تبليغاتX
نـــــهال

سلام

حالتون خوبه ؟

 چه خبرا ؟ خوش میگذره ؟؟

امروز صبحی ۱۰ بود کع از خواب بیدار شدم یا شایدم دیر تر اخه دیشب تا ۲:۳۰ بیدار بودم حالا چرا ؟ چون که با کامپیوتر کارا داشتم تربچه جان هم وقتی بشینه پای کامپیوتر محاله بزاره کارتو انجام بدی گفتم باشه بیدار میمونم ( با اینترنت کار داشتم ) تا ۱:۱۵ نشسته بودم فیلم نگا میکردم از این شبکه به اون شبکه بعدشم آهنگو حالا نصفه شب صدای ... یه هو دیدم تربچه اومد گفت که (...) کارت تموم شد  گفتم میگه میشه ؟؟ من کارتو ۲ شنبه( من کارت هفته ای میخرم )  باز کردم تازه حالا پنجشنبه گفت نمیدونم و ... ( عجب ضده حالی بود خدایی این همه بیدار بمونی و .. )  هرچی میگم بابا بزار زنگ بزنم پشتیبانی شبانه  نذاشت که نذاشت  حالا مگه من خوابم می برد  رفتم تو اتاق تربچه جان دو تایی شروع کردیم عکسا قدیمی رو نگا میکردیم میخندیدیم بعدشم که به زور گرفتم خوابیدم  اوه چقدر از قضیه دور شدیم خلاصه تربچه جان همچنان خواب بود مامان و دایی اینا هم رفته بودن باغ بهشت منم که بیکار کارتم نداشتم برم تو اینترنت یکمی اتاقمو مرتب کردم یه ذره با کامپیوتر کار کردم بقیشم نمیدونم چه طور گذشت اها زنگ زدم به بابای جون گفتم برام کارت بیار که دارم دق میکنم گفت باشه اومدم برات میخرم میارم حالا از اون موقع منتظر بابا که بیاد ۲۰۰ بار زنگ زدم به موبایلش که کجاایییی؟؟ گفت ده دقیقه دیگه خونم گفتم این همه صبر کردم ده دقیقه هم روش بابا اومده خونه میگم بابا کارتو بده میخوا م برم تو اینترنت گفتش ای وای یادم رفت وااااااااااااااااااای کم مونده بود بشینم گریه کنم گفت عصری که میرم بیرون میارم برات با ناراحتی اخم کرده اعصبانیت کامل باشه بابا  خلاصه یه سری مهمون برامون اومددددددد البته دوستای تربچه جان بودن و ... که کلی خوش گذشت بعدشم که هیچ چی بابا جونم رفتش منم دو تا اهنگ گوش دادمو گرفتم خوابیدم نمی دونم چقدر گذشته بود با صدای داداش جان و  خانم برادر گرامی از خواب بیدار شدم  ولی نرفتم گرفتم دوباره خوابیدم   و... تربچه بود مامان بود قند عسل بود کی بود اومد بیدارم که آخه یه لحظه همه صدا ها باهم قاطی پاطی شد ، داداش جان محبت کردن کوک گیتارمو زدن بهم مثلا میخواست درستش کنه اما درست نشد هیچ خرابش کرد حالا باید بکشم ببرمش  اسپانیش تا برام تنظیمش کنه واای خدای من قبلا خودم میتونستم درست کنما اما الان دیگه نمیشه  عیب نداره   الانم که میبینید اومدم کارت به دستم نرسیده زنگ زدم به بابای جونم پسورد و ... رو ازش گرفتم  خوب دیگه منم برم

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  جمعه سي ام دي 1384ساعت 21:29  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

حالتون خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوش میگذره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اومدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

آخی چقدر دلم براتون تنگ شده بود   دیگه داشتم دق میکردم خسته شدم از این وضع همش امتحان  تمومی هم ندار بدبختی   ، از دوستای خوبم که برام کامنت گذاشتن و خوشحالم کردن منو تو این مدت تنها نذاشتن باید تشکر کنم این برا همه شما دوستای خوبم راستی عیدتون مبارک

خوب براتون بگم که توی این بیست و چند روزی که نبودم چی گذشت

اولین امتحان که آمادگی دفاعی باشه رو حسابی خوندم ( خر زدم ) فردا صبحش با ترس لرز رفتیم  سر جلسه برگه رو که داد دستموم شاخ دراوردم  جمع نمره ها از ۱۰ نمره بود آخه بی انصاف اینو زودتر میگفتی من این همه نمی خوندم  برگم دیگه جا نداشت همه رو نوشته بودم ریز ریز که فرداش خانم کهایی گفتش که تو اخه یه ذره فکر منو نکردی این همه ریز نوشتی چطور آخه اینا رو بخونم ها؟؟؟؟ خلاصه امتحان بعدی که مبانی کاربرد رایانه باشد رو بی خیال شدم چون دیگه خوندن نداشت اینو  کتابو دیگه حفظه حفظ بودم فقط یه دور اونم اخر شب خوندمش فردا صبحش که رفتیم سر جلسه  هیچ دلشوره ای نداشتمااااا تو ۱۰ دقیقه همه رو جواب دادم به بقیه هم گفتم ( همون تقلب خودمون ) خانم علومی بنده خدا نبود آخه مامان بزرگش فوت کرده بود آخی الهی بعدشم که اومدم خونه حالا فکر نکنید من اصلا نمی آمدم نت من هر روز بودممممم در حال چت اما وقت آپ کردن نداشتم  اینجوریه دیگه امتحان زبان هم که هیچ چی از بی خیال هم بی خیال تر فقط لغت خوندم همین !  فرداشم حدود ۵۰ تا سوال رو تو نیم ساعت جواب دادم اومدم بیرون به هیچ کی هم تقلب ندادم البته بماند که پشت مانتوم شده بود یکی با کفشا های پریسا خانم  هر دفعه سر هر  سوالی که میموند یکی از پشت میزد منم هیچ توجهی نداشتم آخه خداااااایی زبان رو نمیشه تقلب کرده یه جورایی سخته  بعدشم که دوباره خونه  امتحان رنگ شناسی هم که دیگه هیچ چی برگه رو که دیدم چشمام از ... زد بیرون سوال اول ۶ نمره وااای خدا چه فاجعه ای ولی بماند که همرو کامل نوشتم  خدا به داد اون بیچاره ای که سوال اول رو بلد نبود طفلی چقدر دلم براش سوخت منم که برگه رو همین جور جلو چشم همه میگرفتم آخه وقتی مراقب خانم نظری باشه یعنی انگار کسی  نیست اینجا راحتتتتتتتت تقلب میکردیمممممممم اها بعد از امتحان رنگ شناسی میشه ادبیات عجب چیزی چقدر بد بود فکر کن ۲ ماه معلم نداشته باشی بعدشم ۱ ماهه فشرده حدود ۱۰۰ صفحه رو بریزی تو مغزت این خیلی سخت بووووووووووووووووووددددد براممم اما بکوب خوندمشششش  حالا سر جلسه امتحان سوال اول هرچی فکر  میکنم هیچ چی یادم نمیاد سوال دوم همین طور تا بالاخره انقدررررررررررررر به این مغز فشار اوردم تا جواباشونو دادم برگم جای سفید نداشت همرو نوشتممممممممممم امتحان بعدی که زبان فارسی باشه رو نمیدونم چه طور دادم این وسط اساسی سرما خوردم طوری که یه صبح تا عصر همش خوابیدم اونم فکر کنید چییی فرجه که خیر سرم میخواستم درس بخونم  نه میتونستم تکون بخورم نه چیزه دیگه انگار گرفتی استخوان های منو میشکی خیلی خفن بود اها تازه شبش هم خونه قند عسل دعوت بودیم  فکر کنید وسط اون همه مهمون  با شوهر خالم  نشستیم اشکالای منو بر طرف میکنیم  اما من هیچ چییی نفهمیدم از بس که شلوغ پلوغ بودم  خلاصه سرتونو درد نیارم بخوام بگم برا هر امتحان چه بدبختی کشیدم مثل من دیوونه میشید  بماند  سر امتحان عربی که عید قربان باشه  چهلم مامان بزرگم شد حالا فکر کنید از سشنبه برا ما مهمون اومد نمی شد که اونا رو تنها بذاریم  یه کلام نتونستم درس بخونم فقط کار منو پویا ( پسر داییم ) این بود که دعا کنیم بلکه برفی سنگی چیزی از این آسمون بیاد مارو تعطیل کنن همین پویا طفلک کتابشم با خودش هرجا می رفتیم میاورد تا دو دقیقه سرش خلوت میشد تند تند میشست می خوند ولی من نتونستم ،تو مسجد بودیم  که اصلا حواسم به جمع نبود همش به این امتحان کوفتی فکر میکردم که چه گلی بمالم  سرم  هانیه جونم منو از شر این مکافات خلاص کرد گفت ( ...) راستی میدونی امتحانا لغو شد ؟؟؟؟؟ منو میبینی ؟؟ تو مسجد همه در حال گریه ناراحت من یکی از خوشحالی فقط هانیه رو میبوسیدم بعدشم کلی خجالت کشیدم یه جا پویا رو گیر اوردم گفتم ای بیچاره انقدر درس نخون  لغو شد رفت پی کارش اونم که بدتر از من باورش نمیشد میگفت راست میگی ؟؟ نکنه دروغ میگی داری باهام شوخی میکنی  جونه من راستشو بگو  حالا بیا ثابت کن گفتم میخوای باور کن میخوای ... خلاصه یه روزم با فکو فامیل  رفتیم بیرون  ، بیرون البته منظور همون برف بازی اینا بودااا بماند که انقدر منو هول کردن از بس گقتن بدو بدو  دیر شد یادم رفت دستکشامو با خودم ببرم چنان برف باز کردیم میزدیم سرو صورت هم بابک بیچاره رو کردیم یکی با برف ، این دو تا دستام کاملا بی حس شد یعنی میشه گفت من تا دو سه روز این دو تا دستم حس نداشت  خیلی بده واقعا تا الانم که هست دست راستم سه تا از انگشتم فعلا بی حس تشریف داره دیگه این امتحانا تموم شد چه تموم شدنی هم از بس سخت بود  من همین جور سر امتحان موندم فقط هرچی به ذهنم رسید تو برگه نوشتممممم اومدم خونه ده دقیقه هم نشد تربچه جان امر فرمودن حاضر شو بریم پیشه دوستام منم گفتم چشم حاضر شدم از ساعت ۱۱ اونجا بودیممممم تا ۶  خیلی هم خوش گذشتتتت جای شماها خالی ( شوخی کردما یه بار جدی نگیرید )  حالا دیگه الان خیلی خستم میخوام برم بگیرم بخوابممممم تا فردا صبح، تلافی این چند روزه  که مثل آدمیزاد نخوابیدم همش خواب معلما رو میدیدم مثلا سر امتحان برگه دادن دست هیچ کدوم از سوالا رو بلد نیستی اخه چقدر بده  آها یه مراسم سوسک کشون هم با تربچه جوون داشتیم اون شب من خوابیده بودم یه هو صدای تق اومد از خواب پریدم دیدم دمپایی به دست اومده داره  اتاقو زیر و رو میکنه گفتم چی شده گفت هیچ چی یه سوسکی اومد تو اتاقت ، آخرشم پیداش نکرد از اونجای هم که من از سوسک وحشت دارم یه سوسکو از ۱۰۰ قدمی ببینم جام یا بالا میز صندلی کابینت و یا هر جای دیگه هست گفتم من اینجا نمیخوابم میرم تو اتاق تو سر تختت میخوابم توهم نخواب زمین بیا پیش من بخواب حالایه شب هیچ چیت نمیشه دونفر سر یه تخت یه نفره بخوابیم ( خیلی جالبه ) گفتش باشه نمیدونم چقدر گذشته بود دیدم بازم صدای تق تق میاد بله مثل اینکه سوسکه از اتاق من اومده بیرون  اومده همین اتاق که من  خوابیدم  گفت رفت زیر تخت بازم نرسیدم بهش ای خدا گفتم من نه میخوام سر تخت تو و نه سر تخت خودم میرم تو پذیرایی توام بیا اونجا گفت باشه کارش که با کامپیوتر تموم شد  بازم صدای تق ولی عجب تقی بود گفت دیگه با خیال راحت بخواب کشتمش( بیچاره سوسکه دلم براش سوخت) آخر سر از تو اتاق مامانم اینا اومده بود بیرون به قول خودش تای تای داشت میومد که منم یه دمپایی نسارش ( نصارش نثارش )  کردم عجب کیفی داد این یکی! خوب دیگه اینم از این

خوب منم برم دیگه سر شما هم درد آوردم

اها راستییییی این عکس بالا قالب چطوره خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟ نظرتونو در موردش بگید جون من  خودم درستش کردم ویکی از دوستای تربچه جان هم زحمتشو کشید گذاشتن برام اینجااااادستش دردنکنه

مواظب خودتون باشید

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و هشتم دي 1384ساعت 21:26  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 برنامه امتحانی دوم کامپیوتر گرافیک

سشنبه              ۶/۱۰                    آمادگی دفاعی

پنجشنبه             ۸/۱۰                    مبانی و کاربرد رایانه

شنبه                ۱۰/۱۰                     زبان ۲

دوشنبه             ۱۲/۱۰                     مبانی رنگ

چهارشنبه         ۱۴/۱۰                      ادبیات ۲

شنبه               ۱۷/۱۰                    زبان فارسی ۲

دوشنبه            ۱۹/۱۰                    قانون کار

سشنبه           ۲۰/۱۰                     مبانی سیاه و سفید

پنجشنبه          ۲۲/۱۰                     عربی  ====> لغو شد  ( چقدر اعصبانیم من ... )

شنبه             ۲۴ /۱۰                      دین و زندگی ۲

دوشنبه           ۲۶/۱۰                       جغرافیا

چهارشنبه       ۲۸/۱۰                        عربی

 

چه برنامه مزخرفی خدا  خودش کمک کنه با این وضع من  

من تا امتحاناتم تموم بشه نیستم

دوستون دارم

نظر یادتون نره

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دي 1384ساعت 22:32  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

حالتون خوبه؟

من نه خوبم  نه بدم  نمیدونم خودمم چطورم  حالا بی خیال یه چی میشه دیگه

صبحی  از اون روزا بود که به زور بیدار شدم آخه دیشب همچین بارونو بادو سروصداش نمیزاشت بخوابم خلاصه صبحانه خوردم  ولی چقدر دیر شد خودم ۵ دقیقه تاخیر ولی بازم محمودی نیومده بود  اصلا خودم نفهمیدم چطور حاضر شدم  بعد از اونم رفتیم  سراغ گل نسا یه عالمه بندو بساط داشت با محمودی کمکش کردیم نشسته آخه بگو بچه جون تو خودتو به زور راه می بری  این همه وسیله دیگه چی همه رو  بزرا تو یه آرشیو بردار بیار  گوش نمیده به حرف خلاصه سمرم طفلی حالش خیلی خراب بود اصلا نمی تونست حرف بزنه   رفتیم مدرسه فقط  مینا اومده بود رفتیم با هم  تو کلاس یکی یکی بچه ها اومدن بعدم بیکار بودیم منو عطیه از خانم علومی اجازه گرفتیم رفتیم سر میز نور یه کارم که تلفیقی بودو خیلی هم سخت  رو باید انجام میدادم چهار ساعت رو  اونجا بودیم  تقریبا کارک تموم شد دو ساعتم سر کلاس خانم علومی بودیم (پریسا امروز نیومده بود حسابی جاش خالی بود )  ما اومدیم حیاط چون کلاس تموم شده بود یه هو صدا بوق یه ماشین اومد  نگاه کردم دیدم خانم محمودیه زودی پریدم رفتم صبر نکردم زنگ بخوره ( فرار از مدرسه ) تا اومدم خونه ساعت شد ۱:۱۵ بعدشم ناهار نخوردم  حوصله ناهار خوردنم ندارم دیگه بعدشم  با عطیه مینا ساعت ۲ قرار داشتیم  ۳ تایی رفتیم کنفرانس با هم حرف زدیم بعدم که گرفتم خوابیدم  با صدای تلفن از خواب بیدار شدم تربچه جان گوشی رو برداشت شیوا بود اه چقدر از این دختر بدم میاد متنفرم   میگه که  خواب بود ؟؟؟؟ میگم عیب نداره خودشم میگه عیب نداره پر رو  ۴۰۰ تا سوال از من پرسیده خودشم آخرش نفهمید چی گفت  مشکل داره اصلا این دختر بعدشم  مینا پشت سرش زنگ زد باهاش صحبت کردم همون جا پای تلفن گرفتم خوابیدم  ( چقدر باحالم من ) بعدم که رفتم تو اینترنت دوباره   مامانی جونم اومدش بعدشم که هیچ چی  یکمی از کارام مونده اونا رو انجام بدم ببینم چی میشه 

دوستون دارم

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه سوم دي 1384ساعت 22:30  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

ای منم بد نیستم  

امروز صبحی دیگه خودم بیدار شدمممممممم صبحانه رو که خوردم اومدم بشینم پای کامیوتر که تربچه جان اجازه ندادن خودش کار داشت از دست این تربچه ها ما باید چی کار کنیم ؟؟؟ بعدشم که  رخست دادن ما بشینیم  مامانو تربچه با داییم و خالم رفتن باغ بهشت من موندم آخه دیگه جا نبود من برم  بابا هم که رفت بیرون من موندم خودم یکمی با کامپیوتر کار کردم گرفتم خوابیدم  نمیدونم با صدای چی بیدار شدم ولی یه صدای میومد خیلی آسنا بودا ولی من نمیتونستم تشخیص بدم که صدای چیه گیج خواب بودم  بعد تازه فهمیدم بابا تلفنه  قند عسل بود ( همون داداش جان ) دو ساعته با هم حرف زدیم بعدم که هیچ چی  بعدم اومد بخوابم که دوباره تلفن زنگ زد اه دوست تربچه بود با اون صدای نازکش مثل جیر جیر  در خونه ممیموند صداش   میگم با مامانم اینا رفتن بیرون تازه براش جا افتاده که چی میگم قطع کردم اومدم دوباره بخوابم زنگ خونه صداش بلند شدددددددددددددددددد  بابا بود دیگه باید بی خیال خواب بشم بابا برا خودش کاراشو انجام میداد منم نشستم یه چند تایی از کارامو پاسپارتو  کردم ( غلط املایی داشت ؟ ) همون لحظه هم  با کاتر دستمو بریدم دیبم که داشتم اون کاره مزخرفو انجام میدادم ( همون اسکراچ برد ) سوزنش رفت تو دستم  اساسی ( گفتم دیگه ایدز رو  گرفتم )  بعدشم رفتم کمک مامان چون عصری مهمون داریم مهمون  که نه خاله اینا و .. . آها امشب تولد بابای جونم الهی قربونه بابای گلم بشم من که انقده مهربونه جیگر عسل  ... اوه اوه بسه جو گیر شدم  برم یه سری کارام انجام ندادم اونا رو تموم کنم برم حموم بعدشم که هیچ چی برنامه امتحانی بهمون دادن دیروز چه برنامه  خوشگلی  خدا به دادمون برسه 

دوستون دارم

بابای  

+ نوشته شده در  جمعه دوم دي 1384ساعت 22:28  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟؟؟؟

من یه چند روزیه تنبل شدم ببخشید حوصلم نمیگیره آپ کنم ولی خدایی دیشب خیلی مزه داد خونه عموم  بودیم با هانیه جونم همچینی ...  خوب دیگه امروز تا ساعت ۴ مدرسه بودیم اما دیدیم اون دو ساعت آخر واقعا اضافیه باز منو کردن واسطه  چون میدونن خانم بقا به من هیچ وقت نه نمیگه رفتم با خانم بقا حرف زدم بعدشم با خانم کهایی بعدم خانم علومی رو راضی کردم که ساعت ۲:۳۰ بریم خونه   ای ول به خودم   با مامان اینا رفتیم بیرون یه قرن بیرون نرفته بودم بعدم  گرفتم خوابیدمممممممممم بعدشم که الان صورتم کاملا سیاه شده دارم رو کار جدیدم اسکارچ برد کار میکنم خیلی خوشگل شدم  برم دیگه

شب خوبی داشته باشید

فعلا بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه يکم دي 1384ساعت 22:25  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات
+ نوشته شده در جمعه 9 دی1384ساعت 22:16 توسط نهال |