تبليغاتX
نـــــهال

 

 

سلام دوستان

 حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید

عیدتون مبارککککککککککککککککککککککککککککککک

چه خبرا ؟

من که خوبه خوبم  یعنی بهتر از این نمیشه  

دیشب که خیلییییییی خوش گذشت یعنی واقعا خوش گذشتا دیییییییی جای همتون خالی شدید مخصوصا مریم خانومی  ، از اون اولش که رفتیم من نشستم هی با نازگل حرف زدم هیییییی دو تای گفتیم اهنگ گوش میدادیم  بعد از نازگل ( به علت اینکه من طرفدار زیاد دارم  ( باشه باشه حتما به همتون امضا میدم ) وقتمو باید تقسیم کنم) یه قسمت که مال نازگل بود یه قسمت مال بچه هاست که از میون بچهااااا  یه نفر هست که همیشه وقتش دو برابر بقیس همیشه و هر جا بعدم یه قسمتش میشه مال شوهر خاله جان قسمت آخر  میشه مال حالا یا سپیده یا پویا و یا ...  که اینم به علت اینکه میشه آخرای کار که یه نیم ساعت بیشتر نمیشه ولی از هیچ چی بهتره دییییییی خلاصه حرفا که با نازگل تموم شد رفتم سراغ بچه ها بچه ها که یکی یاسی جونمه و غزل و ترانه حالا کلی با این بازی کردم و شوخی کردم ... خدا میدونه ، اونم که گفتم همیشه وقتش دو برابر بقیس یاسی جونه  بس که من  دوسش دارم و حالا نمیخوام بینشون فرق بزارم ها ولی یاسمن برام همیشه یه چیز دیگه بوده و هست بس که  این بچه بی شیله پیلس همیشه سعی کرده خودش باشه نه اینکه ... دیگه کلی هم با یاسی حرف زدم و البته اون همیشه حرف میزنه من حالا هرجاکه مشکل داشته باشه راهنمایش میکنم و ... حالا بگم که من از این یاسی خانومی 8 سال بزرگترم هاااا ولی نمیدونم چرا نقدر باهم جوریم دیگه ، یه قسمت که مال شوهر خاله جان هستش که همیشه ما سر کامپیوتر باهم بحث میکنیم البته یکی دیگه هم هست که تو بحث ( حالا میگم بحث فکر نکنید میزنیم تو سر و کله ی هم هااا  دیییییییی)  با ما شرکت میکنه اونم کسی نیست جز سپهر خان ، آقا، جان جون، عزیز، جیگ... ... ( بسه بسه سیمین جو نگیر ) اصلا هرچی که شما بگید که دیشبم اون پیشمون نبود یعنی من خیلی وقت ندیدمش چون همیشه ی خدا میره شیراز از شیراز میره اصفهان هی میره چه میدونم تبریز میره مشهد هرجا که بگی رفته ایران گردی میکنه به ما که میرسه یه ، یه روز بیشتر نمیمونه خونه دوباره پا میشه میره یه جا دیگه ، اوه چقدر از قضیه  پرت شدیم حالا اونم نبود این دفعه من شوهر خالم بودیم ... دیگه قسمت بعدی میشه مال سپیده و پویا و یا ....... که دیشب شد مال پویا یه کوچکولو هم سپیده  اول بگم که دیگه اینا بچه نیستن سپیده از من کلی بزگتره من و پویا هم تقریبا هم سنیم با یکی دو سال اخلاف سنی اونم مهم نیست حالا این قسمتم یکی از بهترینشونه هی میگیمو میخندیدیم و ... تقریبا مثل قسمت اول دییییییییی خب اینم تقسیم بندی هاااای من که این آخراش دیگه برام جون نمیمونه چون باید  هم رو راضی کنم دیگه دیییییییی  حالا اینجاست که میگن وقت طلاست دییییییییییی

خب من برم یه چند تایی کار دارم و ...

روز خوبی داشته باشید

بای

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سي و يکم مرداد 1385ساعت 9:47  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا می کنید ؟

خوش میگذره ؟

خب  میبینم که یواش یواش داره تابستون هم تموم میشه و باید بریم مدرسه و ... من یکی که خودم خیلی خوشحالم  اول اینکه دوستامو میبینم بعدشم این بیکاری ها تموم میشه و ... یه تعداد هم هستن که عزا گرفتن که بازم مدرسه و بدبختی هاش شروع شد  دیییییی خب هرکی یه جوره دیگه (  حالا این یه تیکه که من نوشتم چه ربطی به بقیه حرفام داره ؟ )

دیروز که رفتم کلاس و .. کلی خوش گذشت آقا ضمن اینکه ما میریم برا طراحی اونجا کلی هم خوش میگذرونیم ای کا ش همه  معلما و مربی ها و دبیر و استادا ( این همشون یکی بودن که دییییییییییییی) مثل آقای یوسفی انقدر شنگول باشه به آدم انرژی میده تو کلاس  دیگه یه چیزی بهمون یاد داد نمیدونم حالا شما بلدید یا نه با مداد تراشو پوست پرتقال یه چی مثل تار عنکبوت می ساخت خیلی باحال بودن همه اینجور دهنا باز و ... اون آخرای کلاس انگار که یه چی محکم به زنی تو سرم ها ، انقدر سرم درد میکرد که خدا میدونه نمیتونستم بشینم سر کلاس مینا اینجور دید گفت پاشو بریم حالا  آقای یوسفی این وسط گیر داده ( به شوخی) میخواین برین سراغ  دوست پسراتون ؟ حالا ما هی میگیم نه بابا دوست پسر کجا بود  یوسفی جان کوتاه بیا دیگه ما اومدیم یعنی مینا مسیرش از من جدا شد یه ماشین گرفتم تا خونه منو میگی داشتم میترکیدم دوتایی میدیدم هرچیو دیگه دستمو تکیه دادم به در چشمامو بستم همین جوری تا یه هو  که چشمامو باز کردم گفتم ااا  آقا من همین جا پیاده میشم با جون کندن و دوساعت وایستادن سر هر پاگرد و ... اومدم خونه کیف و  مانتو هرچی دستم بود  بود انداختم یه گوشه گرفتم خوابیدم واقعا داغون بودم دیگه تا بابا اومدش بنده خدا فکر کرد من از دستش ناراحتم ( سر هیچ چی ) که نمیرم پیشش مامان اینا اومدن گیر داده سیمین مامان منو نگا کن ببینم چت شده باکسی دعوات شده ؟ با طرقه ؟ کسی بهت چیزی گفته ؟ چی شده ؟ گفتم بابا هیچ چی نشده سرم داره میترکه شام خورده نخورده گرفتم خوابیدم یکمی تا سرم خوب شدش بعدشم که هیچی وقت خوابم برنامه ای داشتیم هاا مثلاینکه من به این چیپس سر که نمکی حساسیت دارم هر دفعه میخورم تنم میشه یکی با جوش اصلا ترافیک جوشی میشه که خدا میدونه فکرکن همشون هم بخارن چی میشه دیگه انقدر خارشش زیاد بود از خواب بیدار شدم  گفتم برم پیش تربچه ببینم چیکار میتونه بکنه اون گفت بیا پیش من بخواب فکر نکن بهش یه نیم ساعت نشد  گفتم من نمیتونم تو بخواب من میرم اونور رفتم خوابیدم سرمبلا گفتم میرم مامان اینا رو می ترسونم بدتر میشه برم پذیرایی راحت ترم رفتم تا 4 بیشتر نتونستم اونجا تحمل کنم یکمی که چشمام گرم شده بود دیدم بابام اومدش گفتم حتما بیدارن دیگه رفتم دیدم مامان خوابیده خوابیدم  پیش مامان اینا  چه مزه ای می ده ها پیش مامان بابات بخوابی یاد بچگی ها دست مامانم دو دستی چسبیده بودم بهش تا ....

صبح 10 بیدار شدم تربچه جونی که مرخصی اجباری بهش دادن  خونس چند روزی دو تایی عشقی میکنیم دییییییی گفت تو اصلا عادت داری دو هفته یه بار منو از خواب  بی خواب کنی آخرشم بری مثل بچه لوسا بغل مامان و بابا بخوابی دیگه گفتم تو دیشب جا من نبودی که وگرنه خونه رو میذاشتی رو سرت دیگه  با اون کلکل کردم بعدشم رفتیم بیرون یعنی مامان پارچه خریده بود میخواست بده براش  مانتو بدوزه دوساعت  اونا تو اون خیاطی بودن منم نشستم تو ماشین هرچی آهنگ تو موبایل تربچه بودو گوش دادم بعد که شارژش تموم شد دو دستی تقدیمش کردم بهش دیییییییییییییییی  الانم که اینجا زدم تو خط انریکو وااااای عاشق آهنگاشم خب  خبر جدیدی هم که الان رسید دستم شب قرار کل خانواده مامانی خانومی خاله ها دایی ها و عمو ها ( عمو کجا بود بابا مرده شوره هرچی عمو و عمه ی منه نمیدونم چرا من از ای انقدر تنفر دارم آخه حالا بعدا سر این مساله هم بحث میکنیم) .... بریم شام بیرون ای ول خب منم برم که که که که دیگه هیچی دییییییییییی

  چند روز مونده به اول شهریور ؟؟؟؟

 دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بای

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سي ام مرداد 1385ساعت 13:3  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام سلام

حالتون خوبه ؟

 چیکارا میکنید ؟

دیروز که انقدر کلافه و بی حوصله بودم که حال اینکه آپ کنم نداشتم هی میرفتم کامنت میذاشتم از لجم دییییی دیگه همین دیگه

آره دیروز که اونطوری بود ولی شبش دیگه شنگول شدم  هی با تربچه شوخی شوخـــی میکردیم اون طرفا هم بارون اومد؟ عاشق بارونم بوی نمش مخصوصا انقدر دلم میخواد وقتی بارون میاد برم قدم بزنم اما کیه که اجاز بده دیشب که بارون میومد با تربچه پریدیم جلو پنجره در حال گرفتن قطرات بارون اما دریغ از یه دونه قطره بارون که بیاد کف دستم همچین حال من یکی گرفت ولی بعدش ...  این نرگس چه باحال شده جدیدا آقا من اونشب کلی عشق کردم اعظم رفتم حال شوکت رو گرفت حقشه دستش رو شد بالاخره دییییییییی ولی از وقتی که پوپک رفته دیگه این فیلمه نمیچسبه بهم مزه نمیده بی خیال مهم نیست  تازگیا کامنتام کم شده بید  ، اها یادتونه گفتم ۴ روز دیگه صبر کنید اول اشتباه کردم ریاضیاتم ضعیف شده باید با یاسی بشنیم مامان بهمون درس بده دییییییی خلاصه حالا از اون ۴ روز کذایی دو روز مونده میشه اول شهریور نه ؟ یه نفر فقط میدونه که چه خبره خودش رو کنه دییییییییی  ، دیشب بی خوابی زده بود به سرم خوابم نمیبرد تا ۲ بیشتر بیدار بودم هی آهنگ گوش میدادم رفتم تلویزیون نگا کنم اما این روح مهربان رو داشت گفتم حالا اونو نگا کنم بدتر میشه دیگه تا صبح نمیخوام دییییی  اومدم گفتم یه دو خط بنویسم همچین جوهر این روان نویسه پخش شد رو دستو بالم که هرچی شستم نرفت سه تا از انگشتام سیاه شده شدید نمیدونم خدا کنه تا عصری پاک شه روم نمیشه اینطوری برم کلاس دییییییییی

یه نکته بگم  که طرقه جان من که میدونم وب رو  میخونی کامنتتم میزاری ولی عزیزم اگه فکرکردی من اینجا ...  آیا ؟  اون دقیقه اول که کامنت رو خوندم یه نگا به آی پی انداختم دیدم مال خودته داری دیگه حسابی تابلو کار میکنی ببین عزیزم من اگه دوس داشتم خودم آدرس وبم رو بهت میدادم پس دیگه لزومی نداره شما با پلیس بازی ادرس منو پیدا کنی آدم باید خیلی ... باشه که اینجوری کنه به هرحال اون دفعه هم گفتم بهت اگر بخوای این کار ها رو ادامه بدی راه سختی رو در پیش داری پس  سعی کن هرچه زودتر دست از این کوچولو بازیات بر داری باشه ؟

حالا ببخشید من انقدر اینجا در مورد این نی نی کوچولو مینویسم چی کارش کنم حرفو یه بار به یه آدم میزنن نه ۱۰۰۰۰ بار که

خب منم برم انقدر خوابم میـــــــــــــــــاد که خدا میدونه

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

 

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و نهم مرداد 1385ساعت 9:11  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام علیکم

حال شما ؟

نمیدونم از کجا شروع کنم امروز بدجوری شنگولم بی دلیل اونم ، خدا به خیر بگذرونه اول بگم که  کار آرشیو این وبم تموم شد به سلامتی با جون کندن ولی الان دیگه چشمام بدجوری ۶ تایی میبینه دییییییییی دو ساعت خیره بشی به این مانیتور هی از اینور به اونور کپی کنی و پست کنی قاط(قات -قاط ؟ ) نمیزنی آیا ؟ ( این آیا هم به قول دریا جونی ) تموم شد به هر حال دیگه

حالا کلاس رفتن دیروز من البته قبلش یه چیزی رو براتون تعریف کنم که بدونید قضیه چیه وسطش خودتون میفهمید که چی به چیه ... 

اواخر امتحان های خرداد ماه بود یکی بود هی یه ای دی  مینوشت رو دیوار مدرسه بعد هی خانوم کهایی اینا اون ای دی رو یه رنگ میکشیدن روش که مشخص نباشه من گفتم این طرف کیه که انقدر  سیریشه که هی مینویسه ، اول فکر میکردم کار بچه های خودمون باشه دیگه من آی دی رو برداشتمو یه هفته ای بهش پیله کردم تا جواب داد اسم ای دی هم پسر بود " مهدی " و ... دیگه کلی نشستم مخشو زدم البته اصلا هرچی در مورد خودم گفتم دروغ بود گفتم یه بار حالا میبینی این بابا آشنا درومد گندش در میاد ( ب من تا اون موقع فکر میکردم دختره و شک داشتم به یکی از بچه های سوم کامپیوترمون به اسم میترا) خلاصه م گفتم یاسمنم ۱۹ سالمه و ... اونم اصلشو داد و گفتم حالا یه قرار بزار هم دیگه رو ببینیم خب اولا که من اصلا سر قرار هیچ وقت نمیرم اگرم برم خودمو نشون نمی دم، دیگه من گفتم سشنبه ساعت ۴:۴۵ منتظرتم فلان جا یه جای گفتم که سر راه کلاسم باشه و مشکلی پیش نیاد اونم گفت باشه خلاصه من همون سشنبه اون ساعت رفتم البته صبر نکردم دیدم این نیومده (اگه اومده بود هم که من هیچ چی نمیگفتم )دیگه رفتم کلاس و ... تا اومدم خونه آف گذاشته بود یاسی جونه بد قول چرا نیومدی منم که  گفتم من منتظرت بودم  ولی شما نبودی و ... گفتم خب یه قرار دیگه میزاریم  گفتم اگه مردی بیا این بیچاره هم گفت به جون عزیزم من میام تو بد قولی نکن گفتم باشه گفتم حالا چه طوری بشناسمت گفت اینجورم لباسم اینه موهام این شکلیه و ... منم گفتم که آره منم مانتو قهوه ای می پوشم و یه کوله دارم گفتم اینجور که من مشخصات دادم ببینی زودی میشناسی گفت باشه حالا منم که اصلا مانتو قهوه ای ندارم رد گم کنی دادم که شر به پا نشه قرارمون هم شد جلو آموزشگاه  زبان سیمین رو به رو هلال احمر گفت باشه من ۴:۴۵ اونجا هستم منم دیگه اون موقع خودم رو رسوندم البته از این طرف خیابون با اون تخته شاسی ضایع دیدم اومده نشسته تو ماشینش کلافه( اول که بهم ثابت شد نه بابا این واقعا پسره من اشتباه فکر میکردم بعدم که ...) گفتم حالا منتظر باش تا یاسی جونت بیاد دیگه منم شانس رفتم کلاس مهتا گفت آقای یوسفی نمیاد امروز کلاس تعطیله  من زنگ زدم خونتون اما گفتن سیمین رفته بیرون اول کلی حرص خوردم که تو این گرما شما منو کشوندید اینجا چیکار ولی با خودم گفتم اگه زنگ میزدن که من اصلا این بابا رو نمیدیدم که دیگه راه برگشت با مینا اومدیم بازم مهدی اونجا منتظر بود زل زده بود به در اون آموزشگاهه منتظر یاسمنه مثلا  ، منم گفتم مینا نگاش کن اون پسره رو که تکیه داده به اون پراید سفیده  میدونی این کیه این همونی بود که هی آی دیشو مینوشت رو دیوار مدرسه هاا گفت ای آتیش تو اصلا نمیتونی دو دقیقه آروم بگیری بلا با این بدبخت چی کار کردی پاشده اومده اینجا نگاش کن چه خوش تیپم هست سیمین بیا برو جورش کن براخودت گفتم بیا برو بابا توام دلت خوشه منو چه به این کارا من اصلا اولین بارمه از این غلطا میکنم  و اینجور میزارم  سر کار هرچی سر کار گذاشته بودم تو نت بوده نه بیرون از نت مینا تو که منو میشناسی دیگه   بعدشم فقط میخواستم ببینم کیه که انقدر ... همین نه برا چیز دیگه خیال اونم راحت کرد که من این کاره نیستم بابا جون دیگه من اومدم خونه گفتن الان آف بزار ضایع بازی میشه صبر کردم تا ۱۰ شب که اون موقع ها میاد دیگه گفتش یاسی خیلی بد قولی چرا نیومدی ؟ این دو بار قرار گذاشتیم تو نیومدی منم گفتم من اومده بودم اتفاقا وایستاده بودم سر راه پله ها تو آموزشگاه منتظرت بودم ولی تو نبودی بعدش زدم اون راه گفتم مهدی نکنه اون پسره تو بودی ماشین باخودت آورده بودی ؟ گفت آره یه پراید سفید صندوق دار گفتم واااااااااای اون تو بودی مهدی ببخشید من شرمنده  من شک داشتم اون تو باشی برا همین نیومدم جلو گفتم اگه اون نباشی خیلی سه میشه گفتش خب حالا عیب نداره یه قرار دیگه میزاریم گفتم مهدی دیگه نمیتونم بیام چون مامانم نمیزاره تنهایی دیگه بیام بیرون دو ساعتم مخشو زدم که بابا ول کن این یاسی جون شو لفطا  و ...  خلاصه اینم ماجرای این آقا مهدی طفلکی  دلم براش کلی سوخت ولی گفتم تا تو باشی انقدر ای دی ننویسی رو دیوار آخر و عاقبتش اینه که هی بمونی منتظر اونم چی منتظر یاسی جون

حالا دوستان در مورد من فکر بد نکنید که عجب دختر ... هست وقتی کنجکاو بشی دیگه نمیتونی جلو خودت رو بگیری کار به اینجاها هم میکشه ولی خب کار اشتباهی بود یکی رو بزارم سر کار اونم تقصیر کار خود بود که ندیده و نشناخته هی قرار میذاشت دیییییییییییییی

خب منم برم که ... که اگه تربچه اینجا رو بخونه کلمو میکنه فکر کنم دیگه واقعا نمیزارن از این به بعد تنهایی برم بیرون دییییییییییی

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بيست و هفتم مرداد 1385ساعت 11:38  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خب میبینم که ۴ روز دیگه یه خبرایه نه ؟! شما که نمیدونید حقم دارید چون از اولش با من نبودید وگرنه یادتون میموند خب پس این چهار روزه رو تحمل کنید خودتون متوجه میشید که چه خبره

جدیدا آلزایمر گرفتم من هی از اون اول مرداد گفتم ۲۳ مرداد یادم نره ولی آخرش یادم رفت خب حالا  که یادم اومده میگم ۲۳ مرداد چه خبر بوده ، بله ۲۳ مرداد روز جهانی دست چـپ ها بود  روز بنده حالا هرکی دست چپه کامنت بزاره دییییییییی   (  دست راستا هم بزارن چون میترسم دست چپ اصلا نداشته باشیم )

                                                                  

میگم که مگه ما دست چپا با شما راست دستا فرقی داریم ؟ میدونی هرکی دیده من با دست چپ مینویسم اول همه میگه توچرا با دست چپت مینویسی ؟ پس دست راستت چیه ؟ اصلا چه طوری با دست چپت می نویسی ؟ سخته نه ؟! تو اصلا با ما فرق داری چون با دست چپ مینویسی ! من نمیدونم واقعا ،به خدا ما دست چپا با شماها هیچ فرقی نداریم مثل خودتونیم فقط از جای اینکه با دست راستمون کارامونو بکنیم برعکس میشه نه سخته نه عجیب ، خیلی هم راحت !  یه سری  یه جوری میگن  که انگار ما آدمای فضای هستیم دیییییییی تعدا دست چپا هم که خیل کمه مثلا تو خانواده پدری سه نفریم فقط منو یه عموم و امین الان میدونم که حسام میگه امین کیه امین پسر عمومه بابا جان تو خانواده مادری منو مامانم و زن داییم که الته زن داییم دختر خاله مامانم میشه و شوهر خالم که میگم خیلی  توپه دییییییی خب حالا نظر شما در مورد این دست چپا چیه ؟ منتظر نظراتون هستم

حالا موضوع بعدی که میخوام بگم  یعنی دیگه موضوع نیست حرفای همیشگیه

دیروز که من با اون حال خرابم  کلی وقت گذاشتم اتاقمو مرتب کردم دیگه داشتم یواش یواش حاضر میشدم که اون طرف میاد هول هولکی نشه گفتم اول به بابا یه زنگ  بزنم ببینم چه ساعتی میادش با چه بدبختی به بابا زنگ زدم موبایلش خط نمیداد هی قطع وصل میشد گفتم بابایی اون آقاهه کی میخواد بیاد ؟ گفتش کدوم آقاهه ؟ گفتم همون که میخواد بیاد برا ADSL نصب كنه اول اينكه كلي بهم خنديد بعدشم كه گفت ببین بابایی من کی گفتم که امروز میادش به مامانت گفتم تا آخر هفته ی دیگه میاد منو میبینی کلی جوش اوردم بابا هم که یه ریز می خندید منم اینور حرص میخوردم  به مامان میگم مامان بابا گفته که طرف آخر هفته دیگه میاد مامان میگه نه بابات به من گفته امروز میاد گفتم بالاخره من به ساز کدومتون برقصم ؟  و ...دیگه شب که بابا  جونی اومدن و ... من وقتی شبا خوابم نمیبره میرم پیش مامانم اینا میشینیم کلی تعریف از اون قدیما برام میگن گاهی یه چیزای میگن که من به عمرم نشنيدم دیشب مثلا گفتن که اون دایی بهزادم یکی دو ماه قبل از اینکه من دنیا بیام یه دختری داشتن به اسم صبا که اون طفلی نمیدونم مشکلش چی بوده که میمیره البته خیلی کوچولو بوده به یه ماه هم نکشیده که دنیا اومده بوده ، البته اینو اون موقع ها که بچه بودم مامان برام گفت ولی زیاد کنجکاوی نکردم گفت ناراحت میشه تا دیشب که همه چی رو برام گفتن خب حالا اگه این صبا خانوم ما الان بودن که من یه هم سن خودم داشتم ولی خب چه فایده دلم برا داییم و زن داییم می سوزه . پس برا همینه که دایم انقدر دختر دوس داره و توی دخترای فامیل منو از همه بیشتر تــــر هر دفعه که منو میبینه کلی بوس بوسیم میکنه و بغلم این از صبا خانوم حالا یه قضیه دیگه هست در مورد مامان بزرگم که مامانم اینا خودشون هم تازه فهمیدن یعنی اصلا در طول این ۸۴ سالی که مامان بزرگم زنده بود خودش هیچ اشاره ای در موردش نکرده بود

امروزم که هیچ چی ۶:۳۰ با مامان اینا از خواب بیدار شدم صبحانه و بعدشم کامپیوتر یکمی آرشیو رو درست کردم و ... کار زیاد خاصی انجام ندادم تا الان به این آهنگ اندی که میخونه میخوام بگم دوست نگو نه نمیشه میخوام بگم عاشقتم نگو نه نمیشه میخوام بیام خواستگــاری  نگو نه نمیشه یه  بار بگو ... ، که مال یه قرن پیشه بد جور پیله کردم  یه ریز میزارمش و ...  خدایه عقلی به من بده 

مورد بعدی که فکر میکنم که طرقه ... ادرس منو پیدا کرده از همین جا میخوام بهش بگم که اگه وب منو میخونی یه کلام بیا بگو انقدر قایم موشک بازی در نیار که هیچ حوصله ندارم این مسخره بازیا رو ندارم ها هنوزم از دستت اعصبانیم وضع و از این بد تر نکن دختر جان

* اها راستي جواب سوال هاي حسام اول كه من مهسا رو نميشناسم خيالت راحت ! بعدم در مورد ADSL سوال كرده بودي  دو ماه يه بار ۶۰ هزار تومن مياد و ...   بازم سوال داشتي در اين مورد من هستم ديييي

خب منم برم که امروز ناهار با منه منم میخوام براشون سالاد ماکارونی درست کنم شما دوست دارید ؟

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بيست و ششم مرداد 1385ساعت 9:31  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

دوباره  یه روز دیگه اومد اما مثل همیشه تکراری

۱) دیروز که داشتم حاضر می شدم که برم کلاس دیدم خاله جون اینا اومدن منم کلی غصه خوردم چون یاسی هم بود ولی خب چه میشه کرد یه ۲۰ دقیقه ای پیششون نشستم تند تند حاضر شدم دیرم شده بود شدید بیست دقیقه به  پنج بود منم ۵ کلاس داشتم حالا مگه ماشین پیدا می شد دیگه بعد از کلی یه ماشین اومد منم زودی پریدم تو ، شانس گیر کردیم تو ترافیک واویلا خدا اون روز نیاره که تو ترافیک بمونی دیگه تنها شانسی که آوردم ماشین تا دانشگاه میرفت منم کارم راحت تر شد دیگه یه تیکه رو پیاده رفتم تا  حدود ۵ شد رفتم دیدم خانوم بقا وایستاده تو حیاط اونجا داره با خانوم شوشتری صحبت میکنه منم یکمی جا خوردم این اینجا چی کار میکنه دیگه سلام که دادم انگار صد ساله منو ندیده کلی تحویل  و هندوانه داد زیر بغلمون خانوم شوشتری سیمین جان از بچه های خودمونه یکی از بهترین دانش اموزامون خانوم و ... منم حالا عین بچه مثبتا سرمو انداخته بودم پایین هی میگفتم خواهش میکنم و... دیگه گفتم ببخشید خانوم بقا کلاس دیر شد با اجازتون من برم دیگه رفتم تو مینا هنوز نیومده بود  رفتم سر کلاس و ... وای این آقای یوسفی خیلی باحاله دیگه امرزو کارمون طراحی چهره بود یکی یکی ماهیچه و استخوان ها رو باید بشناسی تا آقای یوسفی ولت کنه میگه تا اینا رو خوب یاد نگیرید هنرمند خوبی نمیشید دیگه کلی درس داد هی وسطشم از خاطراتش میگفت منو مینا هم که بریده بودیم از خنده دو تا خوش خنده که بیوفتن کنار هم چی میشه ای خدا دیگه کلاس که تموم شد با مینا گازشو گرفتیم تا دانشگاه پیاده رفتیم شانس ما این گشت ها قدم به قدم بودن منم که مانتو کوتاه یه لحظه همچین خانومه نگا کرد من از ترسم این مقنعمو کشیدم پایین خودش فهمید بابا من اینکاره نیستم ول کرد رفت ولی قلبم همین طور داشت میزد ولم میکردی میشستم گریه کنار خیابون آخه اینا سر پیازن ته پیازن چیکاریه مملکتن که میوفتن به جون دختر پسرای مردم یعنی فقط همه مشکلات جامعه ما بر طرف شده این یه مورد مونده ای خاک ... حالا بی خیال دیگه دییییی اومدم برا تاکسی هرچی وایستادم ماشین پیدا نمیشد که این ساعت ها ۷ به بعد قحطی ماشینه همین طور که وایستاده بودن شیش دنگ حواسم به اونور بود دیدم یکی اومده کنارم بلند گفت سیمیـــــــــن من همچین ترسیدم گفتم اااااااااا عمو علی( شوهر خالمه انقده ماهه) ترسیدم گفت سیمین جان بیا بریم خاله وایستاده اونجا منو میگی انگار دنیا رو بهم دادن دیگه منو تا خونه رسوندن و ... شبم که دیگه هیچی 

۲)   امروزم که ۱۰ از خواب بیدار شدم به سلامتی دیییییییی مامان گفت سیمین بابا گفته اتاقت رو مرتب کنی قرار یکی بیاد برات ADSL نصب کنه و ... منم این یه هفته ای بود اتاقمو مرتب نکرده بودم کلی نا مرتب بود همه وسیله ها رو  ریختم بیرون جارو کشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم  بعدم که اتاقم شد یه دست گل برا خودش حالا هم منتظرم اون طرف بیاد دیگه 

۳) خب مثل اینکه سرما خوردم بد جور  دیشب پنجره باز بود تا ته هوا هم یکمی سرد بود و ...  تموم سرم درد میکنه استخوانم هم که انگار باچکش یکی میزنه روشون چقدر درد ناک این بینی هم که دیگه ... دییییییییییییی

۴) خب من برم یکمی کمک مامان خانومی عصری حتما میام سر میزنم بهتون الان که  سرم گرمه این کاراست

مواظب خودتون باشید

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:46  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

۱) دیروز که انقدر اعصبام خورد این یکی دو روزه انقدر خواب ها وحشتناک میبینم  هی خواب مامان بزرگمو میبینم که فوت کرده خوب الانم بنده خدا فوت کرده ها ولی واقعا بده اینجور خوابابیدار که شدم نشستم کلی گریه انقدر گریه کردم کم مونده بود دیگه خفه شم  بس به مامان گفتم یه زنگ بزن ببین دایی حالش خوبه یا نه آخه یه دونه از این خواب  بدا برا این دایی بهزاد دیدم که ... دیگه مامان که زنگ زد گفتش نه حالش خوبه و ... خیالم راحت شد تربچه هم دید دو ساعت من نشستم گریه زاری گفت پاشو بیا بریم بیرون هوای سرت عوض بشه دیگه  ۵ رفتیم ۸ برگشتیم به قول ملودی جون الواتی دیگه اومدیم خونه تا ... نرگس ای خدا چرا انقدر این فیلم همش بدبختیه دیشبش مخصوصا که برا پوپک هم یه یادبود گرفته بودن کلی با مامانی خانومی نشستیم گریه زاری حالا نمیدونم چرا کلی اونجا هم حرص خوردیم دو تایی

۲) امروزم که قرار بود ساعت ۶ پاشم برم نت کاری این وب رو تموم کنم اما مثل اینکه مامان خانومی وقتی اومدن بیدارن کنن منو کلی غر غر کردن که چرا منو بیدار کردی و ... بعد گرفتم خوابیدم تا ۹ دیگه زود صبحانه خوردم قرار بود با مامان بریم مانتو مدرسمو بگیرم آخه اون روز زنگ زدن خونه گفتن که مانتو خودتون تهیه نکنید ما خودمون براتون دوختیم گفتم وای یا حسین مانتوی که اینا بدوزن چی میشه مانتو خانوادگیه ۴ - ۵ نفر جا میگیره بس بلند و گشاد ای خدا آخه من نمیدونم چرا اینا اینطوری مانتو میدوزن من وقتی رفتم باز پرو کلی حرص خوردم اول اینکه مارو بچه دبستانی فرض کردن اگه مدلش رو ببینید  دیگه هیچ چی رنگشم که تو مایه های آبی نفتی ولی خوشرنگ تو چشم نمیزنه منم برا اینکه تلافی اونو در بیارم رفتیم با مامان یه مانتو  برا بیرونم خریدم کاملا بر عکس اون کلی هم براش ذوق کردم چون بعد از قرنی مدلی که میخواستم پیدا  کردم ... اینم از این دو تا مانتو ها کلی خرید با مامان خانومی و ... اومدیم خونه دو ساعت میخوام کانکت بشم اما نمیشد بالاخره با چه جون کندنی اومدم و دارم آپ میکنم

۳) من برم که امروز کلاس دارم با طرقه هم که در قهر به سر میبرم تا وقتی که به اشتباهش پی ببره و ... خودم میرم کلاس البته چه بهتر راحت ترم حالا بعدا براتون یه چی رو تعریف میکنم

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بایی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بيست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:12  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

حال شما ؟

خوبید ؟ چی کارا میکنید ؟

مرسی از این همه کامنت  ، توی کامنتا دارم غرق میشم نجات بدید منو دییییییییی

 ۱)خب توی این وب جدید احساس غریبی میکنم هنوز برا جا نیوفتاده نمیدونم چرا دوستش ندارم من اون وب قبلی خودمو میخوام ولی خوب چه میشه کرد همش تقصیر این  طرقه ی ...  نمیتونستم راحت بنویسم اونجا ولی خب اون خداحافظی که اونجا نوشتم گفتم دیگه فکر کنه من نمینویسم دست از سر ما برداره  نمیدونه که من یکی دیگه دارم حتی به اون اسم قبلی نزدم گفتم میره سرچ میکنه پیدا میکنه  و ... خیلی ازش بدم میاد خودشو پیشم خیلی خراب کرد بگذریم

۲) دارم آرشیو رو میارم تو این وب جدیده که بدجوری خستم کرده فکر کن یه چیزی حدود ۳۵۰ تا نوشته رو هی کپی کنی از اینور به اونور تاریخ و روز رو درست کنی و ... شما راه دیگه ای دارید من انجام بدم این خستم کرده یه دو سه ماهی مونده اونا هم بالاخره تمومش میکنم لینکام هم که درست شدن چقدر خلوت شد اون موقع خیلی شلوغ پلوغ بود یه سری لینکای اضافی البته ببخشید هااا ، که سال به سال آپ میکردن لزومی نداشت دیگه ...

۳) ....

۴) جواب سوال حسام که پرسیده بود سپهر کیه ؟ سپهر یه دونه پسر خاله ی منه حالا خیالت راحت شد؟

۵) دیروز خاله جونی زنگ زدن که پاشین بیاین خونه ما هم حوصلمون سررفته هم من از اون روز تاحالا هنوز تو  شک تشریف دارم دارم دیوونه میشم قلبم درد میکنه همین الان از بیمارستان میام و ... خلاصه ما هم دیدیم اوضا داغونه رفتیم ولی از اون موقع که ما نشستیم حرف این تصادف کوفتی بود تاا اخرش جالب این بود که هرجاشو تعریف میکردیم کلی میخندیدم خالم میگفت بابا من فکر میکردم افتادیم تو دره  تازه از علی آقا هم پرسیدم گفتم چرا اینجا این شکلیه چرا درختا سفیده  ، میگفت فکر مکردم تو برفیم گفتم خاله جان شما که دیگه آخر توهمی این از این خاله اون خالم که میگفت سیمین تو که راه گرفته بودی تو ماشین هی داد میزدی بابام کجاست بابام کجاســـــــت تا آخر سر یه پسره دستتو گرفته نشسته کلی باهات حرف زده که عزیز من دو دقیقه بشین اینجا حالت خوب نیست باباتون هم اون جلو ه سالمن هیچ چی هم بهشون نشده تا راضی شدم بعدشم که ... سپیده میگفت من فکر میکردم غزل بیدار و وایستاده  هی میگم غزل جون برو عزیزم پایین تو ماشین خطر ناکه ولی دیدم این اصلا تکون نمیخوره به چه بدبختی من اینو بردمش پایین یاسمنم که تو اون وضع بهانه کفشاشو میگرفت  ترانه هم بغل من ( بچه هم ماشالا تپل مپل سنگین به زور نگهش داشته بودم )بقیه هم که دیگه هیچی همچین حال تعریفی نداشتن حالا من مرد بودم از خنده نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم آخه این خاله من خیلی باحاله همچین اینا رو تعریف میکرد جا اینکه ما ناراحت بشین همه ... این از دیروزمون ولی خداایی اگه هممون میمردم هیچ کی از خانواده مادری نمی مونده یه چند نفری هاا دیییییییی

۶) امروزم که از ۶ بیدار بودم گفتم هرچی زودتر کار این وبلاگو تموم کنم البته قالبش مونده که بستگی به دوست جونه تربچه داره کی حوصله داشته باشه و وقـــــــت  دیگه کار خاصی هم نکردم هی یه ریز دارم میخورم بد جوری پر خور شدم جدیدا جلو خودمم نمیتونم بگیرم مامان خانومی هم که رفتن بیرون منم تنها تو خونه برم یکمی کار دارم

۷) آقا جون من ۱۰ تا ۱۰ تا کامنت بزارید من دارم دپرس میشم دلم کامنت زیاد زیاد میخواد دییییییی

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و سوم مرداد 1385ساعت 9:25  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خب گفته بودم از وال مسافرت براتون میگم که اینم از قسمت اولش حالا بعدا میام یه سری چیزای دیگه میگم دیییییییییی

اول از همه که قرار بود ما جوونا با سپهر بریم اما خالم شبش زنگ زد گفت ما نمیایم ولی سپهر خودش میره شیراز گفتیم باشه مامان رفت برا ما هم بلیط گرفت که با خودشون بریم بعدش صبح خالم زنگ زد دوباره گفت ما نظرمون عوض شده میایم اگه شما هم دوس دارید با ما بیاید که دیگه ما قبول نکردیم ساعت  ۱۰:۳۰ ما باید میرفتیم ترمینال و... با اون یکی خالم دیگه اون ۱۰:۲۵ اومدن و ... دیگه راننده ما انقدر خوب رانندگی میکرد که مامان و خاله گفتن برا راه برگشت هم با این آقا برگردیم که همون موقع که رسیدیم بابا بهش پول داد و جا رو رزرو کردیم برا ۱۲ شب خلاصه ما که رسیدیم داییم و مینا اومدن سراغ ما شدیم دو تا ماشین رفتیم خونه خاله مامان همه جمع بودن و ... تند تند لباسامونو پوشیدیم حاضر شدیم که بریم خونه بابک اینا یکمی خستگی بعدش رفتیم اونجا چقدر که شلوغ بود و گرم داشتیم خفه می شدیم ما  با اون لباسا منو ول میکردی میشستم گریه بد جوری کلافه شدم بودم  خانوما آقایون که همه باهم بودیم دییییییی خلاصه اون شب تموم شد ماهم خسته و کوفته برگشتیم خونه خاله اینا اونجا دیگه بدتر همه تازه بهم رسیده بودن تعریفاشون گل کرده بود بدجور هی یه ریز باهم حرف میزدن منم که خوابم میومد سرور هم داشت مخ منو از این ور میجویید دییییییی بالاخره نمیدونم کی خوابم برد صبحی زود همه از خواب بیدار شدیم چون میخواستیم بریم برا ناهار پارک دیگه سری اول ما رفتیم یعنی من و تربچه و سپیده مارو گذاشتن دوباره داییم رفت سراغ یه تعداد ( آخه خیلی زیاد بودیم ) ما سه تا برا خودمون خوش بودیم تازه حالا اون موقع ساعت ۹ بود ولی خیلیییییییی شلوغ جا نبود من نمیدونم این جماعت از کی اومده بودن دیگه ما هی برا خودمون گفتیم خندیدم تا بقیه بیان همه که جمع شدیم دیگه هیچ چی در کل خیلی خوش گذشت نمیدونم چه طوری بگمش حدود ۳۰ نفری بودیم بعد از ناهار گفتیم بریم اون طرف پارك یه حوض خیلی بزرگی بود  تموم زن و مرد ریخته بودن توش من اول کلی تعجب کردم چرا اینا اینطوری میکنن خوب حالا که شما انقدر مشتاقین به آب برید استخر این چه وضعشه آخه بعد دیم نه بابا این خاله اینای خودم همه کفشاشونو در اوردن پاهاشونو گذاشتن تو آب منم مسخرم گرفت گفتم زشته اخه جلو این همه آدم ولی دیدم نه بابا  من یکی موندم کفاشم در آوردم پاچه شلوار به زور تا زانو زدم بالا پاهامو گذاشتم واای انقدر یخ بــــــــود که خدا میدونه ولی خیلی چسبید  دیگه همین طوری که پاهامو گذاشته بودم تو آب گفتم حالا یه عکسی بگیرم دیییی اینم پاهای کج و معوج بنده  حالا یه بار فکر نکنید من پاهام اینشکلیه اا تو آب این ریختی شده کلی هم خودم وحشت کردم اولش دییییی  یه یه ربع بیشتر نتونستم تحمل کنم شلوارم که بد جوری خیس شده بود اونم شلوار جین که دیر خشک ميشه ازا گرفتم چی کار کنم آخه من  دیگه مامان اینا اومدن دیدن ما اینطوری کردیم کلی غر زدن این چه وضعشه مگه تو پارکم از این کارا میکنن جلو این همه آدم گفتیم بابا نگا همه ریختن تو آب بعدش کسی اینجا مارو نمیشناسه بعدشم یه بار ضایع بازی میکنیم دیگه همیشه که ما ایجا نیستیم بالاخره  رفتیم پیش خاله مامان اینا جلو آفتاب بلکه این لباسا خشک بشن   و...  تا ساعت ۵ تو او پارک بودیم تا دوباره همه ریختیم خونه بابک اینا شبشم سالن كه خيلي اونجا هم خوب بود ولي امشب شب اخرمون بود

خب ادامشم که باید پست دیروز رو بخونید من معمولا کارا همین طوریه از آخر به اول شروع میکنم کارامو مثل امتحان همیشه از سوال آخر جواب میدم میام تا برسم به سوال اول دییییییییییی

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و دوم مرداد 1385ساعت 9:5  توسط سیمین  |  7 نظر آرشیو نظرات

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

دیروز انقدر خسته و داغون بودم که حوصله این که بیشتر  بنویسم رو نداشتم

اول یه توضیح کوتاه بدم در مورد اینکه آدرس وبم رو عوض کردم اون وب قبلی دیگه توش راحت نبودم همه آدرسش رو داشتن منم خب گاهی میخوام یه سری حرفا زنم که نمی شد مخصوصا اینکه این طرقه آدرس رو داشت اونم یه آدم دهن لغ هرچی میشد زود میرفت به کل جماعت میگفت منم ازدست اون آدرس رو عوض کردم دعوامون هم که شده باهم قهریم به سلامتی دیگه ... کلی اعصبانی هستم از دستش وگرنه من آدم بی ادب و ... نیستم وقتی دیدم زیادی داره شلوغش میکنه و داره برای بچه های وب عشقولانه بازی در میاره گفتم هرچی زودتر کار و تموم کنم من از همتون واقعا معذرت میخوام ببخشید

حالا بریم سر اصل مطلب که چرا من دیشب اون طوری آپ کردم اول میگم چرا و به چه دلیل اونجوری نوشتم بعد از اول مسافرت میگم براتون

ما ساعت ۱۲ شب بلیط داشتیم  یکمی مجبور بودیم زود کارامونو بکنیم قرار بود جمعه برگردیم که  گفتن زود بریم خونه که ... دیگه شبشم در کل خوب بود برا حدود ۱۱:۳۰ از خونه زدیم بیرون شدیم سه تا ماشین رفتیم و منتظر ماشین دیگه ما سوار شدیم از اون اول که ما نشستیم تو ماشین من یه دلشوره عجیبی داشتم که اصلا نمی تونستم بخوابم همش بیدار بودم دیگه راننده ها جاشون رو عوض کردن این راننده انقدر تند میرفـــــت که خدا میدونه داشتم سکته میکردم اول خودمو سر گرم کردم یکمی آهنگ گوش دادم با اون خاله آروم آروم حرف میزدم ولی فایده نداشت تا اونجا که بالاخره یکمی چشمام گرم شده بود که بخوابم یه هو ماشین مثل اینکه ترمز کنه و ... با صدای جیغ خانوما و تکونای وحشتناک ماشین من از خواب پریدم همه میگفتن یا امام زمان خودت کمکمون کن تا بعد از چند دقیقه ماشین وایستاد ولی چه جوری اگه یه فقط ذره یه کوچولو ماشین جلو تر رفته بود همه در جا مرده بودیم تنها شانسی که اوردیم ماشین گیر کرده بود به یه سنگ تا ماشین وایستاده ، خیلی از جاده دور شده بودیم ، همه ترسیده بودن شکه شده بودیم منم گریم گرفته بود تربچه حالش بدشد همه خانوما به ترتیب، همه مسافرا با چه فلاکتی پیاده شدیم منم که ترانه خواب بود فقط گفتم ببرمش چون یکمی تو ماشین میموندم ماشین چپ میشد نصف ماشین تو هوا نصف زمین تند تند همه پیاده شدن این وسطم اون راننده قبلی و کمک راننده رفته بودن که استراحت کنن گیر کرده بودن تو اون اتقکشون این مامانم میخواست کمکشون کنه هی داد میزده یا حسین خودت کمک کن بالاخره اون دره باز نمیشه که به زور با مامان در باز کردیم دست اون دوتا رو گرفتیم کشیدیمشون بالا لال شده بودن اصلا نمیتونستن اونا حرف بزنن مات و مبهوت مونده بودن که اصلا چه بخر اینجا چرا انقدر تو ماشین خاکه هوا چرا اینطوری ، تو اون سرما ساعت ۴ صبح همه لباسامون کم داشتیم میمردیم از سرما ماشین هم که گیر کرده بود نمی تونستن بیارنش بیرون منم که تازه حالیم شده بود چه خبره اصلا ماشین ببین چه شکلی شده یه ریزم گریه میکردم هیچ کی حال خودش نبومد یه دختر پسر جوون که پیش من بودن هی دل داری می دادن چیزی نشده خانومی فدات شم گریه نکن و ... یه نیم ساعتی ما تو اون سرما بودیم یکی یه بچه هم بغلمون چون بدجوری سردشون بود هوا هم تاریک ترانه که مثل بید میلرزید دیگه دیدم اینطوری نمیشه گفتیم ما میری تو ماشین ولی اون سمت ماشین میشینیم که خطر ناک نباشه اینم یه ریسکی بود برا خودش ها رفتیم من که دیگه نفسم بالا نمیومد نمیتونتم نفس بکشم دکمه لباسمو باز کرده بودم  و... تا یه ماشین که داشت از شیراز میومد نگه داشت همه رو به زور به زور سوار کردن آقایون وایستادن سر پا خانوما نشستن همه ترسیده بودن بد جور  منم هی گریه میکردم نمیتونستم جلو خودمو بگیریم خیلی بد بود آخه قشنگ مرگه یه قدمی هممون بود  وقتی یاد حرفای یاسی گریه بچه ها سیمین جون یعنی میشه ما برگردیم خونمون سیمین جون من بابامو میخوام سیمین جون  اگه ما بمیریم چی میشه ... فاجعه بود دیگه تا ما همه رسیدیم ترمینال با اون سر قیافه همه رنگ از رو پریده جا اشک رو صورتاشون مونده یکی یه ماشین گرفتیم اومدیم خونه هامون من که دیگه  ... حالا  همه اینا سر چی بود که آقای راننده مثل اینکه یه لحظه خوابشون گرفته پیچ جاده رو ندیده    و... خودتون باید بفهمید چطوری میشه   حالا این موضوع شده سوژه فامیل  ۵ دقیقه یه بار هی این یکی اون یکی زنگ میزن حالتوت خوبه ؟ اصلا زنده اید ؟ به هرکی باید بشینی دو ساعت توضیح بدی که چی شده بابا چیزی نیست همه سالمیم فقط یکمی تن و بدنمون کوفتس چرا چون به اون ضرب همه پرت شدیم جلو ... خدا خیلی بهمون رحم کرده واقعا

خب منم برم که دیگه اعصاب برام نمونده تا یه چیزی میشه زود میزنم گریه همش یاد اون لعنتی میوفتم و اون تصادفی که با تربچه کردیم کم مونده بود دو تایی مون بریم اون دنیا لحظه لحظه ش جلو چشمام رژه میرن دیشبم که چه زلزله ای شد دو ساعتم نشتم اونجا گریه کردن خیلی حساس شدم  اه

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  شنبه بيست و يکم مرداد 1385ساعت 14:20  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید؟

من اومدم اما انقدر داغونم هم از لحاظ روحی و جسمی تو این مسافرت همچین اتفاقی افتاد برامون که مرگ رو جلو چشمام دیدم فقط خدا خیلی بهمون رحم کرد که الان زنده ایم  من میام بعدا براتون میگم که چی شده

فعلا بای

+ نوشته شده در  جمعه بيستم مرداد 1385ساعت 22:1  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

منم امروز  اساسی مشغول بودم مشغول جمع جور کردن وسایلا و ...  خب فردا دیگه ما ساعت ۱۰:۳۰ حرکت میکنیم نمیدونم حالا کی برمیگردیم  ، دایی جونم صبحی اومدن خونمون کلی دلم برای ارغوان و آرین تنگ شده بود  ماشالا این آرین هم برای خودش آقای شده از کنار من جم نمیخورد یه ریز هم سیمین جون سیمین جون میکرد دییییی( عاشق شده بچم )  ارغوانم که سنگین  و رنگین مثل دخترای خوب نشسته بود و تعریف میکرد نمیدونم چرا انقدر ما دو تا باهم تفاهم داریم من ۲۵ آذرم اون ۲۷ آذر ولی با چند سال فاصله سنی  هیچ کی تولد ما دو تا رو یادش نمیره ( چه ربطی داشت ؟ ) دیگه دایی جون اینا که رفتن و ... بعد از اونم یکمی اومدم نت خوب  و ... خیلی کارو بار دارم که هی تنبلم میگیره انجامشون بدم ولی خب بی خیال دیگه اومدم خداحافظی کنم سفارش کنم بچه های خوبی باشید تا من بر میگردم به قول دریا جونی هم حواستون به این خونه ی کوچولوی ما باشه که دزد نیاد هااااا یه برنامه های دارم برا وب میخوام بعد از مسافرت حتما انجامشون میدم خودم کلی براش ذوق کردم کلی هم سر هر بنر وقت گذاشتم و ... حالا  یکم شما بمونید تو خماری دییییییییییییییییییییی

خوب دیگه بسه  برم که ...

مواظب خودتون باشید اگه دید من تا یکشنبه بر نگشتم یعنی که ... سیمین بی سیمین

به قول دایی جون سیمین خانومی گوش تابت دییییییییی( همون لپ تاپ خودمون  منو مسخره میکنن) یادت نره ببری که اونجا به مرز ... برسی دیییییییی همه فامیل میدونن من به این کامپیوترم وابستم دو روز نمیتونم دوریشو تحمل کنم دییییییییییییییی

کامنت یادتون نره

دوستون دارم شدید  دیییی

بای

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 22:1  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

خوب دوباره سلام

یه عالمه نوشته بودم خیلی خیلی زیاد که اومدم آپ کنم یه کپی هم ازش گرفتم هاا ولی حواسم نبود یه چی دیگه کپی کردم اون پرید خیلی اعصبانی شدم ولی عیب نداره دوباره از اول همرو میگم ملالی نیست

این یکی دو روزه که همش ما با تربچه و مامانی میریم بیرون خرید من دیگه برام پا نمونده زود میریم دیر وقت بر میگردیم مامان شام تند تند درست میکنه ، نمیدونم این مهمونی یعنی انقدر ارزش داره که مامان انقدر سخت میگیره ؟ حالا گیر داده به لباس من هرچی میگم مامان خوبم مامان گلی عزیزم این لباس شب به این خوبی خوشگلی کسی تن من که ندیدتش چرا انقدر سخت میگیره پاشو کرده تو یه کفش باید یکی بخری منم بس لباس پوشیدم تنم در اوردم دیگه از هرچی لباس زده شدم آخر سرم مامان رو راضی کردم که همین لباسم خیلی هم خوبه ! حالا لباس رو بی خیال شده گیر داده به سرویس طلا میگه سیمین اون دیگه قدیمی شده بیا بریم یکی دیگه بخر گفتم چشم اصلا هرچی شما بگی کل این بازار مظفریه که همش مال طلا و اینجور چیزاست رو زیر رو کردیم تا بالاخره چشمان تیز بین تربچه یه نیم ست طلا سفید دید رفتیم همون رو خریدیم گفتم این خدای خیرت بده که منو نجات  دادی دیگه دیدم اینطوریه یه کفشی روز قبلش دیده بودم رفتیم اونم خریدیم قابل توجه سیمین جون که گفته بودن این همه میری خرید چیا میخری ؟ ، دیگه این دوران هم تربچه جان یه هفته قبل ازمن گذرونده به علاوه اینکه اون سخت پسنده گاهی ما که دیگه کم میاوردی با سپیده میرفت بیرون خرید ! آخه ما اگه خودمون نریم هاا این مامان خانومی میرن به سلیقه خودشون میخرن الحق با سلیقه هم هست بوسسسس خوب حالا خوبه همیشه ما اینجوری مهمون نداریم و گرنه دیگه .... خودتون بفمید لفطا دیییی دیگه خالم اینا هم دیروز اومدن خونمون کلی خوش گذشت این یاسی شیطونم کلی باهاش شوخی کردم بازی و.. آخرشم خالم گفت سیمین خدا خیرت بده طی این بازیهاتون باهاش جدول ضربم کار کن این که تو خونه نمیخونه میکشه منو گفتم چشممم دیگه اونا رفتن تا شب که بابا جونی اومد  مثل همیشه من پای کامپیوتر تربچه پیش مامان و بابا تربچه پای کامپیوتر من پیش بابا البته من از بابا آویزون میشم بس بوس بوسیش میکنم به قول ملودی جون که خودم خسته میشم بابا هم هیچ چی نمیگه فقط میخنده  نمی دونم چرا انقدر باباییی شدم بد جوری به بابا وابسته شدم ، شد قضیه عید که بابا یه روز دیر از ما اومد من دیگه داشتم دیوونه میشدم دیدم نمیشه ۵ دقیقه یه بار مسیج میزدم بابا اومدی خونه ؟ حالت خوبه ؟ خسته نباشی ! شام خوردی ؟ اخبار نگا کردی ؟ بابا جون من به حمید زنگ بزن بیاد پیشت تنها نباشی بـــــــــــــابــــــــــــــــــــــآ دلم برات تنگ شده بعدش اون شکلک گریه رو براش میزدم و...  دیگه تموم شد  دیشب !

قابل توجه طرقه  :

امروز صبح ۸ بیدار شدم رفتم پای کامپیوتر خسته  و خواب آلود باشی چرت و پرت های طرقه رو بخونی آدم باید خیلی ... باشه که اونطوری رفتار کنه خوب من چی کار کنم ، وقتی میبینی آدم مورد نظر تو نیستم  ول کن منو منتظراین هستی  که من بهت بگم که ... ، من از آدمی که برای من تعیین تکلیف کنه بدم میاد اونی که باید برای من مشخص کنه چی کار کنم چی کار نکنم چی بپوشم و چی نپوشم پدر و مادر من هستن نه دیگران نه یه دختر ... عزیزم شاید ما قبلا باهم خوب بودیم شاید تو  حرفاتو پیش من میزدی شاید من همه حرفامو پیش تو میزدم ولی من از اون بچگی یعنی تو اون بچگی فهمیدم که من و تو عقایدمون مثل هم نیست نمیتونیم هم دیگه رو درک کنیم ولی تو نفهمیدی بعد تو میگی هنوز بچه ای اگه من بچم  پس تو بچه تری از  هر نظر تو داری به دیگران حسودی میکنی خودت با زبون خودت اینو گفتی و خیلی چیزای دیگه که اینجا گفتی نیستن شما  یه سری عقاید مخصوص به خودت رو داری منم همین طور  خودت بگو چند بار بهت گفتم طرقه منو تو مثل هم نیستیم من و تو عقاید مون مثل هم نیست اما تو چی گفتی ، گفتی سیمین تر خدا ول کن آخر راهی میخوای ...   همیشه فر کردی خیلی بزرگ شدی ، رفتارت کارات مثل آدم بزرگاست که اصلا بهت نمیاد، خودت ابن بحث رو شروع کردی تو برام داشتی تصمیم میگرفتی که چی بپوشم چی نپوشم اخرشم گفتی فقط به خاطر خودت گفتم مثل این میمونه من بیام به تو بگم از این به بعد که با من میای بیرون لطفا چادرترو بردار روسری بپوش اینجوری باش اونجوری باش تو خودت یکی اونجوری بهت میگفت ناراحت نمیشی؟  بهت بر نمی خوره اصلا یه نوع توهین نیست ؟ بگو دیگه بد بیا اونطوری اف و کامنت بزار  که منم مجبور بشم جوابت رو بدم من آدمی نیستم بخوام با خانوادم در بیوفتم و بحث کنم آخرشم کار به قهر این حرفا بکشه ولی تو خودت باعث این همه بحث و دعوا شدی منم آدمی نیستم که بخوام بدی رو فراموش کنم  ۱۰۰ سال دیگه این یادم میمونه در ضمن در مورد اون حرفات که گفتی میخوام ببینم تو چه کار به خصوصی کردی که من برای تو نکردم چه محبتی به پای من ریختی( البته به قول خودت )  اگه فکر میکنی اونا محبتن من باید بگم بیشتر از تو به خودت محبت کردم عزیزم بعد هم گفته بودی به درد بچه قرتی ها میخورم ، کاملا در اشتباهی این حرفتم بر میگرده به اون عقاید غلط و قدیمی که داری سعی کن در مورد حرفات فکر کنی عاقلانه  مطمئنن به یه نتیجه خیلی خوب میرسی  یکمی امروزی فکر کن از اون حال و هوا بیا بیرون   خوب طرقه جان این همه حرف که زدم تموم حرفای دل من توی این چند سال بوده که نمیخواستم بهت بگم تا اینکه خودت خواستی من رک باشم و حرفمو بزنم اینو مطمئن باش نه من برای تو سیمین قبل میشم و نه تو برای من طرقه همه چیز بین من و تو تموم شده عزیزم فکر کنم فقط در حد یه سلام و احوال پرسی باهم ...  من نیخواستم جواب هیچ کدوم از آف هات و کامنت هاتو بدم چون میدونستم تو اینجور مواقع سکوت بهترینه اما تو خیلی حق به جانبی فکر میکنی هیچ کاری نکردی فکر میکنی خیلی ساده ای که  ... بسه دیگه دوس ندارم دیگه ادامه بدم چرا باید اعصابمو به خاطر تو خراب کنم میخوام خوش باشم تو زندگی نه اینکه درگیر تو

خوب من از همتون معذرت میخوام که یه بحث خانوادگی رو اینجا مطرح کردم مجبور بودم چون میدونم این وب رو میخونه با این کارای که داره توی وب های دیگران انجام میده فقط آبروی من رو می بره گفتم هنوز بچه ای برای این چیزاست عزیزم   که اونم تقصیر من بود بهش اعتماد کردم و یه سری چیزا رو در اختیارش قرار دادم و حالا داره از این سادگی من سو استفاده میکنه از  جناب آب معدنی هم من همینجا معذرت میخوام به خاطر دعوای که تو کامنت دونی شده طرقه باید سعی کنه رفتارش رو درست کنه وگرنه راه سختی رو در پیش داره

من برم که یه عالمه کار دارم سرم این چند روزه بد جوری شلوغه دایی جان هم که فردا میخوان بیان اینجا  خوبه که یه چند روزی از این  بحث و دعوا و بچه بازی  فرار میکنم میریم مسافرت حال و هوای سرم عوض میشه

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 22:0  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوب مرخصی تربچه جونی هم جور شد فقط از دیروزه یه ریز ما داریم خرید میکنیم من دیگه برام جون نمونده بعضی هاشون هم به تربچه گفتم بخره دیگه چی؟ دیگه این که قرار شد مامان خانومی اینا هم با ما بیان یعنی چهارشنبه از اون طرفم اون یکی داییم میخواد بیاد اینجا خوب ما داریم میگیم دایی جونی قربونت برم کسی اینجا نیست همه میخوایم بریم شما کجا میخوای بیای ؟ اونم میگه این دفعه میریم همش خونه  مادر زن جان دفعه بعدی همش در خدمت شما  ای ول اینجور خوبه ، دیگه چی منم از ترس اینکه دوباره مثل دیروز نشه زود اومدم آپ كنم  خوب من برم كه كار دارم بعدا توضيح ميدم كه ..........

دوستون دارم

باي

 

 

+ نوشته شده در  يکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 22:0  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

خوبید ؟؟

باز من دیر رسیدم آخه چی کار کنم نمی تونم بیام نت ، هان ؟؟؟؟ من چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز از اون روزای خوبه یه چند صدتا  خبر توپ بهم دادن حسابی شنگولم حالا اونا بمونه چی هستن  از اونجا که خاله مامانم اینا و بابک رفتن مکه و  چهارشنبه میان ما هم دعوتیم میخوایم بریم اصفهان حالا یه جا کار درست نمیشه  تربچه میگه به من مرخصی نمیدن من زنگ زدم صبحی باهاش صحبت کردم گفتم سپیده هم میاد باهامون از طرفی هم ما جدا میریم با بقیه یعنی همون جمع خودمون من تربچه و سپیده و سپهر باهم میریم واااای چه شود  دیگه فقط خدا کنه به تربچه مرخصی بدن وگرنه من و اون می مونیم خونه  مامان اینا میرن میدونم تربچه میگه که سیمین تو برو من میمونم ولی خدایی دلم نمیاد چند روز تنهاش بزارم خوب هیچ کی نیست نه خاله ها و نه دایی ها باید تنها باشه من دلم راضی نمیشه اااییییی خدااااااااااااااااا به تربچه ما مرخصی بدن امروز منم که تا ۱۰:۳۰ خواب بودم چون دیشب تا ۵ بیدار بودم یکمی که خوابم برد دوباره ۶بیدار شدم  بعدش دوباره خوابیدم خوب منم برم که یه عالمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه کار دارم که انجام بدم

* به طرقه : عزیزم میگی الان چی کار کنم ؟ من دلم خواست اون شب تابلو بازی در بیارم اصلا راحت !!!!!!!!!!!!!

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بای

 * به طرقه : نمیدونم منظورت چیه از این همه بحث کردن اگه میخوای لج منو در بیاری عمرا  بتونی تاحالا خودت باید همه چی رو فهمیده باشی ، اخلاق من هم اومده دستت میدونی من چه طور آدمی هستم دلیلی هم ندارم که بخوام با شما بحث کنم مشکلت رو خودت با خودت حل کن ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:0  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

سیمین بد قول اومد دیییییییی ببخشید دیروز هرچی خواستم آپ کنم نشد که نشد یعنی اصلا به کل نمیتونستم بیام نت همش errore ۶۷۸ میداد دیوونه شدم بی خیالش شدم بعد کلی هم قرار داشتم که نشد برم دیگه دییییییییییییییییییییییی بعد از اون که دیگه مشغول بودم با مامانی خانومی و ...

عصری رفتم کلاس خوب بود در کل ولی من انتظار یه چیز دیگه داشتم از این آقای یوسفی همش با پرسپکتیو  کار میکنه که من و مینا دوس نداریم به قول خودش حمالی رو میخوایم بیشتر حالا حمالی چیه یعنی یه چیزی بزارن جلومون اونو بکشیم من میخوام توی این دستم راه بیوفته نه پرسپکیتو نمیدونم حالا چی میشه دیگه کلی با مینا خوش گذرونیدم یاد موقع ای که تو مدرسه بودیم سر کلاس برا هم گوشه دفتر کتاب کف دست نامه نگاری میکردیم یه چیزی نوشت گوشه ورقش مرده بودم از خنده حالا مگه من میتونستم جلو خندمو بگیرم یه ورق گرفتم جلو صورتم کلی خندیدم به مینا هم دیگه نگا نمیکردم که دوباره خندم نگیره خلاصه کلاس اینطوری تموم شد دیگه با طرقه تا یه مسیری اومدیم بعدش منم اومدم خونه دیدم واای مامان اینا حاضرن من هیچ کاری نکردم فقط هرچی لازم داشتم ریختم تو یه ساک با همون مقنعه زودی رفتم پارکینگ اها یادم رفت بگم آخه امشب خونه قند عسل اینا دعوتیم با طرقه اینا زودی رفتم درو باز کردم رفتیم یه جا هم که یه ماشین چپ کرده بود خیابون شلوغ با چه بدبختی ما از اونجا اومدیم دیگه کلی بانازگل  شوخی شوخی بعدشم که طرقه اینا اومدن منم که با سمیه خاله کلی گفتیم و خندیدیم تا حدود ۱۲ این نرگسم دیدیم کلی اعصابمون خورد شد یعنی چی آخه من هر وقت این فیلمو نگا میکنم انقدر استرس دارم که خدا میدونه انگار که شوکت داره با من دعوا میکنه اون مامانشم که خفه کرد مارو بس غش کرد یه بارم نمیمیره خلاص کنه ( البته مرد رفت دیگه دییییی) بعد از اونم اومدیم خونه بقیه خوابیدن منم بیدار بودم تا ۱:۳۰ موبایل بازی بد جوری معتاد شدم به این  دیگه بعدشم خوابیدم  تا ...

حالا امروز صبح که  با صدای زنگ در خونه از خواب پریدم تربچه هم که ماشالا خوابش سنگین تر از این حرفا مامان بود که با بابا اینا رفته بودن باغ بهشت دیگه منم پریدم پای کامپیوتر یه یه ساعت بعدشم صبحانه و ...  بعدشم نمیدونم بحث از کجا شروع شد مامان خانومی از موقع ای که با باباجونی آشنا شده بودن گفتتتتتتتتتتت تا همین الانش دییییییییی خوب  منم برم که کلی کار دارم ديييييييي

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سيزدهم مرداد 1385ساعت 21:59  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

برید کناررررررررررررررررررررررررررررر من اومدممممممممممممممممممممممممممممممممممممم آی خانومی برو اونور نخوری زمین  ااااا آی آی آخ اوخ کی بود پاشو گذاشت جلو پام خوردم زمین ؟ ای بچه ی بد عیب نداره  غصه نخور فدای سرت اگه من خیلی تنها دیییییییییییییی

 سلام سلام ۱۰۰ تا سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

من خوبه خووببببببب توپپپپپپپپپپپ  خوش که میگذره ؟ چرا زود اومدم ؟ خوب ببخشید اگه ناراحتید من بر میگردم سنندج آخه میدونی چیه مامانم اینا گفتم سشنبه  میریم جمعه بر میگردیم اما ما رفتیم دیدیم که سنندج رو میشه با یه روز همه جاشو گشت جای آنچنانی نداشت دیگه ما صبح سشنبه ساعت ۶ ماشین اومد سراغمون حرکت کردیم تا ۸:۲۵ رسیدیم اونجاو هتلی که رزرو کرده بودیم منو تربچه که اتاقمون رو جدا از مامان اینا گرفتیم راحتتت دیگه یکمی استراحت و ...  از جاهای دیدنیش  یکی آبیدر بود یکی هم خانه کرد یکی دیگه هم بود که اسمش رو یادم نیست ولی خودشون گفتن زیاد دیدنی نیست ما هم بیخیال شدیم فقط این بازارچه های قدیمیشون حسابی دل میبردن وااااای چقدر خوشگل بودن پر بود پارچه ها خوشگل خوشگل و گرون برا لباس کردی وااای هی مامان اینا میگفتن سیمین بیا بخر خوشگلن اینا اما من گوش نکردم فقط تربچه خرید از اون پارچه نانازا منم یه چیزای دیگه خریدم از اینا بهتر خانه کرد بود که واقعا فوق العادس خیلی قشنگ بود من دلم نمیخواست بیام بیرون حالا یه چند تایی عکس گرفتم میزارمشون حالا چه بزرگ بود هر قسمتش یه قشنگی داشت این خونه مال شخصی به" اسم آصف کرد " مال ۲۰۴ سال پیش چقدر ناز تموم وسیله هاشون سالم مونده بود  مال هر قسمت خونه مطبخ اتاق خواب  هال پذیرایی دار قالی از این جعبه قدیمیا واااااااییییی اون   حمومشون خیلی باحال بود پیچ وا پیچ یکمی ترسناک یه جوری بود آخه من داشتم سکته میزدم ،  از همه بهتر اخلاق خوبی که داشتن خیلی مهربون بودن به قول خدمون مهمون نواز  و...  دیگه حالا بسه  دیگه بعد از اینا اون یه روز نصفی که بودیم تقریبا همش تو مرکز خریداشون بودیم هی میخریدیم بابا  جونی هم که حکم عابر بانک بود دیییییییی  دیگه ۵ میرفتیم بیرون ۱۰ -۱۱ بر میگشتیم اونم چون فقط دیگه دستامون جا نداشت وگرنه این داستان ادامه داشت دییییییی دیگه  شامو میخوردیم خورد خمیر خوابیدیم تا صبح ، صبح تا ساعت ۱۲ بازم  طبق روال قبل دیگه اومدی هتل یکمی خستگی و ناهار که ماشین قرار بود ساعت ۲:۳۰ بیاد سراغمون همون که باهاش اومده بودیم دیگه ۲:۳۰ که حرکت کردیم ۵ تموم خونه بودیم اولین کاری که من کردم پریدم پای این طفلکی . ..  بعدشم یه دوش حالا الانم انقدر خستم که دیگه بیشتر نمیتونم بمونم  اها راستی مرسی از کامنتاتون مرسی که بهم سر زدید افسانه جون من که از فردا دوباره کارم شروع میشه مثل قبل خودتو ناراحت نکن  اصلا دییییییی در مورد عکسم برای اولین بار که منو میدیدی یکمی ترسناک بود اونو یه شب که بیخوابی زده بود به سرم و داشتم با موبایل ور میرفتم و یکمی قاط زده بود از بالا گرفتم خودت که دیدی چه شکلی بودم دییییییییییییییییییی آب معدنی  جان مرسی که جا خالی منو تو وبا پر کردی  آزاده جون چون فقط گفتی زود برگرد زودی اومدمممم ،دیگه چی ؟ همین هیچ چی به ذهنم خراب من نمیرسه فعلا برم یکمی بخوابم

دوستون دارم

فردا میام با عکسا

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه يازدهم مرداد 1385ساعت 21:59  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوب فکر کنم این پست آخر باشه تا برگردم فردا میخوایم بریم دیگه سفارش نکنم دیگه بچه های خوبی باشید تا برگردم کامنتاتونو مرتب بزارید هر روز یه کامنت دیییییییی فکر کنم دیگه برا شنبه بر گردم  یه بارم دیدی اصلا بر نگشتم دییییییییی

خوب دیروز تا اونجا گفتم که پسر عمو جونی بابا جون اومده بودن و ماهم مهمونی دعوت بودیم که مثل اینکه مهمونیشون امشبه دقیق نمیدونم حالا ولی ما که نمیریم  بهتر !

دیگه عصری سپیده یاسمن اومدن خونه ما کلی برا خودمون خوش گذروندیم یاسمنم که دیگه هیچ چی جیگر دیگه اونا هم خالم اومد سراغشون البته یه ، یه ساعتی هم خاله جان اینجا بودن که بیشتر تر خوش گذشت فقط یه ضد حال اینکه اونا با ما نمیان سنندج همین !

امروز صبحم که ۶:۳۰ بیدار شدم حالا چرا چون قرار داشتم دیییییییی دیشبم که به مامان نگفته بدم زود بیدارم کنه برا همین رو یه کاغذ به چه بزرگی نوشتم مامان خانومی من صبح با خودتون بیدار کن یه سیمین هم نوشتم پایین که فکر نکنه  تربچه گفته البته دست خط من با تربچه ۱۸۰ درجه فرق داره ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه بعد از اونم که دیگه خوابم نمیبرد تا ۲ اینا بیدار بودم البته نصفشم تو نت بودم که اعتبار کارتم تموم شد دیگه تنبلیم گرفت دوباره برم خلاصه مثلا خوابیدم  ،  صبح که مامان از خواب بیدارم کرده مثل همیشه که میخواستم برم مدرسه سر میز چرت میزدم همون طوری دستامو زده بودم زیر چونم خوابیدم تا مامان ... خودتون که میدونید من هنوزم به این سنم مامانم لقمه برام میگیره تربچه هم میگه مامان تقصیر خودته لوسش کردی دیگه حالا بیا درستش کن دیییییی دیگ صبحانه رو خوردم پریدم پای کامپیوتر ( همچین میگم پریدم انگار که من پرندم یا کانگورو  دییییییییییی) دیگه منم حوصله این که دو ساعت وایستم سر قرار ندارم یه ربع میمونم اومد که اومد نیومد میریم یه ربع صبر کردم دیدم نیومد رفتم ( از آدم بد قول متنفرم ) خودم همیشه وقتی قرار میزارم مثل آدمیزاد نه یه دقیقه اینور نه یه دقیقه اونور میرم  از این بهونه های بی اسرائیلی هم که میارن متنفرم نشد وقت نداشتم خواب موندم از این حرفا ...  فقط وقتی قبوله که بگه اینترنت مشکل داشت چون برا خودم گاهی پیش  میاد میدونم حالا اینم از قرار بعد از یه ربع اومد بیرون از نت فقط داشتم وبلاگ های رو که باز کرده بودم میخوندم یه ۱۰ دقیقه بعد رفتم دوباره دیدم بیچاره اومده آف گذاشته و رفته دلم براش سوخت  و ... الانم که میخوام زودی حاضر شم برم سان اپتیک کار دارم خب  دیگه سفارش نمیکنم مواظب خودتون باشیددددد شلوغ نکنید بچه های خوبی باشید تا برگردم در ضمن کامنت فراموش نشه

اگر غلط داشت معذرت وقت ندارم

دوستون دارم خیلی زیاد

بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 21:58  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوفه ؟

چه خبرا ؟

منم خوبم مرسی

دیروز که عصری با مامان و تربچه رفتیم بیرون چقدر شلوغ اصلا نمیشه راه رفت کلافه شدم  دیگه یکمی خرید داشتیم با تربچه یکمی اونا وقتمون رو گرفت بعدشم کلی وایستادیم برا ماشین هی من به مامان اینا میگم بابا ماشین رو برا چی خریدید ؟؟؟؟ میگن خوب ما حوصله رانندگی تو این شلوغی رو نداریم کلافه میشیم گفتم پس بفرمایید دو ساعت وایستید تا یه تاکسی بیاد آخر سرم میبینیم انقدر شلوغه یه دربست تا خونه  دیگه اومدیم خونه شام و بعد نرگس هی این تربچه هم دیدم صدای تق و توق دییییی میاد از تو اتاقش خانومی نصفه شبی یادش افتاده اتاقش رو مرتب کنه  بعد از نرگس که کلی سرش حرص خوردم دیدم  واااای اتاق منم مرتب کرده گفتم چی شده بابا ؟؟ بچه مثبت شدی اتاقت رو خودت مرتب میکنی هیچ مال منم ترتیبشو دادی نه به اون موقع که گفتی سیمین بیا برام اتاقمو مرتب کن من دراز می کشم رو تخت که تنها هم نباشی گفتم زحمت کشیدی پاشو برو بیرون ببینم بزار راحت کارمو بکنم  و... دیگه بعد از کلی بوس مالی لالا

صبحم که طبق معمول این تربچه خانومی اومده بود تو اتاق من از اونورم داشت با مامان حرف میزد منم اول چیزی نگفتم ، گفتم الان میره دیدم نه بابا همین جور که عین برق گرفته ها بلند شدم نشستم زود گفتم اه بابا شورشو درآوردید تو مگه خودت اتاق نداری اومدی تو اتاق من اصلا چرا وایستادی اینجا حرف میزنی تو خودت دوست داری وقتی خوابی یه نفر بیاد بالا سرت  بلند حرف بزنه آخه بدبختی وقتی تربچه  یا بقیه خوابم خونه میشه حکومت نظامی به من که می رسه واویلاست دیگه انقدر غر غر کردم خسته شدم خوابم برد بعدش آخه من وقتی از خواب بیدار شم محاله بعدش خوابم ببره ولی این دفعه ...

دیگه رفتم دیدم مامانی خانومی خوابیدن سر تخت تربچه واا مامان مگه خودت تخت نداری ؟ که اینجا خوابیدی دیدم نه خوابه اومدم پای کامپیوتر اف میل اینور اونور رو چک کردم( نیست آخه من رئیس جمهورم دییییییی) که مامان بیدار شد گفتش خب صبحانه چی میخوری ؟ گفتم شیر ، شیرمون تموم شده خوب عیب نداره جاش ببر بده گاوی گوسفندی پنگوئنی چیزی  وااای گفتم پنگوئن من عاشق پنگوئنم نمیدونم چرا انقدر دوسش دارم حالا گفت گفت چای میخوای با نون پنیر کره عسل ؟ گفتم نه گفت سوسیس برات سرخ کنم گفتم اصلا نمیخوام هروقت گشنم شد میام سراغت دیگه نیم ساعتی نتونستم تحمل کنم ، مامان مامانی خانومی ! من گشنمه  همون سوسیس رو سرخ کن دیگه سرخ کرده خوردم و ...  داشتم به مامان میگفتم مامان اگه جور شه خاله اینا بیان خیلی خوب میشه هاا فقط یه طوری بشه اون خاله نیاد آخه تقصیر بچه هاشه خوب ما چی کار کنیم هیچ کی نمیتونه غزل و ترانه رو تحمل کنه از بس اذیت میکنن اگه اونا انقدر شلوغ نبودن خالم و شوهر خالم حال میدن برا مسافرت دسته جمعی ولی خوب ... حالا مثل اینکه قرار مامان بهشون زنگ بزنه ببینیم چی میشه اگر اونا نیان که ما خودمون میریم منم دو جلسه از کلاسام جا میمونم  عجب !  این چشمم نمیدونم چرا نقدر درد میکنه کشتتم آخه دیروز که میخواستیم بریم بیرون من یه ربع قبلش تازه از حموم اومده بودم زود موهامو خشک کردم رفتیم بیرون تو خیابونم که همش ... بدجوری خراب بودم سرم درد میکرد الانم جعبه دستمال کاغذی رو با جاش گذاشتم کنارم شدید نیاز دارم بهش دیییییییییییییییییییییی فکر کنم مال همون باشه

از اونجا هم که پسر عموی بابا جون از فرانسه اومدن و  گفتن که دوس دارم تمام پسر عمو دختر عموهامو ببینم و به یکی از عمو ها گفتن که همه یه روز جمع بشین هم دیگه رو ببینیم از صبحه یه ریز عمو و زن عمو جان زنگ میزنن که حتما شما هم بیاین به قول خودشون تو این مهمونی بزرگ  والا با این اوضاع که این عمو و عمه های من دارن فکر نکنم همچین مهمونی خوش بگذره بد تر زهر مار همه میشه  مثل دفعه قبل ،   من یکی بی تفاوت بودم برا خودم خوش میگذرونم در کنار پسر عمو دختر عمو جونا دیییییی خوب مثلا من که اصلا به عمرا این پسر عمو جان بابا  رو ندیدم کجا را بگیرم برم نمیدونم واقعا عمو خودش تاحالا دو مرتبه زنگ زده یه بار زن عمو جان ، به بابا هم همچنان نمیدونم شاید بریم شایدم نریم امکان داره برنامشون با مسافرت ما یکی بشه نشه رفتیم چی بگم من که موندم با این برنامه

خوب منم برم که ، که،  که اصلا بی خیال دییییییی

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  يکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:58  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

س ل ا م

 ح ا ل ش م ا ؟

خوبید ؟ من که خوبه خوببببببببببببببببببببببببب این یاسمن جون جونی  رو هم میبینم بهترم میشم  دیروز که بعد از چندی که آتش بس رو آورده بودن ما رفتیم دیدیم با خاله اینا کلی هم بعدش با یاسمن تو خیابون شلوغ بازی خوب بابا انقدر دوسش دارم این بچه رو که حاضرم تو خیابون ... نمیدونم این یاسی چرا با  بقیه بچه ها فرق داره من که به هیچ بچه ۱۰ ساله ای رو نمیدم ولی یاسی یه چیز دیگست خلاصه اومدیم خونه کار خاصیم نکردم و بعدشم لا لا

صبح ساعت ۷:۳۰ بود دیدم تربچه جونی حاضر شده بر سر کار منم اول بسم ا... پریدم پای کامپیوتر و ... یه نیم ساعتی  موندم بعدش دیدم نمیشه بدجوری گشنمه دارم میمیرم رفتم صبحانه خوردم و ... دیگه یکمی سر به سر مامان گذاشتم که گفتش یاسی امروز میخواد بیاد خاله  هم گفته اگه سیمین دوس داره بیاد من میخوام برم بیرون منم دیگه تند تند حاضر شدم نیم ساعت بعدشم خاله جونی اومدن سراغم دیگه یاسی هم رفت پیش مامان من ، ما هم رفتیم برا خودمون بیرون صفا اون محله قدیمی که یه زمانی تموم خاله دایی ها اونجا بودیم و برا خودمون خوش میگذروندیم اون خونه قبلیمون رو دیدم که چقدر تغییر کرده بود وااای دلم خونه قبلیمون رو خواست اون حیاطش به چه بزرگی ساختمون بزرگ راحت دو طبقه هنوزم دلم پیش اون خونمون مونده همیشه غرش رو به مامان بابا میزنم الان تو یه آپارتمان ۲۰۰ متری نمیخواااااااااااااااااااام   حالا بی خیال گذشته ها ، گذشته دیگه با خاله کلی رفتیم خرید مثله اینکه این ارثیه هرچی خاله جان میدیدن مثل بچه ها گیر میداد سیمین این خوبه ؟ منم که مونده بودم چی بگم ، مامان خودمم همین طوریه راه به راه هرچی میبینه میخره دیگه آخرم که یه عالمه وسیله دست من یه عالمه دست خاله گفتیم حالا اینارو بزاریم تو ماشین بریم سری بعدی دیگه همون جا هم که من وایستادم بیرون خاله بره میوه بخره پسره پرو پرو وایستاده رو به رو میگه با من دوست میشی  اول اینکه چه وضعه پیشنهاد دادنه  بعدشم اگه من میخواستم که قبول کنم تا حالا ۱۰۰ داشتم  منم همچین برگشتم اینور خودش فهمید ولی سمج سمج وایستاده بود اونجا بادوستش  دیگه بی توجه خالم اومد رفتیم دیگه کلی منو خندونده این خاله جان خدایی خیلی باحاله میگه سیمین ما هم خیلی دوس داریم با شما بیایم ای کاش بچه های افسر انقدر شلوغ نبودن همه باهم میرفتیم گفتم خاله جان یه کاری ما به اون یکی خاله پیشنهاد میدیم نیست خونشون هم دارن رنگ میکنن فکر نکنم قبول کنه غزلم که هر روز هفته کلاس داره اونم خوب بهانه ای که نمیاد بعدشم ما باهم میری صفاااا گفت حالا بزار با مامانت صحبت کنم ببینم چی میشه ای کاش بشه کلیییییییی اون موقع خوش میگذره ای خدااااااااا خوب بعدشم اومدیم خونه یاسی تلویزیون نگا میکرد تا منو دید ذوق کرد  بچه تنها بوده از اون موقع دیگه گفت سیمین جون بریم کامپیوتر اومدیم یه چند تایی مشکل داشت بهش اونا رو توضیح دادم اها موهاشم کوتاه کرده خوشگل شده تا تونستم بوس کردم وااای 

خوب منم برم که یکمی خورده کار دارم

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بایییییییی 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 21:57  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

خوش میگذره ؟

چه خبرا ؟

به من که توپ خوش میگذره ؟ مخصوصا این چند روزه   حالا چراش بماند

دیروز کلاس بودم خوب بود در کل من که راضیم دو تا از این بچه باحالا داریم که کلاس و شلوغ میکنن نمیزارن جو کلاس خشک باشه خوبیش به اینه مینا رو  میبینم دو روز در هفته و ... خلاصه دیگه از اونجا اومدم با طرقه زودی رفتم خونه حال و حوصله هیچ چی و هی کسی رو نداشتم یکمی غر غر کردم و ... بعد از اون نازگل و قند عسل اومدن  اصلا من وقتی این نازگل رو میبینم کلی انرژی میگیریم همیشه شاد خندان و سر حال ای ول به این خانوم برادر باید همین جا به قند عسل جونی بگم خوب انتخابی داشتی خوببببببببببببببببببببب دیییییی دیگه تا شب دو تای زدیم سرو و کله ی هم دیگه و...  نرگسم که تو خواب بیداری دیدم یه کتاب نصفه کار داشتم اونو تا آخرش خوندم گرفتم خوابیدم

صبح دیدم یکی داره صدام میکنه ، بله مامان خانومی بود سیمین سیمینی مامان من رفتم باغ بهشت بابا هم رفته پیاده روی بیدار شدید دیدید ما نیستیم نگران نشین هاا گفتم باشه خوب اینو که دیشبم بهم گفته بودی ماماننننننننننننننن منو چرا از خواب بیدار کردی کله سحر آخه جمعه ها هم نمیزارید ما بخوابیم کلی غر غر آخر سرم دیدم مامان رفته من برا در و دیوار غر میزدم بعدشم گرفتم خوابیدم حدود ۹ بود دیدم فایده نداره  پاشدم رفتم دیدم آقا بابایی اومدن دارن با موبایلشون بازی بازی میکنن صبحونشون هم خوردن خوب منم گفتم الان زوده تربچه رو بیدار کنم اون بخوابه نزدیک ۱۰ بیدارش میکنم صبحانه بخوریم دیگه مامان همون حدود ۱۰ اومدش اونم صبحونه نخورده بود تربچه رو   با چه فلاکتی بیدارش کردم  صبحانه خوردیم دوباره گرفت خوابید .

حالا مسافرتمون به کجا کشید  نمیدونم مامان خانومی اینا کی تصمیم گرفتن که بریم سنندج دیگه گفت سیمین سنندج خوبه ؟ گفتم آره بابا همین که شما بالاخره کوتاه اومدید هرجا ما میگفتیم بریم شما نه میاوردید از هرچی بهتره دیگه گفتم به خاله بگو ببین باهامون میاد گفتش اون گفته باید به اون یکی خاله بگیم اونم که قبول میکنه میاد ولی اون دوتا زلزلش نمیزاره یه نفس راحت بکشیم مسافرتمون هم بهم میریزن ( خالم خوبه هاا ولی بچه هاش غیر قابل تحملن  همه از دستشون می نالن )شما خودتون برید منم یکمی اخمام رفت تو هم ولی بعدش راضی شدم دیگه مامان اینا زنگ زدن نمیدونم کدوم هتل رو رزرو کردن که سشنبه نمیدونم حالاچه ساعت حرکت میکنیم و میریم اینم از مسافرت 

اون علیرضای طفلکی هم که گذاشته بودمش سرکار هم دیروز آف گذاشته بود کلی هم مثل اینکه ذوق زده شده بود و هم شوکه فکر نمیکرد این همه مدت نزدیک ۵  ۶ ماه گذاشتمش سر کار  دیییییییییی اینم از علیرضا

دیگه چی میمونه ؟ 

اها در مورد قالب هم یه جورای از اون قبلیه خسته شده بودم با اینکه کلی براش زحمت کشیده بود  تموم امتحان از جای که درس بخونم نشستم پای اون تا درستش کنم اما الان ... حالا دوباره میخوام یه قالب درست کنم ببینم چی میشه  اینم از قالب

خوب دیگه برم مثل اینکه قرار با خاله جونی اینا بریم سینما دفعه قبل که نشد  بله همین الان زنگ زدن ۱۰ دقیقه به ۶ باید اونجا باشیم

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 21:57  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

احوال شما ؟

چه خبرا ؟

این حال و احوال من دیگه برام شده عادت  دییییییییییییییی

دیروز با طرقه رفتیم بیرون اول همه که رفتیم وینزور کلی مقوا و این چیزا خریدم بعدش رفتیم همون آموزشگاه ترنجستان اونم ثبت نام کرد  و ... دیگه اومدیم خونه  و ... مامان اینا که رفته بودن بیرون منم مثل همیشه و ... 

امروز که هیچ چی کاره خاصی نکردم بیدار شدم صبحانه عدسی دیییییی بعدش که هیچ چی مامان خانومی داشتن با خاله جونی حرف میزدن که چی بلههههههههههههه بگیر بگیری شده برا ماهواره که بماند که ماهواره دایی جان رو گرفتن دادگاهی شدن ای  خدا  آخه من نمیدونم اینا چی کارن اصلا ماشالا که این چند تا شبکه ی خودمون که هیچ چی نداره  فیلماش که همه مثل همن یا تکراری اون شبکه بخر هم که دائما کشت و کشتار نشون میده بقیه برنامه هاشون هم که به درد عمشون میخوره حالا اینا فکر کردن ماهواره رو جمع کنن میرمد نمیتونن از تو اینترنت برنامه هاشو ببینن فکر اینجاشون نکردن فکر کنم  آخه ما چی کار کنیم  تا میخوان یکمی مردم خوش باشن زود جو گیر میشن جمع میکنن  این چه وضعشه من اصلا دلم نمی خواد یه دقیقه ایران بمونم حالا یه صحبتهای شده هم در این مورد ایران موندن یا نموندن که هر وقت قطعی شد میگم ، با این وضعی که اینا برا مادرست کردن تو خیابونم که بگیر بگیره  الان تکلیف ما چیه ؟    بی خیال

اها از اونجا هم که بابای گفتن که من حوصلم سر رفته و میخوام برم مسافرت شما هر جا بگید من میام مامان میگه بریم مشهد من و تربچه میگیم چه خبره مگه مشهد قربونش برم امام رضا رو که چند با رفتی زیارت دیگه لزومی نداره هر سال بری اونجا گفتیم بری شیراز با خاله اینا مامان میگه گرمه میگم بریم شمال میگه من نمیام گفتیم بریم کیش میگه نه گفتم اصلا  بشین تو خونه درو دیوار رو نگا کنن خوب ما داریم برنامه به چه خوبی بهتون میدیم میگم با اون یکی خالم اینا دایی اینا پاشیم بریم  شمال یه آب هوای عوض کنیم با ماشینای خودمون میریم راحت میگه نه من بمیرم هم با سپهر نمیام گفتیم کی گفته حالا شما با سپهر بیای مثل دفعه های قبل ما جوونا باهم شما هم با دایی جان تشریف بیارید تربچه هم که ماشین نمیاره ، نمیدونم چرا همش نه میاره بابا بنده خدا هم مونده این وسط با ما چی کار کنم منم این وسط پامو کردم تو یه کفش بدون خاله اینا از اینجا تکون نمیخورم  دور منو خط بکشید

 

میخوام یه کاری بکنم  یه لینک بزارم به هر اسمی که شما بگید برا عکسای که میگیرم میخوام باشه. ديروز 6 متر از پنجره آویزون شده بودم میخواستم از حیاط عکس بگیریم که تربچه کلی دعوا کرد بچه از اون بالا یه بار میوفتی میمیری هاا بعدش مارو هم خلاصم یکنی از دسته خودت دیگه با پرو بازی اینو گرفتم این یکی هم که دیگه هیچ چی کم مونده بود بیوفتم پایین چون یکی اونور تر از این یکیه عکس زیاد دارم حالا میزارم بعدا دییییییییییی به اندازه کافی این وب رو تحمل میکردید حالا از این به بعد باید عکساشم تحمل کنید دییییییییییییییییییی

خوب منم برم که امروز زدم به سیم آخر خوبه حالا همه فامیل آدرس وب منو ندارن البته داشتن هم که چه بهتر خودشون میفهمن که من از هیچ کدومشون خوشم نمیاد  دلم میخواد سر به تنشون نباشه

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 * يه هو دلم خواست يه قالب ساده بزارم حالا تو فكر يه قالب خوبم ببينم ميشه يا نه !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 21:56  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا می کنید ؟

خوش میگذره ؟

دیروز که با مینا قرار داشتم  مثل بچه های خوب یه ربع به پنج اونجا بودم یه ده دقیقه ای اونجا بودم هی اینور اونور تا یه لحظه حواسم نبود داشتم برا خودم قمیشی گوش میدادم شش دنگ حواسم به آهنگه بود یه هو یکی زد به شونم شیش متر پریدم هوا اول یه دعوای حسابی باهاش کردم که چرا منو ترسوندی و ... دیگه راه افتادیم  رفتیم  اول میخواست یه کتاب بگیره رفتیم تو یه پاساژ بالاخره گرفتیم داشتیم از پله ها میومدیم پایین یه هو نمیدونم این چرا لیز خورد خوبه حالا گرفته بودمش همچین محکم دستش خورد تو صورتم  خورد زمین گفتم الان جا انگشتاش میمونه رو صورتم زد موهامو ریخت بهم بچه بد کلی بهش غر غر کردم بعدش رفتیم اون آموزشگاه  چه جای قشنگی  دهنم باز موند همین طوری دلم نمیخواست از اونجا بیام بیرون بالاخره قرار شد ما ۵ شنبه ساعت ۵ بریم  اولین جلسه  و ... دیگه اومد خونه و  رفتیم خونه عمه جون اه من بدم میاد از اونجا مخصوصا که دو تا زلزله چون رومینا و روژین باشه اونجا آسایش نداریم دیگه واااااااای من که سرم گرم بود با موبایل عمه خانوم هم هی میگفتن عمه جون پس چرا حرف نمیزنی از مدرسه بگو  تابستون کلاس منم هی سر سرکی جواب میدادم حوصله  سر رفت اساسی خوبه ناز گل بانو بود بااون حرف میزدم شبم که اومدی خونه بابا جان یه گوشی موبای داد دستمم گفت سیمین خوبه ؟؟ عصری خریدمش ! وای من موندم این بابا چرا اینطوری میکنه هر روز که میاد خونه یه گوشی تازه میخره ۵ تا گوشی تو خونه ما ولو ۲ تا پن تک دو تا سامسونگ ۱ نوکیا مثل اینکه یه سونی اریکسون هم میخواد بخره تکمیل شد همه چی  ...

حالا امروز صبح از خواب که بیدار شدم یه لیوان شیر یکمی کامپیوتر بعد رفتیم بیرون با مامانی خرید هرچی  مامان میدید خوشش میومد میخرید دیوونه کرد منو اا سیمین صبر کن این چه خوشگله بزار  بزار برم بخرشم قدم به قدم هی می خرید آخر سر دید دست خودم و خودش جا نداره و اونا هم به زور باید بکشیم ببریم خونه  کوتاه اومد منم داشتم از تشنگی هلاک میشدم هوا هم گرم  هی میگم با خودم یه شیشه آب ببرم یادم میره دیگه یه آب معدنی خریدم تا خونه هی ازش خوردم به زور به زور اون همه  وسیله رو از پله ها کشیدم بالا یه نفسی تازه کردم که اومد اینجا خوب منم دیگه برم میخوام به طرقه بزنگم

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 21:56  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حال شما ؟

خوش میگذره ؟

دیروز  که تا مامان اینا بیان  به مرز دیوونگی رسیدم دیدم فایده نداره رفتم فیلم مسافرت عید که اصفهان بودیم رو آوردم نگا کردم اصلا به کل همه چی یادم رفت  دیگه حدود ۱۲ اینا بود مامانی اینا اومدن با ناز گل بانو بهش میگم مامانی حسابی جواتی( جوادی) شدی ها با اون پانسمان خوشگلت  دیگه زودی میز رو چیدیم با ناز گل بانو ناهار رو خوردیم در قلب منی رو نگا کردیم  و... بعد از اونم ادامه فیلم  و ... دیگه عصری هم با نازگل بانو رفتیم نمایشگاه صنایع دستی که خیلی هم شلوغ بود  اصلا نمیشد تکون خورد  هرچی گشتم چیز خوبی پیدا کنم بخرم هیچ چی نبود نمیدونم چرا انقدر سخت پسند شدم  دیگه هیچ چی آخرشم من بریده بود دیگه پاهام درد میکرد کمرم دیگه هیچ چی زودی اومدیم خونه تربچه مثل بچه های خوب همه وسیله های شام رو حاضر کرده بود شام هم که ناز گل بانو درست کرد گفتیم مامان استراحت کنه دیگه همین .

                                         -------------------------------------

امروز که حدود ۱۰ از خواب بیدار شدم مینا زنگ زد قرارمون رو برا عصری گذاشتیم آخه یه آموزگاه پیدا کردم " ترنجستان " برا طراحی و اینجور چیزا قرار شد بریم اونجا ثبت نام کنیم که حداقل از این تابستونه یه استفاده ای کرده باشیم دیگه تنبلی بسه  حدود ۵ میرم بیرون بعدم که باید  زودی برگردم خونه که می خوایم بریم خونه عمه جوني  والا اصلا حوصله اين يكي رو ندارم به زور به زور   برم

khone khalam inghadr behem khosh  migzare amma inja 1 zare ham bara lezat nadare hala na  in amme joon ba hamashon hamin tooram man -  bekheyal bazam in computere man ghati karde nmitonam farsi bezanam man beram ke intoor fayde nadare  yani mikham beram 1 sare be ghazaha bezanam emrooz kotlit ba ash pokhtam :D

movazebe khodeton bashid

dooseton daram

bye  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 21:55  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات
+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 22:36 توسط نهال |