تبليغاتX
نـــــهال
امروز اصلا  حالو حوصله هیچ کاری رو ندارم از اون اول صبح یه جوری بودم کسل  ای خدا نتیجشم اینکه سره کلاسه زبان حالم بد شد  کلاس دوره سرم می چرخید   نمیدونم واقعا سپیده طفلکی رو فرستادن پایین  یه لیوان آب قند  برداشته آورده کل کلاس ریختن سرم   ای خدا  سمرا هم وایستاده میگه  تا آخرش بخوری ها ای بابا آخه من نمیتونم تا آخرش بخورمممممممممممممممم وااااااااای   منو نجات بدید خلاصه .. . اصلا ولش با این حالم میخوام برم مهمونی مثلا یه عالمه هم کار ریخته سرم شبم مهمون داریم  برم دیگه

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه سي ام آبان 1384ساعت 21:44  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام 

حاله شما ؟ چی کا را می کنید ؟ خوش میگذره ؟ 

دیشب ( صبح میشه گفت دیگه ) حدود ساعت ۳ خوابیدم  صبحم که یکی مامان صدام میزد یکی بابا  دیگه چی میشه زیاد وقت ندارم بنویسم   وقتم تنگه باید برم یه دوش بگیرم ميخوام برم آرایشگاه   بعدشم که دیگه هیچ چی امشب اصله مطلبه فکر کنم برا صبح ساعت ۶ برگردیم خونه  برم دیگه که هزار تا کار ریخته سرمم 

نظر یادتون نره  البته نه مثل این آقای دراکولا که نه آدرسي نه چيزي ازشون داريم  ها مثله بچه هاي خوب

دوستون دارم

باباي

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و نهم آبان 1384ساعت 21:43  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

اومدم بگم که اصلان امشب وقت ندارم آپ کنم چون  حنا بندونه لیلی منم دیگه .. .    میخوام با مامان برم خرید   

دوستون دارم

بابای

             آهان راستی شما هم نظراتونو بدید تا من برگردم فردا  

+ نوشته شده در  شنبه بيست و هشتم آبان 1384ساعت 21:43  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟

اصلا امروز وقت ندارم آپ کنم  یه عالمه کار ریخته سرم فردا تست مبانی کامپیوتر و ... دارم هیچ یه کلامم درس نخوندم   دیروزم که مدرسه نبودم  تاساعت ۴ بچه ها مدرسه بودن همین درسو داشتن  یه عالمه جا موندم خدا خودش کمکم کنه ۲ تا از کارام هم برا مبانی رنگ  باید دوباره انجام بدم  کی حوصله داره من یکی که ندارم مقوامم هم تموم شده   سفیدمم که هیچ چی یکم ازش مونده باید برم بخرم  وقتم که نمیکنم برم بیرون نمیدونم کی میخوام این کارارو انجام بدم   ای خدا   فردا بعد از قرنی میخوام برم مدرسه مثله آدمیزاد بشینم سر کلاس درسم که خیلی جا موندم   راستی چه طور به بچه ها بگم که حذف شدیم ؟ روم نمیشه  بعد از این همه ...   یه کاریش میکنیم دیگه 

برم دیگه درسمو بخونم بعد از چند روز میخوام برم مدرسه

دوستون دارم

بابای  

+ نوشته شده در  جمعه بيست و هفتم آبان 1384ساعت 21:42  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

حالتون خوبه ؟ 

امروزم هیچ چی مسخره بازی فقط از درسام جا موندم خیلی خستم خیلی از همه لحاظ  ای کاش شرکت نمیکردیم   بازم یه باخت و یه برد  داشتیم  ولی دیگه حذف شدیم  همون بهتر خلاص دیگه زانوم داره میکنه هر دفعه  یه بلا به سر من اومد   مهم نیست دیگه  ای کاش می شد بخوابم فقط بخوابمممم مهمون داریم خسته کوفته حوصله هیچ  کی رو ندارم دلم خیلی پر از دست بچه ها  واقعا گیج بازی دراوردن  الکی الکی باختیم فقط اختلافمون ۱ بود  همش تقصیر سمیرا شد وااای خدای من 

برم ببینم چی کار میتونم بکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بيست و ششم آبان 1384ساعت 21:42  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

امروزم از اون روزا بود که ... از ساعت ۹ رفتیم باشگاه اولین بازی هم ما  داشتیم گند کاشتیم  باختیم ازشون  خوب دیگه  اعصابمو خورد کردن با بازی کردنشون  ...  یه بازی دیگه داشتیم که بردیم ولی تا ساعت ۴ اونجا بودیم درس مرسم  که تعطیل خدا به داد برسه ادامه بازی هم موند برا فردا چی میشد من فردا رو نمیرفتم مدرسه زانوم خیلی درد می کنه همه اینا تقصیر خانم کهایی دیگه  حوصلمونو سر برده با این کاراش  اومدم مگه  یه ماشین پیدا می شد من بیام بارون میومد شدید تا خونه پیاده اومدم همه رو خسته کوفته  تا خواستم بخوابم ۵ دقیقه هم نشده بود نرگش خانم اومده میگه مامان بزرگت حالش خوب نیست بیا بالا من میخوام برم هیچ کی هم خونه نبود مامانم که مدرسه خالم اینا هم همین طور آخه من چی کار میتونم بکنم  تازه یه ربع هم نشده که اومدم خونه میخوام بگیرم بخوابم مثلا میخواستم با تربچه برم بیرون  خرید کنیم که اونم کنسل شد  

برم دیگه  فقط ای کاش یه چیزی بشه من نرم مدرسه ۳ تا تست دارم هیچ کدوم هم  حال ندارم بخونم خیلی خستم خیلییییی

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و پنجم آبان 1384ساعت 21:41  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

امروز چرا انقدر بد بود همش ضد حال بود چرا؟؟؟؟؟؟

 ۱)زنگ اول با خانم روناسی صحبت کردیم که از ما تست نگیرید میخوایم بریم  باشگاه تمرین نمی تونیم  تست رو بدیم قبول نکرد

۲)زنگ دوم مشغول کار بودم این خانم کهایی اومد بالا سرم انقدر باهام حرف زد حواسمو پرت کرد راپیدم شکست  کارم نصفه موند

۳)زنگ سوم به هزار جور بدبختی  رفتیم نشستیم تو دفتر منو سمیرا تست دادیم اونم چه تستی  انقدر حرف زدن بالا سرمون یه ذره نتونستیم تمرکز کنیم  نتیجه شد  نمرم شد  ( ۸ ) منی که تا به حال از زبان همچین نمره ای نگرفتم  آخرین نمرم ۱۸.۲۵ بوده 

۴)وقتی هم  که رفتیم باشگاه  بازم این زانو  بگم چی نمیزاشت راحت تمرین کنم

۵)اومدم خونه با مینا ساعت ۴:۱۵ قرار شدم بریم بیرون با هم ۲۰ دقیقه وایستادم   خانم تشریفشونو نیاوردن  زنگ زده خونه به تربچه گفته به ( ... ) بگو  ماشین گیرم نیومده که بیام   تو این ۲۰ دقیقه هو انواع و اقسام متلک بود که بارم شد آخه چرا انقدر مردم ... هستند   

 ۶) خانم کهایی آخه چرا منو گذاشتی تو  تیم  من که نمی تونم بازی کنم به خاطره این زانوی ...

آخه همه اینا تقصیر خانم کهایی دیگه   به غیر از مورد ۵    

فقط برامون دعا کنید که فردا ببریم اگه ببازیم خیلی بد میشه خیلی  

دوستون دارم

 بابای

+ نوشته شده در  سه شنبه بيست و چهارم آبان 1384ساعت 21:40  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

حالتون خوبه ؟

اي منم بد نيستم

امروز صبحي ماماني جونم بيدارم كرد  صبحانه رو خوردم  و .. . 5 دقيقه وقت داشتم زودي كانكت شدم

دريغ از يه دونه off و كامنت   زودي كامپيوترو خاموش   كردم رفتم سره جاي هميشگي وااي چقدر دير اومد داشتم يخ مي بستم اون همه كه من لباس پوشيده بودم بازم .. .  اومدش اي خدا هم پسرش بود  هم اون الهام .. .   گيره دو تا .. . افتاديم اوله صبحي   رفتيم سراغ گل نسا اونم از سرو صورتش كاملا  مشخص بود كه .. .  سمر هم كه نبود تا الهامو رسونديم كمي طول كشيد رفتيم مدرسه   امروز كلاسامون ادغام بود  با گرافيكا بوديم   خانم حبيب پور اومدش  با اون تستاي  خوشگل اون دفعه وااي چه نمره  بدي گرفتم يه باره فكر نكنيد تك شدم ها ولي خوب من راضي نيستم  بگذرين آخه اون دفعه با سميرا  يه كاراي كرديم تقلب اونم از نوع توپش ديگه برا هم ديكته ميكرديم  ما اينيم ديگه   اين سه ساعت كه با خانم حبيب پور داشتيم با .. . تموم شد خلاصه اينكه تك ساعت بعدي با  خانم مجيد اف  اي خدا كي حوصله نازو .. . اينو داره از اون موقع كه مياد سره كلاسه همش برا ما كلاس ميذاره حالا فكر كرده كه .. .  امروز تست داريم اينم معلوم نبود چه .. . بود  ( به قول بچه ها با شوهرش دعواش شده  )  نميشد باهاش حرف بزني  گفتيم خانم 10 دقيقه بزاريد مرور كنيم دعواي كرد كه من يكي داشتم سكته ميكردم  تستو گرفت طبق معمول من از اين  ور كلاس به اون ور كلاس تقلب ميدادم  جالب اينكه طرف يكم IQ  پايين بود دير ميگرفت ديگه كم مونده بود داد بزنم تا بفهمه   بعد از اونم كه هيچ چي  يكي از  بچه ها اومده ميگه ( .. . ) برو دفتر خانم بقا كارت داره  وااي يعني  چي كارم دارن ؟؟  زودي موهامو گذاشتم تو   رفتم دفتر ميگم خانم بقا با من كاري داشتيد  ؟؟  گفت من؟ گفتم بله گفت من نه خانم كهايي كارت داره رفتم ميگم خانم كهايي با من كاري داشتيد ؟ يه خودكار داده دستم ميگه بيا جاي بابات   يه چند جايي بايد امضا كني  اي بابا حالا خانم كهايي من به زور برا خودم امضا ميزنم بعد بيام جا بابا هم امضا كنم ؟؟؟؟؟؟؟ امضاي بابا هم كه ماشاا.. .  پيچا پيچه اصلا نميشه از روش كپي هم كرد چه برسه به .. .   خلاصه اينكه زنگ زدم به بابا اومده امضا كرده رفته   امروز بايد بريم باشگاه اي خدا دو ساعته دارم ميگم من تازه پام داره خوب ميشه  اگه ميشه اين جلسه رو شما بي خيال شو  ولي كيه كه بفهمه  رفتيم برا تمرين آخه 4 شنبه مسابقات شروع ميشه كي حوصله اينو  داره انقدر  تمرين كرديم كه ديگه انرژي نداشتم برگرديم خدا خواهي خانم محمودي اومده بود  وايستاده بود  نسا رو رسونديم  بعدشم كه من  ناهار  نخوردم ( حوصله ناهار خوردنم ندارم )  يكمي كانكت شدم  بعدشم خوابيدم  تا ساعت يه ربع به پنج  ظرفارو شستم  بعدشم كه هيچ چي فردا رنگ شناسي داريم و كلي كار ريخته سرم  حوصله ندارم انجامشون  بدم تا يه حدي پيش رفته ببينم چي ميشه  فقط مثل اون هفته نشه تا سرمو  بلند كردم يه نگاهي به كل كار كردم خال خالي شده بود  خيلي بده  برم ديگه يكمي كارام بيوفته جلو دوباره ميام  باباي جونم اومدش ( در حال قهر با تربچه جان  البته يكمي ها  ديروز باهام دعوامون شد اونم از نوع خفنش برا اولين بار ،  گير كرديم ما هم اين وسط )  

 

دوستون دارم

 

باباي  

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و دوم آبان 1384ساعت 21:40  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

حالتون خوبه ؟

اي منم بد نيستم

امروز صبحي مامان خانم بيدارم كردند تربچه كه نبود بابا هم كه  رفت بود حموم  صبحانه رو خوردم ولي عجب جاي تربچه خالي بود اومد نشستم پاي اي بيچاره يه ربعم نشده بود كه بابا اومد  گفت من با كامپيوتر كار دارم پاشون اي خدااااااا حالا من به اون طرف چي بگم ؟؟؟؟ امان از روزي كه بابا بخواد با كامپيوتر كار كنه ، به زور بايد ديگه بلندش كني تا بره نيم ساعته كاراشو انجام داد ( ازبس كه سرش غر زدم )  حالا فكر كن به طرف گفتم 5 دقيقه ديگه ميام  رفتم انقدر خجالت كشيدممممم بعد از اونم كه مامان رفت بيرون بابا هم رفت تربچه هم نبود من بودمو كامپيوتر درس هم كه فعلا ولش حدود ساعت 11 بود مامان اومدش گفت پس چرا تربچه نيومد به من گفته  8 ميرم 10 بر ميگردم گفتم نه مامان جان ديشب به من گفت 12 ميام گفت نه تازه موقع رفتن گفت موبايلم شارژ نداره نميبرمش به ( ...) بگو برام .. اي خدا دو ساعت مامانو راضي كردم بعدش اومده گير داده ميگه كه بابات نيومده خيلي وقته رفته بيرون هرچي زنگ ميزنم به موبايلش جواب نميده  چي كار كنم ؟؟؟؟؟ اي خدا گفتم مامان صبحي بابا وقتي ميخواست بره من موبايلشو ديدم يه خط بيشتر شارژ نداشت احتمالا شارژش تموم شده  حالا نميدونم راضي شد با نه يه نيم ساعت بعدش تربچه اومد لباساشو در نياورده مامان خانم گفتن كه بريد سراغ باباتون تا حالا نيومده من نگرانشم  منم سه سوته حاضر شدم مثله هميشه در پاركينگو باز كردم تا اومد بيرون سوار شدم رفتم كمربندو بستم ( نكته ) رفتيم 5 دقيقه بعد پشت چرا قرمز يه كاميون يه طرفمون اون طرفم يه GLX تا خواستيم حركت كنيم يه صدايي وحشتناك ( واقعا وحشتناكا ) ماشين تكون تكون ميخورد مردمو زنده شدم بله يه تصادف كوچولو نه كوچولو هم نه بزرگه بزرگم نه  بين اين  دو تا ميشه چي ؟؟ همون  اصلا نيمدونم چه طور از ماشين پياده شدم تربچه هم كه نميتونيت از سمتش خودش پياده شه هر دوتاي ترسيده بوديم تازه آقا راننده با اون شكم بزرگش تشريف آورده پايين يه نگا به ماشين ما انداخت غره غرش شروع شد منم آتيشي ديگه نميتونستم جلو خومو بگيرم اولين بار تو خيابون صدامو   بلند ميكردم   طرف راننده كاملا داغون شده بود در عقب پاره شده بود  ماشين خط خطي لاستيك عقبم كاملا  بازم پاره شده بود اصلا يه تيكه نداشت آيينه جلو هم كه اون ور پرتاب شده بود منو به زور فرستاد تو ماشين  حالم خوب نبومد ترسيده بودم اون صداي وحشتناك هنوزم تو گوشم بود  افت فشار شديد چشمام  يكي در ميون ميديد سرمو گذاشتم رو پاهام يه چند دقيقه تا پليس اومد   راننده حالا ميخواد بگه كه تقصير كار من نيستم اينان دليلاي بي خودي مياورد پليسم كه به حرفش گوش نداد تربچه زنگ زد به بابا مثله بچه لوسا  الو بابا سلا ما تصادف كرديم  خيابون ... بيا فقط به مامان نگي ها نگران ميشه سه تاي تربچه و اون مرده داشتن بحث ميكردن منم تو ماشين همين جور ولو شده بودم نمي دونم چقدر طول كشيد تا  بابا اومد اونم با دو تا از همكاراش مهندس خزائي و مهندس سلطاني  منم آتيشي شدم اومدم بيرون پيشه بابا  ، بابا كه كاملا خونسرد هيچ چي نگفت  من فقط مثله بيد ميلرزيدم  تربچه هم كه نميدونم چه حالي بود  بعد از كلي بحث و ... مشخص شد كه اون مرده مقصره انحراف به راست  يكمي روش كم شد بابا و همكاراش ماشينو كشيدن اينور تا لاستيكو عوض كنن با اين كه ديگه نميشه رانندگي كرد  بابا اينا مارو رسوندم خونه خودشون رفتم دنباله كاراي ماشين  ناهار هيچ چي نخوردم انقدر سرم درد ميكنه  ميگم هرچي بلاي آسموني اين چند رو به سرمون مياد  ولي خدا خيلي بهمون رحم كرد خيلي فقط ماشين داغون شد    مي خوام بگيرم بخوابم  شايد يكمي خوب بشم  حدود ساعت 5 بود كه با صداي بابا بيدار شدم كه با دوستش اومده بود   خاله اينا اومد بايد برم بالا مثله هميشه تنهام

 

دوستون دارم  

باباي

+ نوشته شده در  جمعه بيستم آبان 1384ساعت 21:39  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟

منم بد نیستم

اصلا وقته اینو که بشینم بنویسم رو ندارم فقط اینکه امروز خیلی اعصبانیم خیلیییییییی چقدر بچه های ما بی ملاحظه هستند صبحی بهشون گفتند ترخدا مواظب باشید به پای من نزنید درد میکنه  اما کی گوش میده عطیه خانم  افتاد رو پام آخه بچه حواست کجاسسسسسسسسست ؟؟؟ پام کم درد میکرد  دیگه ...  حالا بگذریم امشب میخوایم بریم مهمونی خونه یکی از  دوستای بابا ( زور زورکی ) من حوصله ندارمممممممممممم به قول هانیه نق  نزن دیگه 

من برم دیگه

دوستون دارم

بابای

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 21:39  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

ای منم بد نیستم به لطفه شما

امروز صبحی مامان بیدارم کرد  زودی صبحانه رو خوردم حاضر شدم البته دیگه دو ساعت با موهام ور نرفتم کلافم کنه راحت مثله بچه آدم اومدم پای این بیچاره یه ده دقیقه ای کانکت شدم همون چند دقیقه هم چت کردم  بعدشم که رفتم همزمان با من خانم محمودی اومدش واااااای که چقدر هوا سرده سرد تر از دیروز رفتیم سراغ گل نسا اونم  بد تر از من بود  سمر هم که هیچ چی رفتیم مدرسه هیچ کی نبود ما سه نفر برا خودمون نشستیم تعریف امروز ادبیات و زبان فارسی داریم اما کو دبیر سه هفته ما دبیر نداشتیم اصلا از اول مهمر نداشتیم همش تقصیره آموزش پرورش دیگه چند تا از درسامونو حذف کرده این دوتا رو گذاشته جاش اونم چی وقتی یک ماه و نیم  اومدیم مدرسه خیلی از درسا جا موندیم خلاصه یه خانمی اومد سره کلاسه هرچی گم کم گفتم خیلی ... هیچ چی حالیش نیست نمیدونم چه طور دبیر شده یه دنده  لج باز ( این یکی یکمی مثله خودم )(لج باز ) این ۶ ساعت رو با فلاکت قشنگ گذروندیمممممممممممم واای که چقدر بد بود    وااااای بره و برنگرده این روز  چقدر با بچه ها خندیدم پریسا که به من میگیه جوجه تیغی ( همینمون مونده بود )  ای خدا هرکی یه چی گفت آخرشم گفتش نه بابا خوشگل شدی بهت میاد بابا   با کلاسسسسس چل شدم  دو ساعت در انتظار خانم محمودی معمولا  ۴شنبه ها که دیر میاد  امروز ساعت ۱ اومده سراغم نه نسا بود نه سمر اونا تا ساعت ۲:۳۰ مدرسه هستن  اومد مسوار ماشین بشم هواسم نبود محکم در خورد گوشه چشمم  این هوا باد کرده دردم میکنه  از دیروزه هرچی بلای آسمونی میاد سره من  شانس ندارم که یکمی با کامپیوتر کار کردم اما مگه می شد همشه موس قفل میکرد  چلم کرد  ۱۰۰ بار کامپیوتر رو ریست کردم  نمیدونم چه مرگشه خدایی تربچه یه سر رفت دانشگاه مامانم که دائما در حال رفتو آمده یه جا بند نمیشه وااای چقدر این ... تیر میکشه  ( من مامانمو میخوام ) برم درسمو بخونم  بلکه یه فرجی بشه 

دوستون دارم

 

بابای

 

آها فردا ۳ تا تست دارم فقط ۱ رو خوندم خدا به دادم برسه  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 21:39  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

حالتون خوبه ؟

مرسی منم بد نیستم امروز صبحی خودم دیگه بیدار شدم رفتم پیشه مامان اینا زودی صبحانه رو خوردم و ... امدم وسایلمو حاضر کردم اولین باره شب قبل وسایلو نمیزارم یه ۵ دقیقه هم نتونستم کانکت بشم رفتم سره جای همیشگی تا خانم محمودی اومد با اون همه وسایل مونده بودم چه طور درو باز کنم حالا بماند که با فلاکت درو باز کردم رفتیم سراغ گل نسا دماغش ( بینی )  قرمز شد بود از سرما، خیلی هوا سر شده خیلی بعدم که سمر رفتیم مدرسه نمی دونی چه طور بود ماشالله مدرسه ما هم نسار اصلا  آفتاب نداره داشتیم  قندیل می بستیم شوفاژ ها هم که همه خاموش یه بخاری هم تو مدرسه ما پیدا نمیشه  خدا رو شکر ، مدرسه غیر انتفاعی دیگه  ۶ ساعت با خانم نظری داریم زنگ اول همش مشغول کارامون بودیم از بس نقطه زدیم (ترام نقطه)همه چیزو نقطه ای میبینم زنگ بعدم به همین صورت طرح منم که بزرگ بود یکمی هم سخت خیلی وقت میبره تا تموم بشه    تا زنگ سوم که ساعت حدود ۱۲:۲۴ بود خانم  بقا اومدش  گفت بچه های که عضو تیم هستن بیان میخوایم بریم باشگاه تمرین ای خدا این یکی که دیگه آخره زوره حوصله ندارم مننننن دیگه منو سمیرا رفتیم با عطیه بارون میومد عجب بارون گندی  این یکی دیگه آخره ضده حاله تمام مقوا هام خیس شد امروز آرشیومو با خودم نیاوردم   حالا تو باشگاه خوبه حالا هواش گرم بود یخ نکردیم  انقدر اسپک زدیم دستام داره میکنه سوراخ سوراخ شدم پامم پیچ خورد قشنگ ولو شدم انقدر هم درد میکنه   صبحی هم به خانم محمودی گفتیم میایم دم در مدرسه پیاده با نسا بر میگردیم گفت باشه از شانسه منه دیگه لنگان لنگان زیره بارون تا اومدیم مدرسه  جونم دراومد ساعت ۲:۳۰ زنگ خورد نسا هم اومدش خانم محمدی هم اوم منو رسوند خونه مامان اینا حاضر بودند آخه امروز وقت آرایشگاه داشتم میخوام موهامو کوتاه کنم  خسته شدم دیگه من طاقت مو بلندو ندارم تا اینجا هم به زور خاله و مامان بلند کردم  تا رفتیمو برگشتیم ساعت شد ۵ انقدر خستممممم که خدا میدونه میخوا یه ذره بخوابم 

دوستون دارم

بابای

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 21:38  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

وای خدا دیگه دست برام نمونده از صبحه دارم نقاشی میکشم تمام سرو صورتم شده یکی با رنگ

برم کارامو تموم کنم بگیرم بخوابم  

دوستون دارم

بابای

+ نوشته شده در  يکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 21:38  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلاممم

 

خوبيد ؟

امروز صبحي ماماني جونم بيدارم كرد  مثله هميشه ( تعريف نداره كه ) لباسامو تند تند تند تند پوشيدم ولي بازم نشد كه كانكت بشم فقط 5 دقيقه اضافه مونده بود كه اونم به درد  ... مي خوره  رفتم سره جاي هميشگي خانم  محمودي اومدا ولي همراه تاخير  البته اين تاخير از چند لحاظ خوبه ، گل نسا اومدش و خوشحال و شادو خندان و...  سمر خانم هم تشريفشونو آوردن حالا اون  دير اومدن خانم محمودي اينجا به درد ميخوره كه سمر جان ديگه از خواب ناز بيدار شدن لباساشونو پوشيدن و اومده و منتظره ما هست هميشه جا ميمونه از بس كه تنبله  خواب مي مونه  نم نم بارون ميومد ، گل نسا هم كه ول كن معامله نبود به زور بيا بريم حياط هوا خوبه بارون مياد يكمي قدم ميزنيم ( تو فسقل حياط مي خواد قدم بزنه برا من )  رفتيم حياط ور ور ور همش حرف زده  فقط فكر كنم خودش فهميد چي ميگه امروز 8 ساعت با خانم علومي گل داريم رفتيم تو سايت مي خواست اول درس بپرسه ولي نزاشتيم هيچ كي درس نخونده بود ( وااي كه چقدر تنبليم  ) ( البته اين خوب نيستا اصلا ذوق كردن نداره )  اين دوساعت درس داد و ما هم ... زنگ دوم هم بازم بنده خدا رو ... كرديم  گفتيم اين زنگ ميخونيم زنگه بعد بپرسيد به اصرار ما گوش داد ما هم درس خونديم جونه خودمون ( ولي من خوندما )  تا زنگ خورد  يكمي استراحت و ... خانم علومي اومدن صندلي ها رو دور تا دور چيديم و از هر كدوم سوال ميكرد خدايي تنها كسي كه سوال ها رو  همه رو جواب داد خودم بودم ( تعريف نشه ها )  بعد از اونم يكمي وقت اضافه آورديم كه عطيه گفت بچها ها بيايد زنگ بزنيم برامون غذا بياره  ما هم كه از  خدا خواسته قبول كرديم حالا فقط اينجا يه مشكله هست كه از مدرسه اجازه نداريم زنگ بزنيم از اينجا هم كه من ( فقط من ها ) با خانم بقا خيلي خوبم  ، گفتم من به خانم بقا ميگم  ( يعني يه سوءاستفاده )   حالا خانم بقا بنده خدا قبول كردند  و ميخواستيم زنگ بزنيم تلفن سان برگر رو از كجا بياريم زنگ زديم 118 بعدشم سان برگر ، يه آدمه گيجي اون طرف بود هرچي ما آدرسو ميديم نميگيره  تلفن خواست نه من حفظ بودم نه عطيه  بازم خانم بقا به دادمون رسيد  ، رفتيم سره كلاس  آها راستي بعد از يه ماه به سلامتی و ... روپوش هاي كارگاهمون رو دادن ماله ما سبز تقريبا فسفري رنگه در كل خوبه نسب به بقيه بچه ها  بچه هاي كامپيوتر طفلكي ها نارنجي ( همكاران شهرداري)(همون رفتگر محله منظور )  بچه هاي گرافيك زرد آدم ياده ليمو شيرين ميوفته  ما اين وسط تك و خوبيم كه ...  ساندويچ ها رو سره ساعت برامون آوردن به قول بچه ها كوفتيديم ( ااااا اين يعني چي ؟ خورديم ، مودبانه )   بعدشم كه بازم بايد مي رفتيم تو سايت  ولي عجب سايتي داغونش كرده بودند كيس ها رو جابه جا كرده بودند و...  ما هم رفتيم   زودي  خانم مهاجراني رو آورديم كه نزارن گردن ما ( اي ولللل ) اين دو ساعتم هيچ چي تقريبا تا ساعت 2:30 كه خانم محمودي جان  اومدن عجب بارون با حالي ميومد توپ زودي رسوندم خونه منم تا اومدم خونه زيره گاز رو خاموش كردم  بعدشم كه هيچ چي يكمي كانكت شدم بعدم خوابيدم انقدر خسته بودمممممم تازه همين الان بيدار شدم ميخوام برم درس بخونم فردا تست دارم برام دعا كنيد ضايع بازي نشه

 

دوستون دارم

 

باباي

 

   

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 21:37  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  شنبه 14 آبان1384ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات
+ نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1384ساعت 21:58 توسط نهال |