تبليغاتX
نـــــهال
سلام

خوبید ؟

چی کارا می کنید ؟؟

خوب من اومدم خداحافظی تا  ۲۵ /۳  دیگه امتحانا جدی جدی شروع شد  منم باید جدی جدی درس بخونم   برنامه امتحانیم رو هم میذارم  که ...

با اجازتون یه سری دیگه امتحان برامون گذاشتن که برنامه ۱۸۰ درجه عوض شده از مبانی و کاربرد رایانه به بعد معلوم نیست کی تموم بشه ولی خیلی طول میکشه خدا یه صبری به من بده  

 

                                 

 

یکشنبه  ۳۱ /۲                   مبانی سیاه و سفید     ===> خوب شد

سشنبه ۲/۳                       مبانی رنگ                  ===> بد نشد

پنجشنبه ۴/۳                     عربی                           ===> خوب شد

یکشنبه ۷/۳                       انگلیسی                     ===> بد نشد

سشنبه ۹/۳                      دین و زندگی                 ===>  خوب شد 

پنجشنبه ۱۱/۳                   جغرافیا                         ===> خوب شد

شنبه  ۱۳/۳                      word  و مبانی و کاربرد رایانه ===> خوب شد

سشنبه 16/3                   ادبیات                              ===> خوب شد

پنجشنبه 18/3                 زبان فارسی                      ===> خوب شد

یکشنبه 21/3                    مبانی سیاه و سفید

دوشنبه۲۲/۳                     - - -

سشنبه ۲۳/۳                    word

چهارشنبه ۲۴/۳                 مبانی رنگ

پنجشنبه ۲۵ /۳                  مبانی و کاربرد رایانه

 

.

 .

.

 .

 

خوب دیگه اینم از برنامه الانم از امتحان اومدم خوب بووووود خوب شد یعنییییییییی

دیگه تموم حرف زدم زیاد

دوستون دارم

دلم براتون تنگ میشه اساسی

مواظب خودتون باشید

بای

 

بچه ها برا ملودی عزیز دعا کنید وقتی شنیدم  شکه شدم حالم خیلی گرفت امیدوارم هرچی زودتر حالش خوب بشه 

 آخیش مثل اینکه خطر رفع شد خدا رو شکر که حالش بهتر شده امروزم که میارنش بخش مرسی خدا جونننننننننن

 

 ای بابا از دست این بلاگفا داغ کردم دیگه این چه وضعشه  یه بار دید خودم رو از بالا میز پرت کردم مردم ها  چه تهدید خفنی

وااااااااااااااای قالبم درست شد  خسته شدم بس به اینو اون میل زدم فایده نداشت اونا هم نتونستن کاری برام انجام بدن دیشب یه هو جرقه زد که چی کارش کنم کلی هم سرش ذوق کردم اخه این قالبم رو خیلی دوسش دارم بازم خودم  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بيست و هشتم ارديبهشت 1385ساعت 9:21  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

این دو روز نبودم چون کامپیوترم خراب بود  به همین راحتی فردا هم امتحان آمادگی دفاعی دارم از صبحی خوشی زده زیر دلم نخوندم  همین دیگه الانم میخوام برم مثلا درس بخونم کامپوترم هم بابا تازه اوردش  

خوب دیگه مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و هفتم ارديبهشت 1385ساعت 9:21  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

 چی کارا میکنید ؟

 

اه امروز چقدر روز گندی بود خیلی بد بود خیلی مزخرف بود خیلی ... اعصابم داغونه دلم میخواد بگیرم خانوم بقا رو یه فصل کتک مفصل بزنم گفتم که براتون برنامه امتحان دادن امتحانا از ساعت 10 شروع میشه  امروزم که ما مثلا امتحان داشتیم به امید ساعت 10 که امتحان داریم نشستیم تو خونه یکمی  تو نتی یکمی هم درس میخونی  ساعت 8:15 خانوم مهاجرانی زنگ 

من : بفرمایید

خانوم مهاجرانی : سلام منزل آقای ... ؟

من : بفرمایید

خانوم مهاجرانی : ببخشید سیمین خانوم هستن ؟؟؟

من : خودم هستم بفرمایید

خانوم مهاجرانی : سیمین جان چرا نیومدی مدرسه امتحان شروع شده هاااااا

من : خانوم مهاجرانی دو برگه نوشتین ساعت 10 الان 8

خانوم مهاجرانی : نه خیر اون مال هفته دیگست نه الان زودی یه سرویس بگیر بیا مدرسه

من : خانوم مهاجرانی مینا هم خونست هااا گفت به اونم زنگ زدم تو زود بی فقط

خوب حالا من انقدر دست پاچه شدم  تلفن محمودی رو پیدا نمیکردم بهش بگم بیاد سراغم  دفترچم جلو چشمم بود ها ولی نیمدیدمش با چه فلاکتی به اون زنگ زدم  حالا اون بنده خدا دیده من هول کردم گفت سیمین جان خودتو ناراحت نکن الان میام سراغت  اصلا ولم میکردی میشستم گریه اولین بارم بود اینطوری شده بود دیگه نه سر صورتی بشورم نه مسواکی بزنم  لباسامو پوشیدم  تند تند رفتم وایستادم تا بیادش حالا مگه من تو ماشین آروم میگیرم خانوم محمودی هم باهام حرف میزد که مثلا ...  رسیدم دم مدرسه دیدم ای وای خانوم بقا وایستاده دم در تندی پیاده شدم گفت کجایی آخه تو مگه امتحان نداری حالا بیا برو سر جلسه  تا بعدا یه دعوای حسابی باهات بکنم ( انگار من بچه 4 سالم ) حالا من موندم کدوم کلاس که یکی از بچه های سوم کامپیوتر گرافیک گفت بدو بدو برو 106 رفتم همه نشستن سر جلسه  من یکی آخر همه خانم کلهر و خانوم روناسی مراقب بودن حالا منم موندم چی کار کنم کیفمو پرت کردم یه گوشه  خودکارم که پیدا نمیشد یه هو شیما یه خودکار داد بهم گفتم ای خدا هرچی میخوای بهت بده ( مثل مامان بزرگا ) رفتم  جامو پیدا کردم برگه اونجا انقدر عصبی بودم گریم گرفت نشستم یه فصل گریه کردم دستام همین جوری می لرزید حالا این وسطم نفس تنگه شدید یه وضعی بود خانوم کلهر اومده بالا سرم سیمین جان یکمی آروم باش اونای رو که بلدی اول جواب بده بعدا سرش بقیه فکر کن رفتم آخرین سوال رو جواب دادم یکی یکی تا رسیدم به سوال اول ( این مدلیش رو دیگه ندیده بودم والا از آخر شروع کنی به اول ) حالا این وسطم پریسا یه سوالی رو مونده بود میخواست از من بگیره میبینه من اوضام خرابه ... دیگه کمتر از نیم ساعت وقت داشتم تا جوابا رو بدم زود برگه رو دادم بیرون مینا پیدا کردم اونم از من بدتر میگفت سیمین نمیدونی این خانوم مهاجرانی چه جوری به من گفت پای تلفن خشکم زد خلاصه انقدر ما دو تا بهم دیگه خندیدم  همش تقصیر خانوم بقا دیگه یه کلمه به ما نگفته بود  امتحانای این هفته ساعت 8 شروع میشه فقط میخواست ما رو ... دیگه یه دو ساعتی با خانوم نظری داشتیم بعدشم که ... اخر سر اومد کیف پولمو بردارم دیدم نیست کیفمو زیر و رو کردم هیچ چی نبود از بچه ها پرسیدم اونا هم هیچ ... بامینا رفتیم کل مدرسه رو گشتیم اما پیدا نشد که نشد با جازه کیفمون ازم زدن خوبه  حالا پولام کم بود توش 4000 تومان همراهم بود اینم ازاین از اول صبحی یه ریز داره میاد سرم خدا به خیر بگذرونه تا آخر شب  دیگه اومدم خونه انقدر اعصبانی بودم که دیگه ... ناهارمو خوردم گرفتم خوابیدم مثلا ولی نشد  بس سرم درد میکرد  شانس منه دیگه

میرم دیگه امروزبدجوری ضد حال خوردم  اعصابم خط خطیه  یه باره دیدی خودمو کشتما  اها یه چی ببخشید اگه غلط املایی داره حوصلم نمیگره بخونمش دوباره  لبته دیگه عادت کردین به این موضوع

 

روزخوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و پنجم ارديبهشت 1385ساعت 9:20  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

 

حالتون خوبه ؟

 

چی کارا میکنید ؟

 

خوش که میگذره ؟

 

با این که امروز نمی رم مدرسه ولی برام شده عادت مثل همیشه ساعت 6:30 بیدار شدم صبحانمو خوردم خواستم یکمی برم تو نت تا موقع ای که میخوام درس بخونم دلم نخواد ولی کارتم  دیشب اعتبارش تموم شد بابا باید برام بیاره خلاصه اون که نشد تا ساعت 9 همین جوری  بیکار بودم اولش حس حال درس خوندن نداشتم  ولی بعدش راه افتادم و نشستم خوندن سوالا رو هم مینوشتم که برا دوره راحت باشم  ، دیگه طاقت نیاوردم رفتم یه کارت دو ساعته خریدم که ... یکمی تو نت بودم بعدش دوباره درس خوندم  تا مامان خانومی اومدن و بعدشم تربچه جونی ناهارو خوردیم  خوابیدم تا ساعت 4 اونم که مامان مثل بچه ها اگه بیدار شی بهت بستی میدم آخه من وقتی بگیرم بخوابم بیدار شدم  با ... انقدر میگم یه دقیقه مامان ، جون من بزار بخوابم یه دقیقه بعد مامان مامانی ترخدا بزار 10 دقیقه دیگه بیدار میشم و همین یه دقیقه ده دقیقه می کشه به یه ساعت ، منم که شکمو جنگی بیدار شدم به شکمم که من بد نمیگذرونم دو تا بستی زعفرانی کاکائوی رو باهم قاطی کردم موزم حلقه حلقه ، کنجدم روش یه چیزی شد یرا خودش امتحان کنید ضرر نمی کنید اگه بد بود من نمی خوردم دیگه اونو خوردم نشستم پای درسم هی خوندم  تا ... دیگه مامانی جونی رفتن بیرون منم چشمشو دور دیدم پریدم پای کامپیوتر البته کارتم که تموم شد آهنگ گوش دادم یکمی ... بعدم که مامانم اومدش دوباره درس خوندم تمومی هم نداره  الان 20 صفحه مونده تموم کنم یه دورم که می مونه برا شب  تست های که قبلا خانوم کلهر ازمون گرفته رو بخونم بعد

 که دیگه تموم میشه ، بازم امتحانا شروع شد  و منم  مثل دیوونه هاا میشم بس که اضطراب دارم با اینکه مطمئنم درسو خوب خوندم ولی دیگه ... حالا برنامه امتحانی به قول شلغم آینه دق رو میزارم شما هم فیض ببرید 

خوب دیگه منم برم اون 20 صفحه رو تموم کنم  و...

 

شب خوبی داشته باشید

 

دوستون دارم

 

بای

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و چهارم ارديبهشت 1385ساعت 9:20  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام علیکم

حالتون خوبه ؟؟

خوش میگذره دیگه ؟؟؟

صبحی خودم بیدار بودم  دیگه مامانی جانی فکر میکردن من خوابم پشت سر هم  سیمین دیر شد سیمین پاشو دیگه  خوب منم با غر زدن بلند شدم رفتم سر میز  طبق معمول همیشه مامان جان برام لقمه گرفته من که به عمرم خودم از این کارا نکردم به قول تربچه میگه بس لوسی دیگه  دیگه صبحانمو خوردم  لباسامو پوشیدم  دیگه یکمی تو نت بودم بعد رفتم سراغ موبایل بابا یه دو تا جک اول صبحی خوندم شارژ شدم مامانم گفت سیمینننن ساعتو نگا کن وای وای چقدر دیر شد حواسم نبود اصلا رفتم سر جای همیشگی تا بیاد دیگه خانوم محمودی اومدش تنها بود رفتیم سراغ نسا چقدر حالش بد بود سرما خورده بود شدید  غر میزد هی دیگه رفتیم مدرسه با خانوم علومی داشتیم  قرار بود امتحان عملی ازمون بگیره وای که منم دیشب آخر تمرین نکردم همین جور بلند شدم رفتم تنها شانسی که آوردم خانوم  مهاجرانی اومد گفت بچه شما برید بیرون سوم کامپیوتر امتحان دارن شما باشید برا بعد بماند که خیلی بهمون بر خورد ها ولی من یکی این وسط شانس آوردم  رفتیم بالا  خانوم علومی نیومدش سر کلاس ماهم نشستیم تعریف  و ... زنگ بعدش دیگه اومدش جزوه گفت نوشتیم بعدم که  تموم شد رفت  ادامه نداره  زنگ آخرم نصف با خانوم  علومی  نصفم با خانوم مجید اف حالا چرا با خانوم مجید اف ؟؟؟؟؟ چون که ما دوشنبه امتحان قانون کار داریم و فردا هم مثلا فرجه میشه برامون دیگه فردا که با خانوم مجید داشتیم و... جاش امروز اومد  درس آخرو بده هیچ کی کتاب نداشت  همه تو یه برگه نوشتیم و... بعدشم مهسا اومد گفت نماینده  کلاس بره دفتر و... تا من خواستم  برم بچه ها  شروع کردن به حرف زدن اینو بگو فرجه یادشون نره هر کی یه چیزی میگفت تا خواستم در کلاسو ببندم یه هو خوردم به یه چی وای خانوم بقا بود همچین بلند نگفت هیییی واییی  که خانوم بقا گفت بابا منم نترس سیمین جان و ... گفتش دیدم انقدر دیر اومدی خودم اومدم بالا برنامه ی امتحانی رو لطف کردن دادن و ... امتحان ها از ۳۱ شروع میشه تا ۲۱ خرداد خدا به داد برسه یه امتحان هم که پس فرداس اون آسونه ولی ... دیگه زنگ خوردش منتظر خانوم محمودی اومدش و ... کلی تعریف نسا رو که پیاده کردیم و...  هوا انقدر گرم بود منم که داغ کرده بودم  محمودی هم از من بد تر پرید رفت اونور خیابون بستی خرید و... به قول این ... ها جیگرم حال اومد  "خنک شدم"  اومدم خونه ناهارو نخوردم  وایستادم تربچه جان تشریفشونو بیارن باهم بخوریم  دیگه حدود ۲ اومدش یه message ازدایی جونی اومدش خیلی خنده دار بود من دیگه.. حالا براتون مینویسمش گرفتم خوابیدم تا ساعت 4 اونم قرار داشتم مجبور شدم بیدار بشم و...  یه نیم ساعتی بودم بعد تربچه جان بس رفت اومد اینو باز کن اینو بزن اونو اون جور کن کچلم کرد ، با هانی حرف زدم بعدش مامان خانومی با همکارشون نشستن تعریف  و... بعدم که با مینا حرف زدم الانم که دارم اینو مینویسم

حالا داشته باشید message رو   

به یه دیوونه میگن چرا دیوونه شدی ؟؟

میگه من زن گرفتم زنم یه دختر 18 ساله داشت دختره با بابام ازدواج کرد پس زن من مادرشوهر پدر شوهرش شد . دختر زن پسری به دنیا اورد که داداش من و نوه ی زنم بود پس نوه منم بود پس من پدر بزرگ دادشم بودم .

زن من پسری به دنیا آورد که زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و مادربزگ او شد پس پسر من داداش مادر بزگ بود و من خواهر زاده پسرم شدم ...!  

بنده خدا بیخودی دیوونه نشده

واای منو تربچه مردیم از خنده وقتی اینو خوندیم

خوب منم برم که یه عالمه کار دارم

روز خوبی داشت باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  شنبه بيست و سوم ارديبهشت 1385ساعت 9:19  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

صبحی خودم دیگه بیدار شدم مامان اینا که خواب بودن یکمی رفتم  تو نت  مینا بودش و ... یکم حرف زدیم و  صبحانه خوردم دیگه ... با مامان رفتیم تو پارکینگ ماشین خیلی کثیف بود یکمی تر و تمیز شد دیگه تربچه اومد گفت  تو داری چیکار میکنی ؟؟؟ بدو برو لباساتو بپوش که دیر شد واایی اومدم بالا تند تند لباسامو پوشیدم اصلا نفهمیدم چی کار کردم دو تا مداد و .. برداشتم اومدم دیگه منو رسوندن خودشون رفتن بگردن دیگه تا آزمون شروع شد جون به سرمون کردن  چه آزمونی حالم بهم خورد ادبیات زبان فیزکمو با هنرهای تجسمی رو خوب زدم ولی ریاضی رو زیاد وقتمو نذاشتم سرش چون مال سال پیش بود که من نخونده بودم دیگه تا ۱۰:۳۰ مدرسه بودیم از اونجا هم با پریسا زدیم بیرون همرو پیاده اومدیم تا خونه خوب بود در کل یه پیاده روی توپ بود دیگه تا رسیدم شد ۱۱ ناهارو خوردم  خوابیدم یکمی که چه عرض کنم تا ۳:۳۰ خواب بودم و... دیگه یکمی تو نت بودم خالم اینا اومدن خونمون و ...  الانم یاسی نشسته پیشم گیر داده که منم میخوام یه چیزی بنویسم

و حالا داشته باشید سخنان گوهر بار یاسی جان را  :

سیمین دختر بدی است او دست از سر من بر نمی دارد

خوب دیگه اینم از لطف یاسی جان من موندم چرا به من میگه بد  آهان از آهنگای کامران هومن خواست منم تو سی دی داشتم حوصلم نگرفت بیارمش ناراحت شد و ...

دیگه الانم خالم اینا رفتن منم فردا امتحان عملی word دارم یکمی درسای آخر رو مشکل دارم هیچ نرسیدم تمرین کنم برم که ...

عکس پشت زمینه هم هفته ای یه بار عوض میکنم  این که گذاشتم خوبه ؟؟

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بيست و دوم ارديبهشت 1385ساعت 9:19  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

من دوباره اومدم ( مگه قرار بود نیام )

امروز خیلی خسته کننده بود تا ساعت ۴  دیگه داشتم میترکیدم

زنگ اول با خانوم کلهر ( قانون کار)  قرار بود تست بگیره دیگه ولی نگرفت گفتش میپرسم ازتون  مشغول خودن از همه پرسید نوبت من که نشد این شیوا حالش بد شد  دیگه همه سر گرم اون شدن درس پرسیدن  از من فراموش کرد

زنگ دوم با آقای چیت سازیان اون هفته که نبود ولی ... دیگه منو مینا که اصلا گوش ندادیم  یه ریزم آقای چیت سازیان میگفت سیییییییمیییییییییین مینااااااا نمیدونم چرا امروز ایجوری شده بود به اسم صدامون میکرد  دیگه اونم تا تونسن جون داشت تمرین حل کرد و ...

زنگ آخر با خانوم  کهایی داشتیم که اونم دیگه سه هفته ای هست نمیاد سر کلاسمون بی خیال شده بعدش که ناهارمونو خوردیم و ...

زنگ چهارم با خانوم علومی امتحان عملی کامپیوتر  منو مینا هم اول بسم ال... صدا کرد مینا زودی رفت امتحانشو  داد و اعصبانی برگشت گفت این چه وضعشه سوال خارج از کلاس میپرسه گفتم حالا بزار منم برم امتحانو بدم بر میگردم باهم میریم صحبت میکنیم  من رفتم امتحان دادم حرصی تر از مینا برگشتم آخه این چه وضعشه شورشو ... گفتم بزار از بقیه بچه ها بگیره ما میریم دیگه جنگ و دعوا    دیگه امتحانشو گرفت ما هم رفتیم صحبت زیر بار نمیرفت میگفت نه اینا همش تو کتاب هست   مک متابشو ازش گرفتم فهرست آوردم گفتم میشه به من بگید بخونمش  اقا کم اورد حالا من خندم گرفته بود  نمیتوسنتم جلو خندمو بگریم جلو خودش بلندبلند خندیدم  و ... خندمم ربط ددم به دکمه مانتوم که دیروز کند  که ضایع بازی هم نشه دیگه آقا بالاخره قبول کرد که حق بام است یه چند تا سوال دیگه ازمون پرسید  نمرمونو داد

زنگ پنجم هم به بطالت ( درست نوشتم )  گذشت   و...

اومدم خونه یکمی استراحت الانم که اینجام فردا هم باید برم برا کنکور  آزمایشی دعا کنید به خیر بگذره 

برم دیگه

شب خوبی داشته باشید

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بيست و يکم ارديبهشت 1385ساعت 9:18  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

 

حالتون خوبه ؟؟

 

اوضاع احوال چطوره ؟؟

 

امروز صبحی از اون موقع که بیدار شدم تا ساعت 8:30 همش تو اینترنت تشریف داشتم وبلاگ گردی چت و ... دیگه حاضر شدم تا محمودی جونی یه تک زنگ بزنه برم پایین دیگه اومدش رفتم مدرسه 4 ساعت با خانوم عباسی داشتیم یکی دو تا درس از هر دو کتاب مونده بود اونا رو درس داد تموم شد رفت و ... نشستیم تعریف واای اصلا من دیگه مرده بودم از خنده بس این پریسا خندونده مارو خانوم عباسی که دیگه هیچ چی خلاصه دیگه زنگ آخرم که ادبیات داشتیم اونم زودی تموم شد  و ... مثل زنگ قبل  دیگه زنگ که خورد منتظر خانوم محمودی شدیم با نسا دوباره رفتیم اون چهار راه وایستادیم  تا بیاد اون طرف وایستاده بود مثلا ما بیایم مارو اینور ندیده بود تا ما دیدیمش خواستیم بریم  زودی رفتش ای بابا حالا منو نسا کلی اعصبانی شدیم  دیگه حدود 10 دقیقه وایستادیم تا رفته الهام اینارو گذاشته اومده سراغ ما اومده میگه من اومد ولی شما ها نبودید گفتیم ببخشید ها خیلی بخشید ما اومده بودیم ولی از اونجای که شما یکم ... تشریف دارید و مارو ندید و رفتید دیگه ...  خلاصه اومدم خونه یکمی تو نت بودم تا تربچه جان تشریفشو بیاره  و ... یه نیم ساعتی زود اومد خونه ناهارو خوردیم گرفتم خوابیدم تا 6 انقدر مزه داد خیلی خسته بودم دیگه بعدش بازم تو نت بودم بعدش مامانی جونی گفتش بیا بریم یکمی بیرون و ... زدیم رفتیم بیرون برا خودمون گشتیم و ... بعد هم رفتم حموم الانم که اینجا  بعدشم که میخوام برم درس بخونم فردا تست قانون کار دارم و امتحان عملی کامپیوتر فکر نکنم مشکلی داشته باشم ولی باز یه تمرین ضرر نداره

 

برم دیگه

 

شب خوبی داشته باشید

 

دوستون دارم

 

مواظب خودتون باشید

 

بای  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيستم ارديبهشت 1385ساعت 9:18  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟

من که خوبه خوبم

امروز از اون روزای پر کارمون بود یه ریز همش تو مدرسه کار انجام دادیم هی شکل بکش خوب نشد پاره میکنی دوباره یکی دیگه میکشی بعدش خوب خوبه حالا بد نشد خانم نظری؟؟؟؟؟؟؟ قبوله ؟؟؟ میگه آره خوبه خوب الهی شکر تموم شد گردن دیگه برامون نمونده دستامون همه رنگی به نوبت تو صف دستشویی که دستامونو بشوریم حالا  کارا رو پاسپارتو  و ... بعدشم همه کارا که یه چی حدود ۶۰ یا شایدم بیشتر رو می بری به خانوم نظری نشون میدی کارای مبانی سیاه سفید رو میشی ۲۰ مبانی رنگم میشی ۱۹ چرا حالا چون یکمی به قول خودمون کثیف کاری شده  رنگ اطرافش ریخته و ... بعدش دیگه ...  ساعت ۱:۳۰ سر کلاس خانوم روناسی میاد اول همه اسم منو صدا میکنه فندق بیا درس جواب بده حالا من دیروز خوندم فولم میرم جواب میدم ولی خوب غلطم داشتم  بعدش  انقدر اعصبانیم از یه چی که حالا بماند  چی بود  ساعتم در میارم شروع میکنم به بازی کردن با بندش انقدر بازی میکنم میکنم ،دیگه با مینا شروع میکنیم  ... بندو تیکه تیکه کردیم هیچ چی ازش نموند با کاتر پاره پاره شد دیگه الان برام فقط صفحه ساعتم  مونده  دیگه تعطیل میشیم میام خونه ای وای مامان ناهار لوبیا پلو گذاشته  من چقدر بدم میاد متنفرم دیگه حالا به زور به زور خوردم و.. یکمی تو نت دیگه خوابیدم بابای جونی اومدش و دوباره رفتش و ... یکمی دوباره تو نت بودم مامانی اومدش و... تربچه اومدش رفت بیرون یادم افتاد بوم ندارم برا کارم الو تربچه سلام برا من یه بوم بخر و بیار یادم رفت بگم ترابنتیم برام بخره  مهم نیست دیگه کاری خاصی نکردم خانوم خطیبی اومدش با مامان نشستن تعریف منم که اینجا بابا اومدش و ...

 الانم در به در عکس اردکم برا کارم یکی دو تا دیدم خوشم اومد ازشون گفتم شما هم ببینید

قابل توجه هانی  

             اردک زشت

 

 

                            این یکی خیلی  نازه :D

 

 

خوب دیگه منم برم که ... میخوام دوباره رنگ بازی کنم

شب خوبی داشته باشید

 دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم ارديبهشت 1385ساعت 9:17  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

 

حالتون خوبه ؟

 

خوش میگذره ؟؟

 

دیروز دیگه خودم سوتی دادم  دیگه حالا اگه گفتید چی بود ؟؟؟؟

 

خودم از اینکه همش میام میگم امروز اینجور شد اونجور شد دیگه بدم میاد نمی دونم  چی کار کنم مخم برا این چیزا تعطیله بد جور زندگی تکراری شده مثل همیشه میمونه هیچ ...  آخه چی کار کنیم دیگه

 میخوام یکم اینجا درد دل کنم شاید یکمی آروم بشم

این چند روز پیش بد جوری  داغون بودم دلم میخواست با یکی بشینم حرف بزنم ولی کسی رو پیدا نمیکردم انقدر گرفته بودم  انقدر ... هرکی بهم می رسید میگفت چته ؟؟ چرا اینطوری شدی ؟ یه چیزی شده چرا حرف نمی زنی اصلا دلم میخواست گریه کنم نمیدونم هر شب خواب مامان بزرگمو می بینم چقدر خوشحال چقدر آروم فقط میگه آروم باشید گریه نکنید

 همش مال اون روزه 8 اذر( از ذهنم نمیتونم پاکش کنم یا حداقل بهش فکر نکنم ولی نمیشه ) اون روز کوفتی اون روز که بهم اون طوری گفتن به من داشتن دروغ می گفتن درصورتی که من همه چیزو خودم میدونستم اصلا انگار ... همیشه خونه مامان بزرگم شادی و خنده و ... بود ولی اون روز فرق داشت اون دیگه نبود پیش ما دیگه رفته بود و فقط مارو تنها گذاشت مارو گذاشت با یه عالمه خاطره های خوب خوب و نبودنش  اون موقع چقدر دلم میخواست منم باهاش می رفتم که این همه غم رو نبینم مامانم خاله هام و ... اون موقع که میخواستیم به بچه ها بگیم گفتن تو با بچه ها  دوستی راحت تر میتونی بهشون بگی تو بهشون بگو گفتم آخه وقتی خودشون بیان خونه رو ببینن با این وضع همه مشکی پوشیدن همه زار میزنن همه ... اولین سوالی که یاسی ازم پرسید  سیمین جون مامانی کجاست ؟؟ تا خواستم بگم مامانی دیگه پیش ما نیست خودم زدم زیر گریه غزل تو بغلم بود اونم گریه میکرد سپیده گفت بچه ها مامانی رفته پیش  فرشته ها تو آسمونا تو ستاره هاااااا خودشون دیگه ... چقدر بد بود چقدر ...  میرفتن میومدن تسلیت میگم غم آخرتون باشه آخه اینا مامانی منو بهم بر نمیگردونه آخه اینا یعنی چی ؟؟ وقتی به خودم اومدم لیدا یه لیوان دستش بخور اینو بخور سیمین جان  به کی بود گفت  حالش خوب نیست  یه فکر بی حالش بکنید این طفلی آخه چه گناهی کرده   حتی درست حسابی ندیدمش فقط مامان و داییم پیشش بود ساعت 10 صبح روز سشنبه 8 آذر  آخرین بار که دیدمش شب قبل بود اونم خود مامانی خواسته بود همه نوه هاشو ببینه که فقط از 12 نوه 3  ندید پیمان و پویا ( گفته بودن تحمل نداری مامانی رو اینطوری ببینیم میایم حالشو بد تر میکنیم )  سپهر( اونم که نفهمیدم چرا نیومد )  تموم شد همه اینا تموم شد تموم شددد 6 ماه میگذره فقط برا خاطراتش مونده هر روز به فکرشم دلم براش تنگ شده

 

آخیش خالی شد خودمم یه دل سیر گریه کردم  خیلی خراب بودم  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم ارديبهشت 1385ساعت 9:16  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

      سلام

 

      خوبید ؟

 

      چی کارا می کنید ؟

 

      خوش میگذره ؟

 

      نه مثل اینکه تمومی نداره بازم شروع شد 

 

      صبح طبق معمول همیشه ...

 

مامان : فندق فندقققق

من : مامان بیدارم انقدر داد نزن

مامان : خوب پاشو دیگه مامان جان 

- دیگه بیدار کردن مامان فایده نداره حالا نوبت ...

بابا : فندقی فندقققققق بابا

من : ااااااا بابا بیدارم دیگه دارم ناز میکنم الان میام

بابا : افرین به تو دخترم

خوب حالا سر میز دستم زیر چونه چشمام بسته  یه هو این دست اینجوری از زیر چونم ول میشه با صورت میخورم رو میز تازه اینجاست که بابا میگه خوب بابا جون شبا زودتر بخوابی اینجوری نمیشه

صبحانه رو خوردم  دارم مسواک میزنم تو آینه یه لحظه اااا این چیه دیگه رو صورتم یه جوش از این خوشگلاش سبز شده رو صورتم  عجب اینم ...

خوب حالا لباسامو می پوشم دکمه آخری مانتوم همون که اولای مهر یه هو تو راه پله ها افتاد تو سرویس دوختمش بازم شل شده چرا همه اینا امروز ... حالا میخوای کفش بپوشی یاد حرف نی نی طلا  که گفته بود بند کفشاتونو نبندید ببینید چقدر خوبه ! منم بند کفشامو نبستم رفتم سر جای همیشگی زیر اون درخته همون درخت خوشگله هااا وااای چه افتاب بدیه اشکم درومد خانوم محمودی پرسید فندق جان گریه کردی ؟؟؟؟ گفتم من ؟ گفتش پس اون اشکا چیه ؟؟ گفتم اها اینارو میگی نه بابا گریه نکردم این خورشید خانوم مارو به این روز انداختن دیگه میریم سراغ نسا اول صبحی  آدامس میجویه چقدر نسا تغییر کرده پارسال بچه خوبی بود ولی نمی دونم چرا امسال ... 

نسا : سیمین

من : جانم

نسا : هیچ چی 

من :  خوب حرفتوبزن چرا میخوریش؟

نسا :

تو مدرسه  کلاس 102 مینا ، شیما و مارمولک اه چقدر ازش بدم میاد دختره ی ... دیگه مینا اومدش پیش من اول بسم ال... زدیم به تعریف بابا دو تا دوست جون در جونی خدای من که خیلی دوستش دارم ( مینا دختره هاااا حالا یه بار ... ) دیگه سر صف واای این یکی خیلی بده وقتی خانوم بقا نباشه همینه دیگه همه چی ریخته بهم خانوم مهاجرانی که جو گرفتتش از جلو نظام ( حالا مگه از پشت نظام هم داریم ؟؟ ) دیگه صفا همه مرتب یعنی به ترتیب سال اول ، دوم کامپیوترگرافیک، گرافیک ،کامپیوتر، نقشه کشی بعدش سوما به همین ترتیب و بعدشم پیش دانشگاهی بعدشم که باغچه می باشد دیگه از این مسخره بازیا اول صبح بعدشم سر کلاس خانوم حبیب پور بود نمیدونم چرا میبینمش خندم میگیره خودشم به من یه چشمک میزنه و میخنده و ... یه سری مرور کردیم بعدش ... سه ساعت اینجوری گذشت بعد با خانوم مجید اف مثل همیشه در رو از جاش دراورد بس کوبید به در سه ساعتم با خانوم مجید اف امتحان شفاهی گرفت درس داد کلی هم گفتیمو خندیدیم نمیدونم آخر سالی چرا معلما انقدر خوب شدن بعدشما که زنگ خورد از همه خداحافظی بعدم که سر چهار راه در انتظار محمودی جونی یه ربع منو کاشته اونجا بعدشما میگه معذرت میخوام ببخشید و ... اینجور حرفا عادت کردم یعنی من  ، بعد اینجور انقدر سرم درد میکرد دیگه یه چند دقیقه ای همین طور گرفتم مثلا خوابیدم مثلااااا بهتر نشد که بدتر شد بس این ضبطو زیاد کرده بود اعصابم حسابی داغون شد تا اومدم خونه  تربچه جان تشریف داشتن ولی زودی می خواست بره و ... دیگه رفتش منم یکمی تو نت بودم و ... خودتون میدونید دیگه ... اصلا نخوابیدم امروز برا همین دیگه الان هیچ انرژی ندارم

مامانم اومد

مامان : چه عجب ظرفاتو شستی

من : خوب مامانی حالا بده بچه + ( مثبت بابا )  شدم ؟؟ حالا از فردا دیگه نمی شورم

مامان : نه بزار همون  + بودنت سر جاش بمونه

      من : الهی قربون تو ( تو نه و شما ) یکی برم مننن

      مامان : بسه بابا انقدر ...

 

      خوب منم برم دیگه خوابم میاد شدید

 

      حالا چرا اون بالا بالا گفتم نه بابا مثل اینکه تمومی نداره مال اینکه:

 

      فردا زبان میخواد بپرسه خانوم نظری هم یه عالمه کار ریخته سرمون اساسی

 

      شب خوبی داشته باشید

 

      مواظب خودتون باشید

 

      دوستون دارم

 

       بای

+ نوشته شده در  يکشنبه هفدهم ارديبهشت 1385ساعت 9:16  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

 

خوبید ؟

 

خوش میگذره ؟

 

چی کارا میکنید ؟

 

به سلامتی امروز آخریشم دادیم نمره شد 17 اخه واقعا هیچ چی نخونده بودم  ولی بد نشد

 

مثل همیشه ساعت 6:30 مامان دم در اتاق فندق قندقی مامان بیدار شو دیگه رفتم سر میز صبحانه فقط یه چای چون بدجور خراب بودم معدم درد میکرد شدید حالا چرا من نمیتونم کشک بخورم مامانی هم دیروز کشک بادمجان گذاشته بود اصلا یه حالی داشتم ... دیگه لباسامو که پوشیدم دیدم وقت اضافی دارم یه سری خواستم برم نت که همش error 691 کارت تازه بابا برام اورده بود هیچ استفاده نکرده بودم هاا ولی نمیدونم چرا ایجوری میکرد یه نگا به ساعت انداختم وایی چقدر دیر شده 7:5 محمودی الان میاد انقدر عجله داشتم که ساعتمو پیدا نکردم مال تربچه رو برداشتم بردم گفتم اون که ساعت نمیخواد تا مال موبایلش هست دیگه ... دیگه محمودی جونی که نیومده بود ولی ... وقتی اومد شنگول تشریف داشت ... دیگه رفتیم سراغ گل نسا  بعدش رفتیم مدرسه مینا اومده بودش و مارمولک و شیما مارمولکو که اصلا بهش توجه نکردم یعنی که اصلا بهش سلام ندادم حرص خورد اساسی دیگه پریسا اینا اومدن تازه یادمون افتاد که باید درس بخونیم تند تند درس خوندیم زنگ بعدی که زنگ دوم باشه خانوم علومی تست رو گرفت بازم من در نقش پخش سوال ها کف دستم که پر شده بود بس برا پریسا نوشتم  پایین  برگه هم که همش نوشته بودمو برا اینکه برگه رو بیارم پایین پری بتونه بخونه  لاک گرفته بودم که معلوم نشه چه خبره صندلیم هم از پشت چسبونده بودم به صندلی مینا براش دیکته میکردم مینا هم خوشم میاد که خوب بلد تقلب بده برگش قشنگ زیر دستم بودم براش غلطاشم گفتم درست کرد .... من که نمرم اون شد مینا هم یه نیم نمره از من پایین تر دیگه زنگ سوم که زنگ آخر باشه همش نوشتیم با اجازه خانوم علومی هم سرما خورده دیگه مینا از رو کتاب میخوند مینوشتیم بعدشم من دفترمو دادم به مینا دیگه وقتی زنگ خورد رفتم اون طرف چهار راه چون محمودی خانوم گفتن اونم یکمی دیر اومد ، اومدم خونه مامانی جونی که نبود تربچه جان هم که نبودن خواستم کانکت بشم دیدم همچنان error 691 دیگه مجبور شدم زنگ زدم پشتیبانی گفت یه پنج دقیقه دیگه زنگ بزن انقدر منو اذیت کرد نزدیک 10 بار زنگ زدم اخر سر میگه خانوم جای d    e  رو بزار  نیم ساعت منو گذاشته سر کار برا یه کلمه دیگه زودی کانکت شدم مثل همیشه خوبه حالا همیشه یه نفر هست من باهاش بچتم ... دیگه تربچه جان اومدن ناهارو خوردیم گرفتم خوابیدم تا یه ربع به پنج که اونم هانی زنگ زد بیدار شدم وگرنه .... دیگه مامانی خانومی اومدن هنوز ظرفای ناهار سر میز مونده مامان من انقدر بدش میاد که خونه اینجوری باشه کلی غر و ...

تموم شد دیگه الانم مامانم گرفت بخوابه منم برم کارامو انجام بدم

راستی

یه سر برید تو وب بابای فردا  به خاطر وضعیت مادرشون ناراحت شدم امیدوارم که حالشون هرچی زودتر خوب بشه

یه سرم برید تو وب مرد زندگی   اینجا کلی خوشحال شدم دیگه خودتون برید بخونید دیگه ...

 

خوب من برم دیگه

 

بدجور دلم گرفته بارون میاد شدید اصلا نمیشه رفت بیرون کار دیگه ای هم نمیشه کرد و...

 

روز خوبی داشته باشید

 

مواظب خودتون باشید

 

دوستون دارم

 

بای

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم ارديبهشت 1385ساعت 9:15  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

 

من اومدممممم بعد از این همه سختی و ...

بالاخره تموم شد این تستا با نمره های خوب  والا اون قدر که من جون کندم شبا تا ساعت 2 اینا بیدار میموندم و درس میخوندم حالا یه بار فکر نکنید از صبح میشستم درس میخوندما من تا ساعت 12 شب  بیکار یعنی فقط با کامپیوتر کار میکردم یا گاهی میرفتم بیرون با مینا  و ...

یه سری اتفاقاتم تو مدرسه افتاد کار به قهرو قهر کشی کشید یعنی تقصیر کار یه نفر بود اونم کسی نیست جز مارمولک ( یکی از برو بچ چاخانمون که ... حالا اسمشو نمیگم ) اخه منو مینا با عطیه دعوامون شد سر یه مساله ای خیلی خیلی بی میزه بعد این مارمولک جان اومدن شورش کردن که یه هفته ای ما یه کلام باهم حرف نزدیم  که پریسا هم به جمع ما اضافه شد ما شدیم سه نفر اون دو تا واای ما میشستیم تعریف میکردیم میخندیدیم بلند این مارمولک لجش میگرفت حسابی اعصابشو ریختیم بهم دیگه آخه این مارمولک یه موجودیه برا خودش بماند دیگه سر شما هم درد نمیارم بالاخره این قضیه به جای کشید که ایدی های عطیه مشکل داشت از اونجا هم که من پسوورد تموم ایدی های اینو دارم فکر کرد که من رفتم پسوورد رو عوض مردم و ... ( حالا اینم جریان داره که سر یه فرصت براتون میگم چی شد ) دیگه عطیه مجبور شد که با ماها حرف بزنه و دوستی ما دوباره بر قرار شد ولی ما همچنان با مارمولک حرف نیمزنیم یعنی اصلا دیگه نمیخوایم سر به تنش باشه بس که از چشممون افتاده و ...

حالا از این جریان بیایم بیرون دو سه روز  پیش خیلی همه چی بهم بیچیده بود برا روز معلم جشن داشتیم که این وسط هم بچه های که تو نمایشگاه شرکت داشتن و از این حرفا به قول خودشون تقدیر و تشکر کردن یه سری از بچه های ما هم تو جمعشون منم بودما دیگه  دیروزم مراسم شهروند نمونه بود اینجا که این تربچه جان ما  هم به عنوان پرستار نمونه کشور انتخاب شده بود کلی اونجا الاف بودیم  چهار پنج ساعتی اونجا بودیم  که منم دیگه نرسیدم درسمو بخونم اومدیم خونه دیگه گرفتم خوابیدم خیلی خسته بودم دیروزم که خونه  مینا اینا بودم برا کار بافتمون باید یه سری کارا انجام میدادیم که مدرسه جاش نبود و ... دیگه

امروزم که مامان خانومی بیدارم کرد یعنی بماند که من ساعت 8:30 قرار داشتم  خودم هی بیدار می شدم ساعتو نگا می کردم دوباره میگرفتم میخوابیدم میدونید من از بد قولی متنفرم تا جایی که میتونم سعی میکنم بد قول نباشم البته همیشه برا هانی بد قولی میشه نمیدونم چراا دیگه صبحانمو خوردم 8:30 رفتم نیومده بود هنوز یه ربعی وایستادم بازم نیومد منم کلی اعصبانی شدم براشم اف گذاشتم که  هر وقت اومدی اف بزار ولی هیچ بهانه ای قبول نیست  و ... دیگه الانم میخوام اتاقمو مرتب کنم که بد جور ریخته بهم تموم لباسام هم که شد یکی با تربانتین بو بد میده زحمتشو مامان خانومی میکشن حالا چه طوری من دیگه شرمندم  دستامم شده یکی با رنگ روغن  حوصلم نمیگره پاکشون کنم  و ... حالا میام باز اتاقو مرتب کنم  همین الان کار اتاق تموم شد مردم بس کاغذ پاره کردم ریختم رفته پالتام همه کثیفن حوصلم نمیگیره بشورمشون قلمو ها هم همین طور دیگه الانم رفتم یه سر تو نت  طرف اف گذاشته بود که خواب مونده بودم و ...  دیگه اینطوری

ساعت ۱ گرفتم خوابیدم الانم از خواب بیدار شدم   دیگه  حوصلم سر رفت اساسی دلم میخواد برم بیرون بارون میاد  دلم گرفته

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

روز خوبی داشته باشید

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم ارديبهشت 1385ساعت 9:15  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

ببخشید یکمی دیر میام

این تستا تموم بشه میام ( بعد تستا امتحانا شروع میشه ) حسابی سرم شلوغه

+ نوشته شده در  يکشنبه دهم ارديبهشت 1385ساعت 9:14  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟؟؟؟

من هرچی میخوام شریفمو بیارم اما این تست و ... نمیزاره بیام خسته شدم از دست این همه تست تموم هم نمیشه بدبختی

برم فردا دین و  زندگی دارم به قول شیما که به ... میگه : آدم دین درست حسابی داشته باشه نمره  کیلو چند ؟؟

دعا کنید برام

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه نهم ارديبهشت 1385ساعت 9:14  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

                     من اومدم ...       

+ نوشته شده در  جمعه هشتم ارديبهشت 1385ساعت 9:14  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام  سلام

 

خوبید ؟

 

چه خبرا ؟؟

 

من نبودم خوش گذشت ؟؟؟

 

دیروز انقدر خسته بودم که دیگه نتونستم بیام حالا چرا برا آمادگی دفاعی مارو بردن پادگان شهبازی  مثل یه سرباز ما اونجا ... پدرمونو دراوردن اونم برا یه 10 نمره زیر بارون منم با این وضع اصلا یه چیزی بودااااا بماند ...

 

صبح مثل همیشه مامانییی بیدارم کردش بعدش اینجویر گرفتم خوابیدم دوباره اینجوری این لحاف هم  کشیدم  رو صورتم شاید دست از سرم بردارن اصلا حس حالش نیست برم مدرسه خوابم میاد شدید فایده نداشت بابا جان واستاده بود دم در اتاق فندق فندقققققققق بیدارررر شو بابای مجبور شدم رفتم صبحانمو خوردم تند تند لباس پوشیدم اینجور کلیدم که همیشه باهاش مشکل دارم گمش میکنم  بس شلختم دیگه اونو زودی گذاشتم تو کیفم که ... تا من رفتم زودی محمودی خانوم اومدش  پسرشم اومده بود واااای خداااا چقدر ازش بدم میاد اول صبحی حال آدمو میگیره  بعد  دو ساعت پشت چراغ قرمز خسته کننده شده حوصلم سر میره رفتیم سراغ گل نسا بازم اخم کرده معلوم نیست چشه این بچه سمرم که گفته تا دو هفته با سرویس نمیاد تو مدرسه همه یکی یه کتاب ادبیات دستشون  مشغول خوندن مینا اومده بود دیگه رفتیم تو کلاس معلم نداشتیم آخه ما چهارشنبه هااا ساعت 9 میریم مدرسه دیگه ولی دوهفتس مجبوریم به خاطر تستا زود بریم بیکار بودیم برا تست می خوندیم جون خودمون ( من از ادبیات متنفرم ) دیگه خانم عباسی وسط ساعت اومد گفت برو بچ جاهاتونو درست کنید برا تست ای بابا دیگه خودش رفت مراقب خانم کهاییییییی رو فرستاد یا علی  امان از روزی که خانم کهایی مراقب باشه دشگه این سرت باید بچسبه به میز کی جرات میکنه سرشون بیاره بالا یا اصلا یه کم تکون بخوره ... این خانم عباسی هم همش نکته ای تست میده خفه کرده مارو سوال اول که  هم معنی شعر بود بی خیال انا شدم بقیه رو نوشتم تا برا اونا یه چرتو پرتی بنویسم دیگه کی حوصله دااره چقدرم سخت بود برگه ها رو دادیم رفتیم نمایشگاه بین المللی  که تموم بچه های گرافیکی همه مدارس اونجا بودن ما که دو تا غرفه داشتیم دیگه ... بعدش تا ساعت 12:30 تمام رسیدیم مدرسه زودم محمودی خانوم اومدش سراغمون اومدم خونه یه کمی تو نت بودم بعد ناهارو هم نخوردم گفتم با تربچه جان میخورم 2:30 اومدش ناهارو خوردیم البته با هانیه چت کردم که قرار شد باهم بریم بیرون ساعت 4 قرار گذاشتم منم گرفتم خوابیدم چقدر گذشت بماند چه خوابای قاطی پاتی دیدم ...خود به خودم بیدار شدم دیدم واااااااای ساعت 3:30 من  چطوررررر برم آخه ؟؟؟ تند تندحاضر شدم انقدر عجله داشتم   که نشد برا مامان بنویسم که من با هانی رفتم بیرون به تربچه گفتم تو بهش بگوو بعدشم مقنعه پوشیدم ، رفتم سراغ هانی 20 دقیقه دیر رسیدم کلی خجالت تازه میگم ببخشیدا انقدر زود اومدم من به خدا خوش قولم ولی نمیدونم چرا وقتی میخوام با تو بیام بیرون اینجوری میشه اونم میگه از شانس بد منه دیگه ... دیگه هرجا بگین ما تو دوتا رفتیم از این ور به اونور  بعدشم رفتم خونشون یکمی اونجا بودم بعد اومدم خونمون با چه فلاکتی اونم ماشین پیدا نمی شد جونم درومد اومدم دیدم مامان نگرانی از قیافش می باره  گفتش خوب چرا از قبل به من نگفتی که با مانی میخوای بری بیرون ؟؟؟ گفتم اول که من با مینا نرفتم بیرون با هانی رفته بودم بعدش کی گفته به شما آخه با مینا ؟؟؟ گفت تربچه گفتم ای خداااااااااا از دست ای بچه ی سر به هوا خودشم که خونه نبود رفته کلاس خانوم دیگه یکمی تو نت بودم به سلامتی مامان خانوم زنگ زدن دکتر برا دستم وقت گرفت نفهمیدم هم کی دیر میشه میدونم آخه مامانم اینا فردا میرن بیجار دیگه نمیرسه منم فردا نیستمم میریم با تربچه خونه خالم  هرچی من گفتن بمونیم خونه مگه چیه لولو که نداریم تو ساختمون ولی ...  

الانم برم که فردا مثلا تست قانون کار دارم بشینم بخونم خیر سرم 

*  اسمم هم که لو رفت یه کی از برو بچ کامنت گذاشته برام  لطف کرده اسمم هم لو دادن منم گفتم اگه کامنت رو پاک کنم بهشون بر میخوره ناراحت میشه !  اگه گفتیننننننن

 

خوب دیگه برم

 

شب خوبی داشته باشید

 

دوستون دارم

 

فردا نیستما

 

مواظب خودتون باشید تا برگردم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم ارديبهشت 1385ساعت 9:13  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

خوبید ؟

چی کارا می کنید ؟

 انقدر خستم انقدر خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــم که خدا می دونه  این دستم همه شده برام درد سر  الان دیگه بازم دوباره ورم کرده دردشم بیشتر تررررررر میخوام به مامان بگم بریم دکتر اینجور فایده نداره

الانم برم دیگه

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم ارديبهشت 1385ساعت 9:12  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

 

حالتون خوبه ؟

 

چی کارا میکنید ؟

 

خوش که میگذره دیگه ؟؟؟؟

 

 

صبح دیگه مامان بیدارم نکرد خودم بیدار شدم بعدش صبحانه رو خوردم و اینجوری تند تند حاضر شدم  اها دستم خوب شده خوبه خوب  نه فقط درد میکنه بقیش حله نه ورم نه کبودی  دیگه جای همیشگی یه چند دقیقه تاخیر محمودی جون بعد رفتیم سراغ زلزله که نسا خانوم باشن  سمر جان که نیومدن یعنی به خانوم محمودی زنگ زده گفته نمیاد دیروزم که نبود دیگه نمیدونم چی شده بهش حالا میخوام بهش زنگ بزنم دیگه رفتیم مدرسه مینا بود دیگه زدیم به تعریف امروزم به سلامتی تست نداریم فقط باید بریم باشگاه که اصلا حس و حالش نیست  دیگه زنگ اول با خانوم حبیب پور داشتیم تازگیا با این برو بچ یه چیزی کشف کردیم که چی ؟؟؟ خانم حبیب پور باردار تشریف دارن  دیگه ... تستامونو داد من که شدم  25/18 خوب شده نمرم  با اون وضعی که من درس خوندم الان که خیلی خوب شده دیگه دارم حسابی ... میزنم امتحانا نزدیکه دیگه بعدش درس داد چقدر این خانوم حبیب پور ماه اومده بنده خدا تمام سوال های مهم رو بهمون گفته علامت زدیم یعنی قشنگ از 100 تا سوال شد 32 تا گفت دیگه اون همه وقتتون رو نزارید اون همه سوال رو بخونید خوشم  اومد آخر سالی مهربون شدن معلما  بعد تک زنگ بعدی تقریبا بیکار بودیم دیگه خانم مجید اف اومد حسابی شنگول بود سرشار از انرژی  ای کاش ما هم یه ذره از این انرژی ها داشته باشیم دیگه اونم تا تونست درس داد حدود 40 تا سوال هرچی میگیم خانوم بابا شما برا هر درس 20 تا سوال میدید یه ذره هم فکر مارو بکنید فکر کنید ما 16 تا درس داریم  درکل میشه 360 تا سوال ما بشینیم بخونیم برا 14 تا سوال بخدا خیلی زور دارهآخره بی انصافیه راضی که نشد فقط بی خود خودمونو خسته کردیم  دیگه دو ساعت منو لیدا و نسا رفتیم دفتر بحث بابا  ما این همه زحمت کشیدیم برا نمایشگاه  حالا خودمونو نمیخواین ببرید ؟؟ آخر سر راضی شدن یه عالمه از کارامونو بردیم اونجا البته همه بچه ها نه یه تعدادمون اونای که کاراشون خوب بوده و ... حالا قرار شد فردا بریم بعد خانم بقا هم گفت امروز باشگاه نمیرید  این یکی دیگه خیلی خووووب بود 12:30 تعطیل شدیم اومدیم خونه ناهارمو خوردم تربچه جان مشغول صحبت با تلفن منم که مثل همیشه دیگه یه ، یه ساعتی  تو نت بودم گرفتم خوابیدم تا ساعت 5 بعدشم یه نیم ساعتی دوباره تو نت بودم مامانی جونی اومدش و ...  فردا هم تست دارم مبانی هنر های تجسمی بخش سیاه سفیدش خیلی مزخرفه خیلی سخته حالا این 2 تا فصلشه اینجوریه بقیش دیگه ...

 

 حالا هم میخوام برم ...

 

اها راستی این عکس که عوض کردم چطوره ؟؟؟  جون من نظراتونو بگید

 

دوستون دارم

 

روز خوبی داشته باشید

 

فعلا بای

+ نوشته شده در  يکشنبه سوم ارديبهشت 1385ساعت 9:12  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

آقا من خواستم بیام

اما یه چیزی نذاشت  حالا چی؟؟

این انگشت دست راستم نمیدونم به کجا خورده اصلا بهش چی شده اولاْ کبود شده دوما ورم کرده سوما اصلا نمیشه تکونش داد  اینم که دارم مینویسم هااا با هزار تا بد بختی  یه روزم که نخواستیم بیایم اینجور شده شانس که نداریم  حالا ببینیم چی میشه خوبه حالا دست راسته دست چپم نیست ( من چپ دستم آخه  )

خوب حداقل شما مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم ارديبهشت 1385ساعت 9:5  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

                  نیستم یکی دو روزی ...

+ نوشته شده در  جمعه يکم ارديبهشت 1385ساعت 9:2  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات
+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 22:29 توسط نهال |