسا حاليم نشد چون تقريبا خواب بودم حالم خوب نبود داغه داغ مثله كوره بگذريم اومدم خونه و............
با مامان و زهره رفتيم بيرون كمي بگرديم بازار هاي قديمي و كلي صفا
اومديم خونه بعدشم که هیچ چی گفتن بدو برو لباساتو عوض کن میخواسم بریم خونه ( ....) داداشم گفتم خوبه والا یکی نیست به داده ما برسه فردا تست دار م یک کلام هم درس نخوندم
زبانه روزه و........... خونه داداشم خوش گذشت یعنی بد نبود بعدش که اومدیم خونه و.. البته بماند که مامان اینا و زهره بهم گفتن که دیگه روزه نگیر ضعیف می شی و هزار جور حرف که انگار من بچم گفتم وااااااا دستتون درد نکنه دستی دستی بچه هم شدیم وای من برم دیگه که خیلی خرابم برام دعل کنید که یک کلام درس هم نخوندم
دوستون دارم ![]()
بابای ![]()
سلام
ساعت 4:20 بود كه مامان بيدارم كرد يعني اونم انقدر صدام كرده تا بيدار شدم دلم نميومد از اون خواب ناز بگذرم
خيلي خسته بودم خلاصه رفتم سر ميز البته بگم كه چشمام بسته بود وقتي بازشون ميكردم اين نور نميذاشت
اصلا نميدونم سحري رو هم چه طور خوردم منگه خواب بودم
ديگه اذان رو كه دادن نمازمو خودنمو نشستم پاي كامپيوتر آخه من وقتي از خواب بيدار بشم محاله كه دوباره خوابم ببره مامان اين خوابيدن منم بيدار موندم دختر عموم بود با هم صحبت كرديم كمي وبلاگ گردي از اين وبلاگ به اون وبلاگ و....... بعدشم كه حدود ساعت 6 چشمام خيلي خسته شده بود رفتم گرفتم خوابيدم دوباره با صداي تربچه جان كه شبيه ناز كشيدن بود
بيدار شدم كه ترخدا حاضر شو بريم برا ماشين بنزين بزنيم گفتم همين كارت بود منو از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ساعتو كه نگاه كردم يه كم تعجب كردم عقربه كوچيكه سره ده عقربه بزرگه سره سه بود
اولين بارم بود انقدر مي خوابيدم جمعه ها سره ساعت 8 خودم بيدار ميشدم اما اين دفعه نميدونم چي شد با هزا ر تا غر لباسامو پوشيدم وايي كه چقدر هوا سرد شده داشتم يخ مي بستم رفتيم پاركينگ طبق معمول هميشه درو باز كردم و........ دو ساعت تو صف بوديم بعدشم كه هيچ اومديم تو راهم خير سرم مثلا يكي از آهنگ هاي شادمهر رو گذاشته بودم و گوش ميدادم اما مگه موبايل تربچه اجازه ميداد همش زنگ ميزد ايش اينم با اين موبايلش خفه كرده مارو اومديم خونه منتظره دختر دايي مامان جون شديم ببريم بيرون كمي بگردونيمش با اينكه سنش تقريبا زياده اما روحيش مثل جووناست رفتيم جاهايي كه من تاحالا خودم به عمرم نرفتم سرو سبز خوش آب و هوا و........... از ساعت 11 اين حدود ها بود مثله اينكه بيرون بوديم تا ساعت 2
خيلي خوش گذشت اومديم خونه اونا گرفتن خوابيدن منم كه اومدم پاي كامپيوتر از بچه ها بودند كمي صحبت كرديمو تا اينكه خاله جون اينا اومدند مامان اينا رفتند بالا منم كه نمازمو خوندم و رفتم همه بگو و بخند منم كه مثله هميشه تك و تنها همش بچه خورده بودند كه مخمو قشنگ جوييدند انقدر حرف زدن من نمي دونم چرا اينا اينطوري ميكنن اعصابه آدم به هم ميريزن ياسمن خانم كه درساشو ننوشته بود و آورده بود اينجا از بس ازم سوال كرد كم مونده بود ديگه.... اي خدااااااا نجات بده منو بعدشم كه هيچ چي خاله اينا رفت ما هم كه اومديم خونه خودمون بعد از افطار هم تقريبا بيكار آها چرا متهم گريخت رو نگا كردم بعدشم كه كمك ماماني جونه خودم الهي قربونش برم كه انقدر مهربونه اوه اوه جوّ گرفتتم
يه ذره هم برا بابا يي بگم حسوديش نشه الهي (.......) پيش مرگت بشه باباي گلم كه انقدره صبوري و مهربون و................ چقدر قربون صدقه رفتم
الانم كه مامان بزرگم زنگ زده كه زهره ( همون دختر دايي مامان) حالش خوب نيست بيايد ببينيد چي شده منم برم پيشه باباي خودم كه تنها نمونه ( شايد از تنهايي بترسه ) در ضمن روزه نمازتون قبول
دوستون دارم
باباي ![]()
میترسم دو باره بنویسم آخه دوشبه هرچی مینویسم تا میخوا بفرستمش همش می پره من نمیدونم چرا اینطوری شد ه قاطی کرده یعنی ؟ مثله خودم
حالا امروزم به خیره خوشی گذشت یعنی با آقای چیتسازیان بام داشتیم این دفعه سره کلاسه راه نرفت دیگه کلیدشو تو دستش نگرفته بود و بچرخونه تو دستش
خلاصه یکی از دبیر هامون هم خواهر دوست جون در جونی مامانی هست حالا اینم برا ما شده مکافات از این به بعد برنامه برامون میریزن اولین کسی که باید درسو جواب بده بنده هستم امروز هم قشنگ بهم ثابت شد ولی بگما خیلی خانم خوبیه انقدر قشنگ توضیمم میـــــــــــــــــــــــــــــده که نگو خدا بخواد امروز سات ۱۲:۳۰ تعطیل میشیم وقتی که زنگ خورد من دوساعته منتظر یه پراید یشمی رنگ بودم هرچی صبر کردم نیومد دیدم دو قدم جلو تر از من یه ۲۰۶ همش بوق میزنه فکر کردم از خانواده بچه ها هستن توجه نکردم دیدم نه بابا ول کن نیست رفتم جلو دیدم خانم (.....) جون هستش گفتم پس اون پراید یشمی رنگ کجاست گفته دیگه دیگه گفتم بــــــله
خالاصصه اومد خونه اولین کاری که کردم نشستم پای کامپیوتر تقریبا یکی دو نفر از بچه ها بودن با هم صحبت کردیم و.......... دختر دایی مامان جونم هم که اومدن خونه ما البته خودش تنها خیلی خانم خوبیه انقدر مهربون و .... هرچی بگم
کم گفتم خلاصه گذروندیم دیگه عصذی با تربچه رفتیم بیرون یه کم وسیله و این چیزا خریدیم که کل خرید ها شد بیستو سه تومن اومدیم زود خونه پیشه خاله اینا شبم که هیچ من برم دیگه این تربچه امان نمیده با کامپیوتر کار داره
دوستون دارم ![]()
بابای ![]()
سلام
وااااااااااای خدای من چه فاجعه ای یه عالمه تایپ کرده بودم ها ولی همشه پرید ![]()
![]()
فقط اینو بگم که این چند روزه که ننوشتم اصلا حالو روزه خوبی نداشتم
اساسی ریختم بهم
من میرم دیگه ![]()
دوستون دارم ![]()
![]()
بابای
سلام
امروز اصلا حال حوصله هیچ کاری رو نداشتم از موقع ای که اومدم خونه همش خوابیدم خیلی خستم از همه چیز حتی از زندگی ![]()
سلام سلام
حالتون خوبه ؟
چي كارا ميكنيد ؟
اي منم بد نيستم به لطفه شما
امروز صبح قبل از اينكه مامان بابا بيدارم كنن خودم بيدار شدم ولي اونا خاب بودن ها يه ، يه ساعتي همين جوري از اين ور به اونور مي كردم كه دوباره خوابم ببره اما نشد كه نشد انقدر هم كه هوا سرد شده پتو هم رو سرم كشيده بودم ، نميدونم اصلا چه طو ر خوابم برد ولي مامان اومد بيدارم كرد صبحانه رو خوردم و ......... تقريبا اتاق رو مرتب كردم تمام كتابم ريخته بهم بود هر كدومشون يه طرف كتاب هنر هاي تجسمي زيره تخته كتاب عكاسيم افتاده زير ميز كامپيوتر سي دي هام همه رو ميز كامپيوترو ولو هستن عينكم زيره پا عجب عينكي هم كه اصلا ازش استفاده نميكنم فقط بيخودي دكتر بهم داده ( عجب كاره بدي )
آفتاب تا نصفه اتاق اومده با اينكه پرده هم كشيدم ( همون پرده هايي كه كشتن مارو تا پسنديدنش )
خلاصه تا اينارو جمعو جور كردم خودش كلي وقتمو گرفت تازه از اين بدتر كه بايد 10 تا طرح روي كتاب باید طراحي كنم واي كه چقدر حوصله ميخواد
انقدر به مخم فشار اوردم ديگه درد ميكنه بعد از دقيقا 2 ساعت فقط 3 تا طرح زدم 7 تاي باقي مونده رو چي كنم ؟؟؟؟؟
وااي خدا ساعت حدود هاي 10 اينا بود كه كانكت شدم باهم قرار داشتيم اما نيومده بود نميدونم باز چي شده نگرانش شدم اينم از اين تربچه جان هم كه خواب هستن ( خيلي خوش خوابه ) دنيا رو آب ببره اين تربچه ي ما رو خواب برده
هيچ كي مثل من سحر خيز نيست بعد از دو ساعت تونستم بيدارش كنم بياد يه نظري واسه اين طرح هام بد تازه اونم اومده ميگه كه مي دوني اين .......... تا خواست بقيه اش رو بگه گفتم مرسي از راهنمايي مثله اينكه شما هنوز گيج خواب هستيد برو بخوام اونم كه از خدا خواستش بود همين جا رو تخته من گرفت خوابيد بعدش كه دوباره بيدارش كردم فرستادمش حموم ( مثله مامانا ) دايي جان اومدن كه با مامانم رفتن خونه مامان بزرگم بعدشم كه ........ حدود ساعت 1 ناهار رو خورديم كه مامان به من گفت ظرف ها رو امروز تو بشور منم كه مثله هميشه قبول كردم حدوده 2 خوابيدم ، گفتم بيدار كه ميشم ميشورم اما يادم رفت آخه بيدار كه شدم يه سر رفتم خونه مامان بزرگم خاله اينا اومده بودند اين جمعه ها خيلي گنده من هميشه تك ميوفتم
تربچه كه با دختر خالم مامانم اينا هم كه باهم ،اون سه تا زلزله هم كه برا خودشون بازي ميكنند مامان بزرگم هم كه تو اتاقه خودش من تهنام يه هم سنه خودم كه پسرخالمه ( با 4 سال فاصله سني
) اونم كه دائما با دوستاشه
پس من با كي حرف بزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هميشه تهنام تو اين وسط گفتم خوب من ميرم خونه خودمون با كامپيوتر كار كنم كه تربچه دخالت كرد يه دعواي اساسي با هم داشتيم هميشه همين طوريه تقريبا همه به اين كاره ما عادت كردن يعني عادي شدي دعواي خواهر برادره ديگه با پرو بازي اومدم خونه يه نيم ساعتي كانكت شدم هيچ كي نبود فقط يه كامنت برام گذاشته بودن كه اونم هانيه جونم گذاشته بود شما ها كه نميزاريد همش دله منو ميشكونيد
( چسبه راضي داريد بچسبونمش ؟ ) خلاصه اومديم خونه البته خالم اينا موندن تا سپهر بياد سراغششون اونم كه معمولا با يه ساعت تاخير مياد خوب منم ديگه يواش يواش رفعه زحمت كنم ميخوام برم حموم
واي واي يادم رفته بود ظرفا رو بشورم ديگه مامان همچين كه پاشو گذاشت تو آشپزخونه جيغو دادش بلند شد كه چرا ظرفا رو نشستي ؟؟؟؟! خدا به دادم برسه
دوستون دارم
باباي ![]()
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
ای منم بد نیستم به لطفه شما امروز صبحی که از خواب بیدار شدم یه حسه خیلی بدی داشتم نمی دونم چرا اینطوری بودم حتی صبحانه هم نخوزدم فقز یه چایی اونم به اجباره مامان لبسامو پوشیدم و کانکت شدم دیدم چرا یکی از دوستام روشنه وقتی بهش سلام دادم گفتم که من (.....) نیستم من دوستش هستم راستش اینکه آقا (...........) تو بیمارستانه حالش خوب نیست آره طفلک ناراحتی قلبی داره خیلی براش ناراحت شدم طفلی آخه چرا این هنوز جونه ۲۵ سالشه
اصلا از این رو به اون رو شدم خلاصه این همون چیزی بود که دلم براش شور میزد منم که زودی خداحافظی کردمو اومدم بیرون وایستادم تا خانم(......) اومدش رفتیم سراغ گل نسا و سمر رفتیم مدرسه اصلا امروز جو مدرسه یه جوری شده بود همه کسل ناراحت بودند منم که خودم بد تر بود خانم بقا نیومده بود ولی خوب از جاش خانم کهایـــــــــــــــــــــــی بودش که کم صحبت کردو رفتیم سره کلاسه واای خدا درسای امروزمون چقدر گند بود
عربی که اصلا حالو حوصلشو نداشتمی اونم با کی آقای چیت سازیان خوب درس میده ها بنده خدا ولی سره کلاسش آدم دیوونه میشه نمیشه نفس کشید دائما هم که سرخ کلاسه راه میره و کلیدشو تو دستش می چرخونه اعصابم دیگه ریخته بود بهم وااای خدا تا کلاس تموم شد چل شدم بعد از اونم که با خانم کهایی کلاس داشتیم فکر کن مدیر مدرسه بشه دبیر چه با حال این خانم کهایی آچار فرانسه هست هرچی بگی بلده وقتی مدیر بیاد سر کلاسه همه مقنعه خاشون تو نوکه بینی هاشون اومده دست به سینه ساکت حتی صدا نفس بچه ها هم نمیاد تا کلاسه اونم تموم شد دیگه ..................... دقیقا این ۶ ساعت که کلاس داشتیم همین طور گذشت زنگ که خورد زودی اومدم پایین و با نسا منتظر ( ...........) جونم شدیم اونم یه ده دقیقه ای طول کشید تا اومد بعدشم که اومدم خونه ناهار رو خوردم و نشستم پای کامپیوتر از بچه ها کسی نبود البته ضمن کار هم ۲ بار باز ریست شد که دیگههههههههههههههههه کم مونده بود از پنجره پرتش کنم بیرون
تا ساعت ۳ بودم البته سهیلاو هانیه هم بودند که کلی با هم صحبت کردیم ووووووووو گرفتم خوابیدم تا ۵ تازه اونم با صدای جارو برقی مامان از خواب بیدار شدم که کوبیش به تختم ۶ متر پریدم هوا ،تربچه جان بازم رفته بود پیشه دوستاش منم که طبق معمول با کامپیوتر کار کردم یه ذره به مامان کمک کردم و بعدشم که با یکی از بچه های چت دعوام شد ( وای یه بار فکر نکنید من دعوا کارم ها ) آها بازم بابا خان موبایلشون رو جا گذاشته بودند از اونجا هم که قبلا گفته بودند خاموش نکنید و هرکی زنگ زد جواب بدید منم که تلفن چی بابا شده بودم همه هماراش زنگ میزدند ای خدا بایئ موبایلشو از این به بعد خودم بدم دستش که یادش نره هیچ چی دیگه داشتم نگران تربچه می شدم آخه از ساعت ۳ رفته و تا حالا هم که ساعت نزدیکای ۷ نیومده به اونم زنگ زدم خوشحالو خندان که معلوم بو خیلی بهش خوش گذشته بود گفت نزدیک خونم الان ها میرسم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ { یه ربع بعد } تربچه جان تشریفشونو آوردن من دیگه برم حوصلم نمیگیره بمونم
فقط ترخدا براش دعا کنید حالش خوب بشه ![]()
دوستون دارم ![]()
بابای ![]()
سلام دوستان
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟ مدرسه خوش میگذره ؟
ای منم بد نیستم به لطفه شما بله امروز صبح که بابایی جونم این دفعه بیدارم کرد ، رفتم صبحانه رو خوردم بعدشم که دوباره کانکت شدم واااااااااای بازم اومده بود این دفعه بیشتر باهم حرف زدیم ( وای جقدر پر رو شدم ) بعدشم که هیچ چی دو ساعت با این مقنعه مبارک ور رفتم البته موهام نه مقنعه آخه من هر دفعه از حموم میام موهام یه جوری میشه به زور جمعش میکنم حالا بگذریم که چی شد آخرش رفتم دو باره خانم ( ........) گل اومده بود مردم از خجالت دیگه خودم از خودم بدم میاد بچه بدی شدم اون بنده خدا هم هیچ چی نمیگه رفتیم نسا رو برداشتیم ( انگار که اسباب بازیه )
دوستون دارم
بابای
راستی نظر بدید دیگه فقط نخونید ( فکرم نکنم بخونید چه برسه به اینکه نظر هم بدید )
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
ای منم بد نیستم به لطفه شما امروز صبحم از اون روزا بود که به زور از خواب بیدار شدم خیلی خسته بودم خدایی بعدش رفتم به قوله یاسمن ( دختر خاله کوچیکم ) صبونه خوردم
و زودی حاضر شدم و رفتم کامپیوتر رو روشن کردم و ... وقتی مسنجرم باز شد و دیدم چراغش روشنه داشتم بال در می آوردم
آخه بعد از ۵ روز اومده بود یه ، یه ربعی با هم صحبت کردیم وقتم کم بود آخه ۷:۵ باید از خونه می رفتم بیرون خداحافظی کردمو تا خواستم از پله ها برم پایین یه هو صدای جیلیگ یه چی اومد واای خدا دکمه مانتو کند
اه چه بد موقعه ای دیرم هم شده بود فقط زودی رفتم یه سوزن نخ برداشتمو رفتم خانم (.....) جون اومده بود یه ذره خجالت کشیدم آخه اولین بارمه دیر میرم تا حرکت کرد منم نشستم دکمه مانتومو دوختم ( به من میگن یه بچه مرتب و منظم )
بعدش رفتیم سراغ گل نسا ( البته بگما گل نسا بیچاره اسمش نسای خالیه ما بهش میگیم گل نسا) بعدش سراغ قصه جون ( همون سمر خودمون ) آخرشم که مدرسه هیچ کی نیومده بود واقعا به جز ۵ یا ۶ نفری کسی نبود رفتم تو کارگاه وسایلمو گذاشتم و اومد پیشه بچه ها تا اینکه صدای سوت خانم بقا بلند شد همه بچه مودب وایستاده بودند سره صف و خانم بقا هم مشغول صحبت کردن شدن البته امروز با روزای دیگه فرق داشت بحث سره مو های بچه ها بود که اول صبحی اینجوری درستش میکنن ( واکس و ژل و ......) میان مدرسه کی حوصله داره ۴ ساعت جلو آینه وایسه موهاشو درست کنه والا من یکی که نیستم یعنی تنبل تر از این حرفا بعد از اینکه صحبت های خانم بقاء تموم شد حمله ور شدیم سره کلاسه ( یه بار فکر نکنید که ما .... هستیم ها ) فکر کن ۶ ساعت طراحی داشته باشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی وااااااااااااااااااااااای خیلی بده من یکی که به زور ۲ ساعت اولو تحمل کردم تو این ۶ زنگ دیگه کم مونده بود بشینم وسط کلاس گریه کنم
این جور کارا حوصله میخواد ولی از جاش فردا تلافیش در میاد ۶ ساعت مبانی کامپیوتر و ۲ ساعت هم مبانی هنر های تجسمی ای ول منم که میمیرم واسه این جور چیزا
خلاصه این ۶ ساعت رو با فلاکت گذروندیم تا اینکه بازی چــــــــــــی؟ ( به قوله مژی تو بامشاد اینا ) صدا سوت خانم بقا دوباره بلند شد خدا بخواد زنگه آخر بود رفتیم البته دیگه سمر با ما نیومد چون اون تا ساعت ۲:۳۰ میمونه مدرسه ای بیچاره سمر ماهم با نسا وایستادیم تا خانم (..........) گل با اون ماشین مبارک اومد سراغمون این دفعه برامون رضا صادقی گذاشته بود و همون آهنگی که من براش میمیرم ( دلم برات تنگ شده جونم و... ) بعدش رفتیم گل نسا رو رسوندیم و آخرشم که من تا رسیدم ساعت حدود ۱ شد زود ی مامان درو باز کردو منم این حدود ۴۰ پله رو نمیدونم چه جوری اومدم بالا ناهار رو خوردم و مثله همیشه مشغول کار با کامپیوتر شدم فکر کنم حدود ساعت ۳ ولش کردم بیچاره رو یه ذره آهگ گوش دام رفتم حموم یه دوش گرفتم بعدش اومدم مــــــامــــــــــان جون گفتند که خاله های گرامی اومدند رفتن بالا شما هم تشریف بیار بالا تربچه کی زودی رفت بالا منم با نیم ساعت تخیر رفتم بالا حدود ۷ برگشتیم بعدشم که منم اومدم دوباره سراغ این فلک زده سهیلا دختر عمو جان بودم و یه نفر دیگه باهم صحبت کردیم ولی مامان انقدر غر زد سرم که خط رو آزاد بزار ( ..........) ( این جا خالی اسم داداش بنده هست )دیر کرده نگرانشم زنگ نزده منم با کلی معذرت خواهی بای رو گفتم و اومدم بعدشم که باباییییییی اومد شام رو خوردیم یه ذره بابا شوخی کردم و حالا هم که دارم اینو مینویسم آها میخوام برم شب های برره رو ببینم ![]()
دوستون دارم ![]()
شب خوش ![]()
بابای
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید بچه مدرسه ای های عزیز ؟ درسا خوبه ؟
ای منم بد نیستم به لطف شما امروز صبح مثل بچه های های خوب قبل از ایمکه مامان جون بیدارم کنه بیدار شدم
صبحانه رو خــــــــــــــــــــوردم بعدش لباسما پوشیدم حاضر و آمـــــــــــــــــــــــــــاده گفتم یه چند دقیقه ای که برام وقت مونده رو کانکت بشم ببینیم چه خبر یه قرنه نیومدم
رفتم هیچ خبر نبود فقط اعصابمو خورد کرد از بس سرعتش کند بود دیوانه شدم زودی کامپیوتر رو خاموش کردم رفتم سره جای همیشگی تا اینکه خانم (........) گله گلاب اومدش طبق معمول رفتیم سراغ گل نسا و سمر بعدش رفتیم مدرسه هر روز تعداد بچه هامون کمتر میشه البته تنبل تر میشن دیر از خواب بلند میشن دیرم میان مدرسه از اونجا که خانم بقا حالشونو جا میاره
دو ساعت سره صف واای خدای
من مردم تا رفتیم سره کلاس این زنگ پایه و اصول صفحه آرایی داشتیم البته ۴ ساعت که دیگه کم مونده بود خودمو از پنجره پرت کنم بیرون
یه چند تایی اتود زدیم
بعدشم که سره معلم بنده خدا رو گرم کردیم وقت همین طور تلف شد زنگ آخر هم زبان داشتیم فکر کن همه بچه های گرافیک کامپیوتر گرافیک ریخت یه جا ما هم که البته ۳ نفر بودیم که آخر همه رسیدیم سره کلاسه ( یه - یه ربع بعد ) چون یکی از بچه هامون پاهاش مشکل داره وایستادیم کمکش تا اونو آوردیم از ۵۰ پله بالا جونم در اومد
وقتی دره کلاسه باز کردیم شاخ در آوردم یه صندلی خالی نبود بریم بشینیم دیدم گل نسا داره از اون ته کلاس دست تکون میده برام صندلی خالی گرفته بود ای ول به این میگن دوست با معرفت درس رو ترجمه کردخانم رو ناسی بعدشم که هیچ چی مخه هم دیگه رو جوییدیم بعدشم که بازم صدای سوت خانم بقا بلند شد همه حمله کردن به در منم که تا بندو بساطمو جمع کردم همون شد آخر نفر با گل نسا از کلاس اومدیم بیرون سمر هم که جلو در وایستاده بود و هر سه تایی منتظرم خانم (......) جون شدیم اونم تا اومد ما دیوانه شدیم بعدش اومدم خونه ناهارو خوردم پریدم پشت کامپیوتر واای نمیدونی چه خبر بود یه عالم آف برام گذاشته بودند
یه کوچکولو چت کردمو گرفتم خوابیدم
تا ساعات ۴ با صدای تلفن که هانیه جونم بود بیدار شدم باهاش کلی صحبت کردم و آخر سر هم قرار شد با هام بریم بیرون آخه من یه عالمه وسیله باید بخرم ( راپید پارسالم شکسته ) ساعت ۵ قرار شد برم خونشون بریم تا ساعت ۵ یه کم بازی گوشی تا اینکه حاضر شدمو رفتم تا هانیه حاضر شد - ساعت ۵:۱۲ شد ( چقدر دقیقم من ) رفتیم پیاده تا رسیدیم وینزور ( همون فروشگاه مهندسی ) کلی خرید که دیگه دستام کند تا اوردمش تو راهم از دوستای هانیه رو دیددم و یکی از دوستای خودم تو کلاس گیتار که گفت همون بهتر که دیگه نمیای ( پارسا) یه دقی به ما میده سر کلاس که نگو ( با خودم گفتم ای ول یکی به نفع من ) بعدش رفتم سفارشاتی که مامان خانم داده بودند رو خریدم و تا رسیدم خونه حدود ۷ شد یه کم خستگی یه نفسی تازه کردم یه چیزی خوردم و حالا هم که دارم اینو مینویسم من برم دیگه
دوستون دارم ![]()
![]()
بابای ![]()
شب خوش
سلام
حالتون خوبه ؟
چي كار ميكنيد ؟ اي منم بد نيستم به لطفه شما ![]()
با مدرسه چي كار ميكنيد ؟ ما هم ميگذرونيم
امروز صبح به زور مامان جون از خواب بيدار شدم انقدر خسته بود كه نگو
صبحانه رو به زور خوردم جگي حاظر شدم تا 7:10 كه قرار بود خانم (....) بياد سراغم رفتم لبه خيابون تا اومدش رفتيم سراغ گل نسا و سمر ( سمره به معني قصه هست ) بعدش رفتيم مدرسه - بچه ها وايستاده بودند دمه در مدرسه و منتظره دوستاشون بودند از در كه كه وارد شديم بچه ها بودند كه داشتند مخ هم ديگه رو مي جوييدند
من نميدونم اينا اول صبحي اين فكو از كجا آوردند كه يه ريز حرف ميزنند ما هم رفتيم و مثل بچه هاي خوب يه جا نشستيم تا اینكه زنگ رو زدند و معاون كه خانم بقاء باشند صحبت كردند ( يه چي بگم ها خانم بقاء خيلي ماه خيلي خانم خوبيه ) بعدش رفتيم سره كلاس زنگ اول زبان داشتيم وااي خدا كي حوصله زبان رو داره اونم يره كلاس خشك خانم روناسي كه آدم جرات نميكنه سره كلاسش نفس بكشه ( بازم بگما خيلي خوب درس ميدن ) من نمره پارسالم شد 18:25 خيلي خوبه بعدش هم كه يه ذره بي كار بوديم و ما هم كه تازه از حالات خواب آلود بيرون اومده بوديم و مشغوله صحبت شديم
و............ معمولا من شنوندم و به حرف هاي بچه ها گوش ميدم . بچه هاي امسالم خيلي بي حالن البته درس هاي عمومي را با همكلاساي پارسال خودمون داريم كه بازم با هم مي افتيم واااي كه چقدر ارمغان با مزست آدم عشق ميكنه وقتي با هاش حرف ميزني . اينم از اين تا اينكه ساعت شد 12:30 و صداي سوت خانم بقاء بلند شد ( مدرسه غير انتفاعي باشي و هنوز سوت ) همه رفتند و ما هم منتظر خانم (........) شديم انقدر پرايد يشمي از جلومون رد شد ديوانه شديم آخه چشم انتظار ( ........) جون بوديم آخه اونم پرايد اونم يشميه بعد از دوساعت كه فكر كنم علف زيره پاي هر سمون سبز شده بود
تشريف آوردن ما هم ك عين خيالمون بود خندان رفتيم سوار ماشين شديم و ( د ) برو كه رفتي تا من رسيدم خونه ساعت شد 1 حالا دو ساعت دارم زنگ ميزنم هيچ كي درو باز نميكنه خيلي نگران شدم آخه مامانم زود تر از من بر ميگرده دو ساعتم اونجا موندم تا بالاخره گفتم شايد رفتن خونه مامان بزرگم زنگ رو كه زدم بعد از تقريبا 3 ساعت با صداي كيه ؟؟؟؟ غزل جان( که البته ۱۰۰۰ بار گفتم نگو کیه)
به خودم اومد بله خاله جان اومده بودند و ماماان اينا هم بالا بودند رفتم بالا ناهار رو خوردم و تا 3 بالا بودم اومدم خونه خودمون خير سرم خواستم بخوام كه ترانه اومد پيشم مي خواست بخوابه آخه من از اين بچه بدم مياد
از بس كه شلوغه و حرف ميزنه گفتم واويلا الان مياد مخمو ميزاره تو فرقون با خودش ميبره ولي نه جا براش باز كردم خوابوندمش پيشه خودم يواش يواش داشت پلكاش سنگين ميشد اون صورته تپلش موهاش كه ريخته بود اطرافه شونه هاش مژه هاي بلندو نازش و اون چشماي كشيده قشنگش
، اون قلب مهربونش كه تا منو ميبينه همش بوسم ميكنه
يه لحظه به خودم گفتم آخه مگه اين بچه به اي نازي به تو چي كاركرده ؟؟؟؟ ولي الان ميگم كه خيلي دوستش دارم خلاصه اينم از اين ولي الان ترانه جان نشستن بغله من و از جاشم تكون نمي خوره دائما ميگه ( ..........) بزار منم بنويسم ديگه حالا هم انقدر با اين كيبر ور ميره كه ..... من برم ديگه تا اعصباني تر نشدم ![]()
دوستون دارم ![]()
عصر بخير ![]()
باباي![]()
سلام
حالتون خوبه ؟
چه خبرا ؟ چی کارا می کنید ؟
امروز صبحي كه از خواب بيدار شدم صبحانه خوردم ديگه اينترت بي اينترنت ديگه تو اين موقيعت اينترنتو بايد دورشو خط بشكم
بله بايد بچسم به درسم كه امسال برام خيلي مهمه بايد بكوب بخونم فكر نكنم زياد بتونم بياد تو اينترنت فقط اينكه من تايپ كنم زحمتشو خواهر جان بكشه و شما هم لطف كنيد نظر بديد
نظر هاي شما باعث دل گرمي من ميشه خيلي خوشحال ميشم رفتم سر جاي هميشگي تا خانم (.........) با پرايد يشمي رنگ اومدند اولش يه ذره ذوق زده چون بعد از 3 ماه مي ديدمش بعدشم كه رفتيم سراغ گل نسا و رفتيم مدرسه حالا جو مدرسه هر كسي يه گوشه كز كرده بودند مخصوصا سال اولي ها
كه هم ديگه رو نميشناختن ما فقط بوديم كه با هم آشنا بوديم يكي يكي بچه ها اومدند بعد از چقدر خانم مدير تشريف آوردند و چقدر كه حرف زدند بماند
من ديگه داشتم ميتركيدم انقدر سر پا واستاده بودم مدرسه غير انتفاعي باشيو سرپا وايسي نوبره والا جونم در اومد بعد از دو ساعت فرستادنمون سر كلاسامون دبير ها كه از قبل ميشناختنمون و.......... كتابا رو دادن قطر هر كدمشون رو كه مي ديدم غش مي كردم
وااااااي خدا خيلي حجمشون زياد اما عيب نداره بالاخره كه من بايد بخونمشون
خدا بخواد چند روزه اول مهر تا ساعت 12:30 مدرسه هستيم بعد از اون سه روز تا ساعت 2:30 سه روز تا ساعت 5:30 وااي كه چقدر خسته كننده هست بده خيلي بد خسته كوفته ساعت 6 برسي خونه خيلي بتوني استراحت كني نيم ساعت بايد شرو كنم درسامو بخونم و هزار تا كار عملي عجب ماكافات همش
دعا كنيد كه كارا به خوبي پيش بره ساعت 12:30 زنگ خورد و دم دره مدرسه در انتظار خانم (..........) باشي از ساعت 12:30 تا 1:15
من منتظرم وايستادم اما نيومد ديگه خودم اومدم خونه واااي كه چقدر زور داره ناهار رو خورديم مثل فنر پريدم پشت كامپيوتر و............. حالا اين چند روزه اول كه سرم يه كم خلوته استفاده بكنم تا بعد ببينيم چي ميشه يه كم خوابيدم دوباره شرو به كار با مامان و تربچه رفتيم بيرون مامان ميخواست خريد كنه ووووووو................ حدود 7:30 اومديم خونه بابا جون هم اومدند يه ذره شلوغ كاري شام خورديمو يه كاري تربچه ميخواست با فتوشاپ براش انجام بدمو دادمو حالا هم ميخوام برم يه كم بشينم پيشه بابا اينا بعدشم بخوابم كه دهنم پاره شد انقدر خميازه كشيدم شب بخير
دوستون دارم ![]()
باباي ![]()
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییی دو ساعته دارم می نویسم نمی دونم چرا همش پاک شد دیگه حوصلم نمگیره همرو از اول بنویسم ![]()
![]()
راستی سال تحصیلی جدید رو به شما بچه مدرسه ای
های گل
تبریک میگم![]()
![]()
![]()
![]()
دوستون دارم ![]()
![]()
![]()
بابای ![]()
![]()
