تبليغاتX
نـــــهال
سال نو مبارک

 

                      عیدتون مبارک

 

امیدوارم که سال خوبی داشته باشید

منم که دیگه ...

دوستون دارم

مواظب خودتون باشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و نهم اسفند 1384ساعت 22:0  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

 

خوبین

بچه های عزیز من دوست فندق جون هستم

فندق يه چند روزي نميتونه آپ کنه

ازم خواست بگم

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  شنبه بيست و هفتم اسفند 1384ساعت 21:59  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

صبح ساعت ۸ بود مامان بیدارم کرد صبحانه خوردمیکمی تو نت بودم ساعت ۹ با داییم قرار داشتیم که بریم باغ بهشت تند تند حاضر شدم بعدش پویا اومد خونمون با هم رفتیم پیش دایی و ... انقدر خیابونا شلوغ بود که دیگه ... دایی جان هم با چه سرعتی که با خودم گفتم فاتحمو بخونم نزدیک باغ بهشتم هستمو دیگه کار تموم ولی نه بالاخره رسیدیم مامان پیاده شد یه چند شاخه گل خرید میخوات سبزه بخره ببریم ولی سبزه هاش خوب نبودم همزمان با ما خالم اینا هم اومدن حسابی شلوغ شد  منو  میبینی می خواستم گریه کنم اما نمی شد نمیتونستم گریه کنم خیلی سخته بخوای گریه بکنی و نشه بالاخره ۲۰ دقیقه ای اونجا بودیم رفتیم سر خاک  بابا بزرگم چقدر کاجی که کاشته بودن بزرک شده بود اصلا باورم نمیشد آخه خیلی وقته نرفته بودم یه چند دقیقه ای هم اونجا بودیم می دونید چون من بابا بزرگمو ندیدم یعنی من دو سالم بود که فوت کرد زیاد آنچنان حسی نسبت بهش ندارم نمیگم دوستش ندارما چقرا خیلیم دوستش دارم ولی چون با مامان بزرگم بیشتر بودم بیشتر دلم برا مامان بزرگم تنگ میشه تا ... خلاصه سر خاک مامان بزرگ مامانم هم رفیتم این یکی که دیگه اصلا ما نبودم از دنیا رفته فقط عکساشو دیدم که چه خانم نازو خوشگلیم بوده بنده خدا  ... بالاخره کارمون تموم شد  دیگه اومدیم خونه تربچه جان که داشت حاضر میشد بره یه جایی   ( مشکوک بازی شد ) اون رفتو من موندمو مامان یکمی که چه عرض کنم تو نت بودم بدش مامان گفت یه زنگ بزن به تربچه ببین برا ناهار بر میگرده خونه با ... لوس لوس نه من ناهار می رم خونه خاله آخ اخماش مال ماست خوشی هاش مال دیگران شانس نداریم که دو دو دقیقه خونست منو تربچه جنگ جهانی سوم و راه میندازیم اما امان از روزی که بره دیگه ... خلاصه ما ناهارمونو خوردیمو   بابا مشغول کتاب خوندن منم که ... مثل همیشه البته دنبال multi messenger  هستم که قبلا داشتم اما فایلم ویروسی شد و ...  حالا هم دارم دانلود میکنم خدا کنه خودش باشه بعد از دقیقا یه ساعت حالمو نگیره  اه همین الان دانلودش تموم شد اون برنامه نیستش وااااای چقدر زور داره  بچه ها شما نمی دونید من این برنامه رو از کجا پیدا کنم ؟؟؟ خلاصه با خانم برادر میخواستم یه جایی برم  بعدش زودی کارمون تموم شد و ...  همین الان رسیدم خونه تربچه جانم تاحالا تشریفشونو نیاوردن و...

خوب من میخوام برم دیگه

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بابای

+ نوشته شده در  جمعه بيست و ششم اسفند 1384ساعت 21:53  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چی کارا می کنید ؟

امروزم مثل همیشه از خواب بیدارم کردن یعنی می دونید من اصلا ساعت 6 قرار داشتم با شالی جون  ولی خوب دیگه کلی خجالت که دیر رفتم و... بعدش کلی صحبت و ... تا ساعت حدود ۷:۳۰ یکمی کار داشتم اونا رو یواش یواش انجام دادم بعد ساعت ۹  قرار داشتم مثل همیشه ۱۰ دقیقه تاخیر  کلی اعصبانی شدم و... دیگه  بعد تازه می خواستم برم خونه عموم اینا ( همون هانیه جون خودم ) اما اصلا انرژی نداشتم نمیدونم چرا ،من میخوام یه تغییراتی تو وب انجام بدم اما کسی نیست که برام درستش کنه خواستم به همیشه بهار  بگم این کارو برام انجام بده اما کنکور داره  فکر نکنم قبول کنه حالا شما کسی را میشناسید ؟؟؟ جون من بگید  

خلاصه گرفتم خوابیدم تا ساعت ۱۱:۳۰ که مامان جون اومدش اره دیگه اونا هم تعطیل کردن راحت شد ناهارو خوردیم یکمی تو نت بودم دوباره خوابیدم ، مامان داشت حلوا درست میکرد برا مامان بزرگم  واای انقدر دلم براش تنگ شده انقدر دلم براش تنگ شدههههههه که ...  نمیدونم واقعا چی کار کنم  فردا جمعه آخر سال میخوام با مامان اینا برم آخه دفعه های قبلی دلم نمیومد برم ...

میخوام این چند روزه که بیکارم بشینم یکمی طراحیمو قوی کنم الان شروع کردم سرمم گرم شده دارم یه کار تلفیقی ترام ها رو هم انجام میدم حسابی سرم شلوغه... 

تا ساعت ۶ خواب بودم که با صدا زنگ قند عسل اینا از خواب بیدار شدم و...  یکمی شلوغ کاری سمر زنگ زد یه مشکل تو رایت سی دی داشت بهش گفتم بعدشم که دیگه هیچ چی منم برم چون بابای جون الانا میاد

پست امشبم چقدر کم بود باز دیروز پریروز میرفتیم مدرسه ...

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بابای  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بيست و پنجم اسفند 1384ساعت 21:52  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

حالتون خوبه ؟؟

خوشک  میگذره ؟؟؟

صبح خودم بیدار بودم حالا چرا چون مامان خانم  رفتن حموم  بعدش من با صدای شر شر آب از خواب بیدار شدم دیگه ام خوابم نبرد صبحانه خوردم یه 20 دقیقه ای پیش مامان اینا بعدش  مثل همیشه  پای کامپیوتر  چت و  وب گردی و... تا خط رو آزاد کردم خانم محمودی زنگ که فندق جان اگه میشه امروز یکمی زود برسونمت چون خیابونا رو بستن یکمی اون موقع دیر میرسی مدرسه گفتم باشه من الان حاضر میشم  گفت تک زنگ زدم زودی بیا پایین گفتم چشم یه یه ربع بعد تک زنگو زد  پله ها رو دو تا یکی کردم تند تند رفتم اونم زودی با داداش جونش اومد گفت نسا هم زنگ زده گفته از مدرسه زنگ زدن خونمون که باید بیاید مدرسه و ...  اون لحظه قیافه نسا خیلی دیدنی می شد از کوچه پس کوچه زدیم رفتیم سراغ نسا انقدر اعصبانی خیلی خنده دار بود ولی خوب حقم داره دیروز خانم بقا گفت نمیخواد بیاین چون معلمتون هم نیست و ... اینا هم سر یه روز کلی برنامه ریزی کرده بودن  ولی ... بالاخره رفتیم مدرسه از بچه های کلاس ما منو عطیه مینا شیما بودیم اول بعدش که سپیده مریم اومدن  خانم عباسی صدامون کرد گفت بچه ها تست میدین ؟ گفتیم نه خانم دیشب وقت نکردیم درس بخونیم  و.. گفت خب باشه برید خونه هاتون حالا مارو میبینی همه اعصبانی که  چرا اینا اینجوری میکنن امضا ازمون گرفتن من گفتم  زنگ نمیزنم به خانم محمودی با شماها میام البته بماند که سپیده و مریم جیم شدن رفتن حتی صبر نکردن امضا کنن  مینا که رفت کار داشت یه جا منو عطیه شیما موندیم زدیم پیاده از مدرسه تا دلتا تو  این وسطتم کلی گفتیمو خندیدیم آروم آروم  راه میرفتیم تو دلتا شیما دیگه از ما جدا شد اینطوری یکمی راحت تر بودیم منو عطیه از کوچه پس کوچه ها زدیم برا خودمون اینور اونور رفتیم الماس بعد ... یه کیف من دیدم گفتم عطیه اون کیف چهار خونه آبیه رو نگا کن عطیه میگه کو میگم بابا اینها رو به رو میگه کجاست بابا چرا من نمیبینم   بالاخره با چه فلاکتی نشونش دادم میگه فندق تو  واقعا اونو چهار خونه میبینی؟ میگم آره خوب میگه اون چهار خونس می گم آره میگه اون راه راهه نه چهار خونه آخ راست میگه  کلی اونجا خندیدم حواسم نبودم پامم کرده بودم تو یه کفش که اون چهار خونه  چقدرم ناز بود ازش خیلی خوشم اومد ،هرچی پاساژ بود زیرو رو کردیم  الافی دیگه بیکار بودیم روز آخرم بودم گفتیم بیشتر پیش هم باشیم  رفتیم یه سر خونه سمیرا اینا کلی گفتیمو خندیدیم و ...  از اونجا هم یه سره پیاده تا خونه ما رفتیم  چقدر بچم خجالتی میگم بیا بریم خونه ما عطیه میگه نه من خجالت میکشم میگم بابا بیا بریم نه مامان خونست نه تربچه بعدشم مگه مامان من لولوئه که اینجوری میکنی بالاخره اومدش یه نیم ساعتی اینجا بودو کلی گفتیمو خندیدیم  تربچه جان اومدش همون کیفی که با عطیه دیده بودم به قول خودم چهار خونه خریده بود برام گفتم ای ول به خودمو خودت که انقدر دلمون نزدیکه همه  بعدش عطیه رفت هرچی گفتم بمون بابا گوش نکرد که نکرد  حالا عیب نداره  ناهارو خوردیم گرفتم خوابیدم تا ساعت ۳ بعد با مامانی جون رفتیم بیرون کلی خرید اومدیم خونه رفتیم خشکشوئی پرده ها رو که داده بود برا اتو گرفتیم اومدی الانم که دارم اینو مینویسم  منم برم دیگه از فردا تعطیل صفااااا

 

مواظب خودتون باشید

 

دوستون دارم

 

بابای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و چهارم اسفند 1384ساعت 21:52  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

انقدر سرم این چند روز شلوغه که نمیرسم زیاد بیام اینجا

الانم تو این همه شلوغ پلوغی خونه اومدم تموم زندگیمو ریختن بهم مامانو نرگس خانم اتاق برام نمونده همه وسایلام گم شده صد بار گفتم بابا به این وسایلا من دست نزنــــید کیه که گوش بده  خلاصه صبحم هرچی گشتم ساعتمو پیدا نکردم شانس ماست دیگه دیروز خودم ساعت ۱:۳۰ اومدم خونه ناهارو خوردم تا خواستم دو دقیقه خستگی بگیرم مامان گفت پاشو این بده اونو بزار اون ور وسایلاتو جمع کن کمک کن مبلا رو جابه جا کنیم نیوفتی زمین سرامیکا خیسن و ... آخر سر به این نتیجه رسیدم که بگریم بخوابم سنگین تره چون اون موقع دیگه دلش نمیاد بیدارم کنه تربچه هم که درس خوند و ... بالاخر نرگس خانم که بیدارم کرد گفت فندق جان فندق جان پاشو مهمونات اومدن پاشو خانم من مثل برق گرفته ها تندی یه دستی به سرو صورتم کشیدم  و... نمیگم کی بودن که دلتون آب بــــــشــــــه ( خیلی راحته ها خودتون میتونید بفهمید ) خلاصه اینجوری ، این چند روزم که از شام مامانی جون گذشتیم دیگه همش یا پیتزا یا ساندویچ یا کباب  ، اصلا اوضاع خونه ریخته بهم  باید بسوزیمو بسازیم خدا بخواد امروز آخرین روزه که نرگس خانم میاد برا باقی کارا ناهارو خوردم یه چن دقیقه ای کانکت شدم ولی بعدش گرفتم خوابیدم ولی مگه بوی این جوهر نمکو وایتکسو آخ گفتم وایتکس یه سال من میخواستم از وایتکس استفاده کنم تا درشو باز نکردم این بوش اینجوری ... حالم بد شد اساسی دیگه نمیتونستم نفس بکشم حالا من هرچی آروم میخوام به مامان بگم که آره اینطوریه نشد که نشد آخه این مامان من هول بشه دیگه ... تا بهش نگفتم اینجوری قیافش خیلی باحال بود  تند تند لباسامو  پوشیدم اون موقعه هم نه بابا خونه بود نه تربچه مجبور شدیم بریم سر خیابون ماشین بگیریم بریم بیمارستان تا منو رسوند بیمارستان دیگه هیچ چی نمیدیدم نفسم نمیتونستم بکشم اصلا یه حالی بودم ها با اکسیژنم زیاد کارم را نیوفتاد و... بماند که یه ۵ ،۶ ساعتی ما مهمون اون بیمارستان بودیم  اما بازم فرداش تو مدرسه حالم بد شد اون دیگه فاجعه بود واقعا  ... حالا از اون موقع به بعد به بوی این بندو بساطشون  حساس شدم فقط کافیه یکمی بوش بهم بخوره دیگه میرم یه سر اون دنیا گشتی گذاری میکنیم برا خودمون تو جهنمو بهشت ...برمیگردیم تو این دنیا   حالا مگه بوی این جوهر نمکو وایتکس مامان جان میذاشت ما بخوابیم پنجره اتاقمو بازم کردم ولی نشد رفتم تو اتاق تربچه اون آخه درو اتاقشو بسته بود بو زیاد اونجاها نبود پنجرشم  باز کردم رفتم خوابیدم دیگه مامان بیدارم کرد گفت بیا یه کم کمکمون کن این وسایلا رو بده دستم تا ... تو این وسطم من یه دونه از این ظرفای قدیمی ( به قول خودمون عتیقه ) رو زدم شکستم منو  میبینی داشتم سکته میکردم گفتم الان با  لنگه کفش میکنه دنبالمون دیگه واویلا ولی شانس آوردم هیچ چــــــــــــــــــــی نگفت فقط گفتش عیب نداره حالا بقیه رو بده به این میگن مامان خلاصه کارا تا حدی تموم شد   نرگس خانمم رفت منم که الان اینجام

امشبم از اون شباست ها دلم اون موقع ها رو میخواد که عموم اینا میومدن خونمون  با علیرضا امین و تمام پسرا و دخترای فامیل میریختیم تو کوچه ویران میکردیم پسرا همسایمون هم میودن از این سر کوچه تا اون سر کوچه آتش درست میکردیم دو سه تای دست میدادیم بهم از روشون میپریدیم علیرضا هم خودش ترقه درست میکرد  یه چیزی بود اونم برا خودش دلم اون موقع ها رو خواست  ببینیم امشب چی میشه

منو مینا هم رفتیم انقدر با خانم بقا حرف زدیم حرف زدیم حرف زدیم تا بالاخره بعد از این همه چک و چونه ۵ شنبه رو تعطیل کردیم بازم خودمو مینا

الانم دیگه برم  چون مامان میخواد برقا رو قطع کنه

دوستون دارم شب خیلی خیلی خوبی داشته باشید  خیلی بهتون خوش بگذره

بابای

+ نوشته شده در  سه شنبه بيست و سوم اسفند 1384ساعت 21:50  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 سلام

 حالتون خوبه ؟

 چی کارا میکنید ؟

  نبودم

  چون ...

 

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و دوم اسفند 1384ساعت 21:49  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چی کارا می کنید ؟

خوش میگذره ؟

اها دیروز نبود برا اینکه  تا ساعت ۴ خواب بودم بعد با مامان و تربچه رفتیم بیرون کلی خرید یعنی دیگه ای آخرا مامان اینا از دستم کلافه شده بودن از بس سخت پسندم دست خودم نیستا نمیدونم چرا اینجوریه ولی خوب بالاخره بعد از سه ساعت یه چیزی خریدم تربچه هم طور ... بعدش رفتیم خونه داداش جان گرامی کلی خوش گذشت  تا ساعت ۱۱ و ...

صبح مامان بیدارم کرد  دوباره گرفتم خوابیدم دوباره مامان بیدار کرد گرفتم خوابیدم  نمیدونم این سری آخری کی بود  که دیگه ...

صبحانه رو خوردم این کارتونایی که نشون میدم برا فسقلیا رو نگا کردم و ... زودی حاضر شدم رفتم سر جا همیشگی خانم محمودی زودی اومدش بعدش رفتیم مدرسه  نمیدونم چرا حوصلم نمیگره که همرو بگم که چی شد و چی نشد حالشو ندارم .

زنگ اول تست خوب شد

زنگ دوم یه تک زنگ با خانم حبیب پور یه تک زنگم با خانم مجید اف

ساعت ۱۲:۴۵ تو باشگاه  که  هیچ چی عذاب بود من که تکون نیمتونم بخورم

اومدم خونه کمک مامان

ساعت ۴ با مینا قرار داشتم

ساعت ۵ خونه بودم  با مامان و خانم برادر رفتیم بیرون  اومدیم خونه ... هیچ کاریم نکردم فردا هم تست مبانی سیاه و سفید داریم  یه عالمه کار هم باید پاسپارتو کنم و ...

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بابای

 

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و يکم اسفند 1384ساعت 21:49  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام سلام

خوبید ؟

خوش میگذره ؟

این جمعه براتون چه طور بود ؟

صبح مامان جان ول کن نبود جمعه ها رو هم نمیزاره راحت باشیم بالاخره بحانه رو خوردیم و مثل همیشه خودتون که می دونید  با کامپیوتر مشغول شدم و ... تا بالاخره اخطار اول رو مامی جون دادن که زود خط رو آزاد کن که میخوان با خاله صحبت کنم و ... بعد از ۱۰ دقیقه خط رو ازاد کردم  مامان هم گفت بشین اتاقت رو ترو تمیز کن یعنی وسایلاتو جمع کن که شنبه نرگس خانم میخواد بیاد برا ... مثل این در به در ها  وسایلامو تموم جمع کردم اتاقم خالی شده هیچ چی توش نمونده بعد کمد ر مرتب کردم لباسای که دیگه نمی پوشم رو گذاشتم یه گوشه که مامان ترتیبشونو بده  بعد کمدمو ریختم بیرون یه عالمه  آشغال ازش اومد بیرون فاجعه بود خیلی ریخته بهم و کثیف بعدش ساعت شد ۱۰:۳۰ دایی اومد سراغ مامانم که باهم برم باغ بهشت منم گرفتم خوابیدم این کمرم بدتر شد با این کارا ولی خوب ... بالاخره  خیلی زود برگشت گفت هوا خیلی سرد بوده  نتونستیم زیاد بمونیم و ... در انتظار بابا جون که بیاد ناهارو بخوریم حدود ۱ اومد من از اون موقعه فکر میکردم  ناهار قرمه سبزی داریم ولی وقتی مامان آوردش بــــله کرفس بود وااااای خدا من چقدر بدم میاد  متنفرم ولی میخورم دیگه چاره ای نیست تازه حالا تربچه جان شارژ شدن بزار بری شهر غریب یه دو بار ساندویچ و ... اینجور غذاها بخوری میفهمی غذاهای مامان چین تازه برو خدا رو شکر کن که لوبیا پلو نذاشته( اصلا باید دور لوبیا پلو رو خط کشید ) اینو که دیگه نگو اصلا اسمش که میاد جیگرم بالا میاد نمی تونم بهش نگا کنم چه برسه که بخورمش وای وای بالاخره حرفای گوهربار تربچه جان درمورد غذا به اتمام رسید ما هم ناهارمونو هر جور که شده خوردیم ( اگه به من شبانه روزی خورشت بادمجون بدی هیچ چی نمیگم چون که خیلی دوست دارم میمرم براش ) بعد یه چند دقیقه ای کانکت شدم چقدر سرعت توپ بود یه سایتی رو که می خواستی باز کنی یه ربع طول میداد جمعه ها هر هفته اینطوریه مسنجر که دیگه هیچ چی اصلا به کل باز نمیشد جالبه نه ؟؟ بعد گرفتم خوابیدم چقدر خوابیدم خدا میدونه ولی مگه این بچه ها میزارن یه خواب راحت داشته باشیم تا چشمات گرم میشه ترق یکی ترقه زیر پنجره میزنن نمیگم این کارو انجام ندن( منکرش نیستم ) ولی هر چیزی یه وقتی داره ساعت ۲ مردم خوابن  اینطوری که دیگه ... بالاخره با سرو صدا مامان و تربچه جان و بابای جون از خواب بیدار شدم مامان یه بشقاب میوه داده دستم میگه فندق جون اینو بخور  بعدش این پرده ها رو برام بیار پایین من بندازمشون ماشین گفتم ها چیه ؟؟؟ پاچه خواری موقع کار میشیم جونو تحویل میگیری و...بالاخره پرده ها رو هم براش آوردم پایین ولی کشت منو دو تا پاهای منو  چسبیده میگه نیوفتی بابا کوتاه بیا اینجوری هم من قلقلکم میاد هم اینکه حواسمو پرت میکنی یه باره دیدی ولو شدم کف حیاط از سه طبقه میکشتمون دم عیدی حالا منم اون بالا وایستادم تلویزیون نگا کردن اون فیلم ستاره خاموش اشکمونو دراورد ۱۰۰ بارم تا حالا پخشش کردن  خسته شدیم از دست این فیلمای تکراریشون خدا به داد برسه ۱۳ روز عید مخصوصا ما که امسال مامان میگه دلم نمیاد جایی بریم چی بگم والا باید بشینیم کنج خونه نه بابا اینطوریا هم نیست دایی جون اینا میان کلی خوش میگذره ولی خوب هیچ وقت نمیشه عیدی که همیشه مامان بزرگم بود دیگه ... بالاخر کار ما تموم شد تربچه جان که رفته بودن حموم منم بعد از اون از شانس من که آب هم فشارش کم بود هم سرد قندیل بستم تو حموم  بابا جونم که رفته بودن خونه دوستشون و... وقتی اومدم بیرون دیدم خانواده محترم تصمیم گرفتن که شام بریم بیرون ( همون نیک رستوران خودمون )  بابا گفت تربچه و فندق ( آخه اسمای ما دوتا همیشه اول اسم تربچه رو میگن بعد من چون بر وزن همن اسمامون یعنی نمیشه اول اسم منو بگن بعد تربچه چقدر پیچ وا پیچ شد  غصه نخورید بالاخره یه روز اسم منو میفهمید چیه ) لباس زیاد بپوشید که بارون میاد هوا هم  سرده و... تربچه زیاد لباس پوشید  ولی من سمج تر ازاین حرفام با یه آستین کوتاه و کاپشنم پاشدم رفتم بیرون حالا دارم از سرما یخ میکنم ها ولی میگم نه اصلا سر نیست و... شامو خوردیم یکمی پیاده روی بعد تربچه جان در حال انجماد بود تصمیم گرفتیم زودی بریم خونه  و...  چه بارون قشنگی میومد اما نشد پیاد بیایم دیگه همش تقصیره تربچه شد اومدیم خونه مثل همیشه با پام کامپیوترو روشن کردم بعد لباسامو تند تند عوض کردم حالا هم که دارم اینو مینویسم

فردا تست آمادگی دفاعی دارم خوندم یا نخوندم به نظرتون ؟؟؟

برم دیگه

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بابای

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 21:47  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام دوستان

خوبید ؟

چه خبرا ؟

خوش میگذره ؟

دیشب رو که نگید اساسی داغون بودم  هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم  زبان فارسی هم که دراز کشیدم بعد درس خوندم خلاصه …

صبح  مامان بابا تربچه سه تایی بیدارم کردن خیلی باحال هر دفعه یکدومشون  صبحانه خوردم حاضر شدم غذا که مامان برام گذاشته بود به زور جا کردم تو کیفم ( یکی نیست بگه آخه مجبوری )  دیگه حوصله اینکه یه چی بگیرم دستم ندارم خانم محمودی اومدش نمیدونم چرا دپرس بود  نسا اومده بود مثل بچه های خوب سمر که مامانش زنگ که نمیاد و… بعد رفتیم مدرسه مینا اومده بود سمیرا و … عطیه هم که آخر همه ( مثل همیشه ) خانم کلهر اومدش که بچه ها آماده بشین برا تست یا علی خانم کلهر تست کجا بود شما الان نباید تست بگیرید  مگه خانم بقا باهاتون صحبت نکردن ؟؟؟  گفت نه شما باید تستونو بدید من هفته پیش بهتون گفتم و… تا بالاخره راضی کردیم که تست نگیره فقط وقت داد بهمون خوندیم ازمون پرسید بازم خوب شد همه نمره هامون خوب شد بالاخره زنگ بعدی با آقای چیت سازیان  یه سری جزوه قرار بود برامون فتوکپی کنه اونا رو بهمون داد  تا برا تست زنگ بعدی که زبان فارسی بود بخونیم من که دیشب زیاد نتونستم بخونم با بچه ها  یعنی منو مینا سمیرا خوندیم و … زنگ خورد یکمی استراحت خانم عباسیان اومد صندلیا رو درست کردیم مثلا بهمون برگه ها رو داد یکی یکی بچه ها گفتند خانم اینا که تست ادبیاتن بله سوالای ادبیات بود یه سه چهار تایی از سوالا حفظ کردیم برگه هارو بهش برگردوندیم  ضد حال گفت اصلا اینا رو ازتون تست نمیگیرم و… حالمونو گرفت بالاخره برگه از دفتر  گرفته یکی یکی سوالارو گفته نوشتیم آقا من تا جایی که تونستم جواب دادم حالا نمره هم که بماند … نیم ساعت بعدم صحیح کرد بد نشد ناهارمونو خوردیم خانم علومی اومدش اول  درسای اون هفته رو تمرین کردیم بعد بیکار بودیم  زنگ اخر که میشد 2:45   تا 4 یکمی درس داد بعد ما مشغول صحبت شدیم این وسطم منو رفتیم بیرون مینا گلاب به روتون میخواست بره دستشویی منم رفتم که …  خواستیم درو بازکنیم یهو یکی از دستشویی پرید بیرون سکته کردیم دوتایی همون جا آخه فکر نمیکردیم کسی تو باشه بالاخره مینا رفت منم یکمی  … گفتم برم پشت اون یکی در انبار قائم بشم اومد بیرون بترسونمش این طفلی که نیومد بیرون چنان  پریدم جلوشو گفتم پیشته میخ کوب شد سر جاش ترسید رنگش شد مثل گچ خودم مرده بودم از خنده  اونم که یه ریز هرچی فحش بود نثارمون کرد  رفتیم تو سایت نیم ساعتشم نشد گفتیم خانم بسه دیگه بزارید بریم بیرون خسته شدیم وسایلا رو جمع کردیم  خانم مهاجرانی اومده بیرون وایستاده بودم نشستیم تعریف کلی گفتیمو خندیدم  بعدشم که زنگو زده حالا من وایستادم دم در مدرسه در انتظار محمودی جان    از اون دوره دیدمش که اره میاد گفتم برم وایستادم همین جوری که پامو گذاشتم  اونور ولی نمیدونم چطور شد که میخواستم با کمر بخورم زمین پامو گذاشتم سر پل که بدتر شد پام رفت توش گیر کرده بود حالا بماند که دستم زخمی شد کمرک کم درد میکرد بهتر نشد که بدتر هم شد   این طفلی مریم اومد کمکم نمیشد که نمیشد خانم مهجرانی اومد نشد حالا به قدر هم درد گرفته بود اون لحظه پام  گریم گرفته بود ( خیلی نازک نارنجیم من )  همه برو بچ مدرسه هم جمع شدن دورم  کفشمو دراوردم آروم پتمو کشیدم بیرون آخ چقدر درد میکنه شانس که نداریم ما  خانم محمودی منتظر وایستاده بود رفتم  شلوارمو زدم بالا تمام زانوم بماند که زخم شده داره کبودم میشه خدا به داد برسه  چه شود کفشمو با چه فلاکتی پوشیدم  پام اومدم خونه و...

دو دقیقه خواستم بخوابم که قند عسل اینا اومدن  اینم از این دیگه ماهم بریم یه فکری به حال این زانوی مبارک بکنیم

 

دوستون دارم

 

مواظب خودتون باشید که مثل من نشید

 

شب خوبی داشته باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 21:46  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چه خبرا ؟؟

خوش میگذره ؟؟؟

منم بد نیستم فقط بازم شروع شد کمر درد لعنتی مثل اون دفعه فردا تست زبان فارسی دارم هیچ نمیدونم چطور بخونم   من میرم دیگه

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 21:42  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

ای منم بد نیستم نفسی میادو میره

نمیدونم دیروز چرا اونطوری بودم اصلا حس هیچ کاری رو نداشتم خسته کوفته از همه چی کارای فردا هم به زور انجام دادم به علاوه اینکه از دست خانم نظری خیلی اعصبانی بودم  برای کارا جدیدمون باید اتود میزدیم هرچی اوتود میزدیم همش ایراد میگرفت نه این خوب نیست این ساده س این اینجوریه اینو ببرم  دفرمش کن و ... دیگه خیلی اعصبانی شدم یه طرحی رو زدم  میگه خوبه بعد که من تمام کاراشو انجام دادم میگه این دفرمه نیست پروردگارا نجات بده مارو از دست این معلم که دیگه برامون اعصاب نذاشته با این کاراش خلاصه اومدم خونه همش گرفتم خوابیدم تا ساعت ۴ مدرسه بودیم ...

                                                                                                               

صبح مامان جان بیدارم کرد اصلا دیشب خوابم نمیبرد دیگه نمیدونم بعد از چقدر اینور اونور شدن ... صبحانه خوردم مثل این بارکشا کلی وسیله با خودم کشیدم بردم خانم محمودی میگه که میبینم که ... گفتم بله دیگه ما اینیم نسا هم دست کمی از من نداشت سمر که نیومد تو مدرسه زنگ اول در حال اتود زدن بودم برای حجم یکمی سخته یعنی نسبت به کارای دیگه خیلی حوصله میخواد بالاخره بعد از کلی ... یه اتود زدن خانم نظری یکیشو انتخاب کرد به قول خودش چقدر گوگوری مگوریه خوبه والا حالا اجراش چقدر سخته همه پیچ وا پیچ تو هم به چه بدبختی اینو اجرا کردیم ۶ ساعت سر همین  کار مشغول بودم تا ... ساعت ۱۲:۳۰ زنگ خورد من هیچ کدوم از وسایلامو جمع نکرده بودم یه سری از بندو بساطم دست مینا یه سری هم دست سمیرا طفلکی من فقط زحمت کشیدم یه راپید گرفتم دستم از این ور به اونور دنبال کلاس خالی میگشتیم حالا مگه یه کلاس خالی پیدا میشه آخر سرم رفتیم بچه های نقشه کشی رو از کلاس ۱۰۲ پرت کردیم بیرون ما رفتیم اونجا خانم روناسی اومد تمرینا رو حل کردیم یه ۴۵ دقیقه ای وقت اضافی داشتیم منو مینا به هوای اینکه بریم از خانم بقا بپرسیم که تست عربی فردا چی میشه رفتیم موندگار شدیم پیش خانم بقا کلی تعریفو از این حرفا که طوری شد خانم روناسی شیما رو فرستاده بود پایین ببینه ما کجاییم ... دیگه کارمون که با خانم بقا تموم شد گفتیم بریم دیگنه خانم بقا مامانمون نگران شد یکی رو فرستاد سراغمون که مبادا تو کوچه خیابون گم شده باشیم رفتیم با مینا بالا و... وسایلارو جمع جور کردم زنگ خورد خانم محمودی اومده بود چه عجب اول نسا بعدش من ناهارمو خوردم گرفتم خوابیدم با صدا تلفن خاله جان که ۶ متر پریدم هوا از خواب بیدار شدم با اون صدای گرفته باهاش حرف زدم کلی معذرت خواهی که ببخشید بیدارت کردم و از این حرفا به مامان بگو با من تماس بگیره .... دوباره خوابیدم که ۵ دقیقه بعد مامان خانم زنگ زدن خواب برما نمیزارن اینا که ناهارتو خوردی از ترچه چه خبر زنگ نزده و ... بعدشم گفتم بزار خودم به تربچه زنگ بزنم ببینم کجا هستن و... سرشار از انرژی که آره ما تو ترمینالیم خوب خیالم راحت شد دوباره گرفتم خوابیدم که دیگه با صدا زنگ  ... دو تایی داشتن حرف میزن خوب من از کجا بفهمم کیه اون پایین همین جور درو باز کردم وایستادم جلو در تا اومدن ... کلی ماچو بوس خوب تربچه جونو این دو روز که ندیدما مثل ۲۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال گذشت برام سمیه خاله رفت و... مامان جون اومد   خوب دیگه منم برم چون مامانی جون وقت دکتر داره باید باهاش برم ...

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:38  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

به قدری خستم که دیگه جون اینکه بشینم بنویسم رو ندارم دیگه شما خودتون ببخشید میدونم امشب از دستم یه نفس راحتی میکشید ولی خوب ....

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 21:38  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام دوستان

سلام عزیزان

سلام

خوبید ؟

خوش میگذره ؟

من که توپه توپم

صبح ساعت ۵ از خواب بیدار شدیم برا اینکه تربچه جان اینا بلیط داشتن که دیگه رفع زحمت کنن  دیشبم حدود ۲ خوابیدم  چه وضعیه  خلاصه صبحانه خوردیم البته زور زورکی هاااا بعدش دیگه وسایلاشونو جمع کردن من که دیگه  اینجوری اشکم داشت در میومد  آخه میدونید دوری تربچه یکمی سخته اونم چی برا چند روز ( نه بابا یه ساعت اول سخته درست میشه بعدش )   خلاصه اونا رفتن منم پریدم پای کامپیوتر بابا که باهاشون رفت مامانم گرفت خوابید سر تخت من منم که ... تا ساعت نزدیکای ۷ بود بابا اومدش  منم زود یه شیر خوردم رفتم سر جا همیشگی عجب افتابی دیگه داشتم کور میشدم  بالاخره اومدش بازم که اون بچه ... بود رفتیم سراغ گل نسا  کسل بود یکم حالا چرا خدا می دونه سمر که هیچ چی مثل همیشه تازه یکمی بد تر  میشه گفت تو مدرسه همه بودن ظاهرا ما دیر رسیده بودیم با گرافیکا ادغام بودیم  کی حوصله گرافیکا رو داره از یه سریشون اصلا خوشم نمیاد چاره ای نیست زنگ اول با خانم حبیب پور انقدر درس دادو حرف زد  که دیگه مخ برا ما نموند تک زنگ بعدی هم به همین صورت بد تر تازه دیگه دست برامون نمونده بود از بس نوشتیم  و... خانم مجید اف اومدش  بیکار بودیم  یعنی وقت داد برا قرائت تمرین کنیم اما کیه که بخونه همش حرف زدیم  زنگ بعد خانم محید اف جدی می شود از همه قرائت رو  گرفت خیالش راحت شد  و... رفتیم باشگاه مثل همیشه با جون کندن ورزش کردیم  آخه برا آدم اعصاب نمیزاره این خانم کهایی از بس غر میزنه  بالاخره ورزش تموم شد با سمیرا اون یه تیکه رو پیاده اومدیم و ... خانم محمودی زودی  اومدش اومد خونه ناهارمو خوردم ماکارونی ایو ل همین سر میز کامپیوتر چتم میکردم بعد بابا جان اومدش یکیمی خوابید یه دونه چای خوشگل مشگل بهش دادم خورد رفت گرفتم خوابیدم با صدا زنگ مامانی جون از خواب بیدار شدم و ...   یه عالمه از این خوراکیا که من جون میدم براشون برام خریده بود  همشونم خوردم جا تربچه خالی بعدش هیچ چی دیگه حوصلم نمیگیره بقیه رو بنویسم  خسته شدم فردا تست مبانی رنگ داریم هیچ چی نخوندم مثل همیشه برم دیگه

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بابای 

+ نوشته شده در  يکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:35  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام علیکم

احوال شما ؟

خوش میگذره ؟

صبح ۱۰۰ مرتبه مامان گفت فنـــــــــــــــــدق بیدار شو پاشدم رفتم صبحانه خوردم به زور به زور بعد حاضر شدم سر جای همیشگی دیگه خانم اسماعیلی رو ندیدم ۳ تا پله هم یکی نکردم درم آروم بستم زیادم منتظر نموندم زود اومدش بعد اون دختره گیج و خنـــ.....گ  بازم اومده بود نمیدونم این دختر چرا به دلم نمیشینه دلم میخواد بگیرم یه فصل کتک  بزنمش  ... خلاصه نسا اومدش  نمیدونم رو چه حسابی میگه که سرما خوردی ؟؟؟؟؟ گفتم نه من حالمم خیلی خوبه خوب تر از تو حالا یه بار من حالم خوبه تو مارو مریض کن هااااا سمر که دیر اومد یعنی اصلا به ما نرسید اون پسر کوچولوی ناز مامانی رو سوار کردیم چقدر این بچه ماه اول صبحی همه بچه ها کســـل گیج منگ خواب اما این از سرو صورتش انرژی می باره  اومده و .... ما رفتیم مدرسه بچه تک و توک اومده بودند بالاخره در سایت رو برامون باز کردن رفتیم تو تنها شانسی که اوردم خانم علومی تست رو این زنگ نگرفت ما هم که گرم صحبت خودمون بودیم کلی گفتیمو خندیدم بعدش یکمی با کامپیوتر کار کردیم یکی از کامپیوترا هم که به سلامتی سوخته اصلا دیگه روشن نمیشه خلاص کردن مارو دیگه ایشالا تک تکشون همین بلا به سرشون بیاد زنگ بعدی تو کلاس همه صندلی ها ردیف نیم ساعت از خانم علومی اجازه گرفتیم مرور کردیم یعنی من که اولین بارم بود می خوندم با عطیه سوال به سوال و ... تست رو گرفت سوال اول اصلا یادم نیست چیه دست گرفتم بالا خانم همون که سه مورده دیگه ؟؟؟ سوال دوم هم به همین وضع تا ... بالاخره هرچی به ذهنم رسید نوشتم نمرم بد نمیشه بعد زنگ آخـــــــر خانم تصمیم گرفتن به درس دادن واااای فاجعست وقتی خانم علومی بخواد درس بده دیگه وقتی شروع کنه ول کن معامله نیست حالا هی ۵۰ تا فصل درس داد ( حالا کل کتاب ۱۰ فصلم بیشتر نداره هااااا) میشه گفت نیم ساعت آخر بیکار بودیم به خانم علومی میگیم  که اگه اجازه بدید دیگه کتابارو جمع کنیم و... میگه باشه قبول ولی شرط داره بدون سکوت ( بنده خدا منظورش فکر کنم بدون صدا بوده ) حالا مارو میبینی مردیم از خنده مثل بمب کلاس منفجر شد  هیچ کی به حرفش گوش نداد زدیم به تعریف زنگ خورد منتظر خانم محمودی اون دوتا دختر مشنگ رو باز با خودش آورده بود اونا رو رسوندیم بعد رفتیم سراغ گل پسرشون ( چقدرم من از این پسر بدم میاد بچه لوس ) اومده یه چیپس دستشه به زور بفرمایید بابا من نمیخورممممم جا ندارممم اصلا چیپس فلفلی دوس ندارمممم کی رو باید ببنیم یه دونه زور زورکی خوردم اومد خونه تربچه جان مثل همیشه با دوست جون منم که ساکت نشستم سر جام ناهار نخوردم چون تو مدرسه کلی ... بعدش میدونید تربچه جان با دختر عموم میخوان فردا برن پیش داییم اینا من تنها میمونم یه چند روزی تنهای تنهای تنها می مونم مامانمم که این هفته شیفت بعد از ظهریه دیگه هیچ چی به شوخی میگم بچه ها ۱۲:۳۰ تا ۵:۳۰ خونه خالیه هاااا ( شماها جدی نگیرید ها ) بالاخره ساعت ۲:۲۰ خط برا ما آزاد شد  منم یکمی چتیدم بعدش گرفتم خوابیدم حالا میدونید خواب چی میدیدم  با همون دختریه ... داشتم دعوا میکردم یکمی دلم خنک شد بعد با تربچه جان رفتیم بیرون یه شلوار جین خریدم( پولشم بی خیال ولی خیلی گرون خریدم )   بماند که پسره دیوونمون کرد  لوس بود ( من عشق شلوار جین دارم کمدمو که باز میکنی همین جور میریزه بیرون ) بالاخره شد اونی که خودم دوست داشتم یکمی اینور اونور اومدیم خونه با کلی ذوق شوق به مامان نشونش دادم ضد حال زد این چیه رفتی خریدی  اینجوریه اونجوریه و ... گفتم مامان بابا بیخیال من همه شلوارام این شکلیه دیگه بهونه در نیار تا بالاخره راضی شدن بابا جون اومدش  پشت سرشم سمیه خاله ( من به دختر عموم میگه سمیه خاله ) کلی خندیدیم ولی چه فاید فردا میخوان برن ( البته بگما پارسال که بازم رفتن حدود یه هفته ای ندیدمش روزای خوشم بود چنان ناز منو میکشیدن فکو فامیل ...) خوب دیگه منم برم که یکمی پیش تربچه جان باشم و ... 

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بابای

+ نوشته شده در  شنبه سيزدهم اسفند 1384ساعت 21:34  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

خوش میگذره ؟ 

فکر نکنم ، اسفند ماهو مامانا به همه گیر میدن از خواب بیدارتون می کنن پاشو بیا کمکم چهارپایه رو بگیر نیوفتم ۵۰ بار پاشو می زاره رو دستتون ،بعدش حالا این پرده ها رو برام در بیار من بندازم ماشین یه ساعت بعد از ماشین در میاره بیرون حالا الان تا خیسه برام نصبشون کن که چروک   بعدش هرچی کمد تو خونه هست میذاره گردنتون که اینا رو باید مرتب کنی بعدش میری کمکش تو آشپزخونه یه چی از دستت میوفته میشکنه با جارو میوفته دنبالت این روزاهم انقدر این مامانی جونا اعصبانین که نمیشه باهاشون حرف زد نمونش مامان من هر دفعه میرم طرفش  زودی یادش میوفته که اتاق خودتو مرتب کردی ؟؟؟؟ کمدا رو چی ؟؟؟ اصلا دیگه غلط بکنم برم پیشش خلاصه میتونم درکتون کنم این موقعیت رو حالا اینا به کنار برو بچ جو چهارشنبه سوری گرفتتشون از الان شروع کردن آسایش برامون نذاشتن تا میخوای دو دقیقه بخوابی ترق  کشتن مارو  ...

صبح  مامان بیدارم  بابا که نبود با دوست جون رفته بودن پیاده روی  صبحانه رو خوردم  و نشستم پای کامپیوتر  حدود یه ساعتی بودم تربچه که خواب بود مامانمو خالم رفتن باغ بهشت منم ول کن کامپیوتر شدم گرفتم خوابیدم که تربچه اومد نشست خوابیدممممممم تا ساعت ۱۲ که مامان و بابا با هم اومدن  ناهارو حاضر کردیم  تربچه زودی نشست پای کامپیوتر اصلا امان نداد من بشینم منم یه سری کار داشتم  کار رنگم مونده بود کارای سیاه سفیدم یکی یکی انجام دادم فقط مونده پاسپارتو کنم همین ! سه رنگ اصلی هم تموم شد من موندم سبز  مشکی و سفید باید برم بخرم  دوباره گرفتم خوابیدم تا ساعت ۴ اونم چی با صدا زنگ مامان اینا بازم بیدار شدم بله با بابای جان رفته بودند بیرون به من گفته بودن ولی من چون گیج خواب بودم هیچ چی نفهمیدم تند تند  حاضر شدیم با چشمای پف کرده حالا هرچی باهاش ور میری که مشخص نباشه نمیشه آخر سر راضی میشی که با همون شکل بری من حاضرم منتظر مامان اینا تند تند از پله ها میرم پایین در پارکینگو باز میکنم تربچه جان ماشینو میاره بیرون وااای چقدر کثیفه  ادم خجالت میکشه باهاش میره بیرون بالاخره میرسیم خونه خاله سپهر خان بالاخر رفتن شیراز شوهر خالمم نیم ساعتی نشست و رفت اون یکی خالمم اومدش البته با ماشین خودشون حالا چرا چون خاله چه بعد از چندی تصمیم گرفتن گواهی نامه بگیرن و تازه یکمی راه افتاده موردیمو زنده شدیم تا اونا هم اومدن ماشینم شوهر خالم برداشته بود برده بودم نیومد بالا بالاخره هم گر صحبت منم مثل غم زده ها اینجوری من گند ترین روزم فکر کنم جمعه ها باشه هرکی برا خودش یه نفرو داره اما من ... باز سپهر بود باهم میشستیم بحث  کردن بالاخره خانما اجازه دادن برگردیم خونه عجب ترافیک  مزخرفی میشه بگی یه ساعت ما تو خیابون ولو بودیم آخر سرم از کوچه پس کوچه ها زدیم اول خالمو رسوندیم بعدشم خودمون تو این راه شوهر خالمم دیدیم ماشینو خط خطی کرده بود ( به قول تربچه نقاشی ) اصلا من دیم خندم گرفته بود تازه کلی هم خوشحال بود ای خدا از دست اینا اومدیم خونه مثل همیشه با پام دکمه کامپیوترو  زدم که روشن بشه بعدش  لباسامو عوض کردم  ، اتاقم خیلی ریخته بهم دیگه دلم نمیخواد بیام تو این اتاق رو تختی ها رو که مامان خانم ترتیبشو داده الان فعلا تختم خالیه انواع اقسام لباسا ریخته رو تختم  ... قلمو هام هر کدوم یه جا راپیدم گوشه دیوار ورق گلاسه ها همین جوری تخت زمینن پالتم زیر تخت توشم پر رنگ فقط کافیه پای یه نفر بخره بهش بیچاره شدم  بماند دیگه اتاق چه وضعه  تازه فردا هم تست مبانی  دارم هیچ چی نخوندم خدا به دادم برسه  کمرم یکمی بهتره  الان برم پیش مامان جون بابا جون که صداشون در میاد باز تا نیومده خونه رفتی سراغ کامپیوتر  شما ها  بیرد به کاراتون برسید .

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بابای  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 21:34  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

ســـــــــــلام

خوبیــد ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

منم هیچ تغییری نکردم یعنی همون حال دیشبم  ولی خوب دیگه تحملم تموم شد و اومدم  صبح مامان جون بیدارم کرد دیشب که نتونستم راحت بخوابم  ... خالم اینا هم اینجا بودن عصرشم دوستای تربچه جونم اومده بودن منم مجبور بودم بشینم خلاصه دیشب کلی خوش گذشت با خالم اینا کلی گفتیمو خندیدیم ( جا شماها خالی ) سپهرم بود  این بچه راه شیراز اصلا براش مهم نیست دائما  در حال رفت و آمده خالم طفلکی فقط ... بالاخره صبحانه فقط شیر خوردمو زودی حاضر شدم رفتم سر جا همیشگی یعنی تا من اومدم خانم محمودیم اومدش اینجور خیلی خوبه من کنار خیابون  نمی مونم و...رفتیم سراغ گل سا اونم اومده بود و ... سمر که مثل همیشه ته کوچه بود  یه نگا به ساعتش انداخت و تازه متوجه شد که دیر  اومده آخه اون دفعه خیلی خنده دار بود به من گفت فندق میشه به خانم محمودی بگیم دیر بیاد آخه من زورم میگیره صبحا زود بیدار بشم می خوام بخوابم و  نه می رسم صبحانه بخورم نه  درست حسابی حاضر بشم اینجور حرفا بعدش گفتم سمر تو  چه ساعتی از  گفت ۷ گفتم ماشالا حالا نمی میری که  یکم زود از خواب بیدار بشی مثل آدمیزاد صبحانتو بخوریو لباساتم مثل بچه های خوب بپوشی بند کفشت باز نباشه  دکمه هاتم یکی در میون نبندی و کیفتم تو راه زیپش رو ببندی و ... کلی خندید  خلاصه ما رفتیم مدرسه و خانم بقا اومده بود خانم کهایی هم زود اومدش حالا چرا ؟؟؟؟ چون میخوان از طرف صدا و سیما بیان مدرسه ما اینا هم جو گیر شده بود نمایشگاه زده بودن یه کلاسی گذاشته بودن که ... تموم کارای بچه ها رو زده بودند درو دیوار همین جور سه پایه بود که نقاشیشون  اینا گذاشته بودند روشون یکیشم  منم حواسم نبود داشتم با برو بچ میخندیدم که کم مونده بود ولو شه زمین  که دیگه اون موقع  خانم کهایی ... میداد بالاخره زودی از صحنه دور شدیم تا شر به پا نشده زنگ اول که با خانم کلهر داشتیم درس داد و ( اون هفته که رفته بودیم راهپیمایی ) ... آقای چیت سازیان هم که هیچ چی کلی مارو خندونده   مرده بودیم از خنده منو مینا فقط هر لحظه می گفتیم الان دوتاییمونو پرت میکنه بیرون اینم به خیر گذشت زنگ بعدی با خانم کهایی داشتیم برگشتیم گفتیم خانم شما الان خیلی خسته هستید چون مهمون داشتید برید استراحت اونم سرشو زیر آب کردیمو کلی برا خودمون  صفاااااا  تا زنگ خورد ناهارامونو خوردیم و ... خانم علومی اومد کلی درس داد منم که از درد به خودم مثل مار می پیچیدم از دست این کمر بی صحــ........ این ۴ ساعت هم خوب بودم هم بد بود  زنگ تفریح رفتیم حیاط با اون سرما نشستیم لب حوض یه حوض خیلی خیلی بزرگ مدرسه ما داره خیلیم نازه خوشگله از بس توش تمیزه با بچه ها یعنی منو سمیرا مینا عطیه ریختیم سرش کلی مسخره بازی در آوردیم  زنگ خوردا ولی ما نرفتیم تو کلاس خانم مهاجرانی اومد گفت بچه ها صدا زنگو نشنیدین ما هم خودمونو زدیم اون راه  یعنی که نه نشنیدیم  و... اون دوتا رفتن تو منو عطیه موندیم که میخواست آب بخوره آبشو خورد یه عالمه هم آب ریخت رو منو رفت عجب از دست این بچه ... تا ساعت ۴ یا با کامپیوتر کار کردیم یا خانم علومی درس داده یه ربع اخرم که زدیم بیرون ( حیاط بابا ) بعدش خانم مهاجرانی زنگو زد و... در انتظار خانم محمودی تا بیاد یکمی طول کشید رسوندم خونه ساندویچمو خوردم یکمی چتیدم ( زدم زیر قولم آخه دیگه نمیخواستم چت کنم ) بعدش تربچه جان رفت حموم منم بعد از اون وقتی اومدم بیرون داداش خان با خانم گرامی اومدند و... منم برم دیگه که خیلی خستم مردم دیگه اینم  چند دقیقه هم به زور نشستم نمیدونم کی میخواد از درد از تن ما بیاد بیرون ( خدا میدونه ) بابایی جان هم الان میاد دیگه 

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه يازدهم اسفند 1384ساعت 21:33  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چه خبرا؟

به قدری کمرم درد میکنه که اصلا نمیتونم بشینم پشت کامپیوتر شما دیگه ببخشید  

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بابای

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 21:31  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چه خبرا ؟

خوش میگذره ؟ 

این دو روز که درست حسابی آپ نکردم اصلا حالو حوصله نداشتم خستم از همه چی

صبح  مامان بیدارم کرد چرا انقدر مهربون فندقی ، فندق جان مامان بیدار شو  ، سی گٌلی هم بهم میگن ( چون اسم من اولش س داره و یه چی شبیه همین سی گل هست به همین دلیل ،حالا دوستانی که با من چت میکنن اسممو میدونم )، سی گلم  پاشو مامان چقدر نازمو کشید منم گفتم بابا بسه دیگه ناز کردن پاشو برو لوس خانم صبحانه رو خوردم و کلی ناز که بابا من حوصله ندارم برم مدرسه خستم دیشب تا ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاعت ۱ بیدار بودم  و . . . فایده که نداشت این همه غر غر کردن فقط ضایع شدم همین   بالاخره  لباسامو آروم آروم پوشیدم چون میدونستم اگه زود حاضر بشم مجبورم زود برم جا همیشگی بعدش از اون طرف دیر خانم محمودی میاد رفتم پایین مثل همیشه سه تا پله رو کردم یکی و ...  به  خانم اسماعیلی همسایه  طبقه۱سلام دادم درو باز کردم هی میگم بفرمایید اونم تعارف میکرد کم مونده بود دیگه از  پله ها ولو شه پایین از بس میرفت عقب که من برم خلاصه یه ۵ دقیقه هم سر در با هم بحث کردیم آخر سر اول من رفتم بیرون  خانم محمودی زود اومد فکر کنم چون اصلا حواسم به این چیزا نبود تو فکر اتود کارای تلفیقی و زبان و کلا مبانی سیاه سفید بودم ،خانم محمودی آهنگای که من میمیرم براشون میذاره جدیدا اول صبحی کلی انرژی مثبت گرفتم و ... نسا اومده بود  مثل بچه های خوب سمرم که اصلا نبود رفتیم مدرسه خانم بقا اومده بود رفتیم دفتر نشستیم با خانم بقا صحبت کردن  یه تستمونو انداخته بودن  برا چهارشنبه سوری گفتیم بابا خانم اینو یه روزی دیگه بزارید نمیرسیم میخوایم بریم صفا نمی تونیم درس بخونیم و ... خودش گفت من به فکر بودم که تغییرش بدم گفتیم ای وللللل و ... بعد رفتم کارگاه یکی یکی بچه ها اومدند   شروع به کار بازم قبل از اینکه خانم نظری  بیاد مثبت شدیم دیگه و ... کارامون خیلی طول کشید اینو میزدی اون میموند خیلی سخته دیگه اعصابم خط خطی شده تا ساعت ۱۱:۳۰ کارامون تموم شد خانم نظری درس داد زنگ خورد رفتیم بالا کلی خندیدیمو ... خانم روناسی اومد تا ساعت ۲:۳۰ مدرسه بودیم وسط کلاسم که دیگه هیچ چی منو مینا مرده بودیم از خنده  خانم روناسی داشت مینوشت انقدر این گچ رو محکم می کشید و می کوبید نقطه هاشو که گچ تو دستش خورد شد همین جور مونده تو هوا دستش منو مینا زدیم زیر خنده ( به ترک دیوارم ما میخندیم ) و ... تا ۲:۳۰ یا باهم حرف زدیم  یا خانم روناسی درس داد و... منتظر خانم محمودی اومدش اول نسا بعدشم من اومدم خونه ساعت ۳:۳۰ قرار داشتم ( اینترنتی ها ) بعدش وسط کار مامان اومده گیر داده پاشو حاضر شو بریم بیرون من میخوام  این سرویس طلامو بدم ازش بدم میاد یه چی دیگه بگیرم منم گفتم چــــــــــشــــــم حاضر شدم رفتیم مامان جان سرویسشونو پسندیدن ششصد هزار تومان( خورده هم داره ها ) دادیم اومدیم ظاهرا که خوشش اومده ( خدا بخدا) من میدونم به سالم نکشیده میره عوضش میکنه اومدیم یه سری خرید داشت و...اومدم خونه حدود ۴۵  دقیقه با هانی جونم حرف زدم دو دقیقه هم نشد عطیه زنگ زد نیم ساعتی هم اینجا کلی خندیدم ...  فردا تست عربی  دارم یه کلمه هم نخوندم کی حوصله عربی داره اه اه فردا ساعت ۹ میرم مدرسه دیگه ای وللل قبل ازاینکه برم مدرسه میخونم  و...

خوب من برم که یکمی کار دارم 

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بـــای  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 21:28  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

امروزم مثل روزای قبل ...

فقط تا ساعت ۵:۳۰  مدرسه بودم خیلی خوش گذشت  فقط آخر یه گندی زدم داشتم نوشابه میخوردم بعد عطیه یه چیزی بهم گفت خندم گرفت وحشتناک بعدش اینجوری مثل آتشفشان فوران کرد تمام کار خودمو عطیه خراب شد  کلی خجالت و  ... ۲ دقیقه بعدشم یادم رفت چی شد اصلا  بعد دیگه هیچ چی دیگه اصلا جون اینکه بشینم همه چیزو بنویسم  ندارم  یه عالمه کار ریخته سرم  باید برم انجام بدمشون  و...

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 21:27  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام 

خوبید ؟

چه خبرا ؟؟؟

صبحی مامان بیدارم کردو صبحانه خوردمو رفتم مدرسه

.

.

.

.

.

.

این یعنی گذشت زمان بعدش اومدم خونه ناهار نخوردم بعد گرفتم خوابیدم ...

.

.

.

.

.

.

همین الان بیدار شدم خیلی خستم و حالم خوب نیست ... ( یعنی که حوصله آپ کردن ندارم )

حالا هم میخوام برم ...

شماها مواظب خودتون باشید 

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  يکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 21:26  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

خوبیـــــد ؟

چـــــــــــی کارا می کنید ؟

ما هم که فــــــــــــــــــعلا در قید حیاتیم

دیشب حدود ساعت ۹ بود دایی جان زنگ زدن که من تو راهم دارم میام خونتون حالا مارو میبینی همه اینجوری آخ ببخشید  یادم نبود شما منو اینجا نمیبینید که ببینید الان چه ریختیم  خلاصه حالا  چیزی شده دایی جون اتفاقی افتاده شما انقدر ضربتی دارید میاید ؟ هیچ چی مادر همکارم فوت کرده دیگه ... اخی چیگرم کباب شد این روزا بد جوری عزرائیل گیر داده دلم میخواست گریه کنم اما نشد دیگه بالاخره یه  فیلم سینمایی گذاشته بودند خیلی خنده دار بد کارگاهان کوچک اخه من انقدر خندیدم گفتم نه به اون موقعت که میخواستی گریه کنی نه به الانت در آستانه چل شدنیم دیگه   هیچ مهم نیست خلاصه  دایی گفت حدود ۱ میام گفتیم باشه ما که همیشه بیداریم  مامانم به افتخار دایی جان منت گذاشتن بر سرما ما و بیدار موندن آخه مامان دیگه نهایتش خیلی بتونه بیدار بمونه تا ۱۰:۳۰  بالاخره من یه چند تایی کار داشتم اونا هم انجام دادم ستمم تا اون موقع نخونده بودم تا بالاخره دایی اومدش آخ که چقدر دلم براش تنگ شده بود اون رو اخر که نفهمیدم چه طور ازش خداحافظی کردم چون همش مثل ابر بهار اشک میریختم  تا ... شام که خورده بود مامانم که میوه و چایش همیشه حاضر میهش گفت دو ساعتی مشغول صحبت و ...  تا بالاخره تصمیم گرفتیم بگیریم بخوابیم حالا  خونه ساکت و خوابن من یکی بیدار بگو بچه مرض داری درستو میثل آدمیزاد نمیخونی که تا ۲ بیدار بمونی درس تموم شدو تربچه جان با کامپیوتر کار میکردند ( این کیبرد ما دیگه  دکمه هاش شل ول شده ) بالاخره  ما خوابیدیمو صبحم با یه بار صدا کردن از خواب بیدار شدیم مثل آدمیزاد،  آروم آروم  حرف میزدیم که دایی جون بیدار نشن  من صبحانه رو تند تند خوردم یکمی حاضر شدم ( فقط کمی ها ) بعدش دایی جون بیدار شدن یکمی بگو بخند اول صبحی منم همون یکی  دیر رسیدم به سرویس و ..  رفتیم سراغ نسا اونم دیر اومدش   سمر مثل بچه های خوب حاضر اماده ترگل ورگل وایستاده بود  رفتیم  مدرسه هیچ کی نبود  یعنی فقط ما سه تای بودیم  بعد یدگه یکی یکی اومدن و ... خانم علومی اومدش درس داد و تمرین کردیم زنگ بعد رفتیم بالا کلی بگو بخند چقدر این عطیه شلوغ شده جدیدا  این دوساعت تموم شد تستشم گرفت بد نبود من تا حدی جواب دادم درسی که نصفشه شب بخونی همینه دیگه بعد اومدم خونه ناهار خوردم ای ول باقالی پلو با مرغ میمیرم برا این غذا دیگه با تربچه جان خوابیدیمممم مامان بیدارم کرد اخه با خانم برادر گرامی میخواستیم بریم بیرونم یکمی خرید داشت بعد برگشتم ( چقدر دارم خلاصه میگم بین همه اینا اتفاقاتی افتاده اما .. ) رفتم حموم  بابا جون اومدش شام خوردیمو ... بعد یکمی پیش مامان بابا جون نشستم حالا هم که اینجام  من برم که فردا تست جغرافیا دارم  ( برم بخونم )

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 21:25  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام علیکم

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

امروز رو چطور شروع کردید ؟   من که از رو دنده چپ

دیشب به مامان گفتم که صبح زود بیدارم کن که برم حموم  خلاصه مامان جان منو ساعت 7 تمام بیدار کرده فندق پاشو برو حموم  گفتم باشه الان میریم  دوباره گرفتم خوابیدم پتو هم کشیدم رو سرم اینجور سرمم اصلا رو بالش نبود من اصولا عادت ندارم سرمو بزارم رو بالش نمی دونم چرا اینجور افتابم زده به  صورتم داشتم  داغ میکردم نمیدونم چقدر بعد مامان دوباره اومد  بیدارم کرد که بچه جان بدو برو دیگه  منم گفتم مامان 10 دقیقه دیگه بلند میشم 10 دقیقه شد  1 ساعت 9 بیدار شدم بعد اینجور یه دستم به چشمم یه دستمم تو موهام اون یکی چشمم بسته بود رفتم نشستم  رو صندلی دستمم زدم زیر چونم تا مامان جان بیاد صبحانمو بده  من که خواب بودم تربچه جانم اومده میگه علیک سلام نه سلامی نه علیکی نشستی اینجا چی کار ؟ تو که خوابت میاد اصلا چیرا بیدار شدی برو بخواب سرجات بچه جون مامانم همینو میگفت ولی کی گوش میداد به سخنرانی هایی تربچه جان صبحانه رو که مثل بچه ها مامان داد خوردم ( من هیچ وقت در این مورد آدم نمیشم ) تربچه که میخواست بره گفتم کامپیوترو روشن کن برو  گفت باشه ، من تازه یادم افتاده میگم مامان بابا کجاست ؟؟؟؟؟؟؟ گفت صبح بخیر تازه می پرسی بابا با دوستش رفته پیاده روی  و … منم اومدم نشستم پای کامپیوتر  مشغول شدم  البته به خاطر مامان که دو ساعت قبل سفارش کرده بود که زیاد نمونم و قراره دایی جان تماس بگیرن برا اینکه ساعت رو مشخص کنن که کی برن باغ بهشت  ( دیشبمم دوباره خواب مامان بزرگمو دیدم  چقدر خوشحال بود همش می خندید  نمی واقعا چی کار کنم )منم کارامو زود تموم کردم و ... مشغول کار با فتوشاپ  شدم دارم یه بنر  برا بالا وبلاگ ، خدا کنه خوب بشه  حالا باید بگردم یکی رو پیدا کنم که برام بزارتش اون بالا والا دیگه روم نمیشه به دوست جون تربچه جان بگم شما کسی رو سراغ دارید ؟ بعدش مامان جون رفتن ترچه با سپیده صحبت میکرد منم داشتم این اتاق رو جمع جور میکردم اتاقم آخرای هفته دیگه میشه بازار شام از بس شلوغ میشه من عادتمه هر روز که برنامه درسیمو میزارم دیگه اون قبلیا رو نمیزارم سر جاش همین جور پخش پلا میشه تو اتاق دیگه خودتون باید حدس بزنید اتاق من چه وضعه  بالاخره بعد از یه ساعت فکر کنم اتاق من  مرتب و تمیز شد مامان جون اومدش حالا منتظر بابای هستیم  تربچه داره با مامان صحبت میکنه منم اومدم یکمی دراز بکشم 45 دقیقه گذشت بابا اومد ناهارو  خوردیم که آش بود ای وللللل یکمی به مامان کمک میکنم ، بابا الان کتاب میخونه و گاهی هم با مامان صحبت میکنه مامان تلویزیون نگا میکنه تربچه تو اتاقش داره کتاب میخونه  نیم ساعت بعد 100% خوابش برده  بعد منم یه نیم ساعت دیگه میرم حموم چون میخوایم بریم خونه خاله البته منو تربچه مامانمو میرسونیم خونه دوستش  ما هم میریم اونجا حالا فعلا تا اون موقع   رفتم همون جنگی برگشتم تا اومدم دیدم مامان اینا حاضر شدن گفتم شانس مارو میبینی ترخدا نمیزارن یه سرو قیافه برا خودمون درست کنیم بعد تند تند لباسامو پوشیدم موهام خیس همین جور بستمشون شالمو پوشیدم علی مدد رفتیم مامانو رسوندیم رفتیم خونه خاله ااا چه عجب سپهر خان تشریف داشتن ولی بچه دپرس بود خودش گفت بچه ها تصادف کردماااااا( با دوستش تصادف کرده بود جالبه نه ؟؟) حالا منو میبینی ، ظاهرا که خودش سالم بود گفتم ماشین فقط یه کوچولو خط خطی شده یه کوچولو رفته تو به همین راحتی  خیالم راحت شد که خودش چیزی نشده زنگ زد به دوستش عجب چیزیه این مثل اینکه طرف ازش پرسید چیزی نشده بهت این شروع کرد گفت چرا یه دستم شکسته پام شکسته منم مرده بودم از خنده با این کاراش خلاصه رفت بیرون ( این پسر تبش نمیشه ) منم که یاسمنم مخمو جویید از بس حرف زد  .... تا ساعت 6:20 اونجا بودیم  اومدیم دیگه ولی چه ترافیکی گیر کردیم  حدود یه ساعت ما تو ترافیک بودیم نمیدونید چه خبر بود  تا رسیدیم خونه دیگه .... مامان  که ما اومدیم نبود یه  یه ربع بعد از ما اومد بابا هم که نفهمیدیم این مدت تو خونه بنده خدا تنها چی کار میکرده شاید با دوستاش زده بیرون اونم...خوب من برم دیگه فردا تست دارم ( word (  یه کلمه هیچ چی نخوندم مهم نیست

 

مواظب خودتون باشید

 

دوستون دارم

 

بای

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 21:24  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

صبحی غرق خواب بودم خواب مامان بزرگمو میدیدم چقدر خوشحال بود همه پیشش بودیم میخندید  تو همین حالو  هوا مامان بیدارم تو خواب گریه میکردم نتونستم جلو گریمو بگیرم نشستم سر تختم گریه ... صبحانه خوردم مامان برام غذامو  درست کرده بود حاضر گذاشته بود سر میز یکمی دیر شد اخه یه سری سفارشات که داده بودم به بابا برام ببره بیرون فتوکپی کنه و ... خلاصه خانم محمودی اومد رفتیم سراغ گل نسا ناراحت بود نفهمیدم چش بود سمر که هیچ چی طبق معمول مثل همیشه منم که اخم آلود ولم میکردی میشستم گریه تا رفتیم مدرسه یکمی طول کشید بچه ها اومد بودند رفتیم بالا خانم کلهر اومدش یکمی وقت داد که درس بخونیم بعدش که بپرسه این وسط گفت بچه ها کسی اینجا عضو بسیج هست ؟؟؟؟ منو سمیرا شیما رو که به زور عضو بسیج کردن یکی یه کارتم دادن دستمون و ... گفتیم بله ما ها گفت خوب برید میخوان ببرنتون راهپیمایی گفتیم نه خانم ما درس داریم میخوایم درس بخونیم اصلا مارو چه به این قرتی بازیا  نشستیم سر جامون داشتیم درس میخوندیم که خانم بقا اومدش گفت بچه ها بیان برین همتون راهپیمایی بالاخره گریمون انداختن اونجا نشد از این ورکیفامونو گذاشتیم تو کمد دفتر رفتیم  اکثریت بچه ها  های مدرسه های دیگه م اومده بودند بله شروع شد اونا افتادن جلو شعار دادن ماهم که مرده بودیم از خنده با این کاراشون بالاخره یخ ما هم آب شد و شروع کردیم به شعار دادن چه میدونم مرگ بر آمریکا و ... از این چیزا که یه پسره برگشت گفت آره جون خودتون آمریکا رو ویران کردید با این حرفاتون خوب راست میگه دیگه ... مارو  چه به این کارا( لوس بازیا )  انقدر فریاد زدیم  جیغ زدیم که دیگه صدامون در نمیومد  و... خانم کهایی خندش گرفته بود امروزم از اون روزا بود که حالش خیلی خوب توپ بود  بالاخره رفتیم تو  مسجد جامع همه جماعت ریخته بودن اونجا نمیدونی چه خبر بود طرف هوار هوار میکرد الله اکبر ماهام باید پشت سرش تکرار میکردیم دست هم دیگه رو گرفته بودیم و می بردیم بالا واای  متنفرم از این کارا بالاخره با کلی حرف زدن با خانم کهایی راضی شدن که بر گردیم مدرسه انقدرم هوا شانس ما سرد بود دیگه داشتیم قندیل می بستیم را گرفتیم اومدیم پیاده یه مسیرمون میشد  میدون میوه انقدر با خانم کهایی شوخی کردیم  خانم بیاید خرید کنید اونم میگفت آره اتفاقا مهمون دارم و ... تا رسیدیم محلی که سرویسمون میخواست بیاد سراغمون تا اومدش یکمی طول کشید و ... تو ماشینم با خانم کهایی عهد کردیم که به خاطر اینکه ما اومدیماینجا امروز نباید ازمون درس بپرسید( چه سیاستی داریم ما )  اونم قبول کرد ای  ول عربی هم که پرید خانم کلهرم که ... رسیدیم مدرسه ماهم رفتیم نماز خونه انقدر سرد بود بعدش  کلی خندیدیم انقدر بچه ها زدنو رقصیدن خیلی این بچه های ما باحالن خانم کهایی اومد گفت بچه بیام سر کلاستون درس بدم ما هم از خدا خواسته گفتیم نه خانم شما کاراتون عقب افتاده نمیخواد بیاید  برید به کاراتون برسید انقدر بهمون خندیده  زنگ خورد ما هم بند بساط ناهارو تخت کردیم نشستیم خوردن یکمی از غذا من موند ، انقدر مزه داد  خانم علومی اومد تو سایت بودیم با این کامپیوترای دربو داغونشون ( البته بگما یه چند تا از کامپیوترا رو سرویس کردن بد نشده ولی ... ) حالا خوبه اون دفعه بهشون گفته بودیم و ... تا ساعت ۴ همین بساط به پا بود زنگ خورد منتظر خانم محمودی نسا هم با من اومد بهش گفتم نسا گرسنت نیست ؟  من غذا دارم بهت بدم اونم دیگه ... دادم بهش خوردو کلی خندیدیم با خانم محمودی بهش وقتی اومدم خونه تربچه جان مشغول صحبت با دوست عزیز گرامیشون بودن  منم کامپیوترو روشن کردم و ... خیلی خسته بودم گفتم خوابیدم تا  ساعت ۷ که خانم برادر محترم بیدارم کردن بعدش جودی  رو نگا کردم و .... بابای جون اومدش منم برم که دیگه زشته

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

باب

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 21:23  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

چه خبرا ؟

صبحی مامان اومد گفت فنـــــــــدق  امروز  دیر میری مدرسه ؟ تو خواب بیداری بودم گفتم بله گفت با ما صبحانه میخوری یا با تربچه بیدارت کنم ؟ گفتم نه الان میام زودی رفتم صبحانه رو خوردمو  اومد یه چند دقیقه ای ON شدم البته بگما مسنجر رو باز نکردم حالا چرا؟؟ چون دیگه نمیخوام چت کنم ، چت رو میخوام بزار کنار خسته شدم از این  چت لعنتی خلاصه یه چند تایی وبلاگ خوندمو کامنت گذاشتمو و... رفتم نشستم مثلا شعر حفظ کنم دیشب که فقط یه صفحه رو حفظ کردم  بقیه  شو گذاشتم برا فردا  رفتم آهنگ گذاشتم  جون عمم مثلا شعر حفظ کردما ولی آخر سر حفظ شدم بعدش لباسامو پوشیدم و رفتم سر جای همیشگی وایستاده بودم دیدم یه پیر مرده گیر داده از اینا که گلاب دستشونه  و... هرچی من میگم آقا جون من نمیخوام همین مونده بو گلاب بگیرم ( حالا یه چی بگم گلاب بد نیستا و هر چیزی جای خود دارد ) آخر سر کار خودشو کرد گلابشو ریخت به زور رو لباسم منم که دیگه ... خداخواهی خانم محمودی اومدش  منو رسوند مدرسه بچه ها اومده بودند از در که رفتم تو بماند چی شد و ... خلاصه با خانم عباسی داشتیم زنگ اول به حساب ما  کلی دردس داد منم که این کمرم نمیدونم جدیدا چی شده بهش اصلا نمیتونم رو صندلی بشینم وقتی میخوابم دردش میوفته با چه بدبختی نشستم رو صندلی از بس اینور اونور شدم فکر کنم عطیه مینا از دستم دیوونه شدن هیچ چی بهم نگفتن طفلکیا خانم عباسی هم تا جایی که جون داشت یه ریز درس داد و ... زنگ دومم که دیگه هیچ چی هم میخواست درس بده و بپرسه دیگه  اول بسم ال... منو صدا کرد فقط پریسا به دادم رسید گفت خانم من میام فندق یکمی مرور کنه  خوبه به این میگن دوست منم نشستم خوندم  و بعد از پریسا رفتم سوالاشو جواب دادما اما شعر یه هو از وسط شروع  کرد به خوندن گفت ادامشو بخون من قاطی کرده بودم اساسی مگه ادامه شعر یادم میومد  بالاخره یه چیزی جور کردیم تحویلش دادیم  اصلا اون شعر که باید حفظ میکردیم نشد ها ولی ... زنگ خورد بالاخره خانم محمودی زودی اومدش   اومدم خونه ناهارو خوردم  از بس این کمر درد میکرد نتونستم بشینم پای کامپیوتر گرفتم خوابیدم هانیه جون زنگ زد  که ما میخوایم بیایم خونتون آخه اون روز قرار شد سهیلا خانم ویندوز  کامپیوترو برامون عوض کنه خیلی داغون شده کامپیوتر نمیشه باهاش کار کرد بالاخره اومدن مشغول صحبت سهیلا خانم طفلکی هم با این ... کار می کرد تا تموم شد خدای دستش درد نکنه انقدر خوب شده کامپیوتر  من که دیگه بال داروردم آخه از تیر ماه ما ویندوز رو عوض نکردیم شد باب دل خودم کامپیوتر خانم مولوی خانم خطیبی اومدن خونم کلی بگو و بخند و ... دیشب یه شوک اساسی بهم وارد شد وبلاگ توهمات یه دانشجو رو خوندید؟؟ خیلی ناراحت شدم اصلا دیشب دیگه حس هیچ کاری رو نداشتم وقتی فهمیدم، حالشو میفهمم خیلی سخته و امروزم یه شوک دیگه وارد شد بله بمب گذاری در حرم امام هادی (ع)  این دیگه فاجعس اینم از جامعه ی ... بسه دیگه نزنیم تو خط سیاسی بازی که اصلا حالشو ندارم  بابا اومد شامو خوردیمو الانم میخوام برم که دیگه این کمر اجازه نمیده بشینم 

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 21:21  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبین شمــا ؟ چه خبرا ؟ خوش میگذره ؟

خوبم بدم نمیدونم چطورم خودمم فقط با اجازتون دارم یکمی دیوونه میشم

دیشب یکمی دیر خوابیدم آخه داشتم زبان میخوندم اونم چه خوندنی کتاب خورد تو صورتم تازه بیدار شدم یعنی اصلا تا اون موقع من درس نخونده بودم خواب تشریف داشتم  خلاصه کتابو دفترمو گذاشتم رو کیفم یه دور نگا کردم که این ته دلم راضی بشه یه چیزی خوندم  گرفتم خوابیدم و اما صبح فکر کنم زیادم یادم نیست چطور بیدار شدم فقط اینو میدونم که ۱۰۰ بار مامان فندق فندق کرد ۲۰۰ بارم بابا میگفت فندق جان بابا بیدار شو صبحانه خوردم زود زود تند تند جنگی حاضر شدم  رفتم  پایین خانم اسماعیلی مثل هیشه دیدم یه عالمه بارو بندیل دستش بود یه تعارف گفتم خانم اسماعـــــیلی میخواین کمکتون کنــــــم ؟؟ گفتش نه عزیزم برو مدرست دیــــــــــــر میشه منم درو باز گذاشتم رفتم ـجا همیشگی تازه همش میرفتم اینور اونور خسته شدم از بس یه جا وایستادم بـــــــعد خانم محمودی اومد اینجوری کلی شنگول بود اول صبحی هم از آهنگای چاووشی گذاشته بود کلی انرژی گرفتم شارژ شدم رفتیم یراغ نیا خوشبختانه اصلا وسیله نداشت و کیفش بود این ماییم که مثل حمال ها ۵۰ تا ساک پوشه چه میدونم ...بزور خودمون تکون میخوریم آخر سرم یکی از این بی صاح... ها ولو میشه زمین  ۱۰۰ تا فحش ای خدا لعن... کنه ای .... و .... اینجوری بعدش میپری تو مدرسه ( مگه ما کانگورویم  بپریم ؟) ( همینو بگو ) بعد  خانم مهاجرانی رو می بینی چقدر امروز خوشحال بود یعنی چی شده ؟ آلبوم عکیای پارسالو بهمون نشون داد اما دریغ از یه دونه از عکسای ما ( هیش کی مارو دوس نداره هیش کی ) بعد سمیرا اومد از کاپشنم گرفته اول ندیدمش ترسیدم کشوندم عقب با تو اینجا آویزونی ؟؟؟؟ ای خدا چی میکشیم از دست اینا ما رفتم تو کلاس مینا اومده بودم اون سپیده ژولی پولی ( همون که تو کلاه قرمزی بودا آقای مرجی ) یکمی با هم حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرف زدیم  خانم نظری اومد کارا اجرایی رو بهش بردیم نشون دادیم به سلامتی قبول کردن و ... مشغول کار سطح شدیم اه اه عجب کار مزخرفیه بازم شروع شد اتود زنی دیگه اصلا مخ نمونده برام سه تا بیشتر نتونستم اتود بزنم ۲ تا دیگم مونده  خدا خودش کمک کنه نشستیم زبان خوندیم رفتیم بالا درو بستیمو بچه زندن رقصیدن وای ادای دهاتیارو در میووردن اساسی مسخره بازی دیگه  دلمون خوشه دیگه دیدم نمیشه  اون بچه ها هم جو گرفته بودشون هیچ به فکر  تستم نبودن زدیم بیرون رفتیم تو راهرو تخت زمین شدیم منو سمیرا مینا با هم خوندیم  تا خانم روناسی اومد صندلیارو درست کردیم برگه ها رو داد بابا چقدر آسون بود اون همه خودمونو کشتیم فقط من یکی دو تا سوالو جابه جا نوشتم عیب نداره  مساله ای نیست من برگمو دادم مینا مود بودم داشت از خانم سوال میپرسید منم میگم مـــینــــــا کدوم سوالو موندی خانم روناسی برگشت باخنده گفت  تو چیکار داری ؟؟ مردم از خنده همه بچه ها برگه ها رو دادند  و... درس داد  و... زنگ خورد  آزاد شدیم بالاخره ولی ملاقاتی نداشتیم  منتظر خانم محمودی اومدش اخم آلود بود دیگه عیب نداره دیگه باید تحمل کرد منو رسوند اومدم خونه ناهار خوردم  نشستم پای کامپیوتر دلی از عزا دراوردم بعدشم یه نیم ساعتی خوابیدم مامان اومد یکمی خودمو براش لوس کردم  و... این کارام مونده تا هفته دیگه نمیتونم تحویل بدم اخه خیلی زیاده ۵تا کار اجرایی دارم اوناهم خیلی دقت میخواد فردا هم می خواد شعر حفظی بپرسه یه کلمه هم حفظ نکردم  بابا این کارا قدیمی شد دیگه مسخره بازی شعر حفظ کنی اونم چی شعر سهـــ...... من دوس ندارم شعراشو اصلا بیخیال یه جنگی هم به خاطر این مساله تو نت بپا کنیم هرکی یه طرز فکری داره به زور که نمیشه  شعر کسی رو دوست داشت خوب عیب نداره  زینـــــــــــــــــــــــــــــــــگ  ! کیه ؟ منم ، بابا جان درو بازن کن جلینگ باز شد ؟؟؟؟ آره بابای خوب  در بالا رو هم باز کردم بابا داره  میاد بالا منم تند تند دارم مینویسم تربچه داره درس میخونه مثل همیشه یه دستشم گوشیه یه دستشم اتودش یه دستشم که دیگه نداره ... مامانم لباسارو از تو لباس شویی درآورده دار ... بابا اوم تو درو بست با صدا بلند میگه کـــــــــــســــــــــی خونه نیــــــــــــست منم سلام میدم تربچه هم که انگار صداش از ته چاه در میاد مامانم که شارژ شد  

خوب دیگه منم برم که کار دارم بچسبم به شعرم

مواظب خودتون باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 21:20  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

منم خوبم  یعنی بهترم

مامان بیدارم کردو بابا یه سری مامان سری آخر بابا  صبحانه زیاد نخوردم چون میل نداشتم شیرو بیخیال شدم چایم به زور خوردم حاضر شدم یه عالمه هم ساکو پوشه کیفو ... با خودم کشیدم بردم بچه ها همه کسل نسا که منگ خواب بود سمرم که افتضاح نگم کی چه جوری بود بهتره رفتیم مدرسه سمیرا زودی اومد و مینا و... کار خاصی نکردیم خانم نظری اومد مشغول کار شدیم وسطای کار نمیدونم سمیرا یه هو چی شد بهش میلرزید همین جور نفس نفس میزد من خودمو حالا میبینی بد تر از اون هول شده بودم آخه این بچه چش شد بالاخره با چه فلاکتی یه آب قندی خانم نظری رفته براش اورده دادیم خورد ولی همین جور نشست گریه منو عطیه و مینا دورشو گرفتیم یکم باهاش حرف زدیم و... بعدشم مینا و عطیه رفتن سر کارشون من موندم پیشش کارم به درک این دوست واجب تره کلی باهاش حرف زدمو ... یکمی آروم شده سه تا صندلی رو چسبوندیم بهم دراز کشید منم کاپشنمو کشیدم روش برا خودش خوابید و... خلاصه منم یکمی کارم عقب افتاد اما هیچ مساله نیست  بالاخره تا ساعت ۱۱ ما یه ریز همش کار کردیمو حرف زدیمو مخ هم دیگه رو جویدیمو مخ هم دیگه رو سالاد کردیمو خوردیمو مخم هم دیگه رو ترید کردیمو مخ هم دیگه رو گذاشتیم تو فرقون و ... تا این کار بالاخر تموم شد پریسا رفت با خانم روناسی صحبت کرد که کلاسمون پایین باشه یعنی همون کارگاه آخه به خاطر شیوا نمی تونیم هر جایی بریم بعدش هم بالا اومدن براش سخته هم اینکه برا بچه ها خیلی مشکله کمک کردن به اون و ... بالاخره اینکه خانم روناسی اومد سر کلاس و یکمی تمرین از تاجیک حل کردیم یکمی تمرین از خود کتاب  و... آخه فردا تست داریمو منم تا الان یه کلمه نخوندم زنگ خورد ۵ دقیقه هم نشد منتظر خانم محمودی شدم زودی اومدش  و ... اومدم خونه دیددم بابای جون خونست  از ۸ آذر به بعد وقتی بابا رو میبینیم که بی وقت میاد خونه  سکته میزنم ناهارو با بابای جون خوردیمو من زودی ۱۰ دقیقه ای رفتم تو اینترنت  بعدش امروز میخوام برم خونه عمو جون و ... بعدش از اون جا با هانی بزنیم بیرون آخ چه کیفی میده یه سری چیزا خیلی وقتمو گرفت قرار بود ۳ تمام خونه عمو باشم اما دیر رسیدم  همین جا  از هانی جونم معذرت خواهی میکنم و روی ماهشو می بوسم ( هانی تحویلو داشته باش )  و ... بالاخره من رفتم خونه عمو چند دقیقه ای نشستم هانیه حاضر شدم رفتیم بیرون  و... هانی میخواست پیرهن بخره اول یه سر رفتیم دلتا بسته بود رفتیم کسری دوتایی خرید داشتیم  یه عالمه از فرهاد خرید کردیم ( این آقا فرهاد شوهر دختر  عمه ی دوتایی مونه ) کلی هم اونجا من گیج بازی دراوردم مقوا گلاسه رو با مقوا فابریانو قاطی کرده بودم اساسی میگم گلاسه  ۵۰ در ۷۰  دارید ؟؟؟؟ به این میگن اخر گیج بازی من گلاسه  A3 ميخواستم حالا هي زر زر ميگم ۵۰در ۷۰ انقدر به خودم خنديدم كه ديگه همه مقوا كاغذ كادو و... ررو گذاتش يه جا ( خودم پر رو بازي دراوردم گفتم قبل از اينكه برم يه سر ميام خونتون جدا ميكنيم از هم ) ... اومديم بيرون  رفتيم دلتا و سااپتيك هاني عكس داشت كه بديم چاپ كنه و..... رفتيم پارين بعد رفتيم پالتاريري  و ... از اونجا رفتيم  يه جاي ديگه چيتوز حلقه اي خريديم من عشق چيتوز حلقه اي دارم پفيلا كره اي هم برا هانيه خيلي حال داد دوباره رفتيم كلاسيك هاني يه سري خريد ديگه داشت  ديگه   كارمون كه تموم شد از هم جدا شديم من كه نشستم تو ماشين ديدم يكي ميگه ببخشيد ببخشيد يه لحظه اوا  هانيه بود ميگفت فندق فندق اون فيش عكسا رو بده آخه من  فيش رو گذاشتم  تو كيف خودم كه دوباره باهم برگرديم عكسارو بگيريم كه ديگه نشد حالا من هرچي ميگردم فيش رو پيدا نمي كنم  عجب چيزي شد بيخيال اين پا داره ميكنه جونم درومد مامان ديگه زنگ زد وقت دكتر برام گرفت فايده نداره اين خوب ميشه اون خراب ميشه اون كه خبرا شده خوب ميشه يكي ديگه .... خسته شدم به خدا  فردا تست دارم برام دعا كنيد كه حداقل ۱۰ رو نه ۲۰ رو بگيرم

مواظب خودتون باشيد

دوستون دارم

باباي

+ نوشته شده در  دوشنبه يکم اسفند 1384ساعت 21:19  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1384ساعت 22:23 توسط نهال |