تبليغاتX
نـــــهال

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا می کنید ؟

بالاخره این کامپیوتر من درست شد به سلامتی اونم با کلی بدبختی دست  سهیلا خانوم گل درد نکنه بوسسسسسس  حالا از این بعد شلوغ بازی ها شروع میشه اون موقع تا یه کامنت میخواستم بزارم ۱۰۰ بار باید دیس کانکت میکردم تا آخر سر یه خط مینوشتم آپ هم که  هیچ چی من متن رو paste ميكردم تو مسنجر از اونجا يه دوست خوب برام اپ ميكرد از همين جا ازشون تشكر ميكنم مرسييي از همكاري  

دیشب که اصلا حالم خوب نبود یعنی داشتم خفه میشدم من اصلا نمیدونم چرا موقع خواب که میشه هرچی درد مرض میوفته به جون من دییییییی نفس تنگه شدید که هر لحظه میگفتم من مردم دیگه تموم شد سیمینی در کار نیست به زور نفس میکشیدم نمیتونستم هم برم به مامان اینا بگم یه کاری بکنن برام بدبختی اه  ، اصلا بی خیال حالا که فعلا خوبم  دیروز خونه دایی جونم اینا بودیم کلی خوش گذشت  و ...  امروزم كه از صبح كه بيدار شدم كار خاصي نكردم  فقط اتاق رو يكمي جمع جور كردم  الانم كه دارم اين رو مي نويسم ،   حالا الان حس حال اپ كردن نيست   و . . .

منم برم يكمي كار دارم

روز خوبي داشته باشيد

دوستون دارم

باي

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سي و يکم تير 1385ساعت 7:15  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

 

   درست شد بالاخره

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بيست و نهم تير 1385ساعت 7:15  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

 

حالتون خوبه ؟

 

چی کارا می کنید ؟

 

منم ای بد نیستم نفسی میاد و میره

 

دیروز صبح که کلی اعصبانی و بی حوصله بودم بی دلیل  تا ظهری همین بساط بود گرفتم خوابیدم بعدش یکمی با تربچه شلوغ بازی و ... دیگه حدود 6 زدیم بیرون با مامان اینا دیگه کلی خرید دستامون جا نداشت اونم چی همش مال تربچه منم گفتم تو خرید میکنی ما باید بیاریمش دییییییییییییییی شبم دوباره حال گرفت و ... بی خیال دیروز اصلا

 

حالا امروز صبح

 

دیشب که خوابم نمی برد حالا چرا از ترس سوسک نمیدونم چرا انقدر از سوسک میترسم من وحشت دارم آخه پریشب دیدم نمی تونم بخوابم  رفتم  پیش تربچه همش به خاطر یه فسقل سوسکه هاااا دیگه صبح با اون وضع انقدرم خوابم میومد از 7 بیدار بودم ولی از جام تکون نخوردم ( مثلا خواب بودم ) دیگه از 8:30 من ایت اتاقم رو هرچی داشت و نداشت ریختم بیرون تخت هم که رفتم دست مامان خانومی رو گرفتم گفتم یه دو دقیقه بیا کمکم میخوام تختم رو اونوری بزارم ( یاسمن هم خونه ما بود ) دیگه تخت رو اونوری کردم خواستم ملافه روش رو بکشم اینجور که دستم رو محکم کشیدم دستم خورد بی دار ناخنم شکست از قبل از امتحانا ناخنم رو کوتاه نکرده بودم خیلی هم دوسش داشتم ولم میکردی گریه میکردم دیگه کلی به خود بد و بیراه گفتم به خاطر یه ناخن ناقابل بعدش هی اتاق رو جارو کشیدم هی میرفتم میپرسیدم یاسی جون این صدا جاروبزقی که اذیتت نمیکنه ؟؟؟ اونم میگفت نه سیمین جون آخه داشت با مامان ریضای کار می کرد دیگه وسایلا رو یکی یکی گذاشتم سر جاشون اتاقم شده یه دسته گل برا خودش دیییییی یاسمن که اومد پیشم گفتم یاسی یه دقیقه بشین رو تخت پاهاتم بگیر بالا میخوام جارو بکشم ( از ترس سوسک ) گفت سیمین جون شما وسواس داری ؟ از اون موقع که من اومدم شما داری این ااتق رو جارو میکشی گفتم آخه تو اگه درد منو داشتی شبانه روزی اتاقت رو جارو میکشیدی دیییییییییییییی دیگه حسابی خسته یاسی هم گفت حالا نوبت اینه با من بازی کنی منم گفتم حالا بچه هر روز که اینجا نیست قبول کردم بازی کنیم و ... داشتیم فوتاب بازی میکردیم  رو سرامیک نمیدونم چه طوری شدم با مغز خوردم زمین همچین این پام درد میکنه که ... ولی بیخیالش شدم ، دیروزم که خانوم برادر زنگ زد که فردا بریم این وایلت خانوم 3:30 از خونه زدم بیرون یه ربع چهار قرار داشتم باهاش خوشم اومد که خوش قوله  نه یه دقیقه اینور نه اونور اومدش  و ... دیگه رفتیم چقدر که شلوغ بود ما که چهار اونجا بودیم تا 6 همه خانوم ها اونجا هر کی مشغول یه کاری بود یه ناخوناشو لاک میزد یه با موبایلش بازی میکرد الا یه پیر زن هم اونجا بود اومده بود فال بگیره پیش خودم گفتم آخه مادر جان تو دیگه سنی ازت گذشته فال برا چیته ؟! خلاصه من که رفتم یه ترس بدی گرفته بودم نمیدونم چرا ولی انقدر مهربون بودش کلی گفتیم خندیدیم  یه کاسه گذاشت  آب ریخت توش یه شمع روشن کرد  10 تای قطره شمع ریخت توش یه ورق جلوش بود به اون نگاه میکرد و هی مینوشت بلند بلند هم میخوندش برام منم اون وسط خندم گرفته بود اینم هی میگفت یه لحظه نتونستم جلو خندم رو بگیرم زم زیر خنده ولی نمیدونم من که به این چیزا اعتقاد ندارم ولی حرفاش رو قبول کردم نمیدونم حالا دیگه رفتیم شلوار تربچه جان که دیروز داده بودیم کوتاه کنه رو گرفتم با ناز گل بانو ... الانم که تموم دست پاهام درد میکنه خفن الا ابن دست راستم بدجوری ورم کرده قرمزم شده دردم نمیکنه نمیدونم چر اینجوری شده  یه چند تایی عکس پرینت گرفتم میخوام پاسپارتوشون کنم برا دیوار کنار تختم دیییییی ( خیلی حیگرن آ

منم برم دیگه     یکمی بخوابم جون برم نمونده یه کارگر هم به اندازه من که امروز کار کردم کار نمیکنه هیچ وقت دیییییییییی

 

اگه غلط املایی داشت معذرت حال ندارم غلط گیری کنم  ( ای تنبل )

 

دوستون دارم  

 

بای

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و هشتم تير 1385ساعت 7:14  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

حالتون خوبه ؟

 

چی کارا میکنید ؟

 

خوش میگذره ؟

 

منم خوبم مرسی کامپیوتر که همچنان داغونه از اونجا هم که منو تربچه هیچ اقدام نمی کنیم این رو فرمت کنیم بالاخره سهیلا خانم بنده خدا یه پیشنهاد به من داد منم مثل ... قبول کردم  و ...  دیگه  کمبود کامنت دارم  نمیتونم که کامنت بزارم فقط میرسم وب ها رو میخونم و ...  دیروز که همش بیکار بودم یعنی بیکار بیکارم نه هااااا صبحش که خاله جان مامان راس ساعت 7:30 زنگ زدن که به مامانی جونی بنده روز مادر رو تبریک بگم آخه یکی نیست بگه خاله جان مرسی از این همه لطف و محبتت ولی یکمی فکر نکردی مردم این  ساعت خوابن ؟( بعدشم مامان خودم قرار بود حدود 10 اینا زنگ بزنه گفت زود زنگ میزنن خوابن )  من یکی که سه متر پریدم هوا از زنگ تلفن بعدش که سرمو گذاشتم سر بالش داشت خوابم می برد که مامان میگفت خاله جان حالا شما خودتون رو ناراحت نکنید مامانم که مثل ابر بهار گریه میکرد گفتم یا علی حتما یکی مرده که اینا اینجوری گریه میکنن همچین که از اتاقم پریدم بیرون کم مونده با با مغز بخورم زمین فرش از زیر پام لیز خورد بعدشم که همچین هول کرده بودم تربچه گفت چیه چته چرا اینطور میکنی گفتم  خاله مرد نه ؟؟؟ گفت وا چرا بمیره گفتم پس چرا مامان اینا گریه میکنن گفت هیچ چی بابا تو ام یاد مامان بزرگ افتادن گفتن ای مگر من ... اول صبحی حال ادمو میگیرن خواب زده میکنن آدمو دیگه رفتم حموم موهامو همین طور خشک کردم گرفتم خوابیدم تا حدود 4 که خالم اینا اومدن یه ربع بعدشم اون یکی خالم یه ساعت بعد قند عسل اینا یه ساعت بعدشم سمیه خاله همینطور ما سرویس میدادیم پشت سر هم سمیه خاله هم به اصرار شب نگه داشتیم پیش خودمون  وای که چه عشقیه شبای که اینجا میمونه کلی به من خوش میگذره و ... حالا امروز صبح امروزم که هیچ چی تا 9 خواب بودم دیشب خوابم نمیبرد و ... دیگه وقتی بیدار شدم صبحانه نخوردم  یه یه ساعت بعد تازه یادم افتاد که ... دیگه بعد از اون مامانی خانومی رفت بیرون خرید منم که تنها یکمی با کامپیوتر کار کردم بعد از اون رفتم  پای تلویزیون  بدبختی هرچی سوسکه موقعی میاد  که من خونه تنهام ( آقا ما اون ور دنیا هم که نریم بازم این سوسکا ول کن ما نیستن) ، نمیدونم حالا شما هم اینطوری هستید یا نه ولی من صدای سوسک رو  کاملا متوجه میشم  حتی متوجه شدم که از کجا  میخواد بیاد همین طوری که چشم دوخته بودم به در بین حال کوچیکه و در ورودی دیدم بله یه سوسک از این خوش تیپا شاخکا اندازه یه انگشت من اومد وای همچین پریدم سر مبل اینم هی میرفت و میومد شانس آوردم مامان زودی اومدش رفته بود زیر مبلا کشتش به مامان گفتم مامان یا جای من تو این خونست یا این سوسکا من کاری ندارم هرچی زودتر یه فکری بکنید من دیگه تو این خونه نمی مونم  شبم خودم با بابا حرف میزنم که هرچی زودتر برای  عوض کردنه خونه اقدام کنید  گفتم به جون خودم شما نرید من خودم میرم هااا  دیگه اینجوری یکمی شلوغ بازی بعد از اونم جام رو کابینت بود تکون نمیخوردم به خاطر همون هم مجبور شدم  غذای امروز رو من درست کنم هرچند من زیاد آشپزی بلد نیستم ولی ... دیگه یه خوراک بادمجان اون هی از مامان پرسیدم این خوبه اون خوبه درست کردم ...  حالا ببینیم چی میشه  خوب منم برم که از سوسک میترسم یه دقیقه بدون مامان جایی نمیرم هرجا میره دنبالش را میگریم میرم البته یه سری جاها که نمیشه دیییییییییییییییییی الانم دیگه مامانم رفت به خاطر من اومده بود که نترسم دیییییییییییییییی

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و ششم تير 1385ساعت 7:14  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

 

احوال شما ؟

 

چه خبرا ؟ خوش که میگذره ؟

 

دیروز که کلی خوش گذشت منو تربچه جونی خونه خالم اینا بودیم ساعت حدود 10 مامان اینا از باغ بهشت با خاله اینا برگشتن ما با خاله رفتیم خونشون و ... دیگه خیلی هم خوش گذشت چقدر که ما گفتیم و خندیدیم این یاسی شیطونی کرد وای چقدر دوست داشتنیه  و ...

پنجشنبه شب هم خیلی خوش گذشت جای همتون خالی دییییییی دیگه بیرون که بودیم ماشین با خودمون نبردیم گفتین بعد از شام هم یکمی پیاده روی کنیم دیگه مامانو تربچه باهم بابا هم قند عسل هم باهم منو ناز گل بانو باهم ( هرچی باهم بود رو ریختم اینجا ) ناز گل بانو از تربچه بهم نزدیکتره یه هو  بحث سر یه موضوع باز شد ( فکر  بد نکنید هاا در مورد یکی از  برو بچ فامیل ) که منم کلی حرف داشتم در موردش بزنم حسابی خودمو خالی کردم خیلی وقت بود میخواستم بگمش ولی نمیشد حالا چرا به ناز گل بانو گفتم چون ناز گل بانو با اون طرف خیلی راحته یعنی هرچی میشه میاد به این میگه دیگه یه چیزی بهم گفت که اول خودم کلی خجالت کشیدم یعنی فکر کنم  لپام حسابی سرخ شد بعدشم که دیگه ... چیکار کنیم دیگه عشق و علاقه بیش از حده دیییییییییییییییییی

دیروز که حدود 7 با خالم اینا زدیم بیرون گفتیم بریم بوستان ارم اونجا هم که ماشالا انقدر شلوغ بود که خدا میدونه جا نبود برا نشستن شانس ما این گشت ها ارشاد قدم به قدم اونجا بودن میگرفتن می بردن دم به دقیقه هم میگفتن خواهر ها لطفا حجاب خودتون رو عایت کنید بابا آخه این مسخره بازیا چیه راه انداختن اصلا به اینا چه ربطی داره ما چه شکلی میایم بیرون خیلی مردن برن یه چیزای دیگه رو جمع جور کنن انقدر بدم میاد ازشون آخه بی دلیل دختری که خیلی ساده فقط یه شال پوشیده سرش یکمی از موهاش بیرونه رو میگیرن یه ذره مانتو کوتاه شلوار کوتاه من دیگه اصلا خودم جرات نمی کنم برم بیرون مثل ... ها باید مانتو بپوشی تا پایین پات یه مقتعه بپوشی روی شکمت یه شلوار بپوشی که ... من فکر میکنم شلوار کردی بپوشیم سنگین تره ، در مورد اون پوشش اسلامی شونم که قربونش برم خیلی خوشگل تشریف داره اون چادره که اسمشو گذاشتن پوشش اسلامی از 100 تا مانتو تنگ کوتاه بدتره چقدرم که زشته و بد شکله صد رحمت به این چادر های معمولی اه لعنت به هرچی ...اصلا بی خیال فقط اینا میخوان یه کاری بکنن که این خانومای طفلکی از اون چادر های مسخرشون بپوشن همین ! که عمرا ما همچین کاری بکنیم  انقدر اعصابم خورده از این موضوع که خدا میدونه من نمیدونم کی به اینا گفته بیان برا ما تعیین تکلیف بکنن که چی بپوشیم چی نپوشیم  خوب بسه دیگه ...  بخوام حرف بزنم حرفام زیاده ولی دیگه کوتاه میام دییییییی

امروزم که میخوام برم بیرون با تربچه جونی  روز مادر دیگه شما میخواید چی کار کنید راستی ؟؟ مال من و تربچه که سکرته دییییییییییییییی فدای مامان گل مهربونم بشم که انقدر برامون زحمت میکشه قربونت بره سیمین ( این یکی دیگه بی تعارف بودا ) 

خوب منم برم خیلی اتاقم ریخته بهم ببینم چی کار میشه باهاش کرد دییییییییی

 

دوستون دارم

 

روز خوبی داشته باشید

 

بای

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بيست و چهارم تير 1385ساعت 7:13  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

 

حالتون خوبه ؟

 

چی کارا میکنید

 

الان که دارم اینو مینویسم یکمی اعصبانی کلی خوشحال حالا اول اعصبانی رو بگم که همش تقصیره این عطیه زلزلست اعصاب من ریخته بهم حالا اینم یه عالمه توضیح داره که بماند خوشحال برا ایینکه تولد تربچه جونی گلمه خواهر خوبم ماچ ماچ دیییییییی خوب امشب شب تولد تربچه جونمه بابا درسته که گاهی میزنیم تو سر کله هم دیگه دعوامون میشه یه نصفه روز بیشتر نمیتونیم باهم حرف نزنیم ولی اینا همش الکیه یه دعوای خواهر برادریه ساده هست که اگه اینا نباشه  نمیشه خوب دیشب که بازم با خالم اینا رفتیم بیرون شام کلی خوش گذشت البته با حضور دو تا زلزله مثل غزل و ترانه  که  رو اعصاب من میدویدن  گاهی هم بد میگذشت بعدشم که خاله جان یه چیزی گفت  یکمی داشتم شاخ در میاوردم این آقا سپهر ما که داره میشه نزدیک یه ماه رفته شیراز تاحالا هم نیومده درس بهونشه که قربونش برم( الکی گفتم زیاد جدی نگیری ددیییی )  اونم مثلا درس میخونه اونجا از جای اینکه خودش بره سر جلسه امتحان دوست جونش رو میفرسته آخه من نمیدونم این چه طور دانشگاه  بی ... چیه که حالیشون نشده این نیست حالا موضوع این بود که  سپهرخان  ما نمیدونم یه هو چی شده بهش قلبش درد گرفته و ... خوبه حالا دوستاش اونجا بودن بردنش بیمارستان  آخه من نمیدونم چی شده بهش که ..  بی دلیل که آدم قلبش ...  یعنی فکر کنم این یکمی ارسی باشه چون من خودمم یکمی اعصبانی میشم این قلبم همچین درد میگیره که الان میگم تموم شد همه چی ، قند عسلم  یه بار اون اوایل که  دانشجو بود همچین اتفاقی افتاد براش سپیده هم دیشب بر اینکه خیال منو راحت کنه گفت سیمین جون چیزی نیست منم اینطوری شدم حالا نمیدونم چی بگم من اوه چقدر از بحث دور شدم بله حالا خوبه حالش خوب شده وگرنه خالم دیوونه می شد اینجا دیگه  فکر کنم یه هفته دیگه تشریفشو بیارن جناب ،  الانم که خودم  قلبم بد جوره درد میکنه انگار که یه سنگم گذاشتن رو قفسه سینم نمی تونم نفس بکشم  ( که اینم برا خودش دلیل داره که تقصیر کار خودم بودم ) خسته شدم نمیرم حالا امشب تولد این بچه رو بهم بریزم دییییییییی  همش تقصیر عطیه منو اعصبانی میکنه دیگه، بچه بد مگر من تورو نبینم میدونم باهات چی کار کنم  خوب دیگه فکر کنم زیادی حرف زدم منم برم اصلا چه ربطی داشت این حرفا بهم فقط اومدم بگم مهربونم تولدت مبارک سیمین فدات شه ( حالا جدی نگیر زیاد ) کادو تولدشم که اون هفته براش خریدم ولی از اونجا که طاقت نداشتم همون روز بهش دادم فقط امشب مونده ماچ مالیش دیییییییییییی  دیگه برم که شام قراره به خاطر تولد تربچه جونی بریم بیرون دییی حسابی ددری شدم برا خودم

 

دوستون دارم

 

بای

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بيست و دوم تير 1385ساعت 7:13  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

 

احوال شما ؟

 

چه خبر ؟؟

 

مثل اینکه قرار من دو روز یه بار آپ کنم کامپیوتر که هنوز مثل قبل هیچ تغییری نکرده  به خاطر اینکه تنبلیمون میگیره یه فرمت کنیم  حوصله میخواد این کارا که فعلا ... به این وضع عادت کردیم  می سوزیم و میسازیم به قول خودمون  . چقدرم هوا گرم شده اصلا با وجود کولر این چیزا انگار رفتی جهنم بابا صد رحمت به جهنم  . دیروز که برنامه یکمی تغییر کرد نوشین نیومد سینما هم کنسل شد ، شد برای پنجشنبه فقط موند برنامه شبمون که رفتیم چقدر خوش گذشت هوا عالی خنک بیشتری سردشون شده بود اما من نه چقدرم که اونجا با صفا شده بود فقط یه مشکلی که داره اینکه جادش خیلی خطرناکه پیچ واپیچ برا همین ما هیچ وقت ماشین با خودمون نمی بریم یعنی مامان خانومی اجازه نمیدن  دیییییییییییی دیگه بالاخره برا برگشت یه تاکسی گرفتیم اونجا تاکسی زیاده و ...  اومدیم خونه سمیه خاله هم با ما اومد ماهم که دوباره خوشی زد زیر دلمون تربچه که با کامپیوتر کار میکرد منو سمیه خاله هم برا خودمون ... منم که اساسی قاط بودم نصفه شب یادم افتاده گیتار بزنم  چی کار کنیم دیگه ، گفتم گیتار هنوزم که هنوزه من یکی رو پیدا نکردم که برم پیشش ادامه بدم البته هستن ها ولی کلاسیک درس میدن که من کلاسیک نمیخوام پاپ دوست دارم  شانس ماست دیگه اگه الان پیش پارسا ادامه داده بودم خیلی به نفعم می شد ولی بدبختی اصلا نمیشد سر کلاس پارسا دو دقیقه نشست بس بد اخلاقه موقع درس که میشه نمیدونم چرا یه هو میشه مثل ...  وگرنه قبل از کلاس حالش خوبه خوب میگفتیم میخندیدیم بازم اینم از شانس ماست دیگه  استاد های قبلی هم که یکی آقای عسگری اون از پارسا بدتر خیلی بد اخلاقه بازم صد رحمت به پارسا یکی هم آقای فریدونی که من چند سال پیش میرفتم پیشش ماشالا اون جلسه دوم نشده بود ، هیچ چی درس نداده یه نت گذاشته جلو من خوب سیمین جان این سنفونی 9 بتهون رو بزن ، بابا تو که اصلا هیچ چی به من نگفتی من  حتی نمیدونم دستمو چه طور بگیرم نمیدونم مثلا سل کدوم سیمه،  چطور بزنم ، ماشالا بزنم به تخته یکی از یکی گل تر و بهتر من با همه اینا مشکل دارم  این آقای غلام شاهی هم که کارش حرف نداره ، کلاسیک درس میده  حالا به نظر شما من چی کار کنم ؟ مثل عقده ای ها شدم به خدا  چقدر حرف زدم امروزم که برنامم معلوم نیست چیه یعنی حوصله هیچ چی رو ندارم نمیدونم چمه خدا به خیر بگذرونه امروز رو

خوب منم برم که مثل اینکه سرما رو خوردم سرم وحشتناک درد میکنه از صبحم یه ریز عطسه میکنم و بقیه ی ... دییییییییییی

 

دوستون دارم  ( بوس نمیکنم که سرما نخورید )

 

مواظب خودتون باشید

 

اها راستی جمعه هم که تولد عزیزمه فدات شم الهی جیگر   ( جو گرفتم معذرت میخوام )

 

بای  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و يکم تير 1385ساعت 7:12  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات
+ نوشته شده در جمعه 9 تیر1385ساعت 22:33 توسط نهال |