سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
خوش میگذره ؟
منم بد نیستم مردم از دل شوره امروز که کارنامه ها رو میدن مامان اصلا خونه نیست که بریم بگیریمش ببینم چه گلی کاشتم دییییییییییییی با تربچه جان هم سرو سنگین هستم همچنان
خلاصه امروز صبح این مامان دیگه ول نمیکرد بس گفت سیمین و تربچه بیدار شید صبحانه حاضره بابا مامان ول کن بزار مثل آدمیزاد یه روز بخوابیم دیییییییییییییی دیگه صبحانمو خوردم یه کوچکولو تو نت بودم این روزا حوصله نت هم ندارم دیگه دوس ندارم بیام نت خسته شدم نمیدونم چرا انقدر اون موقع امتحانا میومدم اما الان نه زیاد دیگه مشغول کار با کامپیوتر شدم یه کاری طرقه ازم خواسته بود و ... یکمی با طرقه حرف زدم با مینا حرف زدم اون یکی ها هم بی معرفتا یه زنگم نمی زنن منم که شماره هیچ کدوم رو ندارم یعنی داشتم هاا اما اون دفترچم که شماره ها رو نوشتم بودم توش مونده دست خانوم مهاجرانی و ... دیگه این فتوشاپ رو نصب کردم با هر بد بختی که شده بود اومدم اون چیزی رو که میخواستم درست کنم که یادم افتاد اون سی دی که عکسام توش بود دادمش به طرقه دییییی دیگه هیچ چی مامان اینا هم که هیچ کدوم خونه نبودن منم تهنا سمیه خاله یه سری اومدش و ... انقدر استخوانام درد میکنه حالا چرا این تخت من رو به رو کولر هست منم که دیگه هیچ چی فکر کنم دارم یواش یواش سرما میخورم به سلامتی دییییییییییییی یه ریزم عطسه می کنم و...
دیگه چی بگم ؟؟ میخوام برم یه دو سه تایی بوم بخرم یکمی نقاشی کنم بهتر از بیکاریه دیگه اتاقم هم از اول امتحانا مرتب نکردم تا الان هر امتحانی رو که دادم کتاباش اینور اونر تختمه کارت دانش آموزی کنار تختمه هردفعه که بلند میشم قشنگ پامو میزارم روش اون جزوه ها که با بدبخی که پیداشون کردم برگ برگ ولو پایین تخت مقوا هام هم همین طور یکی نیست بگه مگه تو ارشیو نداری که اینطوری تخت زمینن از این بد تر پالتم که پر از رنگه همین جوری ... یکی کافیه پاش بهش بخوره دیگه هیچ چی دییییییییییی لباسام که دیگه هیچ چی دو سه تا مانتو شلوار روسری شال شلوار تیشرتام رو هم روهم رو صندلی جورابام که دیگه هیچی یه لنگش اینور یه لنگش گم شده دیییییییییی حالا من کی میخوام اینا رو مرتب کنم خدا میدونه یه وقت درست حسابی و یه حوصله ، جدیدا که با مامانی اینا تصمیم گرفتیم اتاق مامان اینا بشه برا من اتاق منم ... آخه اونا اتاقشون خیلی بزرگه برا من خوبه با این همه وسیله دیگه کی مامان جان اراده کنن که جا به جا بشه اتاق ها دیگه با خداست دیییییییییییییی اینم از این
منم برم که دیگه چشمام داره حدقه میزنه بیرون از ۸ تاحالا یه ریز به مانیتور خیره شدم یه بار دیدید کور شدم ( زبونتو گاز بگیر)همش مال این کامپیوتر هااااا دیییییییییییییییییییییی
طرقه جونی مرسی که اومدی و آپ کردی منتظر آپ های بعدیت هستم گل گلاب ( به قول خودت ) دییی
بسه دیگه فک زدن دیییییییییییی![]()
دوستون دارمممممم![]()
باییییییی ![]()
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
خوش که میگذره ؟
ای منم بد نیستم امروز خیلی اعصبانیم از دست تربچه دیشب حسابی اعصابمو داغون کرد حالا سر چی یه کارت ۵ ساعته نا قابل البته بابای جون هم بی تقصیر نیست ما همیشه کارت یک هفته ای میخریدیم راحت بودیم برا خودمون الان دو روزه که کارتمون اعتبارش تموم شده به بابا جون هم که میگیم هی میگه وای یادم رفت بخرم وای اینجور وای اونجور و ... دیگه یه کارت ۵ ساعته که از قبل داشت بهمون داد تا یه ۷ روزه بخره این ۵ ساعته رو من ۲ ساعت و نیم ازش استفاده کردم شایدم کمتر این تربچه جان گفت حق نداری دیگه بری تو نت بقیش مال منه منم اون لحظه یه کار فوری داشتم باید انجام میدادم اینم هی میگفت دی سی کن اصلا من نمیدونم این چرا اینطوری میکرد اولین بارمونه سر یه کارت اینترنت باهم دعوا میکنیم حالابماند که چقدر بحث کردیم باهم منم از دیشب باهاش قهرم دیییییییی خودش میفهمه چه کار بدی کرده حالا یه بارم که اینجوری احتیاج داشت عمرا بزارم کارشو انجام بده دییییییییییی چقدر خبیسانه ( خبیث - خبیص ؟ )![]()
![]()
دوباره سلام
صبح حدود ۷ بود که بیدار شدم خودم بابا که مشغول بود با موبایلش معلوم بود هی با همکاراش اس ام اس رد و بدل میکردن مامان هم که ندیدم تو آشپزخونه چی کار میکرد یه سلام دادم مامان گفتش من بیدارت نکردم گفتم بخوابی اما ... دیگه دستو صورتم رو شستم صبحانمو خوردم نشستم پای کامپیوتر فکر میکردم کارت رو تربچه جان همش رو نوش جان کرده باشن ولی تونستم برم تو نت یکمی چرخیدم اینور اونور که ۱۰ دقیقه بعدشم تموم شد کارام نصفه مونده قابل توجه کی دو نفر دیییییی بعدش اومدم سراغ بازی خودم آخه دیشب یه سری از این بازی های قدیمی که مال عهد بوق بود رو تو کامپیوتر پیدا کردم و... مشغول اونا شدم مامان خانوم هم که رفتن بیرون و ...
داشتم به برنامه ای که برای امسال تابستونم ریختم فکر میکردم میخوام برم کلاس زبان ، کلاس برا فتوشاپ ، کلاس front page ، یه نفر رو پیدا کنم گیتار رو بهم خصوصی درس بده و اگر هم وقتی بمونه برم والیبال حالا به نظرتون من به این همه برنامه میرسم ؟ یا فقط دلمو خوش کردم !
با مامانی جونی حدود ۱۰ رفتیم بیرون برا کلاسا فعلا ۱ رو ثبت نام کنم front page که اینجا نداشت حالا ببینم کجا رو پیدا میکنم کارتم تازه خریدم دیییییییی
عصرم که خالم اینا میان خونمون
من برم دیگه
روز خوبی داشته باشید
دوستون دارم ![]()
بای ![]()
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟؟
خوش میگذره ؟
ای منم بد نیستم نفسی میاد و میره
صبح مامان خانومی سیمین ، سیمین خانوم پاشو مامان جان با ما صبحانتو بخور که من ساعت ۸میرم هیچ کی نیست صبحانه بهت بده یه جور میگه من انگار دستپا چلفتیم که نتونم یه صبحانه خودم تنهایی بخورم خلاصه صبحانه رو خوردم دوباره گرفتم خوابیدم تا ۸ اینا دیگه پاشدم رفتم تو نت یه نیم ساعتی نصف اد لیستم online بودم منم مونده بودم تو رودربایسی به کدومشون حرف بزنم دییییییییییییی دیگه با دوتایی چتیدم و افتادم به جون کامپیوتر آخه هرکاری میکنم این فتوشاپ اجرا نمیشه منم کار ضروری دارم اعصبانیم کرده شدید دیگه حدود ۹ بود تلفن زنگ زدم خانوم خطیبی بود که با مامان کار داشت که مامان هم نبود تا خواستم بیام تو اتاقم دیدم اوه یه سوسک به چه بزرگی منم که از سوسک وحشت دارم یه سوسکی رو میبینم سکته میکنم حالا من نمیدونم اینو چطور بکشم جراتشو ندارم زودی پریدم رو صندلی میز کامپیوتر پاهامم جمع کردم بالا دییییییییی دیدم نمیشه این ول کن نیست همه اتاق ها رو یکی یکی رفت و داشت که میومد تو اتاقم دو تا دمپایی نثارس ( نسارش - نصارش ) کردم ولی فایده نداشت اول گفتم به خانوم خطیبی بگم بیاد بکشتش روم نشد گفتم زنگ بزنم به بابا بیاد اینو بکشه گفتم تا بابا بیاد این میره گم میشه گفت برم به همسایه بغل دستی بگم گفتم نه نمیگه چقدر این دختره لوسه نمیتونه یه سوسک رو بکشه آخرش تصمیم گرفتم برم خونه طرقه اینا دیگه تند تند لباسامو پوشیدم مسواکم نزدم دیییییییییی یه نامه به چه بزرگی هم برا مامان با ماژیک نارنجی نوشتم مامان من رفتم خونه عمو اینا هر وقت اومدی بهم زنگ بزن که بیام یه سوسک تو خونه ول میگرده زنگ بزن ۱۱۰ بیاد جمعش کنه دییییییییی خلاصه در بستم از پله ها اومدم پایین هرچی همسایه داشتیم تو هر پاگرد دیدمشون دییییییی بعدش تا خواستم از اون یکی پله ها برم پایین دیدم مامانی خانومی خودش اومد اول ترسید منم که مرده بودم از خنده آخه قیافم خیلی دیدنی بود شالمو نصفه کاره پوشیده بودم دکمه های مانتو نبسته بودم زیپ کیفم باز دیگه کلی با مامان خندیدیم اومدیم بالا گفتش الان که من نمیدونم این کجاست بزار پشره کش میزنم ( من به حشره میگم پشره دیییییی ) دیگه تموم اتاقا رو پشره کش زد درو هرکدوم رو هم بست آخرشم در راهرو بین اتاقا رو با هال کوچیکه بسته که بو اذیتمون نکنه دیگه منم که پریده بودم بالا کابینت گفتم مامان هروقت خواستی بری بیرون منم باهات میام دییییییی دیگه قشنگ تا ساعت ۱۰ اینا نشستم بالا کابینت با همون لباسای بیرونم ،رفتم پذیرایی رو مبل نشستم پاهامو جمع کردم بالا تموم کنترل تلویزیون و ضبط اینا رو جمع کردم پیش خودم که دیگه نرم اینور اونور از ترس سوسک دیگه دییییییییی بعدش که با مامانی زدیم بیرون البته مجبور بودیم بیریم اتاق من کار داشتم مامانم اومد رفت اتاق تربچه پنجره رو باز کنه گفت سیمین ایناهاش مرده نمیخواد دیگه بترسی دیییییی چه سوسک زشتی هم بودش دیییییییییییییی دیگه رفتیم بیرون یکمی خرید و برگشتیم ناهارو خوردیم الانم که اینجام من دییییییییییی
من برم دیگه
روز خوبی داشته باشید ![]()
دوستون دارم![]()
بای ![]()
سلام
حالتون خوبه ؟
کامی درست نشد ولی گفتم حالا بیام ![]()
حالا که امتحانا تموم شده صبحا دیر تر بیدار میشم ساعت ۸ ۹ هروقت که خودم بیدار شدم دیییییییییی دیگه ۸:۳۰ بیدار شدم مامان مثل همیشه مشغول کار تو آشپز خونه به علاوه اینکه امروز یه سری مهمون برامون از بیجار میاد آقای سهرابی اینا که من تاحالا به عمرم ندیدمش دیگه یه کوچکولو تو نت بودم و ...
بعدش به مامان کمک کردم و ...
دیگه اونا اومدن اوه لهجه غلیظ کردی ول فکر کردم هیچ چی از صحبتاشون متوجه نمیشم ولی راحت هرچی میگفتن متوجه می شدم
دیگه دایی جان اومدن دیگه بدتر من گیر ۵ -۶ کرد افتادم اونا بامن کردی حرف میزدن من یکی این وسط فارسی جواب میدادم
ولی این وسط بابا جان به دادم رسیدن اومدش من دیگه اومد تو اتاق خودم خلاص
بعدشم که هیچ چی تربچه جونی هم که نبود منم یه ریز مثل فنر اینور اونور کمک مامان ، تو نت و... تلفنچی هم بودم راستی ![]()
الانم که دیگه هیچ چی خوابم میاد شدید
اها راستی قرار شد طرقه جان هم از این به بعد اینجا بنویسه حالا هر وقت عشقش کشید و حوصله داشت ![]()
خوب برم دیگه زشته اومدم اینجا اونا رو تهنا گذاشتم ![]()
دوستون دارم ![]()
![]()
![]()
روز خوبی داشته باشید
بای ![]()
اها راستی یه کتابی به من معرفی کنید بخونم حوصلم سر رفته ترجیحا رمان باشه ![]()
حالا بای ![]()
![]()
سلام
خوبید ؟؟
چی کارا می کنید ؟
والا میخواستم امروز آپ کنم ولی اصلا
حالو حوصله و انرژی هی کدوم موجود نمی باشد حالا فردا تشریفمو میارم
فعلا بای
من طرقم
حالتون خوبه
والا جونم براتون بگه که کامپیوتر فندق جان برای دو سه روزی سرویسه و نیاز به مرا قبت های ویژه داره
منم اومدم بگم که منتظرش نباشین اون فعلا به شغل شریف پرستاریه کامپیوتر مشغول به کار هستش.
اما شما براش کامنت بذارین تا موقعی که حال کامی جونش خوب بشه و بیاد با کامنت های شما کلی کیفور بشه.
منم دیگه برم
می دونم که دوستون داره ![]()
پس بای![]()
تموم شد بالاخره تموم شدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد ![]()
اصلا باورم نمیشههههههههههه یعنی باور کنم امتحانامون تموم شده ؟؟![]()
سلام
ببخشید انقدر ذوق شدم که یادم رفت اول سلام بدم ![]()
خوبید ؟
چی کارا میکنید ؟
خوش میگذره ؟
من که الان خوبه خوبم و یکم هم اعصبانی از دست خانوم علومی بازم امروز اذیت کرد حالا میگم چرا
صبح دیگه خودکار پاشدم رفتم صبحانمو خوردم بعدشم حاضر شدم بعدم مثل همیشه خانوم محمودی اومدش کلی صحبت کردیم باهم گفتم خانوم محمودی امروز دیگه آخرشه خلاص میشید از دستم گفت نه بابا شما ها بردید من حوصلم سر میره تابستون دلم براتون تنگ میشه و... گفتم خوبه حالا سه ماهه
ساعت 7:45 تو حیاط مدرسه ، تو اون حیاط به اون بزرگی فقط منو عطیه و سمیرا بودیم هیچ کی نبود خدایی چه مدرسه بزرگی هستش مدرسه ما که خیلی کوچولو و جمع جوره دیگه مینا میاد به یه لبخند مزموزانه سلام میده و منو میکشه اون طرف میریم یه جا دور تر از اون دوتا میگه سیمین دیشب که اومدم جزوه رو ازت بگیرم اون پسره بود
گفتم دیگه نمی خواد ادامه بدی فهمیدم خودم
عجب ، جالبه خلاصه دیگه با مینا زدیم تعریف و ... بعد یه هو دیدم پریسا داره میاد منم که از کار دیروزش اعصبانی بودم گفتم پریسا مگر دستم بهت نرسه دیگه هیچ چی دور اون حیاط به اون بزرگی رو دویدم دنبالش
آخر سرم گرفتمش گفت ببخشید ببخشید دیروز به خدا خواب موندم معذرت میخوام تکرار نمیشه و ... دیگه رفتیم سر جلسه ما بودیم و بچه های سوم کامپیوتر گرافیک خودمون کلی مسخره بازی دراوردیم و خندیدیم که یکی از مراقبا برگشت گفت حالتون خوبه ؟؟ چرا انقدر میخندین ؟؟گفتیم چای زعفرانی خوردیم اومدیم دییییییییی بالاخره برگه ها رو دادن 40 سوال تو پاسخنامه نصف جواب داده بودیم که اومدن گفتن پاسخنامه ها باید عوض بشه دوباره بشین اونا رو از اول بزن این وسطم سمیرا سوال مونده بود کشت منو خودمم سر اون سوال مشکل داشتم نتونستم آخر بهش بگم دیگه سوالا رو جواب دادیم اومدم بیرون بچه ها جمع شدن و رفتیم مدرسه خودمون کلی تعریفو اینا تا خانوم علومی اومدش کلی به خانوم علومی خندیدم بابت دیروز و... طبق معمول همیشه ما چهار تا اول رفتیم به علاوه که سمیرا هم اومدش از اون سه فرسخی یه سوال مونده بود منو ول میکردی میرفتم یه فصل کتک مفصل میزدمش اعصابمو خورد کرد دوباره خانوم علومی لج افتاد با منو مینا یه سوال که اصلا ما نخونده بودیم توی کتابم نبود تو سوال ها بود حالا هرچی میگیم خانوم این نیست هچ کی بلدش نیست گوش نکرد که نکرد یکی 5 نمره ازمون کم کرد من شدم 95 چقدر اعصاب خورد کنه این معلم دیگه به مامان زنگ زدم که خانوم محمودی بیاد سراغم اون بند خدا هم رفته بود مجلس ختم نمیتونست بیاد منم گفتم مساله ای نیست خودم میام با بچه ها آها این وسطم با خانوم کهایی دعوا شد دوباره ولی این دفعه حسابی جوابشو دادم ( حالا فکرنکنید من بی ادبم هااا ولی وقتی میبینم یکی بهم زور میگه نمیتونم تحمل کنم ) یه کار بیکاره اومده میگه چرا انقدر معلمتو صدا میکنی منم که دود از گوشام میومد بیرون با اعصبانیت گفتم خانوم کهایی بی دلیل که صدا نمیکنم بعدشم خانوم علومی روصدا میکنم که ببینه من چه طور این سوال رو جواب میدم ( سواله ای عملی هااا) دیگه همچین گفت باشه باشه به کارت ادامه بده گفتم خوبه حالا همیشه ضایع میشی با کار منم کار داره تو هم کار اصلا دخالت میکنه و ... بعدش با پریسا اومدم تا یه مسیر یه تیکه هم پیاده اومد خونه همچین مامان گفت بالاخره تموم شد سیمین یه نفس راحتی میکشی هااا گفتم بللللله این مانتو شلوار مدرسمم گرفتم دستم گفتم مامان یه بلایی سرش بیار که دوس ندارم دیگه ببینمشون
دییییییییییییییی اینم از این
خوب منم برم اگه خبری شد حالا در هر مورد میام بهوت میگم دیییییییی![]()
دوستون دارم ![]()
بای ![]()
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
دیشب بالاخره درسو خوندم هر طور شده بود تا 1 بیدار بود این امتحانای آخر دیگه کشش درس خوندن نداریم هیچ کدوممون خسته و کوفته از امتحان ، داره میشه یه ماه که ما همش امتحان میدیم
صبح خودم از ساعت 4 بیدار بودم و غلط میزدم اینور اونور، حالت تهوع شدید کلافه شدم بودم دیگه مامان اومد بیدارم کرد مثلا صبحانه رو به زور زور خوردم هی میگم مامان نمیتونم بخورم میگه نه میخوای بری امتحان بدی بعدم که دیر میای خونه اینطور که نمیشه به زور صبحانه رو خوردم ولی بعد از اون دیگه یه دفعه هرچی خورده بودم ... اصلا یه حالی داشتم ای کاش میشد نمی رفتم مدرسه انرژی نداشتم اصلا خلاصه سر جای همیشگی آفتابم که میخورد تو صورتم بدترم کرد بالاخره محمودی خانومی اومدش منو گذاشت اون مدرسه و رفت ، بچه ها همه نبودن خوب شد که مینا بود مینا نباشه نمیشه خلاصه یه ربع بعد رفتیم سر جلسه پاسخنامه هااااا بعدشم که سوال ها یه چند تایی رو به مینا اول همه گفتم بیخیال بقیه شدم حال نداشتم زود برگه رو دادم رفتم یه جا که سایه بود پیدا کردم تا برو بچ اومدن ، دیگه اومدیم مدرسه خودمون تا خانوم نظری بیاد یه ا ستراحت کوچولو کی حوصله این امتحانو رو داشت دیگه تند تند با مینا کارمون رو انجام دادیم منم که دیگه در حال ... زنگ زدم به مامان که خانوم محمودی بیاد سراغم خوب شد که 5 دقیقه اومدش اومدم خونه خیلی کوچولو تو نت بودم بعد اومدم بیرون یکمی حالام بهتر از صبحه عصرم یه کلاس گذاشتن برامون 5:30 تا 7:30 باید بریم منم میرم که حرفی نباشه با پریسا ساعت 5:10 قرار گذاشتم و ... ببینیم چی میشه فردا خدا بخواد آخرین امتحان رو میدیم بعدشم خلاص ، میترسم بعدش بیان بگن یه 10 تا دیگه امتحان دارین دیییییییییییییییی
همین الان اومدم خونه رفتم سر قرار با پریسا خانوم نیومدش منم یه در بست گرفتم تا مدرسه دیدم مینا و شیما وایستادن دم در مدرسه ظاهرا کسی نیومد بود خلاصه دیدیم خانوم علومی اومدش با سمیرا و یکی یکی بچه ها به غیر از پریسا که فقط کافیه اونو ببینم فردا مدرسه میکشمش دیگه یه، یه ربعی وایستادیم هیچ کی نیومد ما هم دیدم اینا نمیان کلاسو تو خیابون تشکیل دادیم
چقدرم که خندیدم هرکی از کنارمون رد میشد میگفیتم ببخشد ما قرار بود تو مدرسه کلاسمون تشکیل بشه ولی مثل اینکه اصلا یادشون رفته و ... دیگه کلاس تموم شد منو عطیه زدیم پیاده تا یه مسیری که عطیه از ما جدا شد اومدم خونه تو راهم قند عسل رو دیدم و ... الانم که اینجا ![]()
خوب برم دیگه ![]()
حوصلم نمیگیره بنویسم ![]()
دوستون دارم ![]()
بای ![]()
حالتون خوبه ؟
چیکارا میکنید ؟
خوش میگذره ؟
منم که توپم ![]()
دیشب که درست حسابی درس نخوندم حوصلم نمیگرفت هی میرفتم اینور اونور خونه رو متر کردم تموم سرامیکا خونه رو میدونم هر اتاق چند تاس
خلاصه گفتم عیب نداره تربچه جان که هر شب بیدار میمونه منم او موقع درس میخونم کار همیشگی دیگه شانس من اومد گفت من خوابم میاد میخوام بخوام گفتم ای کوفـ... ای در.... ای مرضـ... دیگه منم لج کردم کتابو بستم جزوه ها رو هم گذاشتم روش گرفتم خوابیدم
صبح مامان سیمین سیمین سیمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین ااااااا مامان بسه بابا بیدار شدم دیگه حالا با جون کندن از جات بلند میشی مثل همیشه به درو دیوار میخوری یه سلام به بابا میدی که سر شار از انرژیه ای کاش من یه کمی از این انرژی بابا رو داشتم دیگه بعدش تربچه جان میاد اونم مثل من به علاوه اینکه موهاش مثل برق گرفته هاست ![]()
بعدش صبحانه رو میخوری تند تند وسایلامو جمع میکنم اون جزوه که دیروز به خاطرش خودمو کشتم رو میزارم رو میرم سر جای همیشگی چه آفتاب بدی چشمام دیگه از جا درومد
خلاصه تکی میدی به اون درخت همیشگیه درسو میخونی تو فضای آزاد درس خوندنم حالی داره برا خودش هااا دیگه محمودی که اومد ندیدمش یه بوق که زد تازه یادم افتاد میری مدرسه نه مدرسه خودمون هاااا یه مدرسه دیگه حوزمونه امتحان نهایی دیگه بعدش تموم بچه هااا اومدن بی غیر از مریم کار همیشگی عادت کردیم بعد یه جا برا خودم ردیف میکنم طوری که بتونم به پریسا عطیه سمیرا و مینا تقلب برسونم خیلی راحت ۲۰ سوال اوال رو رسوندم به همشون یه دفعه من نمیدونم این خانومه از کجا سبز شد خانوم شما چرا اینطوری نشستی سر جلسه امتحان صاف بشین گفتم من آخه دست چپم نمی تونم راحت رو صندلی دست راست بشینم اینجوری میشه دیگه اونم که تازه فهمید گفت خوب باشه اشکال نداره بیا بریم عقب بشین که مشکلی پیش نیاد این وسطم قیافه اون چهار تا دیدنی بود
حسابی حالشونو گرفت منم رفتم آخرین نفر نشستم زود اون چند تای باقی مونده رو جواب دادم اومد بیرون و ... دیگه برا امتحان ها عملی مون باید میرفتیم مدرسه خودمون رفتیمو امتحان عملی بازم جمع خودموون یعنی ما چهار تا اولین دسته رفتیم برا امتحان خوب منو مینا رو گذاشت وسط خودشون که بتونن ازمون بپرسم برگه ها روداد یکی یکی براش انجام دادم صداشم میکردم همون لحظه ببینه بعد به اونا هم میگفتم چی کار کنن یکمی سخت بود ولی من زیاد مشکل ندااشتم خانوم علومی هم برا اون همه کار ۲۰ دقیقه وقت گذاشت منم یه سوالو مشکل داشتم یکمی به خانوم علومی گفتم اینو داشته باشید تا درستش کنم گفت باشه تا من خواستم اونو درست کنم زود گفت سیمین برو بیرون یه نفر دیگه رو بفرست تو منم زورم گرفته بود که چرا اینطوری میکنه من قبلا بهش گفته بودم میخوام درستش کنم زد زیرش بعد مینا رو هم همین طوری کرد همیشه خدا این زورش به ما دوتا میرسه ما هم اعصبانی زود اودم بیرون مینا هم همین طور اون سری بعدی که رفتن دقیق ۴۵ دقیقه وقت داشتن بیشترشونم ۱۰۰ رو گرفته بودم ما دوتا شدیم ۹۷ اینو که نشنیدیم مثل جن گرفته ها رفتیم سراغ خانوم بقا که خانوم بقا چرا خانوم علومی اینطوری میکنن به بقیه بچه بیشتر وقت دادن ما کمتر نمرمونم اینطور شده گفتش خوب برید با خانوم کهایی صحبت کنید گفتیم باشه تا خواستیم بریم اونرو گفت سیمین جان تو که نمرت خوب شده پس مشکلت چیه ؟ گفتم خانوم آخه اینجا حق ما داره از بین میره مایی که میتونستیم ۱۰۰ رو خیلی راحت بگیریم چرا باید نگیریم تا بالاخره خانوم بقا و خانوم نظری مارو راضی کردن که کوتاه بیایم ۹۷ هم خوب نمره ای است حالا این وسطم خانوم بقا میگه سیمین راستی نمره اون امتحان قبلیتم خیلی خوب شده ، دیگه ماهم دست از پا دراز تر برگشتیم مینا که رفت خونه منم منتظر محمودی جون تو اون هواااااااااای گرم تا اون اومد من هلاک شدم از گرما دیگه منو رسوند خونه ناهار خورمد خوابیدم تا همین چند دقیقه پیش الانم که گیج خوابم اگه غلط املایی چیزی بود معذرت میخوام
منم بمر که میخوایم بریم بیرون
فردا هم مثلا امتحان دارم شب هست دیگه ![]()
دوستون دارم ![]()
بای ![]()
سلام
حال شما ؟
چه خبرا؟
امروز که همش الاف ( علاف ) تشریف داشتیم بس که این مدرسه بی درو پیکره حیف اون ۵۰۰ هزار تومن که دادیم به اینا ![]()
صبح مثل همیشه به علاوه اینکه با صدا گریه خوردم از خواب پریدم و تربچه جانم که مهربون شده بود همش میگفت خواب دیدی چیزی نیست گریه نکن عزیزم اااااااا یکی نیست بگه چرا انقدر مهربون شدی تو دیگه دو ساعت نشستیم گریه زاری آخه چه خوابیم دیدم من خواب دیدم عموم فوت کرده ![]()
وای من نمیدونم چرا این طوری شدم تموم تنم شده کهیر سرو صورتم بس میخاره کلافه شدم یه عالمه انتی هیستامین خوردم هیچ فایده نداره
نمیزاره درسمم بخونم
روز خوبی داشته باشید ![]()
دوستون دارم![]()
بای ![]()
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید؟
خوش که میگذره ؟
اینم از قسمت آخرش دیگه سریال بود ![]()
امتحان ادبیات
عجب دایی جان اینا اومده بود کلی مهمون اصلا یه وضعی بود اون دو روز که نتونستم درس بخونم چون که یا میرفتیم خونه اون یکی دایی اینا یا جمع همه خونه مابودن این وسط من طفلکی بودم هیچ کی به فکر من نبود یه روز صبحشم صبحانه برداشتن بردن بیرون بعدش با پسرا زدیم به بازی منم که توبم شده بود با اینا والیبال بازی نکنم آخه پارسال سپهر اسپک زد از اون اسپک هاااااا که خورد تو صورتم یعنی بینیم بماند که چقدر خون اومدش
درد میکرد یه هفته تموم ورم کرده بود
و ... اینم از این شبشم که من حوصله درس خوندن نداشتم فردا صبح پاشدم درس خوندم در کل بد نبود سوالا ، یه گیج بازی اساسی دراوردم یعنی تقصیر منم نبود سوال خانوم عباسی نامفهوم بود 75/0 از دست دادم کشکی کشکی حالا بقیه هم شاید غلط داشته باشم ولی در کل بد نشد اومدم خونه دیدم مامان خانومی داره تند تند غذا درست میکنه یکمی هم غم زده گفتم چرا حالا اینقدر عجله داری گفت آقای حیدر نیا فوت کرده ماهم میخوایم بریم بیجار اینو نگفت میخ کوب شدم سر جام اصلا دیگه هیچ چی طفلی چقدر دلم سوخت سکته کرده بنده خدا فکر کنم خانواده مامان اینا تا دو ماه دیگه منقرض میشن هر ماه یه نفر ( زبونتو گاز بگیر ) ![]()
خوب تموم شد به سلامتی ![]()
الانم از امتحان اومد جونمون درومد از ۸ صبح ما سر جلسه بودیم تا ۱۲
برم یکمی بخوابم که دیگه ...![]()
دوستون دارم ![]()
بای ![]()
سلام
خوبید ؟
چیکارا می کنید ؟
خوش میگذره ؟
خوب اینم از قسمت دوم
امتحان دین زندگی که اصلا نخوندم یعنی اون روز که فرجه بود مثلا درس بخونیم با اجازه من همش تو نت بودم یا ... عصرشم که با تربچه جان رفتیم بیرون یعنی من این وسط امتحانا بیرون رفتنم گرفته وقتای وقت بیرون نمیرم ولی الان ... خلاصه امتحان دین و زندگی هم تا ساعت 1 بیدار بودم نشستم تند تند خلاصه وار خوندم فردا صبحشم کله سحر بلند شدم درس خوندم ولی از جاش خییییییییلی آسون بود خیلی برنامه هم تغییر کرد یه سری امتحان تئوری عملی دیگه برامون گذاشتن که اونا همشون استانی هستن و سخت سخت که از 21 شروع میشه تا 25 امتحان زبان فارسی هم که 21 داریم کنسل میشه میمونه برا یه روزه دیگه اینا رو میدیم تا ...
امتحان جغرافیا رو هم که خیلی خوب کردم خیلی آسون بود خیلی ولی از شب قبلش حالم خیلی گرفت ( اینو جدی میگم ) اصلا انقدر ناراحت شدم برا ملودی انقدر نگرانش بودم که خدا میدونه نمیدونم واقعا هیچ کی هم نیست یه خبری چیزی به ما بده از ملودی دیگه ...![]()
امتحان مبانی و word رو زیاد نتونستم درست حسابی بخونم داییم اینا اومده بودم بعدشم خالم اینا دیگه هیچ چی خلاصه word هم که جزوه نداشتم یعنی اصلا گفتم جهنم میرم فردا صبح قبل از امتحان از بچه ها میگیرم میخونم اونم از شانس من محمودی دیر اومد سراغم منم که دیگه اعصبانی رفتم دیدم همه حاضر آماده رفتم کیفم انداختم یه گوشه جزوه مینا رو ازش گرفتم فقط یه سوال تونستم بخونم دیگه رفتیم سر جلسه اول همه مبانی رو جواب دادم یه سوال هم مونده بودم دیدم سپیده نوشته شک داشتم به جوابش خانوم علومی رو صدا کردم گفتم خانوم علومی ببخشید اون سوال سپیده رو نگا کنید درست نوشته ؟؟ گفت آره گفتم میشه منم از روش بنویسم
خندید این دیگه یعنی آخر پرو یی جلو چشم معلمت داری تقلب میکنی دیگه برگه word رو با ترس و لرز برداشتم آخه واقعا هیچ چی نخونده بودم دیگه خلاصه با توجه به اطلاعات قبلی همرو جواب دادم تازه به بچه های دیگه هم میرسوندم کلی هم خندم گرفته بود اون وسط برا پریسا که هیچ چی رفته بودم چسبیده بودم به صندلیش میگفتم سوال یک مثلا الف یه 10 تایی سوال رو اینجوری براش خوندم اونم تند تند جواباشونو مینوشت دیگه دیدم نمیشه برگه رو دادم اومدم خونه
خوب دیگه برم که اصلا درس نخوندم بدجوری خوشی زده زیر دلم تنبلیم میگیره درس بخونم خدا خودش به خیر بگذرونه
![]()
![]()
سلام اول یه توضیح کوتاه و بعد ادامه رو داشته باشید از اونجا که دیگه بد جوری دلم برای اینجا تنگ شده بود و همش دلم میخواست آپ کنم و طاقتم تموم شد اومدم
اینا هم که پایین میخونید از روز اول امتحانا مینوشتم ![]()
قسمت اول
سلام سلامم
حالتون خوبه ؟؟؟؟
واااااااااای تو این مدت که نبودم و اصلا هم نیومدم نت دلم بد جوره براتون تنگیده بود ![]()
جاتون خالی خیلی خوش گذشت ( مجبوریم بگیم خوش ) ![]()
حالا بگم این همه مدت که هر روزش مثل 1 سال میگذشت
چه طور بود
صبح روز اول که امتحان سیاه و سفید داری دلت مثل سیر و سرکه میجوشه بس این درس سخته حجم درس کم ولی مطالب خیلی سنگین دیگه رفتیم سر جلسه تر سون ترسون لرزون لرزون اومدم
... دیگه امتحانش آسون بود حیف اون همه حرص و جوش که من خوردم عامل بخش تقلبم بودم این وسط ...
امتحان مبانی رنگ که منم جو گرفته بودم آخه همیشه نمره های مبای رنگم خوب می شد گفتم یه دور بخونم حل مشکلی نیست دیگه یه دور رو خوندیم هیچ مشکلی هم نداشتیم فرداش سر جلسه برگه رو که داد دستم خشکم زد وای وای چه سوالای مزخرفی از آسونی زیاد همه رو یادم رفته بود
ولی حسابی بهم رسوندن منم بعدش دیگه به مخم یکی کی می رسید سوالا برگه پر شد دادم اومدم ولی می ترسیدم نمرم بد بشه فرداش که خانوم نظری اومد گفت خانوما همتون نمره هاتون خوب شده منم اینجوری نیشم تا اینجا باز اها شما که منو نمیبینید ...
امتحان عربی که دیگه هیچ چی اصلا من حال خودم نبودم بس دلشوره داشتم نیست اون ترمم نمرم خوب نشده بود خیلی می ترسیدم آخه اون ترمم که نمرم خوب نشد مال این بود که 40 مامان بزرگم بود نشد بخونم درست حسابی این امتحان عربی رو دیگه هیچ چی من که قواعد سرم نمیشه همه رو تمرین و این تشکیلاتشو حفظ کردم
رفتم سر جلسه مثل آب خوردن بود 3 صفحه پر سوال بودا ولی من دیگه ...
امتحان زبان سر زبان مطمئن بودم که بلد بودم زبانم خوبه هیچ وقت کم نمیاوردم تو زبان این امتحانم استانی بود یکم پیچیده 5 یا 4 برگه هم فول از سوال من که همه امتحانامو نیم ساعته برگه میدادم میومدم بیرون اینو قشنگ دو ساعت نشستم
سر جلسه هر سوال نزدیک 5 بار خوندمو جواب دادم ولی خوب بازم میترسم خیلی سخت بود خیلی حالمو گرفت و ...
ادامه داره فردا ایشالا ![]()
حسابی مواظب خودتون باشید ![]()
دوستون دارم ![]()
بای ![]()
