تبليغاتX
نـــــهال

سلام

حال شما خوبه ؟

مرسی منم خوبم به لطف شما

بی خوابی زده به سرم ( الان ساعت ۱۲:۵۲ جمعه شبه ) بس که ظهری خوابیدم تا۵ لالا تشریف داشتم اونم که دیگه  مادر خانومی اومدن گفتن سیمین بسه دیگه دلم گرفت پاشو تر خدا منم از اون موقع فکر میکردم یه نیم ساعتیه خوابیدم  دیگه بیدار که شدم انقدر مامان خانومی رو سر به سر گذاشتم و اذیتش کردم که حد نداشت جدا خسته نباشم

این آخر شبی دلم چی توز موتوری میخواد  چی کنم الان

اون روز تحویل کارو بگم که من چقدر حرص خوردم   خانوم  قائمی که  داشت پوسترای  بچه ها رو نگا میکرد  پوسترای مینا رو که دیدم جا خوردم همه ی پوستراش برام آشنا بود یه کم که دقت کردم دیدم وای خدای من همه پوستراش رو از اینترنت پیدا کرده و برده داده براش پلات گرفتن دلم میخواست اونجا فقط تیکه پارش کنم  آخه بچه پررو همشم داشت برا من توضیح میداد اینو با این فیلتر درست کردم اینو اینجور کردم اونجور کردم خواستم بگم  مارو میخوای سیاه کنی ؟ ما خودمون تو لوله بخاری بزرگ شدیم آخه جوجه  نمیخوام بگم حسودم ، من خودم نمره ی کامل رو از پوسترام گرفتم فقط از این ناراحت شدم که من خودم سر پوسترام چقدر زحمت کشیدم برای ذره ذرش وقت گذاشتم و ...  بقیه بچه ها تا  ۴ صبح بیدار موندن کاراشونو  انجام دادن اون عطیه بیچاره انقدر بیدار مونده حالش بد شد آخرش کارش به بیمارستان کشید ولی وقتی مینا رو میبینیم  پرو پرو هیچ کاری نکرده عصابم خورد میشه   با خودم گفتم  فلاپی کارات هم که شده تحویل میدم خانوم قائمی شاید یکمی خجالت بکشی حداقل اون بنده خدا بفهمه چه شاگردای گلی داره ( به قول خودش ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه )   هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که گفت سیمین من بلد نیست پوستر طراحی کنم ترخدا تو بیا کمکم گفتم بیا خونمون برات درست میکنم اومد همه کاراش رو خودم کردم فرداش نمرش از من بهتر شد یه تشکرم نکرد بی لیاقت  آدم آخه باید تا این حد ... باشه ؟ بدبختی هرچی بهش محبت میکنی اصلا حالیش نمیشه ولش کن اصلا  من چقدر سادم 

یه اردو گذاشتن برا اصفهان کاشان و  قم  یکی دو تا از بچه های ما ثبت نام کردن منم هرچی فکرشو کردم  دیدم دلم نمیاد مادر خانومی رو تنها بزارم خیلی بهش وابستم  اسممو ننوشتم

غرفه ای که قرار بود تو نمایشگاه بین المللی داشته باشیم کنسل شد اینم یه نمونه از کارای آموزش پرورشه

این روزا که نمیشه رفت خیابون  گشت ها حسابی همه جا کمین کردن لعنتی ها چپ میری میگیرنت  راس بری میگیرنت ناخونات لاک داشته باشه میگیرنت شلوار ۹۰ بپوشی میگیرنت مانتوت بالا زانو باشه میگیرنت تو  ماشین شخصی خودت با پسر باشی میگیرینت تو ماشین خودت موهات بیرون باشه میگیرنت پسری که تیشرت بپوشه  میگیرنش   اصلا  یه بار بگین یکی یه چادر بکنیم سرمون تا خیالتون راحت بشه دیگه لعنتی ها آخه من نمیدونم چرا دوره ی قبل از این که این طرف بیاد چرا  ما از این مشکلات نداشتیم این چه وضعشه با کار مردمم کار دارن ...  حالا من هی میخوام هیچ چی نگم میبینم نمیشه اون روز جلو چشم خودم  یه پسر بدبخت بیچاره ای رو گرفتن بردم دیگه هم پیداش نشد موندم والا  دوره ی آخر زمونه  خدا یه عقلی به اونا بده یه صبری هم به من  من از این مانتو های چین چینی ( مال عهد بوق بود البته )  نمی پوشم بابا من نمیخواااااااااام ،  من نازی رو طلاق نمیدم 

 ای خداااااااااااااااااا به فریادم برس

آهنگ بلاگم چطوره ؟

باشه ملودی جونممم منتظرم خانومییییییییییی مرسی که بهم سر میزنی

برم دیگه خوابم نمیاد ها ولی ناچارم بس آهنگ گوش دادم خفه شدم

بابای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات


سیمین خسته

 

سلام

آره بابا خودمم  در قید حیاتم فعلا  اینترنتم تازه امروز درست شد خب تقصیر من چیه مشکل از شبکه بود   منم هرچی زنگ میزدم پشتیبانی هیچ کی گوشی رو بر نمیداشت منم حوصله نداشتم برم شرکتشون برا همین بی خیال شدم تاشاید  فرجی بشه  که شد اونم چی ؟! بابا جان دیدن من چند روزی کسل و غمگین و ناراحت تشریف دارم و دید طاقت دیدن اینو ندارن که ببین دختر گلشون داره ذره ذره جلو چشاشون آب میشه  آخر سر خودش اقدام کرد   چی کنیم دیگه دختر لوس   هم این درده سرا هم داره  بله

دیشب که نه یه شب قبلش بنده در حال جوشیدن بودم چرا ؟ میگم الان یه پوستری داشتم دستی بود همه طرحاشم از این طرح های تذهیبی بود  و ... اونو من قبلش با چه سختی رو یه مقوا سرمه ای رنگ کشیدم  و  همه کاراش رو تقریبا انجام دادم آقا من اومدم نوشته هاشو رنگ کنم  دیدم هیچ رنگی قبول نمیکنه همرو تو خودش میکشه منم  عصبی شده بودم که خدا میدونه قرار بود یه روز بعدشم تحویل کار باشه منو میگی شده بودم یه گوله آتیش هیچ کی نمیتونست یه کلمه باهام حرف بزنه دیگه هیچ کاریش نتونستم بکنم تا دیشب که مجبور شده برم دوباره مقوا بخرم  بیام همه کاراشو از اول شروع کنم   (خوبیش به این بود ک خانوم قائمی قبول کرد یه روز بعد تحویل بدیم یعنی فردا ) شما جای من بودید چی میکردین ؟  من تنها شانسی که آوردم قند عسل و نازگل دیشب خونمون بودن و کلی کمکم کردن  وای انقدر کارا زود پیشرفت که خودم باورم نمیشد من نشسته بودم سر میز ناهار خوری داداشی اومدم دو تایی شروع کردیم بعدشم خانوم برادر اومد که دیگه به دلیل اینکه من دست چپ بودم و نمیتونستم با اونا کار کنم رفتم بالا میز دراز کشیدم شروع به کار کردیم ۳ نفری  همه کارا تموم شده فقط یه مکان و زمانش مونده اونم درستش میکنم بقیه کارا هم که دیروز رفتم برام پلات گرفتن  خوب شده بودن همشون   اینم از پوسترا فردا دیگه ژوژمانه باید همه کارا رو ببریم

دیگه که این چند روز اتفاق خاصی که نیوفتاد ولی خانوم برادر در مورد یکی از آشنایان یه چیزی بهم گفت  که خودم قبلا میدونستم ها  ولی دیگه  مطمئن  ( ؟ ) شدم  !  چی کار کنم من وقتی میخواد با من حرف بزنه بچگی انقدر هول میشه که حرفاش یادش میره   من چی کار بیدم  !  دیگه همین منم نمیدونم از این به بعد چه رفتاری داشته باشم نسبت بهش  سخته یکمی

خانوم کهایی هم خوبه سلام میرسونه  همه خوبه یعنی هم بعد یه نموره بابا رو احتیاج داشت ( برای رفع مشکلات ) که اونم حل شد  

بلاگای همه رو خوندم میام حتما کامنت میذارم  خیلی این روزا خستم شبا تا دیر وقت بیدارم برا کارای عادی مدرسه بقیش هم برا طراحی آرم و لوگو  صفحه اول مجله و  اونم با برنامه ی مزخرف کورل اصلا به دل نمیشینه بس که خشک و بی روحه دیگه اینارو که طراحی میکنم و خسته و کوفته میخوابم صبح زودم بیدار میشم اونم به زور مادر خانومی انقدر بنده خدا قربون صدقه میره که بیدار میشم تند تند صبحانه رو میخورم  و دوباره ....  تا شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب وقت خواب

میان ترم ها داره شروع خدایا این دفعه هم  

من برم کارارو انجام بدم درس رو بخونم فردا خالم اینا میخوان بیان خونمون

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

* نه خدایی قبول دارم کلی غلط املایی داشت شما ببخشید دیگه  آثار خستگی بیش از حده

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات


 

 

Life is not a riddle , it is a mystery . A riddle is something that can be solved , a mystery is something that can never be solved . A mystery is something you can become one with . You can dissolve into it, you can melt into - you yourself can become  mysterious

 

 

پ.ن  Adsl قطعه  میام به همین زودی

** من میخواااااااااااااام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات


خستگی

 

سلام

وای که چقدر خستم همین الان اومدم خونه خیلی هم گشنمه  رفته بودیم به چند دلیل بیرون یکی برای این پوستر هامون که باید پلات میگرفتیم میخواستیم یه چند جایی سوال بپرسیم  دومی فیبر میخواستیم برا کار فردا سومی میخواستم یه سری عکس بدم سان اپتیک چاپ کنه بعد برا دوربین مینا رفتیم یه شرکتی بعدم که خورده کارا همه ی اینا هم پیاده رفتیم پیاده اومدیم دیگه خسته شده بودم هی به مینا غر زدم اونم هر دقیقه گفت سیمین بیا من به سه نقطه زنگ بزنم ( همون سوژه ) منم گفتم بچه شلوغ نکن بیا بریم دیگه همین کارارو میکنی بابات موبایلت رو فروخته دیگه ! تو این همه مسیر همه آشناها رو هم دیدیم اول همه خانوم بقا !!! دوم پسر خانوم کهایی ( خب من چی کنم هی میاد مدرسمون ما هم دیگه میشناسیمش اونم  همین طور  ) بعد هم تموم دوست جونای تربچه بعدم همه ی معلمای دوران راهنمایی نمیدونم والا چرا اینطوری شد !

جونم براتون بگه که امروز یه صحنه ی بسیار توپ رو از دست دادید  بگم ؟ آره ؟؟؟ ! خانوم کهایی رو  بالا دیوار حیاط مدرسه پیدا کردیم  اوفففف انقدر خندم گرفته بودم بهش که حد نداشت گفتم خانوم جان بیا  پایین بابا میوفتی دست و پات میشکنه کار میدی دستمون اخه اون بالا چی میخوای ؟! رفته بود بالا دیوار که اون پرده های که برای اون بچه ها که دانشگاه قبول شدن رو درست کنه !!!!!! دیگه کلی با مینا بهش خندیدیم بعدم که ...

توی نمایشگاه بین المللی یه غرفه بهمون دادن برای ما قرار همه کاراش هم به عهده خودمون باشه و  خانوم موفق  از الان یه جورای دلم شور اونو میزنه نمیدونم چرا  دیگه نمی دونم چی بگم امروز که گیسو و گیس کشی بود دفتر آخه تقصیر بچه ها شد از سشنبه که باید میومدن مدرسه نیومده بودن ! امروز اومدن خانوم بقا هم زنگ زد تک تک خونه هاشون که مامان و بابا هاشون بیاد سراغشون ببرتشون نمیدونم چی شد که نرفتن ! نمیدونید چه خبر بود تو دفتر که جنگ جهانی سوم به سلامتی

دیروز دایی جان اینا نمیدونم چی شده بود اومده بودن اینجا ماهم همگی دعوت شدیم خونه اون خالم اینا  دیگه کلی خوش گذشت  بنده هم اونجا حکم حل کن تمرین بودم برا بچه ها یه اشتباهی کردم رفتم اتاق یاسمن گیر دادن بهم که سیمین جون ما چند تا مشکل ریاضی داریم  منم رفتم مثلا بهشون کمک کنم دیدم ای هووووووو دفتر ریاضیاشونو گذاشتن رو پام گفتن برامون حل میکنید سیمین جون ؟! منم دلم براشون سوخت اساسی چون یاد اون موقعه های خودم افتادم براشون نزدیک ۳۰ تا سوال حل کردم بعد همه ی اینا یه دیکته هم به یاسمن گفتم آخی یادش بخیر ماهم اون موقع ها دورانی داشتیم ها برا خودمون

پریروز یاسی زنگ زد گفت سیمین جون من باید یه پوستر تحویل بدم میشه برام یکی درست کنی ؟ گفتم یاسی جون آخه موضوع چیه ؟! گفتش نمیدونم منم گفتم اخه اینجور که نمیشه بپرس بیا بهم بگو دیگه خانوم رفتن پرسیدن قرار شد بیاد خونمون براش درست کنم دیگه اومد خونمون هم یه چی حدود ۲-۳ ساعت شاید یه خورده کمتر ما مشغول طراحی بودیم این بچه هم که نظر نمیداد  ولی آخر سر درست شد چیزه خوبی شد بچه انقدر ماهه هر دفعه کار داره یه زنگ میزنه به من منم براش تندی حاضر میکنم یه دفعه یه تحقیق براش پرینت گرفتم دادم برد فرداش زنگ زد گفت سیمین جون برنده شدم هاا بهم جایزه دادن  گفتم خوبه حالا   شانس اوردی که دوست دارم

دیگه نمیدونم چی بگم الان نگران این کارای پوسترام دیگه اعصابم داره میریزه بهم ۲۸ هم دیگه تحویل کار  خدایا کمک کن

برم دیگه

شب و روز خوبی داشته باشید

بای

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات


 

سلام

حالتون خوبه؟

۱۳رو بدر کردین ؟  خوب بود ؟ خوش گذشت ؟

خب من الان براتون میگم دیروز ما با خالم اینا و خانواده ی آقای داماد و اون یکی خالم و عموی  دختر خاله جان  رفتیم باغ هوای اینجا که مشخصه یک هوای مزخرف و آدم اصلا حس بهار بهش دست نمیده همش بارون اومد ولی ما همچنان ادامه دادیم  سه چهار تا چادر داشتیم توی اونا بودیم ولی بازی خودمون رو هم کردیم چنان وسطی بازی کردیم ما جوونا که حد نداشت وای که چقدر مزه داد بعد از این همه وقت  بعد از اون منو سپهر و میلاد و خان داداش  میخواستیم والیبال بازی کنیم ( بگو آخه بچه مریضی ؟ خوبه دکتر بهت گفت با این دستت کار سنگین انجام نده ها ؟! )  انقدر بازی کردیم که دستم دیگه بی حس شده بود آخرشم باز شد این مدلی   همش تقصیر خودمه ولی خب جاش خیلی کیفولیدم  ناهارم که همراه با بارون خوردیم  کوفته مون یکمی آب کم داشت که اونم مشکلش حل شد  دیگه بگم براتون که این عکسرو  نگا کنید  تربچه جانو پسر خاله جان در حال درست کردن فسقل آتیشن  یکی نیست بگه بابا مگر آیه نازل شده تو این بارون  و با این چوبای خیس آتیش روشن کنید ؟   بعد از اونم حدود ساعت ۴-۵ بود که دیگه مامانا گفتن بارون شدید شد بریم دیگه تابیشتر از این خیس نشدیم  وقت اومدن هم به سلامتی کم مونده بمیرم یعنی به این میگن نحصی۱۳ ( نحسی- نحثی ؟ ) آقا از یه ارتفاع بلند این آقای پسر خاله میخواستن لطف کنن منو بیارن پایین هی گفتم سپهر خطرناکه میوفتیم میمیریم ها  ( مردن که نبود ولی نهایتش یه دست پا شکستن یه خرده عمیق تر ضربه مغزی ) گفت نه من میگیرمت نمیوفتی خیالت راحت منم گفتم باشه قدم اول رو برداشتم دستم رو دادم بهش قدم دم رو که خواستم بردارم این پای من لیز خورد قِل ( غِل) خوردم هیچ نفهمیدم کجای اونجا بودم که منو گرفت همچین منم از ترسم دو دستی بهش چسبیده بودم ... وای دو تای داشتیم سکته میکردیم اگر نگرفته بودم ها در جا ... انقدرم که من جیغو جیغ کردم طفلکی خودش بیشتر ترسیده بود  دلم براش سوخت اومدیم پایین از اون کوه ( مثل کوه بود خب  ) میگه که سیمین مردم و زنده شدم تا گرفتمت ها چقدرم که سنگین شدی  بچه بودی سبک تر بودی  کمرم درد گرفت آخه  گفتم خب به من چه هی من به تو میگم نمیام تو به زور منو کشوندی وسط   کمر خودمم درد گرفت نفهمیدم چی شده بهش اونجا  خلاصه اومدیم پایین و  رفتیم به طرف خونمون چقدر که هوا سرد شده بود لعنتی  تو خونه از که انقدر من دست و پا و کمر و ... درد میکرد نتونستم بشینم در جا گرفتم خوابیدم  الانم همچینی سرما خوردم ( ولی نه خیلی سرما هاا ) یک صدای خفن موهای وز وزی فر فری  لپای گل انداخته  عینهو بچه دهاتی ها

امروزم که رفتیم مدرسه دیدم هیچ کی نیومده اول به غیر از منو نسا بعد از چقدر مینا اومدش همچین منو بغل کرده بود که انگار ۱۰۰ سال هم دیگه رو ندیدم کلی بوس بوسیم کرد   بعدم هرچی منتظر شدیم تا بقیه ی بچه بیان نیومدن  ما هم یه زنگ بودیم خانوم نظری به مادو تا درس داد بعدم رفتیم دفتر گفتیم که دو نفریم بعدم گذاشتن اومدیم خونه  الانم که اینجا تازه از خواب بیدار شدیم  دارم یه دستی میتایپم 

* رزی جونم مرسی از راهنمایی خانومی حتما درستش میکنم وقتی که این بلاگرد درست شد

* به همین زودی میام برای کامنت گذاشتن  یکمی سخته برای اینجوری  ببشخید

دیگه برم الان مادر خانومی میکشتم

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات


 

 

ای بابا از صبحه من هی این فکرم میگیره و ول میکنه معلوم نیست چی شده بهش همش مشغوله !

حال شما خوبه ؟ من ؟ چه میدونم والا خوبم - بدم ؟ ( حالا هر چی مهم نیست زیاد )

امروز که به سلامتی با خاله اینا و ... رفتیم سفره خونه ی سنتی شب یلدا  جاتون خالی کلی خوش گذروندیم نصف اونجا رو فقط ما گرفته بودیم  خب چه کنیم دیگه جمعیت زیاده  ، عجب کشک بادمجونی ( البته هرکی هرچی خواست خورد )  داشت ولی خب حیف که من زیاد نتونستم بخورم بقیشو پسر خاله جان زحمتشو کشیدن بس که زیاد بود خب منم که رژیم دارم  بعد از اونجا هم رفتیم خونه اون خاله جان  اونجا هم خوب بود  هی شوخی کردیم و زدیم تو سر کله هم دیگه و ...  وقتی هم اومدیم خونه همه گرفتن خوابیدن  منم لالا دیگه همین ! انقدرم از این خوابای الکی الکی دیدم که حد نداشت چرا اینجور شده خوابام خواب جن و پری اینجور چیز میزا یعنی چی بعد ؟ !

ای وای کی حوصله داره بره مدرسه وااااای خدای فقط این دو ماه تموم بشه بره دیگه من خسته شدم یه سری کارام هست که باید چهار شنبه تحویل بدم پاسپارتو کنم  و ... باید ببرم سه تا از پوسترامو پلات بگیرم ولی نمیدونم کجا برم که کیفیتش خوب باشه

این لوگو هم که مال آبگیری سد سیوند آخه اینا چرا انقدر متفکرن ؟ میخوان این بناهای قدیمی رو از بین  ببرن ؟ ای خدا از دست این ... لیاقت ندارن که ... ( ببخشید ها منظورم شما نیستی اونا رو میگم !)

شما هم اگه دوست دارید  این لوگو رو بزارید توی بلاگاتون  رو خودش کلیک کنید متوجه میشید

بلاگرد چشه ؟ چرا اینجور شده بازم  باید به روش سنتی هی بریم بلاگارو باز کنیم ببینیم کی آپ کرده

خب دیگه که سیزده خوبی داشته باشید  اصولا هر سال که خیلی  بده من دوس ندارم ۱۳ هارو یه جوریه  ما هم که قراره بریم خونه این خاله جان و از اون طرف بریم  بیرون صفا اگه این  آب هوا رخصت ( رخثت رخست  ط ؟ ) بده

منم دیگه حرفم نمیاد چون خوابم میاد این پست رو از ساعت ۱۰ شب میخواستم بنویسم اما انقدر طول کشید شد مال امروز

روز خوبی داشته باشید

بای

 

نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات


من اومدم

 

سلام

حالتون خوبه ؟

مرسی منم خوبم کامی هم خوبه سلام میرسونه  اون چند روز پیش که این خراب شد طوری شده بودن ویندوزش بالا نمیومد  دیگه با چه بدبختی من یه کاری کردم که که فقط ویندوز اومد بالا ولی هرچی صفحه اینترنتی میخواستم باز کنم نمیشد مسنجرم هم که از قبل مشکل داشت نمیتونستم بیام مجبور بودم باسایت آی دیمو باز کنم اونم مشکل داشت ولی شانسکی  تونستم از اون سایته بیام و به یکی از دوستان گفتم برام آپ کنن ( مرسی واقعا لطف کردی  )  دیشبم که اومد دوست جون بابا جون برا درستش کرد

خب بگم از این چند روز که گذشت روز عروسی دختر خاله جان هم که انقدر خوش گذشت که حد نداشت صبحش که من سر گرم درست کردن کامپیوتر دایی جان بودم با خودش آورده بودش اینجا که من یه صفای بهش بدم  بعدم که منو تربچه و نازگل رفتیم آرایشگاه و .... دیگه باقیشو خودتون میدونید اومدیم خونه خودم لباسامونو پوشیدیم رفتیم اونجا یکی یکی مهمونا اومدن ارکستر  که اومد دیگه ...          اوففففف اساسی ترکوندیم با نازگل ،در حین رقص من خوردم به یه نفر برگشتم ببینم که کی بود چی بود ؟! یه هو دیدم ایییییییی هو این که همون آقای بلاگ نویس معروفه خودمونه   منم این مدلی شدم     ولی هیچی دیگه نگفتم و ادامه ی کار   خلاصه شبی بود  چقدر با پسر خاله جان و  برو بچ شوخی کردیم و خندیدم    جا همتون خالی   اینجوریاست دیگه فرداش که نه روز بعدشم خونه اقای برادر همگی دعوت بودیم اونجا هم خوب بود و ....

دیگه این مهمونی بازیا تموم شد ولی چنان کمبود خوابی داشتیم همه که حد نداشت منی که صبحا بیشتر از ۶:۳۰ نمیتونم  بخوابم تا ۱۲-۱ همش خواب بودم

* آهان من یه معذرت خواهی بدهکارم به یه سری از دوستای گل   آخه یکی از دوستان !! اومدن برا یه تعداد از بچه ها کامنتی گذاشتن و   این حرفا  والا منم بی تقصیرم   شما ببخشید به بزرگواری خودتون    

* نگین جون خانومی من هرچی که میخوام برات کامنت بزارم نمیتونم ، صفحه کامنت برام باز نمیشه ببخشید  

* فاطیما جون ( فاطمه نه هااا اشتباهی نشه ) بلاگت برام فیلتره نمی تونم بیام بلاگت با فیلتر شکن که میان نمیتونم کامنت بزارم  من موندم والا که چرا اینجوریه این لعنتی ها هم هی الکی الکی هر روز یکی رو فیلتر میکنن احتمالا نفر بعدی خودمم

* دیروز که رفته بودیم با خاله جون اینا خونه ی دختر عمه ی مادر خانومی که تازه یه نی نی گوگولو به جمعشون  اضافه شده  ( اسمش ترنم  هست  ) تو راه برگشت چنان بارونی گرفت که حد نداره منم عاشقم این هوام  مخصوصا وقتی تو ماشین  باشم .

*امروز حتما میام به بلاگاتون سر میزنم

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات


سلام.حال شما؟

یه لحظه اجازه بدین.خانم زشته برو عقب .چه معنی داره.من سیمین نیستم که.من یکی از دوستان وبلاگیشم که بجاش دارم آپ میکنم.

بازم مثل همیشه کامپیوترش داغون شده نه میتونه وبلاگ باز کنه نه چیز دیگه.البته فکر کنم برای همه مون عادی شده که یا ویندوزش خرابه یا اینترنتش قطعه خلاصه اینجوریا.

خبر این که عروسی که رفته بوده اند خوش گذشته و تازه اونجا یکی از اهالی وبلاگ رو هم ملاقات کردن.حالا کی بوده اون وبلاگ نویس و آدرس وبلاگش چی بوده خوب خودش بعدا میاد مینویسه.

دیگه من چیزی به ذهنم نمیاد.خوب وبلاگ من نیست که بنویسم از خودش هم خواستم که موضوع بگه چیزی به ذهنش نرسید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات


تعطیلات

 

 

سلام

این روزا اصلا باب میلم نیست یه جوریه در عین این که خوش میگذره  بدم میگذره  چرا ؟! چون آدمایی رو  که دلم نمیخواد یه لحظه فکرشونو بکنم باید ببینمشون!!!! چرا باید اینطوری باشه خب ؟ 

بیخیالش جمعه شب مهمون داشتیم داییم اینا و خاله جون ها و داماد جدید خانواده  کلی خوش گذشت کلی گفتیم و خندیدیم و  ... خیلی چیزا هست که دوست دارم بگم ولی نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد  دیگه که دیروز عصر به قدری سرمون شلوغ شد که دیگه حد نداشت پشت سر هم هی مهمون میومدم دیگه پذیراییمون جا نداشت منم مردم بس که خم و راست شدم و تعارف کردم !  

اونشب منتظر داییم اینا بودیم که بیان ، وقتی اومدن و من ارغوان رو دیدم برای یه لحظه فکر کردم خودمم  انقدر که این بچه شبیه به من شده جدیدا  اصلا انگار که ما دو تا خواهر دو قلو ایم ولی خب با ۷-۸ سال فاصله سنی  دیگه همه هم  یه ریز ما دو تارو اذیت میکردن

دیشب تا دیر وقت خونه خاله جان بودیم رفته بودیم از عصری کمک  و ... دیگه وقتی من کارم تموم شده بود رفتم واحد بغل دستی خاله اینا که به علت کمبود جا خالم با همسایشون که رفته آمریکا و خونشون خالیه صحبت کرده بود که از اونجا استفاده بکنن  اونم بنده خدا قبول کرده بود دیگه من دیدم این بچه کوچولو ها نیستن رفتم اونجا خونه رو گذاشتن رو سرشون سه تایی داشتن میرقصیدن منم که اونا رو دیدم جو زده شدم مشغول رقص با اونا شدم دیگه من که اومدن همه به ترتیب اومدن اونجا زدیم و رقصیدیم اساسی  عروس خانومم که حسابی ترکوند هرچی هم برو بچه پسر  باحال داشتیم جمع شده بودن خلاصه شبی بودن من دیگه کمر برام نمونده خیلی هم خستم دیشب هم نتونستم درست و حسابی بخوابم  حالا امروز دیگه نمیدونم چه خبر بشه مراسم اصلیه فکر کنم کلی خوش بگذره

پ.ن دیشب با وجود اینکه خیلی خسته بودم و دیر وقت بود اومدم آپ کنم خیلی نوشتم وسط های کار بودم یه هو برقمون قطع و وصل شد  و همه چی پرید منم اعصبانی شدم و... ولی این بیشتر خستگی به تنم گذاشت من این بلاگفا رو میکشممممممممممممممممممممم یه روز با همین دست های خودم

دیگه نمیدونم چی بگم برم فعلا که کــــــــــــلی کار دارم

روز خوبی داشته باشید 

دوستون دارم

بای

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 23:53 توسط نهال |

سلام

 

خوبی ؟

 

چی کارا میکنید ؟

 

خوش میگذره ؟

 

چه خبرا ؟

 

منم خوبم این نفسه میادو میره

 

صبح مثل همیشه به علاوه اینکه بد جوری حالت تهوع لعنتی ،داشتم دیگه خفه میشدم انقدر حالم بد بود که دیگه نتونستم هیچ چی بخورم  آخه من چرا اینجوری شدم این دل شوره که دیگه هیچ چیی

بالاخره رفتیم  مدرسه  و... زنگ اول که با خانم کلهر داشتیم یه نصفه درس داد یه ذره پرسید بعدشم تست عربی واااااااااای خدا خانم بقا که اومدش اینجور که داشت برگه ها رو می داد به خانم کلهر منو مینا دو تا سوال کش رفتیم البته بماند که همش جا خالی بود 176 تا جا خالی این یعنی عمق فاجعه این یعنی بد بختی این یعنی .... از این همه من فکر کنم 150 تا رو جواب دادم ( جواب که هرچی به این مخ مبارک رسید و از این ور اون ور گرفتم ( تقلب میگما  تو این کار خیلی حرفه ای شدم توی امتحانم من تقلب میکنم )  فکر کنم 10 جور بشه دیگه نمیدونم بعدش این آقای چیت سازیا ن خودش اومد برگه های تست رو داد دستمون گفت بالا برگه ها نظرتون رو در مورد روش تدریس من و... بدید آی ما هم نامردی نکردیم  ( من و مینا ) جزوه کنار دستم بود بازش کردم اون سوالای که ننوشته بودیم رو جوابشو نوشتیم آخ چقدر مزه داددددددددددد بعدشم برگه رو دادیم دستش ( به من چه تقصیر خودشه  میخواست نده ) بعد دیگه بیکار شدیم  تا ساعت 12:30 اونم تازه زنگ زدیم دیانا برامون غذا بیاره ( خودمونم نه به خانم بقا گفتیم سفارش داده برامون کی حوصله داره ) دیگه ناهارمونو خوردیمو ... از این به بعدش با خانم علومی داشتیم که خودش نیومده بود یه نفرو جاش فرستاده بود ماهم رو مخش کار کردیم که اره فلانی بیا مارو امروز زود تعطیل کن ما درسمونو بلدیم اصلا به خاطر اینکه خیالت راحت بشه میتونی ازمون هریچی خواستی عملی و تئوری بپرسی اونم گوش کرد به حرفمون بازم خودمو مینا ( اصلا ما تو کلاس نباشیم این کلاس ، کلاس نمی شه ) بعدش دیگه وسایلامونو جمع کردیمو ... اینجوری من خودم زودی اومدم بیرون که وسایلامو جمع کنم بچه ها هم  بی انصافی کردن کامپیوترا که استفاده کرده بو مرتب نکرده بودن  این خانم کهایی که قبلا براتون گفته بود چه موجودیه برا خودش  دیگه اومدش جیغ جیغ چیییییییی اونم سر من مسئول سایت کیه منم گفتم بله خانم کاری داشتید یه هو شروع کرد به دعوا این چه وضعشه شما اینجا رو ویران کردین اینجا رو داغون کردین روکش صندلیا رو کندین صندلی رو خراب کردین هرچی از دهنش درومد به ماها گفت منم اینجا اعصبانی ولی این اخلاق این خانم کهایی ( به قول بچه ها این خانم dog ) اومده دستم باید باهاش با ملایمت برخورد کنی منم همچین رفتن کنارش آروم آروم گفتم ببینید خانم کهایی والااینکه روکش صندلی ها از پارسال داغون بود بعدشم خانم کهایی گفتن مسئول سایت نگفتن که کلفت هر دانش آموزی وظیفه داره از هر کامپیوتری که استفاده کرده  مثل اول تحویلش بده سوما شما حق نداری سر من داد بکشی و ... همچینی ساکت شد ولی من از تو داشتم آتیش میگرفتم  یعنی فقط کافی بود یه نفر بهم یه چیزی بگه اون موقع ... اومدم خونه اخم کرده به زور سلام دادم مامان گفت فندق چته ؟ چی شده مامان چرا اعصبانی ؟؟ گفتم هیچ چی بابا این خانم کهایی آدمو سگ میکنه میفرسته خونه فکر کرده کیه سر من داد میزنه این وسطم بابام اومدش منم هوار هوار که چرا این جوری با من بر خورد کرده بابا گفت فندق جان بابای چی شده ؟ ( این بابام خیلی ناز منو میکشه میگن دختر بابا لوس بابا و. ...) منم اینجوری مثل بچه زدم زیر گریه بااباااااا این خانم کهایی چرا اینجوریه چرا ... گفت وایستا الان بهش زنگ میزنم باهاش حرف میزنم چرا با تو اینجوری ... خیلی جدی گرفت بابا و... بالاخره زنگ زد اول موضوع اینکه نمی تونه برا افتتاحیه نمایشگاهمون بیاد و بعدشم اینو گفت حالا منم دارم اینور میترکم گفت خانم کهایی اومدم خونه دیدم فندق ناراحته علتشو که جویا شدم مثل اینکه شما باهاش دعوا کردید و ... حالا من چه میدونم اونور بهش چی جواب داد بابام گفت ببینید خانم کهایی فندق رو که میدونید بچه آخرمه تهتغاریمه ( درست نوشتم ؟؟؟) باید خیلی هواشو داشته باشید من  تو رفتار شما تو مدرسه هیچ دخالتی نمی کنم و..... آخرشم  به خانم کهایی فهموند که نباید  رفتار بدی نسبت به من و هیچ کدوم از بچه ها داشته باشه آخ دلم خنک شد خنککککککک شدددددددد که بماند یکمی هم بابا جان نصیحت کردن بعدشم مثلا خوابیدم  بعدش بابا که رفت بیرون مامانم رفت خرید من تنها موندم میدونید دیگه ...

بعدشم مامانی جونی اومدش  یه هو زودی تلفنه زنگ زد مامانم گوشی رو برداشت زد تو خط کردی فهمیدم دیگه کیه از بیجار زنگ میزدن همچین که مامان نگفت خدا رحمتشون کنه و... دیگه ...... آخی الهی بمیرم عمه مامانم فوت کرده چقدر خانم بود مهربون تا اون جا که من ازش یادمه و ... خاطرات خیلی خووب و ... دلم خیلی سوخت براش اینجور اشکم درومد

 

خوب منم برم دیگه

 

کاری ندارید ؟

 

شب خوبی داشته باشید

 

دوستون دارم

 

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه سي و يکم فروردين 1385ساعت 8:0  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟

چیکارا میکنید ؟

من میخواستم امروز آپ کنم هااا ولی به دو دلیل نمیشه یکی اینکه  ضربه خیلی بدی به این کمر وارد شد که دیگه نمی تونم بشینم   ( همش تقصیر سمر شد که اینجور شد )یکی که که در حالت دراز کشیده باید بشینم عربی بخونم از اونجا هم که من عربیم خیــــــــلی ضعیفه  یعنی میشه گفت من در کل تو عربی خنگ تشریف دارم ، وقت نمیکنم بیام اینجا همین چهار خطم که نوشتم وایستادم سر پا  تایپ میکنم  فقط  برام دعا کنید که این یه درس نمرش بالا ۱۰ بشه  تک بشه دیگه .... ۱۰ هم بشه راضیم   

فردا هم  به سلامتی تا ۵ خونه نیستم مدرسه تشریف دارم شما هم لطف کنید کامنتاتونو بذارید تا من میام خستگی در بره ( دیگه چی امری فرمایشی؟؟؟ پر رو شدم )  

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سي ام فروردين 1385ساعت 7:59  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

 

حالتون چطوررررررررررره ؟؟

 

چی کارا میکنید؟؟

 

حرفام دیگه تکراری شده خودمم خسته شدم چه برسه به شما ها

 

امروز صبح  اصلا یادم نیست چی کار کردم فقط انقدر وسیله با خودم برداشتم بردم که دیگه دستام …

 

اها تربچه میگفت فندق دیشب تو خواب راه گرفتی اومدی پیش من همین جورم یه ریز حرف میزدی مشخص نبود چی میگفتی گفت دیدم بابا  تو که خوابی دستو گرفتم گذاشتمت تو اتاقت رفتی خوابیدی سر جات منم رفتم  ااااااااااا من اولین بارمه تو خواب راه میرم  سابقه نداشته مامانم میگه دیگه به تو هم اعتباری نیست باید … 

تو مدرسه که خبری نبود امروز کار اسکراچ برد داشتیم که منو مینا این کارو قبلا انجام داده بودیم خودمون میدونستیم چی کار کنیم به بچه ها دیگه کمک میکردیم 6 ساعت کاملا اینجوری گذشت یه جا سمیرا یکی از بچه های سوم کامپیوتر گرافیک اومده بود مشکل فیزیک داشت من فیزیکم پارسال خوب بود رفتیم بیرون که براش مساله رو حل کنم یه هو خانم کهایی اومد جیغ جیغ اینجا چی کار میکنید ما دوتا خندمون گرفته بود نمیشد جلوشم بخندیم دوتا اخم کردو مثل همیشه راشو گرفت رفت اینجوری مثل بمب دوتای ترکیدم ازخنده یه نگا به دستام انداختم دیدم وااای چقدر سیاه شده بی خود نبود خانم کهایی زل زده بود به دستام  دیگه تند تند براش گفتن چی کار کنه و …. رفتش ما هم امروز تا ساعت 12:30 مدرسه بودیم هر سشنبه 2:30 بودیم که خانم روناسی امروز نمیتونست بیاد قرار شد بشه برا چهارشنبه  صبح که ساعت 9:20 میرفتیم مثل همیشه بریم همون 7:30 وااای خدا یه عالمه کار داشتم گذاشته بودم برا این 2 ساعت که خونم تمومش بهم ریخت دیگه کاریشم نمیشه کرد  فردا هم میخواد املا زبان بگیر با مترادف متضاد هاااا منم هیچ چی نخوندم تازه همین الان از خواب بیدار شدم خیلی گیج و منگم سرم بدجوری درد میکنه ازشانس ماست دیگه   

بابا هم امروز انجمن داره دارم سکته میکنم مامانم که پاشو کرده تو یه کفش کارنامه رو نمیارم مدرسه موندم والا

دیگه با مامان اینا رفتیم بیرون از این مانتوم دیگه بدم میاد رفتم یکی دیگه خریدیم بعدشم همین الان اومدم

 

خونه بازم این کمر دردای لعنتی شروع شده امانمو برید بی .... برم دیگه

 

شب خوبی داشته باشید

 

به قول بعضی ها سبز باشید

 

دوستونم دارم

 

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بيست و نهم فروردين 1385ساعت 7:58  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

 

حالتون چطوره ؟؟؟

 

ای بابا بازم درد سرا شروع شد تست  ( اونم چی مستمر ) خدا به داد برسه این یکی دو ماه به ... تموم بشه بره

خسته شدم دیگه حوصله درس خوندن ندارم چرا امسال انقدر بچه بدی شدم ؟؟؟ حالا این همه مقدمه چینی برا چیه ؟؟؟

صبح مثل همیشه  همراه اضطراب شدید که اصلا نتونستم صبحانه بخورم حالا چرا خدا میدونه دلم میخواست بشینم گریه کنم تا حالا انقدر دل شوره نداشتم بالاخره  لباسامو پوشیدم  یکمی زود بود یکی از کتابای بابا رو برداشتم مثلا بخونم سرم باهاش گرم شد یه نگا که به ساعت انداختم اینجوری مثل برق گرفته ها بدون خداحافظی و چه ساعتی بر میگردم تند تند پله 5 تا یکمی کردم رفتم عجبب محمودی که نیومده بود چقدر ... بالاخره بعد از چند دقیقه ای تشریفشونو آوردن رفتیم سراغ نسا اول بسم ال... اومده میگه ای وای من یادم  رفت از مامانم بپرسم میاد سراغم یا اینکه با ...موبایل محمودی رو ازش گرفتیم زنگ زده به مامان که بله خودم میام سراغت ساعت 5 امروز گرافیکا تا ساعت 5:30 مدرسن وای که چقدرم بده تا ساعت 5 مدرسه باشی بعدش رفتیم سراغ سمر اوه اوه خفن خوابش میومد من موندم چه طور با اون سرو چشمش وایستاده بود خیلی قیافش خنده دار بود خییلی دیگه رفتیم مدرسه تازه همه یادشون افتاده آقا زبان ننوشتیم هیچ کی گفتیم خوب دو ساعت وقت داریم میشینیم تند تند مینوسیم دیگه مثل همیشه بعدش یه هویی خانم روناسی اومد تو کلاس  گفتیم خانم شما دو ساعت آخر با ما کلاس دارید هاااا گفتش نه برنامه رو با خانم نظری عوض کردیم با شما دوساعت اول دارم از این به بعد ای شانسو میبینی ترخدا حالا ما تست بهانه کردیم  که آره خانم ما دیروز کلی وقتمونو گذاشتیم سر تست خانم کهایی که بخونیم نمرمون خوب بشه  و... که برگشت گفت دیدم قبلا چقدر نمره هاتون چقدر عالی شده ....

دیگه یه ربعم نشد خانم بقا اومدش گفتش بچه ها یه خودکار بردارید بریم بالا تو کارگاه که نمیشه تست داد و ... ماهم گوش دادیمو رفتیم بالا برگه ها رو دادن این خانم روناسی هم وایستاد بالا سر من زل زده بود به برگم من وقتی یکی بالا سرم باشه نمیتونه راحت جوابارو بدم هول میشم حالا فکر کنید من چه طوری جواب دادم آسون بود سوالاش ، دیگه نیم ساعتم بیشتر نشد برگه ها رو دادیم اومدیم خانم روناسیم تمریناشو حل کردو ... زنگ خورد خانم نظری اومدش واااااای کی حوصله اینو داره همه بچه ها ازش بدشون میاد اول سالی خیلی خوب بودا اما الان ... دیگه اینم یه ریز درس داد گیج میزدیم همه کشتمون اینم فقط گفتیم زنگ بخوره تموم شه زنگ خورد یه زنگ دیگه هم باهاش داشتیم م... وااای خدا جون وسط ساعت خانم بقا اومدش واااااااای یا علی کارنامه هامونو آورده بود مال نمره های قبل از عید اسفند اینجوری یه نگا به کارنامه انداختم بعدشم .... آه حالا بیا درستش کن اینو چه جور به مامانه نشونش بدیم اون دفعه گذاشتم لحظه آخر که میخواستم از خونه بیام بیرون  برا مدرسه زودی دادم دست بابا خودکارم دادم بهش بابا اینو امضا کن دیرمه تند تندم میگفتم یکم زود یکمممم زود  بنده خدا هیچ چی بهم نگفت ولی این دفعه چی کار کنم دیگه همه بچه ها صداشون درومد دو تااا از درسا رو به من 9 دادن آخه بی دلیل من که نمرم تو برگه خوب بوده یعنی چی آخه  دیگه حالا فکر کنید بقیه نمره ها چطوره نمره همه بچه رو کم دادن خوب ما اینو میگیم مامانامون که قبول نمیکنن حالا من این کارنامو رو نشون مامان ندم میگه تقصیر خودتنه از صبح تا عصر میشینی پای کامپیوتر هیچ درس نمیخونی و .... وقتی بهانه بیاد دستشون دیگه واویلاست خدا به خیر بگذرونه دیگه گذاشتیم تو کیفمون اون کوفتیا رو همه هم عذا گرفتیم همه چی  به هم گره خورده فردا هم بابا اینا انجمن دارن کار من یکی دیگه اساسی  .... اگه دیدی نیومدم فاتحه رو خودتون بخونید برام  اومدم خونه ناهارمو خوردم مامانم گفت فندق مدرسه چه خبر حالا منم اخم کردم گفتم هیچ چی قیافمو یه جور کردم مامانم گفت نمره بد آوردی ؟؟؟؟ گفتم اوهوم کارنامه دادن گفتش .... وای خدا خیلی سخته من چرا اینجوری شدم اون دلشوره لعنتی هم سر همین کارنامه زهر ماری بود دیگه دلم مثل سیرو سرکه می جوشید دیگه گفت حداقل بزار من بخوابم بعد نمره های درخشانتو ببینم حالا منم که انگار یه چیزی طلبکارم خوب مامان نمره ها مال قبل از عید هیچ حس و حال  درس خودن نداشتیم اصلا این نمره ها که مهم نیستن اون مستمر ها مهمن که اونا هم خدا رو شکر تاحالا هرچی بوده خوب شده اینجوری نکن پرو پرو نشستم از خودم طرفداری ( این کارو نکنم چی کار کنم آخه؟؟؟)  بعدش  ...................................................................................................................... این نقطه ها میشه وقتی مامانم از خواب بیدار شدش  و اتفاقاتی که افتاد ( کتک نخوردم ها مامانم دست بزن نداره بابا هم همین طور دعوا هم نکردا وقت غر غر کرد که این خودش خیلی بده منم کلی خجالت کشیدم )  دیگه الانم به قدری سرم درد میکنه دلم میخوا بخوابم تا دو دقیقه می خوام بخوابم همش نمره هام میاد جلو چشمام خیلی بده

مبخوام برم دیگه اعصابم داغونه اساسی  دلم میخواد گریه کنمممممم از خودم بدم میاد دیگهههه

 دیشبم یه گیج بازی دراوردم گفتم که دوست بابام اینا میخوان بیان خونمون آقا اینا اومدن و یه پسرم داشتن از اون موقع که نشست این زل زد به من حالا من هی توجه نمی کنم میگه میشه کشت منو بعدش دیگه میخواستم پذیرایی کنم ( همه پذیرایی هم همش گردنه منه میگن کوچیک خونه باشی و ... نشی ) برا همه میوه گذاشتم شیرینی و ... یه ربع گذشت دیدم واااااااااااااااااای برا این علی بیچاره من هیچ چی نگرفتم اصلا یادم رفته بود ( حقشه نشسته منو نگاه کردن آخرش این میشه دیگه ) دیگه با کلی خجالتی من براش رفتم همه چی اوردم و. ... ضایع بازیه دیگه آخر گیج بازیییییییی ابنم ازاین

 

خوب دیگه من برم

 

شب خوبی داشته باشید

 

دوستون دارم

 

مواظب خودتون باشید

 

بای

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و هشتم فروردين 1385ساعت 7:58  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

 

خوبید ؟

 

چی کارا میکنید ؟

 

منم خوبم نفسی میاد و میره

 

دیشب به قدری خسته بودم ( خسته از بیکاری ) که دیگه نیومدم آپ کنم

 

از بیکاری نشستم کار با رنگ روغن رو شروع کرد از اون موقع گواش مداد رنگ کار میکردم حالا شده رنگ روغن این بهتره خیلی مزه میده بماند که لباسم شد یکی با رنگ ولی خوب ....

دیگه صبح که مامان خانومی بیدارمون کردو بابا جان که نبودن معمولا روزای تعطیل با دوستش میره  پیاده روی بالاخره من که دیگه شدیدا خوابم میومد این جوری سرمو گذاشتم سر میز یه ده دقیقه ای اونجا خوابیدم تا مامان اومدش دیگه صبحانه رو خوردم یکمی اومد تو نت البته دارم یکم کمتر میام نت چون دیروز فیش تلفن اومده بود مثل همیشه 1500000000000000000000000000000000000000( تازه بیشترررررر) تومان بابا که هیچ چی نمیگه این مامان فقط غر میزنه چقدر میری تو اینترنت بچه جون حالا این غر زدن بحث سر پول نیستا میگه از جای اینکه دو ساعت وقتتو بزاری پای کامپیوتر بشین درستو بخون بچه جوووووووووووووووووون  اینا که برا تو کار نمیشه آخه این تربچه جان ما خیلی مثبته همش سرش تو کتاباشه  خوب  از درس خوندن لذت می بره ولی من هیچ چی حالا یه بار فکر نکنید وانت وانت تجدیدی میارها نه اینطورم نیست درسمم بد نیست سوم نفر کلاس به نظرتون بده ؟؟؟

اوه چقدر از قضیه پرت شدیم بعدش یکمی مشغول با خود کامپیوتر بودم  درایو ها رو مرتب کردم خیلی شلوغ پلوغ بود یه عالمه برنامه عکس از این چیزا ریختم رفته از این 9 تا درایو فقط یکیش به درد بخوره بقیه همش .... بعدش گرفتم خوابیدم خیلی خسته بودم این پرده رو هم زده بودم کنار آفتاب تموم اتاقو پر کرده بود خوابم برد تا مامان خانمی که رفته بودن بیرون زنگ زدن درو باز کردم ( کلید که نداره خدا رو شکر فقط همین جور گذاشته تو کیفش )  بعدش اومدم تو نت بعدشم ناهارو خوردیمو... آقا بابا اومدن روز تعطیلم اینجوریه .... 

عصرم مثل اینک میخوام بریم خونه عمه جوووونی خیلی وقته ندیدمش دلم براش تنگ شده

فردا هم تست آمادگی دفاعی داریم منم یه کلمه نخوندم آخه وقتی دبیر خانم کهایی باشه آدم دیگه انگیزشو نسبت به درس خوندن از دست میده ( این خانم کهایی ما آچار فرانسه مدرسس هم دبیر امادگی دفاعی هم دبیر ورزش هم مدیر گاهی هم میشه ناظم جالب ابنکه هیچ کدوم از کاراشم بلد نیست انجام بده ( مدرسه غیر انتفاعی دیگه هرکی هرکی یا خر تو ... ) تنها کاری که خیلی خوب انجام میده جیغ کشیدنه  از اون جیغای بنفش تخصص داره  خدا به داده یه نفر برسه تو خونه .... ( بگیرید خودتون )

دیگه بم خیر سرم  درسمو بخونم که دیگه ...  درس نخوندم هیچ تا ساعت 5 خواب بودم نمی دونم چرا انقدر جدیدا میخوابم دیگه الانم دوست بابا جونی میخواد بیاد خونمون منم برم حاضر شم خونه عمه هم فکر نکنم بریم

 

من دیگه برم

 

حوصلم سر رفته اساسی 

 

شب خوبی داشته باشید

 

دوستون دارم

 

بای

 

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و هفتم فروردين 1385ساعت 7:57  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

 

دیروز که اصلا خونه نبودم صبح که رفتم مدرسه تا حدود 5 که اومدم خونه  ( اها تستم خیلی خوب کردم خیلیییییی) دیگه یکمی رفتم تو اینترت بعد دیگه حاضر شدیم که بریم خونه لیلی ( دختر عموم  ) بعدش دیگه قند عسل اینا هم اومدن رفتیم بابا هم که خودش از اون ور میومد دیگه بماند حدود یه ساعت تو ترافیک بودیم دیگه کلافه شده بودم من یکی بعدم که رسیدیم .... هانیه جونی بود دیگه نشستیم با اون کلی تعریفو  دیگه خودتون میدونید چی میشه  شبم دیر خوابیدم یخلی هم خسته بودممم  دیگه ...

 

صبح مثل همیشه مامان بیدارم کرد صبحانه رو خوردم بعدش یکمی رفتم تو اینترنت بعدش مثلا خواستم بخوابم همچنان خوابم میومد شدید دیگه نشد خوابم نبرد محاله من وقتی از خواب بیدار میشم دوباره بگیرم بخوابم ولی تربچه اصلا اینطوری نیست  دیگه مشغول جمع کردن اتاقم شدم  دیگه هیچ چی نمی شد پیدا کرد بس که شلوغه خیلی وقت برد تربچه جان مامان رفته بودن با خاله جونا باغ بهشت من نرفتم هر دفع که میرم  یه جوری میشه چون پیش مامان اینا اصلا نمیشه راحت باشی اونجا منم آدمی نیستم که بتونم ساکت بمونم ... ( خودتون میدونید چی میگم ) بالاخره بابا بود که مشغول کتاب خوندن بود منم اتاقو مرتب می کردم که مامان اینا اومدن  همچنان شلوغ بود آخه یه سری وسیله هام از این ور اونور جمع کردم گذاشتم  وسط اتاق گیتارم که دیگه به کل جمعش کردم حوصلشو دیگه ندارم ببینم حالا تابستون حوصلم میگیره برم ادامشو بدم یا اینکه بازم تنبلیم میگیره  ...  ، مامان گفت چه خبره اینجاااااا فندق ؟؟؟ چی کار کردی؟؟؟؟؟  گفتم هیچ چی بابا  دارم مثلا مرتب میکنم  دیگه اونا مشغول کا خودشون منم ....  امروزم که مامان اینا یه جا دعوتن منو تربچه جان نیستیم  دیگه ... بیخیال ما ناهارمونو خوردیم اون دو تا هم رفتن منم در حالا قالب ساختنم برا وبلاگ   ( به این نتیجه رسیدم خوم دست به کار بشم بهتره تا ...)  اعصابم خط خطی شده اساسی یکمی حوصله میخواد این جور کارا که ... دیگه از این قالب تازه بدم میاد خیلی فانتزیه یه جوریه دیگه .... حالا ببینم این میشه اونی که خودم میخوام یا .... 

بعد از این همه جون کندن این شد قالب خوبه به نظرتون ؟؟  خیلی سرش زحمت کشیدم با اینکه اصلا آشنایی ندارم با کد هاااا فقط دو تا مشکل دارم یکی اونجا که برا کامنته خیلی بزرگه و بد رنگ و یکمی هم اون شب و روز بالا من اینا رو چه طور میتونم کوچیک کنم و رنگشونو عوض کنم ؟؟؟ اگه اینو بهم بگید دیگه ...

خوب من دیگه برم انقدر  با این کامپیوتر کار کردم گردن درد گرفتم

 

مواظب خودتون باشید

 

دوستون دارم

 

بای

 

+ نوشته شده در  جمعه بيست و پنجم فروردين 1385ساعت 7:55  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

 

خوبید ؟ 

 

چیکارا میکنید ؟

 

خوش میگذره ؟

 

چه خبرا ؟

 

من به سلامتی شدم فندق قبلی

 

صبح مثل همیشه فندق فندق فندققققققققققققققققققق پاشو دیگه مامان جان صبحانه رو خوردم یکمی کتاب خوندم و نشستم پیش مامان اینا بعدش رفتم سراغ کامپیوتر ( تعجب نکنید چهارشنبه ها 9:25 می رم مدرسه دیگه ) بعد تا 8:30 تو اینترنت بودم بعدشم تند تند حاضر شدم مامان اومدش محمودی جون یه تک زنگ زد و رفتم و ... از بچه ها فقط شیما اومده بود بعد مینا بعدشم همه ... خانم عباسی که یه ریز درس میداد اصلا دیگه مخمون نمیکشید  همه شعرو با هم قاطی کردیم خدا به دادمون برسه بعد زنگ دومم زبان فارسی وای وای جونمون درومد چند تا درس باهم داد حالا چرا چون عقب بودیم یه چند جلسه ای و ...  چه بارون خوشگلی اومد همرا رعد و برق خانم عباسی پنجره رو باز کردو چقدر خوشگل بود اینجوری قطره های بارون میخورد به لب پنجره بر میگشت رو کتابامون این پنجره کلاس ما ( البته کلاس 105 فقط )  که باز میشه یه درخته که پر شکوفه های صورتی و ناز اصلا آدم دلش نمیاد بیاد اینور بعدشم یه درخت کاج بزرگ اونم دیگه حرف نداره اینجوری حسابی جو گرفته بودمون ... بعدش خانم مهاجرانی اومدش به سه چهار نفرمون رضایت نامه داد وقتی نگاش کردیم برا سینما بود ( بچه بازیه دیگه مارو بچه کودکستانی فرض کردن یادمه اون موقع که خواهران غریب رو اورده بودن مارو از طرف مدرسمون بردن یکی هم کلاه قرمزی حالا هم دیگه ... حالا چرا مارو بردن چون بچه + های مدرسمونیم از گرافیکا فقط یه نفر اونم نسا ( حالا من انقدرم مثبت نیستما ) )  زنگ خورد تا من رفتم محمودی جون زودی اومدش دیگه رفتم نسا هم اومدش اومدم خونه ناهارو نخوردم گفتم با تربچه جان بخورم و.... حالا هی بشین تربچه بیاد دیگه آخر سر زنگ زدم بهش گفت تو راهم دارم میاد فکر کنید گرسنه باشید بعدش این لواشکا ( از اون ترشا ) هم بهت چشمک بزنن نتونی جلو خودتم بگیری یه عالمه بخوری چه حالی میشی دلم آب افتاد دیگه تربچه جان اومد ناهارو خوردیم گرفتم خوابیدم تا 5:30 که مامان اومد تازه ظرفا هم نشسته بودم  دیگه مشغول یه سری کارا و ... با هانیه جون حرف زدم ( اون پنجشنبه من رفتم خونه عموم تا جمعه شب حدود 11 برگشتم خونه  خیلی کیف داد مزه داد اساسی ) دیگه فردا هم میات ترم جغرافیا داریم هیچ چی نخوندم یعنی الان کتابو نگاه کردم یادم افتاد برم بشینم بخونم و... دعا کنید خوب بشه دیگه خسته شدم این یکی دو ماهم تموم بشه  حوصلم نمیگیره درس بخونم اون یه ذره درسی که میخوندمم دیگه نمیخونن تموم درس خوندمم شده تو مدرسه قبل از تست ( حالا همچین نمره های خوبی هم نمیگیرم هااااا ولی ) دیگه تند تن ظرفا رو شستم بعدش بابای جون اومدش سامو خوردیم الانم که دارم اینو مینویسم بعدشم که میخوام برم درس بخونم ( خدا بخواد )

 

مواظب خودتون باشید

 

دوستون دارم

 

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و سوم فروردين 1385ساعت 7:54  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

خوبید ؟؟؟

فکر کنم برگشتم به فندق قبل

حالا بیام یا داشتید تازه یه نفس راحتی می کشیدید ؟

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بيست و دوم فروردين 1385ساعت 7:54  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

اصلا حس و حالش نیست آپ کنم
+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و يکم فروردين 1385ساعت 7:53  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

 

خوبید؟

 

چه خبرا ؟

 

خوش میگذره ؟

 

این چند روز که نبودم حسابی ... اخه واقعا ... بی خیال بابا حوصلشو ندارم

 

صبح که مثل همیشه  خودتون میدونید دیگه مامان بیدارم که چقدر هم که من دیشب خوابیدم  گرمم بود از اون ورم مچ پام به قدری درد می کرد که دیگه هیچ چی صبحانه رو خوردیم رفتم سر جای همیشگی چقدرم که دیر اومد هیچ معلوم نیست این محمودی جدیدا چی شده بهش مثل همیشه نیست همش هم ازا ین اهنگای مجید اخش.... میذاره منم که بدم میاد اه اه رفتیم سراغ گل نسا اومدش اینم همین جور موند محمودی چرا اینجوری میکنه خلاصه ... دیگه رفتیم مدرسه زنگ اول با خانم حبیب پور درس داد اول بسم ال...  تا آخر ساعت دقیقا یه دقیقه مونده بود به زنگ ول کن شد یه تک زنگ دیگه هم باهاش داشتیم اونم باز درس داد بعدش با خانم مجید اف و ... اونم که باز شروع کرد بحث های همیشگی و...دیگه تا ساعت 12:20 که خانم  مهرجا اومد صدامون کرد برا اینکه بریم باشگاه و ... دیگه بماند که من راحت نمیتونستم راه برم عطیه هم دستکمی از من نداشت سمیرا هم که هیچ چی چون اون از پله ها افتاده بوده پایین و... همیگی داغون بودیم دیگه فقط کافی بود به خانم کهایی می گفتیم میشه ما امروز تمرین نکنیم دیگه هیچ چی ... بالاخره تا ساعت ۲ ما هی یه ریز تمرین کردیم و ... از اونجا هم که نسا صبح گفت اون یه تیکه رو پیاده بریم مدرسه خانم محمودی اونجا بیاد سراغمون و... من میخوام باهات حرف بزنم از این جور چیزا دیگه گفتم حالا یه بار یه چی ازم خواستته تا مدرسه جونم درومد وقتی رفتم و... خانم محمودی اومدش حالش خوب شده بود به سلامتی و ...بعد از اونم اومدم خونه ناهارمو یکمی دیر خوردم و ... یکم هم تو اینترنت بودم گرفتم خوابیدم مامانم اومدش زودی رفتم حموم ... دیگه الانم میخام برم خیلی خستم خیـــــلی 

 

شب و روز  خوبی داشته باشید

 

دوستون دارم

 

بای

+ نوشته شده در  يکشنبه بيستم فروردين 1385ساعت 7:53  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟

اصلا حال و حوصله هیچ چی رو ندارم  خودمم نمی دونم چرا این جور شدم اگه بشه یه چند روزی نمیام  

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردين 1385ساعت 7:52  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

مثل من حرص میخورید؟

شما هم مشکل منو دارید ؟

اقا من هرچی مینویسم تا میخوام  ثبت مطلب و بازسازی وبلاگو بزنم ها میبینم هیچ کدوم از اونا که نوشتم نیستن  بازم این اتفاق افتاد دیشب فکر کردم چیزی رو اشتباه زدم ولی امشب چی ؟؟؟ والا دیگه دارم چل میشم آخه این چه وضعشه امشب تازه بیشتر نوشته بودم  حالا خوبه عکسا رو آلود نکرده بودم وگرنه بیشتر اعصبانی می شدم ( اصلا دیگه اون ۴ تا عکسم که میخواستم بزارم دیگه نمیزارم )  خدایا مارو صبر بده با این ...  اگه چیزی در این مورد میدونید به من بگید شاید مشکل درست شد  ما که از این شانسا نداریم

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردين 1385ساعت 7:51  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟

امیدوارم که بهتون تا الان عید خوش گذشته باشه لذت برده باشید ( مثل من )

دیشب از بس به این مخم فشار آوردم که چند روز گذشته چی شده و چی نشده دیگه خسته شدم قرار شد ادامشو امروز بنویسم

پنجشنبه صبح ساعت ۷ : امروز دیگه همین طوری بیدار شدیم بدون هیچ سرو صدای صبحانه نخوردم فقط  یه چای بعدش دیگه یواش یواش لباسامونو پوشیدیم وسایلامونو جمع کردیم  از اونجا هم که حال همه گرفته بود ( یعنی منو تربچه  سپیده سپهر رو تاحالا ندیده بودیم که بهش بگیم اونم ... )  اخه میدونید چی شد گفتن دیگه اصفهان نمیریم خسته شدیم دیگه بریم سر خونه زندگیمون منو ول میکردی می شتم گریه آخه تا اینجا بیای اصفهان نری؟؟؟ دیگه ما هم هیچ چی نگفتیم بالاخره حدود ساعت ۱۰ بود مثل اینکه وسایلارو گذاشتیم تو ماشینو راهی شدیم با یه سری که رفته بودن خونه هاشون رفتیم خداحافظی ( به قول شوهر خالم همین کار تاساعت ۱ طول میکشه ) بالاخره راه افتادیمو سپهرم از ماجرا با خبر شدو غر زد که من به امید اصفهان اومدن اصلا این چیزا برام مهم نبود این حرفا از این طرفم شوهر خالمم ناراحت بود که نمیریم ما ۴ تا دست به یکی کردیم گفتیم زنگ بزنیم که ما باید بریم اصفهان و... بعدش گفتیم نه به حرف ما گوش نمیدن بزار به شوهر خالم بگیم اون زنگ بزنه تا خواستیم زنگ بزنیم دیدم داییم اینا پشت سر ما نیستن زنگ زدیم بهشون گفتن تو راه برادر زن دایمو دیدن وایستادن صحبت گفتیم باشه ما هم صبر میکنیم تا شما بیاید تو همین موقع شوهر خالم اومدو ما بهش گفتیم بریم اصفهان دیگه با یه حالت غم زدگی ( عجب) اونم گفت باشه حالا بزارید همه مامان بابا ها به علاوه داییم که رسیدن به ما جمع شدن با هم صحبت کردن ما هم  سپهرو فرستادیم بیرون که بره ببیبنه اونا چی تصمیم میگیرن دیگه خلاصه اونا قبول کردنو و... بعد خالم اود گفت بچه ها ببینید امکان داره بریم اونجا جا پیدا نکنیم ها چون الان خیلی شلوغه و از این حرفا گفتیم نه بابا این چیزا اصلا مهم نیست فقط یه جا باشه بریم بخوابیم دیگه تو خونه که نمی مونیم بعد شوهر خالم اون به شوخی گفت فقط به خاطر شما سه تا بچه پر رو قبول کردیم هااااا ما هم زدیم زیر خنده و... بالاخره اون ۴۰ کیلومتر که اومده بودیم رو برگشتیم سپهرم که دیگه حال خودش نبود خوشحال شده بود که می ریم اصفهان و... این اهنگو زیاد کرده بود خودشم می رقصید و ... بالاخره سپهر زنگ زد به دوستش که اصفهانی بود که برامون جا جور کنه اونم گفته بود که هتلا که الان همه پر هستن جا نیست اگه بشه براتون خونه پیدا میکنم گفتیم باشه  دیگه بعد از یه ساعت زنگ زد گفت یه خونه براتون پیدا کردم اونم با چه بد بختی خونه خالی نیست که بالاخره ما هم گفتیم بابا بیخیال این چیزا ما که برسیم اصفهان زودی  میزنیم بیرون بعدشم فقط یه شب دیگه مهم نیست ما حدود ساعت ۴ اینا یکم دیر تر رسیدیم تا اون موقع هم ناهار نخوردیم دیگه خونه هم بد نبود با این شرایط که ما یه هوی تصمیم گرفتیم خوب بود دیگه بابا سپهر رفتن برا ناهار یه چی بخرن و... حدود ۵:۳۰ امدن ما هم همه گرسنه  دیگه ناهار و ساعت ۶ خوردیم یکمی خستگی گرفتیم زدیم بیرون اولین جا که رفتیم مسجد جامع بود خیلی خوب بود بعد پل خواجو که واقعا زیبا شبم بود تموم ... دیگه هوا هم ســــــــــــرد همه لباس گرم داشتن من یکی هیچ چی با خودم نیاورده بودم داشتم میمردم حالا تربچه میگه بیا مال منو بپوش گفتم نه خودت بپوش سپیده گفت منم سمج تر از این حرفا گفتن نمیخوام دیگه سپهر به زور کاپشنشو داد به من که بگیر بپوش بچه جان انقدر سمج نباش منم دیگه قبول کردم از پل خواجو پیاد رفتیم تــــــــــــــــــــــــــــا سی و سه پل انقدر شلوغ  بود هوا هم تاریک چشم چشمو نمیدید وحشتناک شلوغ بود دیگه من با سپهرو یاسمن بودم تربچه سپیده باهم ( البته بماند که تربچه سپیده رو چل کرد فکر کنم این دوربینو گرفته بود دستش بزار از اینجا فیلم بگیرم از اونجا ...) همین جور زنجیره ای ، یه جا من وایستاده بودم این سپهر به شوخی از پشت مانتوم گرفته بود گفت فندق پرتت کنم تو آب اینجور که هولم نداد من همچین جیغی کشیدیم که از کاری که کرده بود پشیمون شد  دیگه بالاخره ما تو سی و سه پل بودیم تا ساعت حدود ۱۲ که دیگه همه سردشون شده بود منم که دیگه در حال انجماد اصلا دیگه بی حس شده بودم خلاصه رفتیم یه رستوران پیدا کردیم برا شام تا حاضر شد ما  خوردیم حدود ۱ شد تا حالا به عمرم ساعت ۱ شام نخورده بودم دیگه اومدیم خونه جاهارو درست کردیم گرفتیم خوابیدیم  . 

جمعه صبح ساعت ۸ : همه بیدار شده بودن حاضر آمده یعنی منو سپهر خواب بودیم فقط بعد دیگه صبحانه خوردیمو وسایلا رو جمع جور کردیمو  همه خسته کوفته دیگه ... خونه رو تحویل دادیم راهی شدیم ساعت ۱۰ دقیقا حرکت کردیم راه برگشت یه کم خسته کننده سپیده که یه قرص خوردو گرفت خوابید منم خوردم اما فایده نداشت من اصلا خوابم نمی بره این جور موقع ها دیگه بالاخره یه جا وایستادیم برا ناهار به قول خالم مهمون صندوق عقب ماشین البته از دیشب پیتزاهامون مونده بود زیاد  و ... دیگه راهی شدیم البته  ما چون سر ماشینا بودیم گفتیم بزنیم بریم کاشان جمع ۵ نفره ما موافق بودن به حمایت شوهر خالم بعد زدیم اون راه که اونا شصتشون خبر دار شد فهمیدن ما چیکار میخوایم بکنیم افتادن جلو ما نذاشتن راهو عوض کردن حالمونو گرفتن بماند که راه خیلی دور شد ولی ... دیگه  ساعت ۱۰ شب رسیدیم جاده شلوغ اصلا نمی شد کاری کرد ماشینا ردیف همه پشت سر هم  فاجعه بود واقعا اها فقط قم وایستادیم مامان اینا رفتن یکمی خریدو ... دیگه دوباره جلو در مجتمع همه جمع شدیم وسایلا رو جدا کردیم هرکی رفت خونه خودش منم شامو خوردمو گرفتم خوابیدم .

امروز صبحم که حدود ۹ بیدار شدیم یه سر رفتیم خونه دختر عموم ... دیگه خاله اینا هم گفتن دیگه حالش نیست امروز جای بریم خسته ایم و... ماهم جای نرفتیم امیدوارم که به شما خوش بگذره امروز دیگه از فردا هم باید بریم سر درس زندگیمو عید تموم شد اها راستی با این زلزله ۶ ریشتری چی کار کردید ؟؟ خوشبختانه ما که نبودیم ولی میگفتن خیلی وحشتناک بوده حالا یه بار فکر نکنید من بروجردیم هااا   اگه حدس زدید من کجاییم

منم برم دیگه موهامو خشک کنم یکمی کار دارم

شب و روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

اها راستی نمیدونم چرا این قاطی کرده مال شب و   میزنه برا روز ، روزم میزنه برا شب

اینم یه چند تا عکس از ارگ گوگد و سد گلپایگان

    

 

+ نوشته شده در  يکشنبه سيزدهم فروردين 1385ساعت 7:50  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید؟

چی کارا میکنید ؟

چه خبرا ؟

این چند روز که نبودم خوش گذشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشب که انقدر خسته بودم دیگه نتونستم بگم چه خبر بوده این چند روز  حالا الان براتون همشو تعریف میکنم

روز اول  دوشنبه صبح ساعت 7 همه جلو در مجتمع ( خونه ما ) جمع شدیم منو تربچه و سپیده ویاسمن شوهر خالم تو ماشین سپهر بودیم بقیه رو دیگه بی خیال مهم نیستن بقیه  هم تو ماشین داییمو اون یکی شوهر خالم بودن ما و یکی از خاله ها ماشین نیاوردیم  در ضمن بابا هم باهامون نیومد قرار شد فرداش بیاد خلاصه از اون اول که نشستیم سپهر این سی دی بنیامین و گذاشت تا ... بالاخره حدو ساعت 10 تو یه پارک ( پارک صیفیه ) وایستادیم برا صبحانه 1 ساعتی اونجا بودیم کلی خوش گذشت به من بیشتر یاد بچگی هام افتاده بودم تاب بازیم یکردم آخ چقدرم مزه داد شهر غریب کی مارو میشناخت بعد حرکت کردیم یه سره تا خمین  که شد برا ناهار تا ساعت 2 اونجا بودیم  بعد اون یکی دایی جان که با ما نبودن گفتند که جاده خمین تا گلپایگان خیلی خرابه  احتیاط کنید ( از   اونجا که ما میخواستیم اول بریم اصفهان بعد بریم گلپایگان خونه خاله مامانم اینا که برنامه عوض شد ) بالاخره اونجا هم همه خسته خراب گیج خواب تا رسیدیم  گلپایگان خونه خاله مامانم اینا ملت تمام ریخته بودن اونجا خیلی شلوغ بود تا .. بالاخره یکمی خستگیمون در رفت گفتن که یه سری مهمون دیگه میخوان بیان وااای اصلا نمیدونید چی شده ما خودمون 19 نفر بودیم اونا هم نزدیک 30 نفر  فاجعه بود دیگه بالاخره تا شب اونجا بودیم هیچ بیرونم نرفتیم  منم این وسط بازیم گرفته بود به بابا massage میزدم منتظر جواب بودم ( خدایی تو این چند ساعت دلم برا بابا تنگ شده بود ) بعد دیگه ول کن بابا شدم رفتم سراغ سپهر حالا سپهرم رو به رو من نشسته بودا  دیگه ... بعد دایی یه جماعتو گذاشته بودم سر کار هر هر میخندیدم بالاخره شام حدود ساعت 10 خوردیم  منم از معده درد داشتم می مردم خیلی خراب بودم خاله مامانم فهمید دیگه هیچ چی بیا اینو بخور اونو بخور هرچی قرص من چه میدونم عرق نعنا با نبات خوردم فایده نداشت جالب ابنجا بود که پسرا بیشتر ناراحت بودن از این وضع ( خیلی خنده داره ) دیگه مهمونا پراکنده شدن هرکدومشون رفتن یه جا و... شبم خسته زودی خوابم برد

روز دوم صبح روز سشنبه ساعت 7 : با سر صدای مامانم اینا اتقدر شلوغ میکردن بیدار شدیم بعد از قرنی رسیده بودن بهم یه ریز حزف میزدن کشتن مارو صبحانه خوردیم  وراهی خوانسار شدیم چه جای قشنگی بود آدم همین جور میموند من که دیگه ...فقط هوا سرد بود چون شب قبل بارون اومده بود ما هم هیچ با خودمولباس گرم نبرده بودیم قندیل بستیم از سرما دیگه کلی وایستادن خرید البته مامان اینا ما که هیچ چی بهمون نرسید بعد خونه دختر خاله مامانم ناهار اونجا بودیم  بد نبود یعنی میدونید من خسته بودم صبحم که رفته بودیم اونجا هرچی انرژی داشتیم تموم شد فقط بابا بود که به جمعمون اضافه شد  و ... اونجا هم کلی بگو بخند خوش بودیم برا خودمون   و... خلاصه اونجا حدود ساعت 4 همه تصمیم گرفتن که بریم  سد گلپایگان بماند که به هرکی از برو بچ می گفتیم بیاین میگفتن نه ما میترسیم جادش خیلی وحشتناکه  ما گفتیم بی خیال بابا 5 تا ماشین شدیمو رفتیم عجب جاده ای داشت پیچ واپیچ باریک گفتم الان دیگه کارمون تمومه  ولی خوب نه بابا سپهر دست فرمون داره  آدم کیف میکنه خدایی خوب رانندگی میکنه بالاخره رسیدیم سد چه جای بود هرچی بگم کم گفتم واقعا زیبا بود دست همه بچه ها هم یه مشت سنگ پرت میکردن تو آب خیلی بهشون مثل اینکه خوش گذشت و... فقط اینکه خیلی سرد بود از اونجاهم که ما اصلا لباس گرم با خودمون نیاورده بودیم دیکه هیچ چی ... بالاخره از جاده سد داشتیم بر میگشتیم موفع برگشت خالم اومدتو ماشین ما که مثلا هوای سپهرو داشته باشه مخصوصا این جاده که انقدر خطرناک بود ولی بدتر شد سپهر شارژ شده بود دیگه فرمان رو که ول کرده بود اهنگ زیاد  زیاد کرده بود میرقصید و جیغ میکشید زیگ زاگ میرفت ما هم مرده بودیم از خنده از یه طرفم میترسیدیم ولی سالم رسیدیم پایین شب همه خونه بابک اینا بودیم اونجا هم خوش بودیم از این طرف که خانوما آقایون دو دسته شده بودن برا هم میزدن ( به شوخی ) ما ها اینور نشسته بودیم اقایونم اونور خوب اونا کم آوردن چون از ما کمتر بودن این کار تا ساعت 1 اینا ادامه داشت گفتیم کشش بدیم کار به طلاقو طلاق کشی میکشه دیگه اومدیم خونه گرفتیم خوابیدیم

صبح روز جهارشنبه ساعت 8 صبح : بازم با صدای مامان اینا از خواب بیدار شدیم اینا که اصلا به فکر ما نیستن نمیزارن که ... بالاخره صبحانه خوردیمو هوا بارونی بود نمیشد جای رفت انقدرم که سرد بود بالاخره ناهار مهمون لیدا خانم اینا بودیم تو ارگ گوگد که میگفتن یکی از جاهای دیدنی خوشگل که ... بالاخره حاضر شدیمو راهی شدیم تا رسیدیم یکمی طول کشید ولی واقعا قشنگ بود صلا نمیدون چه جوری بگم خیلی ناز بود که گفتن اینجا رو یکی از اون شاها ( امیرالدوله) مهریه خانومش کرده بودن خیلی هم قدیمیه خیلی دیگه بالاخره خیلی اونحا بودیم بارونم اومده بود سر و سبز آدم دلش نمیومد بیاد بیرون تا دیگه اومدیم خونه لیدا خانوم اینا اونجا هم یکمی دلگیر بود چون بارون میومد هوا  ابری ولی خوب ... شب همه خونه سعید اینا بودیم به علاوه اینکه یه سری دیگه مهمون اومد از تهران شدیم 63 نفر خیلی باحال شد دیگه شامو که خوردیم شد قضیه دیشب خانوا آقایون جدا شدن تازه قرا بر اینم شد هرکی کم آورد بره بستنی بخره آخر سرم مردا کم آوردن ساعت 12 شب بابک رفت بستنی خرید کلی خندیدیم و ... بعد گرفتیم خوابیدیم

پنجشنبه  صبح  :

بمونه برا فردا حوصلم نمیگیره

 

شب خوبی داشته باشید

 

مواظب خودتون باشید

 

دوستون دارم

 

بای

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردين 1385ساعت 7:50  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چی کارا میکنید ؟؟؟

من اووووووووووووووووووووووووومممممممممممممممممممدممممممم

الان انقدر خستم که دیگه جون برام نمونده بشینم پای کامپیوتر ایشالا سر فرصت میام میگیم چی شده چی نشده 

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  جمعه يازدهم فروردين 1385ساعت 7:49  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

خوب الان یه ساعت مونده به حرکت همه هم قرار جمع شیم خونه ما  ببینیم چی میشه ...

مواظب خودتون بشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردين 1385ساعت 7:49  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

مثل اینکه همه رفتن مسافرتو  سر ما هم خلوت

خوب حرف برا گفتن زیاد دارم  ولی دست برا نوشتن ندارم بدجوری دستم درد میکنه  نمیدونم چرااااا

حالا بگم که  امروز خالم اینا همه خونمون بودن و طی یک ... تصمیم گرفتن که بریم اصفهان حالا شمال عیب نداره از اونجا هم که دوشنبه حرکت میکنیم و کلی ... این خوبه که ما جوونا میخوایم جدا بشیم برا خودمون و صفااااااااااااااااااااااااااااااا

خوب دیگه امروز از بس سرویس دادم به این یکی اون یکی خستم ... 

من دوشنبه صبح قبل از اینکه برم یه آپ کوچولو میکنم و...

شب خوبی داشته باشید

مواظب خودتون باشید

بای

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردين 1385ساعت 7:48  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلـام

خوبـــــــــــــــــــــــید ؟؟

خوش میگذره ؟؟؟ نگید نه  که ...

این چند روزه که نبودیم کلی خوش گذشت البته همراه یکی دو تا ضد حال ولی حال اول اینا رو بگم بعد ضد حالا ...

دیشب حسابی زده بودیم سیم آخر  بچه ها جو گیر شده بودن ( منم روشون ) خونه خاله جونی چراغا رو خاموش کرده بودیم آهنگ گذاشته بودیم صداشم زیاد کرده بودیم اساسی همه تکنو می رقصیدن  نمیدونید چه وضعی بود ... حالا منم اون وسط مردم از خنده  بعدشم که بزرگا اومدن ساکت شدیم حالا ساکته ساکتم نه هااا ما جوونا یعنی منو تربچه سپهر و سپیده و قندعسل نازگل بانو سپیده و... اونور نشسته بودیم یکی یه موبایلم دستمون تند تند messenge  میزدیم هر هر میخندیدیم تا ساعت 1 همین وضع بود معلوم نبود چی به ما شده بود که اینجوری شده بودیم ...

حالا ضد حالا رو  بگم که قرار بود یه جا با خاله جونم اینا ( همون مامان سپهر ) بریم شمال اما برنامه بهم ریخت اساسی کار بابا جور نشد دیگه اون یکی هم بازم قرار بود با کل خانواده مامانی یعنی خاله ها و دایی ها و.. بریم اصفهان اینا که بازم بهم ریخت دیگه ( گریه )

رفتیم خونه عمم از این خونه های قدیمی  یه حیاط به چه خوشگلی و نازی درختا پر شکوفه اصلا نمیدونید چی بود حیف که دوربین با خودمون نبرده بودیم  من کلی ذوق کردم از موقع ای که خونه ها آپارتمانی شده دیگه ما از داشتن حیاط محروم شدیم ( خنده ) بعدش حالا تو خونه اصلا نمیشه راه بری انقدر از این بندو بساط عتیقه گذاشتن اینور اونور نمیشه تکون خورد و... اونجا هم بد نبود  

اها راستی تو عیده از دست این فاطی کوماندو  حسابی راحتیم

صبح مامان جون به زور بیدارمون کرد که صبحانتونو بخورید بریم خونه خاله اینااااااا جیلینگی حاضر شدیم رفتیم خونه خالم جونم اون یکی خاله جون هم اومدن دایی اینا هم که با ما اومده بودن و ... اونجا هم کلی خوش گذشتو تا ساعت 12:30 اونجا بودیم اومدیم خونه یعنی البته تو راه یکمی لاستیکا ماشین کم باد بودن اونا رو دادیم ... و الاف 4 دونه لاستیک شدیمو اومدیم خونه ناهارو خوردیم منم مثل همیشه  مثل کامپیوتر ندیده ها اخه از دیروز عصر نتونستم  کانکت شم برا همین ... تا ساعت حدود 2 بعدش گرفتم خوابیدمممممم تا ساعت 4 که بازم مامانی خانومی بابا جونی منو تربچه رو بیدار کردن که پاشین بریم خونه مامان اینای ناز گل بانو ماهم که ... مثل همیشه تند تند حاضر شدیم رفتیم ااا قند عسل ناز گل بانو اینا هم اونجا بودن کلی گفتیمووووووووووووووو خندیدیم خیلی خدایی خوش گذشت  و...  اومدیم خونه تربچه که پرید حموم مامانم که تو آشپز خونه بابا که این کاست فریاد شجریان رو گذاشته بود برا خودش کتابم میخوند تو حالو هوای خودش بود دیگهههههه منم که دنبال قالب وبلاگ میدونید چی شد ؟؟؟؟؟؟/من میخواستم فقط بنر رو عوض کنم از اونجا که این یه مورد رو دیگه بلد نیستم در به در یه نفر که برام فقط عوضش کنه  به هرکی شما بگید میل زدم کامنت گذاشتم باور کنید به حدود 10 نفر من گفتم اما دریغ از یه دونه جواب اتفاقی یه قالب پیدا کردم که مناسب با وبلاگ منه و طبق توضیحی که خودش داده بود قالب  شبا شکلش ماه و ستاره و روزا خورشید خانمم ( قهقهه)  حالا نیمدونم خوبه به نظرتون خوشگله ؟؟؟ کلی سرش زحمت کشیدم یه سری چیزا اضافی بود پاکشون کردم یه سری رو اضافه کردم و... تا این شد بالاخره حالا نظر شما چیه ؟ خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه قالبم پیدا کردم اون بمونه برا چند ماه دیگه که  سورپرایزتون کنم  .

خوب دیگه منم برم که فردا کلی مهمون داریم همون جمع  همیشگی خودمون و ...  الانم می خوام برم حموم  

شب خوبی  داشته

خیلی مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردين 1385ساعت 7:46  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 22:26 توسط نهال |