حالتون خوبه ؟؟ خوش میگذره ؟؟؟؟
ای منم بد نیستم امروز صبحی مامان بود بابا بود کی بود بیدارم کرد صبحانه رو خوردمو مثل همیشه وااای خدای من انقدرم وسیله دستم بود، مردم انقدرم هوا سرد شده که آدم قندیل می بنده تو این سرما تا محمودی جان اومدش من .. . رفتیم سراغ گل نسا ای خدا چقدر قیافش با مزه شده بود یکی نیست بگه آخه بچه جون این مدل مو اصلا به تو نمیاد چرا موهاتو اینطوری درست میکنی میدونم دیگه کمال همنشینی با ارمغان خانمو لیدا جونشه اینجوری شده ای بابا خلاصه که سمرم که بعد از دو روز تشریف آورده اونم میگفت سرما خورده ولی ظاهرا که حالشم از منم بهتر بود بگذریم بابا تو مدرسه هم که هیچ کی نیومده بود ما سه نفر فقط بودیم بعد از اونم یکی یکی بچه ها اومدند خانم نظری هم اومدش شروع به کار کردیم امروز کارمون ترام خط ترام نقطه و خط آزاد بود مخلوط دیگه با حال بود مخصوصا اینکه منم راپیدمو جا گذاشته بودم خونه هواسم نبومد راپید ۲/۰ میخواستم که هچ کی نداد ندادن که یعنی خودشون احتیاج داشتم بالاخره کارم راه افتاد دیگه ۶ ساعت اینطوری گذشت ۲ ساعتم با خانم روناسی داشتیم زبان وای خدای من، باید از اون کتاب مزخرف حل می کردیم کی حوصله اونو داره وای وای منو مینا همیشه با هم تمرینامونو حل میکنیم زنگم که خورد بازم منتظر خانم محمودی انقدر دیر اومد دنبالمون بعدشم که طبق معمول نسا اول من دوم سمرم آخر همه ، اومدم خونه ناهارمو خوردم و ... رفتم تو اینترنت یکمی چت کردم بعدم که رفتم حموم بعدم اومدم دوباره پای این فلک زده بعدشم که تربچه جان بازم گیر دادن که میخواد قالب عوض کنه وااای دوباره شروع شد کی حوصله داره از ۱۰ تا طرحی که براش درست میکنی برا همشون عیب می زاره این اینطوریه اون یخه اون اصلا حس نداره و... اولین طرحو که زدم گفت نه دومی رو کلی براش ذوق کرد قبولش کرد ( یعنی واقعا قبولش کرد ؟؟؟! ) بعدم که هیچ چی بابایی جونم اومدش منم برم
دوستون دارم
بابای
سلام
خوبید؟
این یکی دو روزه اصلا خونه خودمون نبو دم برا همینه که آپ نکردم معذرت خونه خاله هام مزه میده دیگه فقط خودم یکم شبیه چلا شدم از بس با بچه ها سرو کله زدم من حوصله بچه ندارم
اونم از نوع پر رو بگذریم بابا
من برم دیگه
بای
![]()
تولدم مبارک![]()
نکته : دیروز تودلم بودا اما نشد آپ کنم
۱ روز مونده به تولدم
اصلا حال خوبی ندارم که آپ کنم
سلام
حالتون خوبه ؟ چا کارا میکنید ؟ خوش میگذره ؟
امروز صبحی که مامان بیدارم دیشب باز دیروقت خوابیدم داشتم ادبیات میخوندم عجب انگاری سرما خوردم خیلی اوضاع خرابه
صبحانه رو خوردم زودی رفتم پای کامپیوتر بیچاره ۶:۴۵ با آرتوش قرار داشتم بعد از قرنی اومده بود تا ساعت ۷:۱۵ بیشتر نشد درس داشتم آخه امروز دو تا تست داریم ادبیات ، زبان زبان تاحالا نخوندم تا ساعت ۸:۳۰ مشغول درس خودنم شدم ولی خوندما ( به قول سمیرا خر زدم ) بعدشم که هیچ چی حاضر شدم ای خدا چرا این خانم محمودی حالی به حالیه اعصاب آدمو خورد میکنه دو ساعت وایستادم کنار خیابون تا خانم با برادرشون تشریف آوردن منو رسونده مدرسه هیچ کدوم از بچه هامون نیومده بودند اول شدم بعدشم که رفتیم سر کلاس خانم عباسیان اومدش جاهامونو درست کرد اولین تست زبان بود خدا رو شکر همرو نوشتم بدون تقلب .. . به بچه های دیگه هم ندادم آخه دادن زبان خیلی سخته اون یه ذره هم که میگرفتن دیگه نمیگیرن خلاصه اولین نفرم برگمو دادم بعدشم مینا آخر نفر هم عطیه بعدشم خانم عباسیان گفتش امروز ازتون تست نمیگیرم بمونه برا فردا ![]()
ای ول خانم عباسیان ای کاش زودتر اطلاع میدادید که تا نصفه شب بیدار نمونیم خوب خوبه دیگه از جاش یه نگاه کوتاه میندازم به کتاب من که خوندم دو ساعت بعدم باز با خانم عباسی داشتیم یه ساعت زبان فارسی درس یه ساعتم ادبیات ( شد دوساعت دیگه ؟؟ ) دو ساعتم بیکار بودیم البته بماند که بنده خدا گفت بشینید برا فردا بخونید که ما گوش ندادیم مشغول تعریفو .. . یه هو صدای اینکه ماشین میخواست ترمز کنه اومد بعدشم که به قول بچه ها بنگ دو تا ماشین خوردن به هم آخ داغون شد ماشین چه شکلی شده بود وای وای ، تا ساعت شد ۲:۳۰، وقتی خانم بقا بخواد زنگو بزنه نه یه دقیقه اینور نه یه دقیقه اون ور دقیق زنگو میزنه اومدیم منو نسا سمر منتظر خانم محمودی چقدر وایستادیم یادم نیست ولی خوب وایستادیم اول نیا بعدشم من بعدشدم سمر دیگه هرچی زنگ زدم هیچ کی درو باز نکرد بعد از نمیدونم چقدر یادم اومدش که نه مامان خونست نه تربچه خوبه حالا صبحی مامان بهم کلید داد ( کلیدم خودم گم شده
) ناهار نخوردم میل نداشتم بعدم کم تو اینترنت بودم گرفتم خوابیدم تا با صدا زنگ تربچه از خواب بیدار شدم تازه اونم شک داشتم که زنگ زدن یا ( امروز چقدر گیج بود ) بعدشم که هیچ چی یکمی بهش غر غر کردمو چشمام تازه گرم شده بود که دوباره صدا زنگ بلند شد تربچه هم که مشغول صحبت با دوست جونش بود دوباره رفته هرچی میگم بله بله صدا مامان خانم بودا ولی داشت با همسایمون صحبت میکردمنم درو باز نکردم
منو از خواب بیدار کرده بعدش نشسته با همسایه صحبت کردن دوباره گرفتم خوابیدم تا ... الانم که دارم اینجا مینویسم میخوام برم درس بخونم فردا خانم کهایی میخواد بپرسه
اونم که از ادبیات
دوستون دارم
بای
۲ رو مونده به تولدم
سلام
حالتون خوبه ؟ چیکارا میکنید ؟ خوش میگذره ؟
امروز صبحی مثل بچه های خوب خودم از خواب بیدار شدم صبحانه رو که خوردم با خیال راحت نشستم پای کامپیوتر امروز نرفتم مدرسه مزه می ده دیگه بعد از اونم که هیچ چی مامان گفت بیا بریم بیرون برا بانک پارسیان ( تبلیغ بانک پارسیان نیست ها اشتباه نگیرید ) دو ساعت اونحا نشستیم وای خدای من انقدر بدم میاد اینطوری بعد از اونم میخواستم برم برا کارت ملی خوشبختانه ثبت احوال نزدیک بانک بود یه سری رفتم ببینم چه مدارکی میخواد همه چیرو که میخواستن داشتن به غیر از اون کارت اولی که بهمون دادم با مامان اومدم خونه مامان موند تنهایی برگشتم وای که چقدر شلوف شده بود امروز همش مثل اینکه باید تو صف باشم رفتم فیش رو گرفتم تو ساعت نشستم فرم پر کردن یه پیر مرد ( همچسنم پیر نبودا ) اومده گیر داده حاج خانم این فرمو برا من پر کن دو تا نکته داشت اینجا ۱ ) من اولم حاج خانم نیستم ۲) من مال خودمو به زور پر کردم فرمو دادم دسته پسری که وایستاده بود بغل دستم گفتم که فرمو براش پر کنه هر سوالی پسره ازش میپرسید هیچ چی بلد نبود میگفت اسمتون ؟ میگفت نمیدونم گفت خونتون کجاست ؟ گفت نمیدونم گفتم ماشالله برا چی اصلا اومدی وقتی شما نمیدونی حتی اسمت چیه انقدر طول کشید تا ..... ۱ ساعت بعد من تازه حالا در به در ماشینم بعد از دوساعت یه ماشین پیدا شد رفتم خونه هم زمان با من یه پسره سوار شد منتها اون نشست جلو وقتی پیاده شد منم دنبالش راه آفتادم ( فکر بد نکنید ها من اونطور دختری نیستم
) هی بر میگشت پشت سرشو نگاه میکرد بیچاره حقم داشت مثل سایه دنبالش بودم تا بالاخره رسیدیم به مجتمع ما ما نگو اینم میخواد بیاد اینجا تا طبقه سوم با هم بودیم وقتی دید من رفتم خونمون خیالش راحت شد
که من دنبال اون نبودم مسیرامون فقط یکی بود جالبه بعدشم یکی با کامپیوتر کار کردم و ناهار خوردی ولی از موقع ای که ناهار خوردیم وحشتناک حالت تهوع دارم مامان اینا هم خونه نیستم تنها موندم چی کار کنم
ای خدای من شانس که ندارم فردا تست ادبیات و زبان دارم خدا خودش کمک کنه هیچ چی نخوندم نشد دیگه یه روزم که موندیم خونه در به در کارت ملی بودم خدا بده شانس خلاصه که مامانی جونم اومدش تازه می خوام بشینم درس بخونم خوبه حالا فردا ساعت ۹ میرم مدرسه باز میشه یه دور بخونم الانم که هیچ چی اومدم اینجا بعدشم بابا میاد اصلا نمیشه درس خوند ( بابا وقتی میاد همش دلم میخواد پیشش باشم نمیشه دیگه) وای زنگ زدم برم ببینم کیه ... خوب خانم ارجمندی بود با مامان کار داشت به من چه مربوطه
منم برم که درسامو بخونم
دوستون دارم
بابای
۳ روز مونده به تولدم
چراغ را خاموش کن
سر تا پا ستاره ام
و به آغوشم بیا
بی ماه
شب کامل نمی شود .

سلام
حالتون خوبه ؟
ای منم بد نیستم صبحی به زور مامان از خواب بیدار شدم آخه دیشب تا ساعت ۱ بیدار بودم به قول بچه ها رنگ بازی میکردم ( رنگش شناسی دیگه ) بعدشم که گرفتم خوابیدم لباسامو زودی پوشیدم رفتم سر جای همیشگی مثل همیشه البته یه کم دیر تر اومدش خانم محمودیه دیگه بعد از اونم رفتیم مدرسه امروز ۴ ساعت با خانم نظری داشتمی با اون کارای خوشگل من یه دونش رو خودم کشیدم یکیشم دادم تربچه ( فقی یه دونه ها ) از ۱۲ شدم ۱۱ خوبه بابا بزم اون کارای من ۱۱ گرفت آخر شبی کی حوصله داره بعد از اونم که با خانم روناسی داشتیم البته نیم ساعت کلاس پرید چرا ؟؟! چون بچه های گرافیک تست زبان فرسی داشتن باید حتما اون ساعت میدادن خوبه دیگه به نفع ما شد منو مینا هم مشغول صحبت شدیم مخ هم دیگه رو جوییدیم
بعد از اونم که که هیچ چی یعنی نمیرفتیم سر کلاس بهتر بود هیچ چی متوجه نشدیم از بس بچه ها شلوغ کردن دیگه زنگ كه خورد خانم محمودي اومده البته با اون دو تا خل چل ها كه چقدر هم ازشون بدم مياد فسقل بچه فكر كرده كيه به ما حسودي ميكنن كه چرا ما از اونا 4 سال بزرگتريم اين ديگه واقعا يعني آخر ديوانگي بچن ديگه كاريشون نميشه كرد ما به بزرگواري خودمون مي بخشيمشون
( بخشش از بزرگان است ) خلاصه كه اومد خونه هرچي خواستم كانكت بشم نشد كه نشد خط مشكل داشت همش error 676 ميداد دقيقا نيم ساعت همش شمارگيري كردم هيچ فايده اي هم نداشت با مينا هم ساعت 2 قرار داشتم نشد برم ديگه گرفتم خوابيدم تا ساعت 3:30 بود كه تربچه بيدار كرد گفت پاشو حاضر شو بريم بيرون خريد گفتم چشم لباسامو پوشيدم هر مغازه اي ميرفتيم هيچ چي پيدا نميكرديم فكر نكنيد سخت پسندما نه اينطور نيست اوني كه ميخواست پيدا نميشد
بالاخره بعد از اين همه گشتن از اين مغازه و ... مدلي رو كه ميخواستم پيدا كردم حدود ساعت 6 يا 7 بود اومديم خونه تازه الان خطا درست شده مثل آدميزاد كانكت شدم خوب من برم ديگه پاهام داره از جا در مياد
دوستون دارم
باباي
4 روز مونده به تولدم
سلام
حالتون خوبه ؟؟؟
امروز صبجی ظاهرا مامان دنبالم میگشت هرچی صدا میکرد من پیدا نمیشدم بیدار بودما گفتم بزار یه ذره دنبالم بگرده حالا میدونی چرا من انقدر سردم بود رفته بودم زیر پتو سرمم پوشونده بودم معلوم نبود کجا بودم که مامان از تربچه پرسید ... کجاست ؟ گفت اینها زیر پتو
خلاصه که صبحانه رو خوردم زودی حاضر شدم رفتم سر جا همیشگی وای که چقدر هوا سر شده چقدرم دیر اومد یه روز زود میاد یه روز دیر میاد هیچ برنامش معلوم نیست خانم محمودیه دیگه ، وقتی رفتیم مدرسه نمیشه گفت هیچ کی نبود ولی خوب امروز با گرافیکا ادغام بودیم تست جغرافیا رو بگو چه طور دادیم ولی خوب نمرم خوب شد بعد از اونم با خانم مجید اف .. . داشتیم وااااای خدای من کی حوصله این یکی رو داره خفه میکنه آدمو با اون افه های ... بابا بی خیال درسو پرسید نمره کامل گرفتم بعدم که هیچ چی امروز میریم باشگاه وااای خدای من کی دیگه حوصله این یکی رو داره مخصوصا که امتحان ورزش هم داریم واویلا اصلا آمادگیشو ندارم بعدشم که هیچ چی عجب امتحانی دادم مسخره بازی حداقل از هفته قبل به ما بگید آمادگی داشته باشیم بعد من موندم والا تو کار اینا هانیه جونم زنگ زدش با هم قرا گذاشتیم بریم بیرون قرار شد ساعت ۴ من برم خونشون از اونجابا هم بریم وای خدا ظرفا مونده بود ساعت ۵ دقیقه به چهار بود خدا میدونه من چه طور حاضر شدم مگه ماشین پیدا می شد دو ساعت پشت چراغ قرمز موندم تا رسیدم شد ۴:۲۵ دقیقه مردم از خجالت رفتیم براخودمون گشتیم از این خیابون به اون خیابون از این پاساژ به اون پاساژ از این مغازه به اون مغازه بهانمونم مقوا بود که خدارو شکر هیچ مغازه ای مقوای میلیمتری بافت دار مشکی نداشتن عزای وسط خیابون گرفتم آخه برا فردا احتیاج دارم نه وینزور داشت نه کسری داشت نه رسام داشت نه کلاسیک داشت آخریشم که رفتیم هنر بود اونم نداشت آها یه مغازه هم قبلا رفته بودم چشمک اونم نداشت شانس نداریم دیگه حالا من فردا چی کار کنم ؟؟؟؟ خدا به داد برسه سر راه یه سر رفتیم خونه لیلی جون وای که چقدر خوش گذشت بعدشم رفتیم آژانس پرند یه سرویس گرفتم اومدم خونه چه اومدنی طرف منو انقدر اینور اونور چرخوند که شک کردم گفتم الان میدزدتم یه راه که خیلی راحت میشد بری رو ول کرده منو یه دور دنیا چرخونده بعد من پیاده کردم اومد خونه یه ۱۰ دقیقه ای رفتم تو اینترنت بابا جونم اومدش بعدشم که می خوام برم کارمو انجام بدم یعنی همون دو تا کار اجراییم که یه هفتس دارم حرفشو میزنم تا حالا وقت نکردم بکشمشون تموم شه بره پی کارش برم دیگه که اگه خدا بخوا تمومشون کنم بگیرم بخوابم که خیلی خستم
دوستون دارم
بای
۵ روز مونده به تولدم
سلام
حالتونه خوبه ؟
ای منم بد نیستم
صبحی خودم بیدار شدم ( بچه مثبت شدم دیگه ) قابل توجه کسانی که میگفتند شد یه بار خودت بیدار بشی؟؟! حالا دیگه خودم بیدار شدم بعشم صبحانه و تند تند حاضر شدم حالا مثلا زود حاضر شم رفتم دیدم خانم محمودی وایستاده وای خدا اون دختره گیج بازم بود یه هفته ای ندیدمش راحت بودما رفتیم سراغ گل نسا و بعدشم که سمر ، تو مدرسه هیچ کی نبود ما بودیم فقط نسا که رفت کلاس خودشون منم رفتم پیش نسا ( چون امروز تو سایتیم )سمرم که رفت کلاس خودشون انقدر حف زد مخمو جویید نسا دیگه دیدم سمرم اومد پیشمون بعدشم که من رفتم سر کار خودم امروز ۶ ساعت با خانم علومی داشتیم زنگ اول رو ازش اجازه گرفتیم که قانون کار بخونیم بنده خدا گذاشت منو پریسا عطیه با هم نشستیم و برا هم میخوندیم از هم سوال میپرسیدیم اما مگه این عطیه میفهه از بس بازیگوشه هر طور شده بود یه ۴ تا سوال کردیم تو اون مخش
اینطوری زنگ که خورد رفتیم سر کلاس خانم علومی اومدش برگه ها رو داد وای خدا چقدر آسون بود همه رو جواب دادم به غیر از یه مورد که ۲ نمره داشت یکی نیم نمره یه موردشو ننوشتم
خوب دیگه خانم علومی هم برگه های کامپیوترو تصیح کرد نسبت به چیزی که خونده بودم خوب شد ۱۷.۲۵ بد نیست راضیم بالاترین نمره کلاس دیگه بعدشم که دوره کردیم درس دادن تموم شد خدا بخواد نزدیک امتحانه و معلما افتاد ن به دوره کردن زنگ که خورد اودیم برون چه عجب خانم محمودی اومده بود عقده به دل نموندیم یه بار مثل آدمیزاد بیاد سراغمون تا منو رسوند خونه ۱:۱۵ رشد تربچه جان هم عین خیالش که من دیر اومدم ، در قابلمو رو که باز کردم این شکلی شدم
واای خدا انقدر از لوبیا پلو بدم میاد متنفرم
وای وای خدا بگذریم ناهار نخوردم اومد یه کمی با کامپیوتر کار کردم خوابیدم تا ۵ که مامان اومدش تربچه جانم که رفته بود بیرون ( پیشه سمیه جونش ) واای دیگه حوصلم سر رفت هانیه جونم زنگ زد باهام صحبت کردیمو
من که کارو زندگی ندارم اومدم اینجا دو تا کارای اجراییم مونده باید تا دوشنبه تحویل بدم بعدشم فردا تست جغرافیا داریم خدا به داد برسه بعدشم میخوا بگم خداحافظ
شب خوبی داشته باشید
.. س .ل. ا. م ..
خوبید ؟ ای منم بد نیستم
امروز صبحی ساعت ۸:۲۰ بود که بیدار شدم صبحانه رو خوردم و نشستم پای کامپیوتر آخه از دیشب نرسیدم بیام تا حدود ۹ بودم بعدشم اتاق رو مرتب کردم که امروز ناهار مهمون داریم همه خاله ها و دایی ها، خدا به داد برسه تا حدود ۱۱ کارم طول کشید تو این وسطم یکمی درسامو نوشتم دفتر دین زندگیمو باید کامل کنم کی حوصله این کارو داره ؟؟! بعدشم که خاله .. . اومدش با زلزله ها من هرچی میکنم با این دو تا بچه خوب باشم نمیشه یعنی خودشون نمیزارن انقدر اذیت میکنن هر دفعه که میان یه گندی به بار میارن وااای خدا اون دفعه ترانه خانم گیتارمو گرفته بود چنان سیماشو میکشید که انگار دارن موهای سره خودمو میکشن کم مونده بود یکی از سیماشو از جا در بیاره ، اینطوریه دیگه غزلم که دیگه هیچ چی گیر میده به کامپیوتر ( .. . ) جون من فلان جا رو مشکل دارم ( .. .) من نمیتونم این کارو بکنم جالب اینکه من هرچی توضیح میدم فرداش دوباره زنگ میزنه ازم می پرسه گیر افتادیم این وسط ما حالا بگذریم من مشغول درس نوشتو مامان اینا هم که بسطامی ( گل پونه های .. . ) گذاشتنو خودشونن گریه میکردن خوبه حالا پیششون نبودم بعدشم که زن داییم اینا اومدن بعدم اون یکی خالم بعدشم اون یکی داییم یکی در میون میان اینا ( خیلی باحالن ) بعدشم که حدود ساعت ۱:۳۰ بود که ناهارو خوردیم ( هرچی بعدشم بود ریختم اینجا ) واای خدا بازم شوهر خالم مشکل کامپیوتری داشت اومدیم سه ساعت پای کامپیوتر تا ( خدا به خواد ) بر طرف شد بعدشم نوبت بعدی زن داییم که اون دیگه نیازی به کامپیوتر نداشت براش توضیح دادم زودی گرفت ای ول به زن دایی .. . پسر داییم اومده گیر داده میگه فتوشاپ ۸ داری ؟؟ میگم دارم اما سی دیش مشکل داره نمیشه تا فهمید فکر کنم نیم ساعتی طول کشید بعدشم که اومدم نشستم تو جمع حوصلم سر رفت دیگه تا مهمونا رفتن من دیگه به مرز جنون رسیدم ( حالا یه بار فکر نکنید من مهمون دوست نیستما ، هستم ولی خوب ای کاش هم سن خودم باشن یا حداقل یکمی بزرگتر ) فردا تست قانون کار دارم و هیچ چی هم نخوندم دیروز زنگ تفریح آخر بود خانم مهرجا صدامون کرد گفت بیاین این ور کارتون دارم یه برگه از تو جیبش بیرون آورد گفت دیروز که رفته بودم برگه های تست رو کپی بگیرم دیدم مال کلاس شماست براتون سوالای بارم بالا رو نوشتم ۷ تا سوال ای جان گفتیم ای ول خانم مهرجا بازم از این کارا بکن چقدر چسبید بهمون حالا یکمی خیالم راحته قانون کارم راحته آخرین نمرم ۱۸ بود ما اینیم دیگه خاله اینا که رفتن نشستم درس خوندم البته چه نشستنی رفتم دراز کشیدم سر تختم کتابمم مثلا گرفتم تو دستام ۵ تا سوال بیشتر نخونده بودم که شلپ کتاب خورد تو صورتم خوابم برده بود دیگه کتابو از رو صورتم برنداشتم خوابیدم همون طور تا مامان بیدارم کرد برا شام ، شامو که خوردیم زودی اومدم یه چند دقیقه ای پای اینترنت که تربچه نزاشت گفت پاشو من کار دارم واای که چقدر زور دارههههههههه بعدشم ادامه درسو خوندم و .. . بابا هم بیرون کار داشت رفت بیرون اینطوری دیگه حالا هم که دارم اینو مینویسم برم بقیه درسمو بخونم که ...
د وستون دارم
شب خوش
.. ب. ا. ی ..
سلام
خوبید ؟ چی کارا میکنید ؟
این یکی دور روز که نبودم سرم خیلی شلوغ بود چهارشنبه كه ميان ترم ادبيات داشتيم تست رو به زور گرفت ولي وقتي ديد نمره هامون كم شده گفت چهارشنبه هفته ديگه ازتون يه تست ميگيرم خوبه ديگه به نفعم شد تا ساعت 2:30 مدرسه بودم دختر عموهام اومدن پيشم و خيلي هم كمكم كردن برا كارام ( چه دختر عموهاي گلي دارم ![]()
) بعدشم داييم اومد سراغ مامانم بردش خونه خالم تربچه هم كه نبود بابا اومد خوابيد بعدشم مامان زنگ زده ميگه بيا اينجا شام خونه خالييم زنگ زديم به بقيه هم بيان توهم زودي بيا گفتم چشم مرسي كه انقدر به فكر من هستيد بابا آخه من فردا تست عربي دارممممممممممم هيچ چي نخوندمممممممممم چي كار كنم به نظرت ؟؟؟؟؟ هانيه اينا رفتن من موندمو بابا نوشين زنگ زد حالا مگه من روم ميشه بگم من بايد برم ديرمه ، بالاخره هر طور شده گفتم دوست بابا رسوندم خونه خاله رفتش بماند كه تا ساعت حدود ۱۲ اونجا بوديم و من تقريبا نقش معلم برا بچه ها داشتم به ارغوان رياضي كار كردم ياسمن فرداش تست ديكته داشت خفه كرد منو تا نوشت غزل خانمم ميخواست يه درسو خلاصشو بنويسه اونم اينطوري ديوانه شدم وقتي اومديم خونه هيچ نتونستم درس بخونم گرفتم خوابيدم صبحي مامان بيدارم كرد رفتم مدرسه زنگ اول قانون كار باخانم كلهر داشتيم سوالاي مهمو بهمون گفت زنگ دومم با آقاي چيت سازيان داشتيم وااي تست عربي گفتيم آقاي چيت سازيان ازمون تست نگيريد سه تا كلاس درس نخونديم بچه هاي كامپيوترو گرافيك رايانه(خودمون) بچه هاي گرافيك ، گفت نه ضايع شديم اساسي تست رو گرفت منو مينا هم نشستيم كنار هم مثل هميشه يه سوال ۳ نمره اي رو زدم ازش زنگ بعدش هم با خانم كهايي .. . داشتيم آخه من نميدونم تو مديري دبير ورزشي دبير آمادگي دفاعي چي كاره اي بالاخره ؟؟؟؟! اين درس مزخرفم تموم شد تا ساعت ۴:۱۵ مدرسه بودم ناهار سالاد ماكاروني ، كتلت بعدشم برا اينكه جيگرم خنك بشه يه راني پرتقال نوش جان كردم تربچه ميگه خوب به خودت ميرسي ها ! زنگ كه خورد با مينا رفتم خانم محمودي نيومد سراغم رفتم خونه خالم آخه امشب اونجاييم سپيده يه چاي با كيكي آورد باهم خورديم رفتم خوابيدم خيلي خسته بودم تا ساعت ۶:۳۰ ديگه با صداي زن داييم بيدار شدم پاشدم رفتم پيششون ميگه ( ما به زن دايي هامون خاله ) گفت (.. . ) خاله چي شده ؟ ناراحتت شدم چرا خوابيده بودي ؟! گفتم خاله جان خيلي خسته بودم گفت اها حالا خستگي گرفتي ؟؟ بعدشم كه هيچ چي بازم خوابم ميومد رفتم تو اتاق سپهر گرفتم دوباره سر تختش خوابيدم ديگه ياسمن بيدار م كرد دايي اينا اومده بودند بعد از شامم منو پويا بچه ها بسكتبالي برا خودمون بازي كرديم كه ديگه جون نداشتم راه برم مردم از گرما انقدر مزه داد تا اومديم خونه حدود ۱۲ شد من ديگه خوابيدم .. . شب بخير
سلام
خوبید ؟
امروز شب هفت مامان بزرگمه خیلی برنامم فشرده میشه تا ساعت ۲:۳۰ مدرسم تا بیام خونه میشه حدود ۳ از ساعت ۳ مهمونا هم میان نمیدونم میخوام چیکار کنم امروز ۶ ساعت با خانم نظری داریم خیلی کار دارم کارای که دیشب انجام ندادم رو میخوام تو مدرسه انجام بدم بچه ها حسابی کمکم کردن تست هنرهای تجسمی هم که داریم بیشتر از یه دور نخوندم ولی خوب با کارای همیشگی تونستم جواب بدم فقط یه سوال یه نمره ای رو موندم عیب نداره مهم نیست زیاد دو ساعت آخر که می شد از ساعت ۱ تا ۲:۳۰ با خانم روناسی داریم شانس منم اولین تمرین افتاد برا من شانس آوردم که حلش کرده بودم رفتم تند تند جواب دادمو اومدم وای چقدر خسته کننده بود وقتی که تعطیل شدیم خانم محمود اومده بود خدا خیرش بده اولین نفر منو رسوند خوبه حالا مامان ایناا همه رفته بودن بالا بابا و دایی پایین بودن ناهارمو سر پا سر پا که اصلا نمیدونم چه طور خوردمش از این ورم تربچه اومده خانم شالشو گم کرده بود منم یه دستم ساندویچمه یه دستم لیوان نوشابم اون یکی دستم ( که ندارم ) دنبال شال برا تربچه جان بودم لباسامو پوشیدم رفتم بالا وااای اولین چیزیکه دیدم عکسش که بزرگ کرده بودن گذاشته بودن سر میز دو طرفشم شمعو حلوا و .. . نوار قرآنی که گذاشته بودند
اکثریت همسایه ها اومده بودند رفتم کمک نرگس خانم و سپیده یکی یکی مهمونا اومدن بازم شروع شد تسلیت میگیم انشا ا... غم آخرتون باشه یعنی به غیر از اینا حرفی هم هست ؟؟؟؟؟؟؟؟! نمیدونو والا اون خانمی رو که آوردن بودند برای خودندن دعا و اینجور تشکیلات همسایمون بود واقعا گل کاشت ولی خوب حسابی اشک همه رو دراورد منم که رفتم لب پنجره تو آشپزخونه وایستادم برا خودم
کردن دستای یه نفر اومد سر شونه هام میگفت گریه نکن حالت بد میشه ها صداشو نشناختم واقعا فقط سرمو گذاشتم سر شونه هاش گریه کردم چقدر نفسم تنگی میکنه از اون روز لعنتی که چقدر به ضررم تموم شد نفس تنگه های وحشتناک واای خدا سرمو که بلند کردم دیدم زن داییمه بنده خدا از اون موقعه ... بی خیال بابا مهمونا همه رفتن صدای عمم بود میگفت انقدر گریه نکن براش فاتحه بخون صلوات بفرست چرا انقدر خودتو اذیت میکنی آخه عمه جون زن عموم هم همینو می گفت گریه نکن براش صلوات بفرست غمه آخرت باشه خداحافظ همه رفتن من موندمو عکسش ( من که تنها نه خالم اینا هم بودن ) عکسو گرفتم بغلم رفتم تو اتاقش ای گریه کردم آی گریه کردم اون یکی زن داییم میگفت گریه کن خودتوت خالی کن نزار بمونه تو دلت گریه کن عزیزم تربچه بود سپیده بود کی بود عکسو از دستم گرفتو برداشت بردش چی بگم آخه من ، الانم خالم اومده دنبالم که برم بالا میگه تنها نشین خونه خاله جان بیا بالا پهلو ما فردا میان ترم ادبیات دارم دیگه واقعا هیچ چی نخوندم خدا خودش کمکم کنه برام دعا کنید
دوستون دارم
فعلا بای
سلام
حالتون خوبه ؟
امروز صبحی به زور مامان بیدار شدم خیلی خسته بودم دیشب تا دیر وقت بیدار بودم داشتم کارامو انجام میدادم از کارم خوشم نیومد پاره کردم گرفتم خوابیدم کامپیوترم یه دور بیشتر نخوندم خدا خودش کمک کنه زنگ اول امروز ۴ ساعت با خانم نظری داریم دو ساعت اول توی کارگاه بودیم معمولا تست ها رو هم زنگ اول میگیرن تو کارگاه فکر کن چه حالی میده منو سمیرا پریسا نشسته بودیم کنار هم ظاهرا منو مینا درس خونده بودیم دو تایی هم پراکنده شدیم که به بقیه برسونیم من به سه نفر میدادم شده کف دسم مینوشتم رو جلد کتاب زیر دستم برگه رو گذاشته بودم زیر دستش قشنگ از روش به قول خودمون کُپ میزد اینطوری دیگه دیدین گاهی موقع ها آدم انقدر IQ مياد پايين هرچي بهش ميگي نميفهمه داشتم به سپيده يه سوالو ميگفتم نميگرفت ول ميكردي يه جيغ ميكشيدم سرش مخصوصا اين روزا كه ديگه هيچ چي دسته خودم نيست زود اعصباني ميشم برگه ها رو داديم اومدي سراغ كار هاي هميشگي رنگ شناسي و هزار تا درد سر اه از اين درس انقدر بدم مياد كه .. . كارارو بايد تا آخر ساعت تحويل ميداديم خيلي بده به زور تمومش كرديم 4 ساعت خانم نظري زودي تموم شد دو ساعتم با خانم روناسي داشتيم اونم قواعد رو درس داد خيلي طول كشيد بعدشم كه زنگ خورد اومدم پايين نه ، خانم محمودي + شده زود مياد تا منو رسوند شد 1:15 ببين ترخدا 12:30 تعطيل بشي اين موقع برسي خونه چقدر بده ناهارو خوردم به مينا زنگ زدم كه خانم امروز يادش رفته بود كتاب مباني هنر هاي تجسمي رو بياره خانم نظري هم سوالا رو گفت فردا هم تست اين درس .. . داريم 1 هم نميشم اي بابا برم ديگه برم كه .. .
دوستون دارم
باي
سلام
بازم شروع شد ، کارهای خسته کنند و مزخرف حوصله هیچ کدومو دیگه ندارم میان ترم ها هم شروع شده یه عالمه کارهای اجرایی ریخته سرم نمیدونم میخوام چی کارشون کنم عصری با پریسا رفتم بیرون مقوا راپیدو گواشو وسایلام که تموم شده بود ( راپید که تموم شدی نیست مال من شکست ) خریدم اومد خونه خاله اینا همه اومده بود خدا به دادم برسه فردا میان ترم مبانی و کاربرد رایانه دارم برم بخونم
فعلا بای
امروز صبحی یادم نیست مامان بیدارم کرد یا خودم صبحانه رو به زور خوردم رفتم سره جای همیشگی بعد از سه روز خانم محمودی بر خلاف روز های دیگه خیلی زود اومد پسرش اومده بود وقتی سوار شدم تا نشستم گفت که ( ... ) جون عزیزم تسلیت میگم انشا ا ... غم آخرتون باشه و از این حرفای همیشگی گفتم تر خدا حرف نزن بزار تازه آروم گرفتم ، دوباره ( ... ) تا اجیی که من میدونستم مشکلی نداشت سالم بود ! گفتم بله بنده خدا هیچ مشکلی نداشت فقط ....... ، فقط کهولت سن چقد دلم سوخت یعنی فقط بخاطر کهولت سن من از دست دادمش ؟؟؟؟؟؟خیلی سخته اصلا خیلی نامردیه دیروز که داشتیم به کمک خالمو سپهر اتاقشو جمعو جور میکردیم دست به هرکدوم از وسایلش میبردم اشکم در میومد سپهر که بی تفاوت بود نمیدونم چرا این اینطوریه برا خودش تند تند کاراشو انجام میداد اتاق رو خالی کردیم برا شب هفت دیگه داشتم میترکیدم خالم اینا مارو فرستادن پایین خودشون موندم ولی صدا گریشون تا پایین میومد داییم هم رفت که برا شب هفت بر گرده یعنی همه مهمونامون رفتن حسابی تنها شدیم خالم اینا هم که برن هیچ چی .... اومدن پایین یعنی داداشمو سپهر آوردنشون پایین دوباره شروع شد گریه ها ناله ها
خسته شدم دیگه بریدم سپهر باز شروع کرد بدو برو یه چای دم کن بخوریم الیته مثل اوندفعه نباشه ها گفتم خیلی ناراحتی خودت برو چای دم کن اصلا چه ربطی به من داره دلم براش سخوت یه چای براش دم کردم داد خوردش از همسایه های قدیمی مامانم اینا اومده بودن من نرفتم تو دلم نمیخواست حرفاشونو بشنوم فقط وایستاده بودم تو اشپزخونه سرویس میدادم بهشون یه بچه خیلی نازو خوشگل داشتن اسمش عسل بود انقدر قشنگ با عروسکاش حرف میزد
خلاصه وقتی رفتن خالم اینا هم نیم ساعت بعدش رفتن مامانمو تربچه رفتن شام حاضر کنن منم که مشغول کارا خودم بودم ، چقدر از قضیه دور شدم نسا اولین فر بود که از بچه ها اومد سراغمو تسلیت گفت همه ی حرفای تکراری خسته کننده که هر دفعه منو بر میگردوندند به حال اولم واای پریسا سمیرا عطیه شیوا همه و همه خانم بقا خانم کهایی و...... تا آخر ساعت وضع همین بود دیگه حوصله درس خوندن ندارم دیگه خسته شدم دیگه ... نمیدونم یکی از بچه ها بر گشت گفت چرا ناراحتی مگه چی شده مرده که مرده انقدر اعصبانی شدم گفتم خیلی دل سنگی که این حرفو میزنی گفت نه من وقتی مامان بزرگم مرد تازه اول خوشی هامون بود گفتم بسه دیگه حرف نزن ادامه نده که .. .
برم دیگه
بای
دیگه حوصله اینکه بنویسم رو ندارم حالا نه تنها نوشتن هیچ کاری رو.. .