تبليغاتX
نـــــهال

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

میبینم که از فردا باید بریم مدرسه من که از خدامه ولی یه سری از برو بچ از جمله مریم خانومی دوس ندارن ای تنبل نه شوخی میکنم خوب وسایلاتون حاضره ؟ ناخونا رو کوتاه کردین ؟ من هرچی میخوام ناخونامو کوتاه کنم دلم نمیاد  بد جور بهشون عادت کردم ولی ... مجبورم اگه با این ناخونا برم پیش خانوم کهایی از مدرسه پرتم کرده بیرون ، (اها دریا جونی نمیدونست خانوم کهایی و خانوم محمودی کیه خانوم کهایی مدیر هنرستانالبته مدیر نگو آچار فرانسه بهش میگیم ما همه کارس لقب های مخصوص خودش رو داره که جایز نیست اینجا بگم تو آپ های بعدی خودت کشفشون میکنی خانوم محمودی هم راننده سرویسمه همین ! ) چقدر از قضیه پرت شدیم خلاصه که دیگه با بکش بکش ناخونامو کوتاه کردم  همین دیگه

امروزم که صبح بیدار شدم دیدم مامان خانومی اینا نیستن منو و تربچه ایم فقط یکمی تو نت بودم رفتم حموم دیدم تربچه باز خوابه مامان اینا هم که نیومدن دوباره نشستم پای کامی جون ... دیگه حدود ۱۰:۳۰ صبحانه خوردیم و ... ناهارم که قرار بود همگی بریم بیرون چون آخرین روز تعطیلات دیگه اینجوری وقت پیدا نمیکنیم  رفتیم جاتون خالی شکوفه الوند هوا هم  همکاری کرد باهامون، آفتابی کاملا چون جدیدا خیلی سرد شده  دیگه یه سری دیگه هم اومده بودن که تولد داشتن یه سری دیگه از مراسم ختم اومده بودن بیچاره ها ،همه جوره بود اونجا کلـــــی خوش گذشت و .. بعد از اونجا هم رفتیم پارک ارم اونجا هم انقدر شلوغ بود جا نبود بشینی به زور ما جاپیدا کردیم دیگه سه چهار ساعتی هم اونجا بودیم الانم که اومدیم خونه  خیلی خستم شدید خوابم میاد دیشبم درست حسابی نخوابیدم این از امروز

حالا دیروز که  تقریبا بیکار زیاد کار خاصی نکردم تا نازگل اینا اومدن بعد شام گفتم اون تابلو بود میخواستم بکشم حال داری الان یه کارایشو باهم بکنیم گفت آره بیا و ... این کاره سبک مندرنه یکمی کثیف کاری داره و ... نفتم میخواستم باید میریختم تو جای شیشه پاک کن گفتم قند عسل بیا کمکم من تنهایی نمیتونم گفت باشه رفتیم تو آشپزخونه از قبل هم مامان کلی سفارش کرده بود که گند نزنید به آشپزخونه تازه تمیزش کردم و این حرفا هی منم به قند عسل گفتم که نریزی زمین و ... اولش هی احتیاط کردیم دو تایی بعدش چی میدونم چی شد  زدیم یه شیشه نفت ریختیم کف آشپزخونه وای بیا حالا اینو درستش کن اول اینکه بوش گیجمون کرد بعدش مامانو چی کار کنیم دیگه زودی یه سه چهار تادستمال برداشتیم کف آشپزخونه رو تمیز کردیم زودی قند عسل گفت تو وسایلاتو بردار من اینا رو ببرم بیرون که بوش نیاد اونم مثل فشنگ همه رو برد یه دقیقه هم نشد اومد دیگه دست گلی که به آب داده بودیم رو تمیز کردیم دو تایی بعدشم که ادامه کار ولی بماند که بلوزم همش رنگی شد ۱۰۰ بار گفتم لباس کارمو بپوشم تنبلیم گرفت بدبختی بلوزمم مشکیه ضایع تو چشم میزنه انقدر که من اونو دوسش دارم  خلاصه تا ................. من کارم تموم شد اون بوم رو هم با چه بدیختی بردمش تو بالکن که خشک بشه نازگلم که طفلی قیافش دیدنی شده بود  شبم که از بوی این نفته خوابم نمیبرد پنجره رو تا ته بازکردم تو این سرما  چی کار کنم خب

خب منم برم فردا عصر کلاس دارم باید طراحی کنم اون جلسه که هیچ کاری نکردم نمیرفتم سنگین تر بود

روز خوبی داشته باشید

دیگه از فردا باید ساعت ۶:۳۰ بیدار شیم تنبلی بسه

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بای  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سي و يکم شهريور 1385ساعت 17:18  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 15تا قطره بارون

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

چند روز مونده تا مدرسه ها باز بشه ؟ من دیگه خسته شدم دلم برا دوستام تنگ شده هرچند بی معرفتن همشون ولی خب با خانوم محمودی هم صحبت کردم که مثل بچه های خوب شنبه بیاد سراغم و ... همه وسیله هام که حاضره بعدم که مانتومو به زور خودم کوتاه و تنگش کردم آخه جلو دست و پامو میگیره بدم میاد اونوجوری ، هرچند که الان دوباره مانتو های بلندو و یه خورده آزاد مد شده اینا هم برا خودشون سیایت دارن هااا آخر سر اون مانتو های کوتاه و تنگ رو تبدیل کردن به مانتوی کاملا پوشیده و اسلامی فردا پس فردا هم به زور یکی یه چادر ملیه اسلامیه چی چیه ؟؟ میکنن سرمون  حالا ببینید من کی گفتم  خلاصه اینم از کار های مدرسه

الانم میشه گفت یه ساعتی اومدم خونه البته یه نیم ساعت زود اومدم چون اصلا حالم خوب نبودهیچ کاری هم نتونستم بکنم فقط رفتم اونجا نشستم نگا کردن وای خدا جون 

دیگه چی بگم  دیروزم که با مامان خانومی اینا رفتیم بیرون باز! دیگه به مرز دیوونگی رسیدم از دست سخت پسندی بعضی هااا و خودم  و ... 

من دیگه حرفام تموم شدش نیدونم چی بگم برم که ...

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و نهم شهريور 1385ساعت 12:33  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 12تا قطره بارون

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چیکارا می کنید ؟ 

خوش میگذره ؟

 منم خوبم مرسیی

جدیدا خیلی گیج . حواس (هواس؟) پرت شدم  یادم می ره چی کار میخوام بکنم یکی امروز کلاس دارم من ولی نمی دونم چه ساعتیه فقط میدونم صبحه خوبه حالا مینا بهم گفت چه ساعتیه هااا ولی من ... این چند روز پیش میخواستم میل بزنم همراهش عکس بفرستم میل رو زدم در مورد عکس هم کلی توضیح دادم اما عکسو یادم رفته بود بفرستم آخرش انداختم گردن تربچه طفلکی آخه اونم میاد بالا سر من منم مجبورم تند تند کارامو انجام بدم یادم میره   خالم زنگ زد با مامانم کار داشت نبود ، گفت سیمین مامان اومد حتما بگو بهم زنگ بزنه کار واجبی دارم باهاش ولی من بازم یادم رفت  بخوام بگم زیاده ولی خوب بیشتر خودمو ضایع نمیکنم  

خب ای خدا ای دی اس ال گرفتیم راحت باشیم حالا برنامش شده هر روز از ساعتن ۹ به بعد من نمیتونم هیچ کاری بکنم تا ساعت ۱ ، زنگ زدم کلی حرف زدم باهاشون آخرش میگه خانوم شما سیستمتون مشکل داره گفتم برو بابا من سیستمم خیلی ام سالمه هیچ مشکلیم نداره شما مشکل دارید خودتون، دارین میندازین گردن کامی جون من  گفتم حالا که اینطوره فردا بابامو میفرستم اونجا تا تکلیفمونو روشن کنه با شماها   

دیروز همش به امر خطیر تمیز کردن بوفه مامان خانومی مشغول بودم  مامانم خودش نشسته پیشم ااا سیمین مواظب باش اون نشکنه ها من اونو خیلی دوس دارم مااا  وای وای سیمین داری چی کار میکنی اون بشکنه دیگه هیچ چی هااااا سیـــــمین حواستو جمع کنی هااا مواظب باش  واااااای مامان بسه کلافم کردی شما که انقدر حساسیت به خرج میدی بیا خودت تمیزشون کن حالا که من اومدم کمکت شما هی ایراد بگیر موقع چیدنشون هم خفه کرد منو اینو اونجا بزار اونجوری بزار کج شد راست شد نیوفته جا انگشتت روش موند و ... تا بعد از ۲ ساعت فکر کنـــــــــم تموم شد کارم گفتم من دیگه ... بکنم بخوام کمکت کنم !

حالا امروزم که با مامان خانومی اینا بیدار شدم میخوام از ۹ برم ببینم بالاخره چه ساعتی میشه     اها دیشب ساعت ۱ بود ۲ بود نمیدونم چه ساعتی بود همه خواب یه هو صدای زنگ بلند شه بابا که رفت درو باز کنه دیدم هی میگه آقای محترم اشتباه زنگ رو زدید واحد شماره ۶۰۶ رو لطف کنید منم اعصبانی گفتم آخه این چه وضعشه ساعت ۲ نصفه شب اومده همه رو از خواب پرونده بعدم که گیج بازی در میاره اخه چه ساعت مهمونی اومدنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای مــــردم ! تا صبح من دیگه نتونستم بخوام الانم که دیگه باید تند تند حاضر شم برم به کلاسم برسم  دوباره بر میگردم میگم چی شد  نه همین الان مینا زنگ زد گفت زنگ زدن گفتن کلاس  تشکیل نمیشه  عجب اینا هم مارو مسخره گرفتن بچه های بد   خب من برم چند تا کوچولو کار دارم

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و هفتم شهريور 1385ساعت 8:42  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 23تا قطره بارون

 

 

سلام

سلام حال شما خوبید ؟

چی کارا میکنید ؟ خوش میگذره ؟

منم خوبم بد نیستم  

از صبحه من میخوام بیام آپ کنم تا بلاگفا رو باز کردم مامان گفت ســـــــیمین کامپیوتر رو خاموش کن میخوام برقارو قطع کنم آشپزخونه رو میخوام بشورم  ای خدای من،من چیکارکنم با این کارای مامان خانومی از ساعته ۷:۳۰ افتاده به جون این آشپزخونه تا همین الانم تموم یخچال و گاز لباسشویی هرچی وسیله هست اون تو کشیده وسط داره تمیز میکنه آخه میگم مامان جون انقدر کار نکن خسته میشی مریض میشی نمیزاری که منم حداقل کمکت  کــــــنم  دیدم بیکارم کامپیوتر که تعطیل منم هی نشستم طراحی کردم هی کشیدم از در و دیوار گرفته تا پای خودم آخه حالت عادی انقدر تمرین نمیکنم تو خونه مشغولم با این کامی جون دقیقا یه سه چهارساعتی من در حال طراحی بودم بعدم که به سلامتی ناهار به مامان گفتم حالا که میخوای بیای استراحت این برق رو وصل کن من کار دارم  ، دیگه تا خواستم بیام دیدم شبکه مشکل داره  واای این اون شکل اعصبانی رو نداره که تا خواستم زنگ بزنم دیدم درست شد خواستم آپ کنم این بلاگفا  باز قاطی کرده بود واای کلافمون کرد بلاگفا  با قر و نازش حالا هم که دارم می آپم

دیروز که بابا و تربچه دوباره رفتن   چون آقای خامنه ای دیدار با نخبگان داشتتربچه ما هم راهی شد دیگه زور زورکی  بعد اونم که دیگه با مامانی خانومی و خاله اینا رفتیم سینما  شام عروسی خدایی خیلی چرت بوداا ولی فقط ترکیدیم از خنده من دوس داشتم به نام پدر رو ببینم که اونم تربچه بر گرده  دو تایی باهم میریم همین دیگه این یه هفته آخرم حسابی  دارم میترکونم از اینترنت خودمو خفه کردم شبا که تا در وقت بیدارم  و ... ای خدا چرا پس مدرسه ها باز نمیشه خسته شدم دلم برا برو بچ اون پریسای بلا و اون خانوم کهایی تنگ شده بریم هی اذیتش کنیم دلم برا تقلبا تنگ شده شدید

خب من دیگه برم  خفن خوابم میاد دیشب بیدار بودم همش از جاش صبحی به قرار ساعت۷ نرسیدم

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بای

 

+ نوشته شده در  شنبه بيست و پنجم شهريور 1385ساعت 14:43  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 19تا قطره بارون

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

منم بد نیستم خیلی اعصبانیم  از دسته این آدمای مردم آزار ( بابا من ۴-۵ ساله تو این نت ولو ام هیچ کی منو اذیت نکرده بود این نمیدونم از کجا سبز شد البته ۹ ساله کامپیوتر دارم ولی ۴-۵ سال اومدن اینترنت ) چه وضعشه یکی اومده گیر داده به من هی پی ام میده  حرفـــای زشت  میزنه من هی ایگنورش میکنم هی دوباره بایه آی دی دیگه پی ام میده ( نزدیک ۱۰-۱۲ تا ایدی ایگنور کردم من از رو هم نمیره بچه پرو) والا به آدم یه حرفی بزنی حالیش میشه این آدم نیست که میره تو اون یکی بلاگ قبلیه کامنت میزاره لینک عکسای بد  موندم والا هدفش چیه از این کارش  خدایا این مردم مریض - دیوانه -روانی- خل چل و غیره رو شفا بده  منو از دست این آدم  ها نجات بده ( از اون موقع هانیه سوهان روحم بود حالا این ...) من موندم ای دی منو از کجا پیدا میکنن آخه این ای دی من یکی که مخصوص بچه های وبلاگیه یکی دو نفر از فامیل که مطمئنم اونا نیسن هرچیه زیر سر دسته ی اول می باشد  یه کاری میکنن آدم از هرچی بلاگ ای دی و اصلا به کل اینترنت زده بشه با جاش بزاره کنار این کارا رو  یعنی چی آخه!

خب حالا بی خیال دیروزم که بلاگفا مارو اساسی گذاشته بود سر کار نتونستم درست حسابی بنویسم دیشب عروسی دختر همسایمون بود همه دعوت بودن ، دو ساعت در حال حاضر شدن و به قول ملودی جینگیلی مستون کردن و... بعدم که تشریفمونو بردیم کلی خوش گذشت خوشگلامون رقصیدن  بعدم که ... دیگه حدود ۱۲ بودن اومدیم خونه تربچه که با کامی کار نداشت من جاش اومدم کلی چتــــیدم کلی وب خوندم و ... حدود یک دو اینا بودم  بعدشم خوابیدم البته خوابمم که نمیبرد چون ظهرش زیادی خوابیدم صبح که ۷:۳۰ تموم بود  دیدم باز این تربچه اومده تو اتاق من هی سر وصدا میکنه وااااای بابا خوب هرچی وسیله میخوای آروم بردار انقدر سر صدا نکن من خیر سرم مثلا لا لا کردم ها  اونم که کارش تموم  شد من دیگه خوابم نبرد از ۷:۳۰ من اینجــــــــام تا الان چشمام دیگه داره میترکه    امشبم خونه قنده عسل اینا دعوتیم از اون طرفم اون عمه اینام دعوتن خدا به خیر بگذرونه امشب رو خوب منم برم یکمی کار دارم اتاقم باز بهم ریخته شده از دیشبه هرچی لباسو وسیله این جور حرفا استفاده کردیم که  ولو شده کف اتاق به سلامتی برم اونا رو جمع جور کنم

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بای

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بيست و سوم شهريور 1385ساعت 11:13  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 14تا قطره بارون

 

واااااای خدا بکش منو از دست این بلاگفا هی من مینویسم از این طرف این میپرونتش هی من مینویسم هی خودم اشتباه صفحه رو میبندیم هــــــــــــــــــــی من تایپ میکنم ثبت وبازسازی وبلاگ رو میزنم از این طرف بلاگا میگه ... خسته شدم دیگه این چه وضعشه آخه دیروز رفتم تو بلاگ اسکای وبلاگ ساختم اگه ببینم این بلاگفا زیادی اذیت میکنه اسباب کشی میکنم میرم اونجاهااا  من میرم اصلا ، چون خیـــــــــــــــــلی اعصبانیم

فعلا بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و دوم شهريور 1385ساعت 12:39  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 12تا قطره بارون

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

مرسی منم خوبمممممم

میگما دیروز بدجوری حالم گرفته بود  که حوصلمم نگرفت آپ کنم

 ۱)خوب دیروز کلاس بودم یه ضد حال ،خانومی یوسفی میخواد بره آلمان انقدر با مینا حالمون گرفته شد آخه بعد از قرنی یه معلم خوب پیدا کردیم  هم رشته خودمون می دونست چی باید بهمون یاد بده  اینا اونم که میخواد بره ای کاش جای اینکه هی بریم پیش آقای یوسفیان میومدیم پیش این ولی کسی به ما چیزی نگفت دیر پیداش کردیم انقدر دپرس شدیم که ... خلاصه گفتش من  تا نیمه دوم مهر ایرانم و هرچی تا اون موقع خودم بلدم بهتون میگم شما هم که پشتکارتون خیلی خوبه و... قرارشد هرچی جزوه و کتاب این حرفا داره برامون بیاره که مشکلی نداشته باشیم ضمن سال و ... وسط این حرفا هم منو مینا خندمون گرفته بود بدجور واااای آخه قبل از کلاس من یه کاری کردم  که بمونه حالا چی  دیگه نمی تونستیم خودمونو کنترل کنیم  هی مینا میگفت سیمین بگم خدا چی کارت نکنه آخه با این کارات  دیگه دیگه به من میگن سیمین فندوقی  خلاصه  کلاس تموم شد اومدم خونه .... تربچه اینا هم عصری اومدن و ...

۲)اها راستی برو بچه گل این لینک جدیدم ارغوان برید براش کامنت بزارید ( البته زیاد ننوشته ولی ...) بچم یکمی خوشحال شه ، بچه خوبیه  

۳) یه چند تا تبریک بگم هم برای آزاده جونی که دانشگاه قبول شده رشته علوم اجتماعی  هم مارال  خواهر ملودی جونم و هم به یه نفر دیگه هم میخواستم تبریک بگم ولی یادم رفت  آلزایمر گرفتم

۴) دیگه امروز هم که از ۴ بیدار بودم هی رفتم تو نت هی  گرفتم خوابیدم دوباره بیدار شدم رفتم تو نت گرفتم خوابـــــیدم بعد دیگه اساسی بیدار شدم  دیگه مامانی خانومی رفتن بیرون خرید بعد دیگه در به در دنبال  front page  میگردم شدید احتیاج دارم بهش  هی میگم برم سی دی شو بخرم اما نه وقتشو دارم برم بیرون نه حوصلشو حالا شاید عصر رفتم بخرم

5) خوب منم برم کار که ندارم ولی شدید خوابم میادش  برم لا لا 

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بيستم شهريور 1385ساعت 12:52  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 10تا قطره بارون

 

چشم از دیوار گرفتی

و گفتی :

کیِ و کجا ؟

چشم از دیوار گرفتم

و گفتم:

به راستی ،

کی و کجا ؟

غروب ،

با چشمان خیس از هم جدا شدیم

و گم شدیم

در شهری که هیچ یک از ساکنانش نمی دانستند ،

به راستی کی و کجا !

 

                                                                                   حسین پناهی

سلام

امروز اصلا حوصله ندارم آپ کنم گفتم حالا این شعر از بی آپی بهتره

 

+ نوشته شده در  يکشنبه نوزدهم شهريور 1385ساعت 14:5  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کا را میکنید ؟

منم خوبم بد نیستم

دلم گرفته بد جور   حوصله ندارم همین الان تربچه و بابا جونی رفتن البته با داییم اینا آخه تربچه برا کارشناسی ارشد که شرکت  کرده بود قبول شده  بعدش باید یه سری کاراشو بره درست کنه و ... حالا من عزا گرفتم که چی کارکنم بدجوری بهش وابستم یعنی از صبح تا ظهر که میره سر کار نیستش دلم کلی براش تنگ میشه چه برسه به این که  یه چند روزی نبینمش بدتر از اینکه  برا این دوسال که میخواد بره  کلی ریختم بهم  من تربچمو میخواااااااااام  این تربچه جونی من خیلی دختر خوبیهههههه درس خون پارسال دانشجو نمونه ی کشور شد  جیگر من اون ۸ ترم هم که درس خوند همش  نفر اول شدش بعدا که کلی از اینجور چیزا خدایی خیلی دختر موفقیه  تو کاراش  دیگه خلاصه هرچی در مورد این تربچه جون خودم بگم کم گفتم بگذریم

دیروز که عروسی  دوست جون بابای دعوت بودیم کلی هم خوش گذشت نازگل اینا هم بودن که دیگه بیشتر تر خوش گذشت بعد از اون هم اومدیم خونه زودی لباسامو عوض کردیم میخواستیم بریم خونه خالم چون تولدش بود  کلی اونجا خوش گذشــــــــــت جاتون خالی کلی گفتیم و خندیدیم و ... حدود ۱ هم اومدیم خونه البته بماند که کلی موندیم تو ترافیک بس شلوغ بــود ، دیشب به داییم پیشنهاد دادم که برا ارغوان یه وبلاگ درست کنیم بااینکه یه خورد بچس ولی فکر کنم خوب فکریه ارغوان به این چیزا خیلی علاقه داره و ... دیگه داییم که حرفی نداشت به خودش گفتم اول که نمیدونست وبلاگ چیه کلی براش توضیح دادم  کلی خوشحال شد بعدشم گفتم در مورد اسمش فکر کن اومد گفت سیمین اسمش رو بذار " خاطرت دوران کودکی من " و ... حالا قرار شدش که تربچه اینا که میرن خونشون همه چی رو بهش یاد بده و ... کلی خودم ذوق زده شدم اول ، سپیده  میگه سیمین میخوای همه فامیل رو مثل خودت معتاد کنی به اینترنت ؟؟! خوب دیگه چی کار کنیم

امروزم که به سلامتی  از صبحی تنبلی گرفتتم همش پای کامپیوتر بودم و...   دیگه تربچه اینا حدود ۳ رفتن منم که بازم اینجام با مامان خانومی هم قرار شد بریم بیرون اول اینکه بوم بخرم بعد از قرنی  تصمیم گرفتم نقاشی کنم بعد گیتارو بدم کوک کنن بعد مامانی خرید دارن و. ...

برم دیگه مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهريور 1385ساعت 16:21  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چه خبرا ؟

ممنون به خاطر اینکه نظرتون رو در مورد اون عکس و ... دادید آره خوب هر کی یه جوری به خدای خودش نزدیک میشه عبادت میکنه دیگه ، حالا اصلا دیگه بی خیال Brows 

وای انقدر خوابم میاد حالا چرا من دیشب فقط دو ساعت خوابیدم تا ۲شب که تو نت در حالا وب گردی و چت بعد ۲ خوابیدم تا ۳:۳۰ از ۳:۳۰  تـــــــــــــــــــــــــــا ۹  دوباره تو نت تشریف داشتم مثل قبل بعدشم نخوابیدم بعد زودی رفتم بانک قبض موبایل تربچه جونی رو ... Teethy بعدم یکی دو جا کار داشتم ... بعدم که اومدم خونه دوبــاره با این کامی جونی  واای دیگه دارم زیاده روی میکنم آخه چی کار کنم دست خودم نیست خفن اعتیاد دارم به اینترنت موندن میخوام برم مدرسه چی کار میخوام بکنم  اره دیگه بعدش مینا خانومی زنگ زد گفتش سیمین از ترنجستان زنگ زدن گفتن ساعت کلاس عوض شده فردا صبح ۹:۳۰ تا ... گفتم بابا اینا دیگه مارو مسخر گرفتن این چه وضعشه آخه بی مزه ها هر دفعه زنگ میزنم میگن اینجوری اونجوری اصلا ما دیگه بریم مدرسه  صبح که نیستیم پس اینا چی کار میخوان بکنن  تابستون تموم شد یه دونه کلاس مثل آدمیزاد نرفتم بابا هم که منو دست انداخته بد جور سر این گیتاره اه  چقدر غر زدم من خلاصه که دیروز همش من پای این کامی جونی بودم  ترکوندم دیگه عصرم که رفتیم  خونه خاله جونی دیگه اینا و... اها دایی جونی اینام هم میخوان بیان هوراااا چه شود .

امروزم که کلی کار دارم شب احتمالا مهمون داریم

چقدر جدیدا پست هام بی مزه شده Laugh چی کار کنیم دیگه تابستون اینا رو هم داره  حالا بریم مدرسه خانوم کهایی میوفته رو کار 

 من برم دیگه

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهريور 1385ساعت 8:1  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

امروز هرچی میخواستم از صبح آپ کنم اما هی پشیمون میشدم داشتم کامپیوتر رو زیر و رو میکردم به این عکس بر خوردم حالا این عکسه خیلی برا جالب بود  به چند نفر نشونش دادم و در موردش باهم بحث کردیم ( گاهی هم بحثمون به دعوا تبدیل شد  Smack Me)حالا نه تنها این عکس بلکه چند تا مثل این ولی اونا رو خودم به چشم دیدم حالا میخوام امروز هم در مورد این و هم در مورد یه سری چیزا دیگه صحبت کنم و دوس دارم نظر شما رو در این مورد بدونم  حالا در مورد این عکسه اول فکر کردم دارن نماز میخونم ولی دیدم نه بیشتر شبیه دعا کردنه  من گفتم هر کی این دختره رو ببینه اول میگه تو برو سراغ قرتی ( قرطی ؟ ) بازیت اصلا تو رو چه به نماز خوندن و دعا کردن !ولی من میگم که مهم اینکه این خانوم خدا رو قبول داره که با این پوشش اومده داره با خدای خودش راز ونیاز کنه وقتی یه دل صاف و پاک بری جلو و مطمئنا خدا هم تورو میپذیره حالا این از این خانوم ، یه بار زهره ( یکی از آشناهامون ) اومده بود خونمون میخواست نماز بخونه دیدم ناخوناش لاک داره اول خواستم بگم بهش ولی بعد گفتم به من چه ربطی داره الان این میخواد  نمازشو حالا هر طور که شده چه لاک داشته باشه چه ... الان اون اراده کرده میخواد با معبودش راز ونیاز کنه پس براش حتما مهم نیست که اینطوریه  واقعا نمیدونم ولی اینو واقعا مطمئنم که خدا نمازشو قبول میکنه  خدا به حرفاش گوش میده حالا اصلا خودمو میگم شاید اینو که بخونید بگید چه دختر ... هستش ولی من خودم هیچ وقت نمازمو مثل ادمیزاد نخوندم  اصلا من یه سیمین بد من ادمیم که جام ته جهنمه ولی همیشه و هر لحظه اصلا هر دقیقه به فکر خدا بودم باهاش حرف زدم یا حتی شده گاهی براش نوشتم یه صفحه دو صفحه ...  ولی هیچ وقت منو تنها نذاشته هیچ وقت منو نا امید نکرده همیشه باهام بوده ، هر وقت خواستم کاری رو انجام بدم همیشه گفتم خدایا به امید تو هیچ وقت ناشکری نکردم   الانم میخوام بگم خدا جون دوست دارم مرسی از این همه لطفت مرسی که منو پذیرفتی  مرسی از همه چــــــــــــی

خب حرفام تموم شد البته بازم مونده هاا ولی گفتم همرو باهم بگم دیگه میگید این رسما دیووانست اصلا آدم نیست  Laugh جون سیمین نظرتون رو بگید هرجا مخالفید و موافق بگید دوس دارم بدونم شما در این باره چی فکر میکنید  به خاطر همین هم آپ نمیکنم تا وقتی همه کامل نظرشون رو دادن

* افسانه جون مرسی به خاطر این شکلک ها خیلی سرش اذیت شدی Flowers And HeartsCarve A Tree

به قول دختری در مه

یا حق

 * فقط اومدم اینو اضافه کنم بگم که مامان گلم مامانی جونم  قربونت برم تولدت مبارک ایشالا هزار سال زنده باشی و سایت بالا سره ما Animated HeartsLove Song  Love Smiles and Emoticons-33    ۱۵/۶/۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهريور 1385ساعت 17:7  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالـــــتون خوبه ؟؟؟؟

چی کارا میکنید ؟

میگما این آپ دیروز به قول آزاده جوووووووون چقدر مسخره بید خب نیست عادت کردم هر روز یه چی بنویسم  دیگه دلم نیومد هی چی ننویسم دیروز همون ۵-۴  خط رو نوشتم گفتم آپی شده باشه  همین دیگه ولی امروز جاش تلافی میکنم  آماده اید ؟ ۱- ۲ -۳ -۴ آتـــــــــــــــــــش

خب دیروز که کلاس داشتم  نیست دیگه کلاسمون رو عوض کردیم  با خانوم یوسفیان گرفتیم ساعتش عوض شده شده ۴ تا ۵:۳۰ دیگه من با تربچه جونی ۳:۳۰ زدم بیرون  میخواست بره کلاس زبان اون کلاسش یه جا دیگه بود منم یه جا خلاصه که رفتمو اول گفتم برم وینزور یه سری وسیله اینا میخواستم که شانس من بسته بود رفتم اونجا دیدم در بسته مهتا هنوز نیومده دیگه یه چند دقیقه ای اومد سر کوچه وایستادم تا مینا هم اومدش بعدش مهتا اومد رفتیم تو منتظر خانوم یوسفیان اونم اومدش و کارمون رو شروع کردیم بعدش من در مورد دانشگاه باهاش صحبت کردم حالا میخواستم با شما هم در این مورد مشورت کنم ببینم نظر شما چیه ببینید من  گرافیک رایانه میخونم دیگه بعدش این رشته من رو همه دانشگاه ها ندارن( البته یه چیزی بگم که من فقط میخوام این رشته ی خودم رو بخونم باقی رشته هارو اصلا دوس ندارم ) که یه علمی کاربردی داره و اون یکی هم نمیدونم چیه   من خودم دارم سطح خودم رو میبینم  اون دانشگاه هم که یادم نیست چی بود ۳۰ نفر میخواد بومی و غیر بومی بعدش من میگم من که زیاد برا کنکور نخوندم امسالم که آخرین مهلت منه پس زیاد امیدی به اون ندارم ولی از این طرف علمی کار بردی کار منو خیلی راحت کرده هم رشته ی خودم رو داره هم اینکه توی شهر خودمون درسمو میخونم راحت  اول اینکه شرط معدله بالا ۱۷ که من مشکلی ندارم و ... حالا سر این علمی کاربردی یه سری یه چیزای به من گفتن که کار راحت نمیتونی پیدا کنی مدرکش زیاد معتبر نیست و این حرفا باز من دوباره رفتم پرس و جو کردم اون یه سری گفتن اتفاقا مدرکش معتربه مال فلان جاسو این حرفا حالا من موندم واقعا  ، لطفا منو راهنمایی کنید که شدیدا فکرم مشغوله برا این دانشگاه  این بحث دانشگاه ادامه حرفمو بگم که آره دیگه منم کل باهاش در این مرود صحبت کردم بعدشم که کلاس تموم شد  البته بازم ساعت کلاس عوض شد ، شد ۴:۳۰ تا ۶ حالا حتما بازم ساعتش عوض میشه دیگه خلاصه من وامدم خونه و ... شبم که باز نرگس رو نگا کردیم  و کلی  اعصبانی شدیم  

امروزم که بنده از ۷ زودتر شاید بیدار بودم چون که این تربچه خانوم نمیدونم چی از جون این کامی میخواست اول  صبحی دیگه  منم خودمو زدم به خواب  هی از منم سوال میپرسید سیمین چرا این پرینتر نمیشه باهاش پرینت گرفت چرا اینطوریه چرا اونطوریه منم که جواب نمیدادم مثلا خواب بودم  خلاصه الانم که اینجا تشریف دارم دوساعته دارم  آپ میکنم  

خب برم که کــــــــــــار دارم

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه سيزدهم شهريور 1385ساعت 10:51  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش که میگذره ؟

میگما (اینو مریم خانومی انداخته دهن من ) من هی از صبحه دارم می فکرم که در مورد چی بنویسم اما مثل این که نمیخواد با من راه بیاد هیچ چی بهش نمیرسه  گفتم حالا این دفعه رو یه پست سه چهار خطی داشته باشم  همین !

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بای

 

 

+ نوشته شده در  يکشنبه دوازدهم شهريور 1385ساعت 11:22  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید؟

خوش میگذره ؟

ای منم بد نیستم به لطف شما نفسی میاد میره  چند روز مونده تا مدرسه ها باز بشه ؟؟؟؟

من که کلی ذوق و شوق دارم برا مدرسه خسته شدم دیگه تو خونه البته میدونم وقتی هم بریم مدرسه ها هی میگیم  پس کی این امتحان های لعنتی تموم میشه

دیروز گفتم اتاق خودم رو مرتب کنم تا یه دستمال گرفتم دستم بابا گفت سیمین بیا کمکم میخوام کتابخونمو مرتب کنم وااااااای امان از روزی که اون کتاب خونه بخواد جمع شه ماشالا بس بزرگه آدم دیوونه میشه تا نصفه بابا باهم بود بقیش ول کرد رفت گفت خوب حالا نوبته سیمین خانومه که سلیقشو نشون بده بابا خدا خیرت من با این همه کتاب  چی کار کنم بعدش مگه کتاب چیدن سلیقه می خواد تا من بخوام بجنبم بابا جونی مارو تنها گذاشتن رفتن منم دست تنها با اون همه کتاب دیوونه شدم فکرکنم دقیقه یه سه چهار ساعتی وقت برد  خلاصه که به اتاق خودم نرسیدم بعدشم که رفتیم خونه خالم اینا اونجا هم بد نبووود و ...

جدیدا یاد دوران کودکی افتادم که مامانم برام موهام مثل جودی می بست ( حالا نه  لنگه اون هااا)  الانم یاد اون موقع ها افتادم موهامو اونجوری میبنم اون دفعه نازگل اومده لپمو کشیده میگه وااای سیمین چقدر مموش شدی جیگگگگگرررررر

دیشب داشتم عکسای بچگی هامو  زیر و رو میکردم یه عکس بود  نمیدونم چرا اونجوری شده بود قبلا تو قاب غکس بدک ه شکست بوده بعد شیشه ها چسبیده بوده به عکس حاا هم به همین وضع مونده  کلی سرش ناراحت شدم با خودم گفتم حتما از مامان بپرسم که این رو کجا گرفتیم آخه مال خیلی قت پیشه من اون موقع ۴-۳ ساله بودم دیگه با مامان که صحبت کردم گفت مال عکسای باران بود دیگه من زنگ زدم ۱۱۸ و  شماره رو پیدا کردم مامان صحبت کرد گفت گفته تو آرشیومون هست عکس تا آخر هفته براتون حاضرش میکنم کلی خوشحال شدم سرش اون عکسه رو خیلی دوس دارم  چقدر زود میگذره  دلم برای بچگی هام تنگ شده دوس دارم اون سیمین ۶-۷ ساه باشه واااای چقدر اون دوران شیرین بود چقدر ...

حالا امروز صبحم که ۹ بیدار شدم و مامان گفت سیمین صبحانتو که خوردی برو اتاقتو مرتب کن من یه ریز کار کردممممممممممممممممممم انقدر کثیف بود نمیدونم چرا انقدر زود نا مرتب و کثیف میشه دیگه وسط کار مامان م با خالم رفت بیرون من موندم تنها یه چند دقیقه نگذشته بود  زنگ زدم خانوم خطیب بود با خانوم مولوی خانوم مولوی رو که دیدم کلی خوشحال شدم واااااااااااااای بعد از چندم اه اومده بود یادتونه قبلا گفتم رفتم از اینجا ؟ دیگه کلی بااون صحبت کردم خانوم خطیبم که اونجا بنده خدامثل چوب خشک هیچ حواسم به اون نبود  ، انقدر امروز همه جوره سرم شلوغ بود که نفهمیدم چه طوری آپ کردم معذرت

برای حسن ختام ( درست نوشتم ؟  ) نامه ی عشقولانه  رو نگا کنید من وقتی خوندمش از بس خندیدم اشک از چشمام میومد بس که غلط املایی داره  نمیدونم این دوست جونه تربچه از کجا پیداش کرده اینو

خب دیگه منم برم که ...

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  شنبه يازدهم شهريور 1385ساعت 14:22  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

من دیروز که داشتم نوشته خودمو میخوندم کلی خجالت کشیدم  بس که غلط املایی داشت مخصوصا اون " حیات "  شما دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید ، من وقتی عجله داشته باشم ها همین طوری میشه

حالا دیرو روز بگم که عصرش کلاس داشتم البته آخرین جلسه دیگه تموم میشه کلاسمون ۵:۳۰ بود که من باز داشتم با کامی جون کار میکردم بازم یادم رفت ساعت چنده فقط تند تند حاضر شدم رفتم حالا فکر کن عجله داشته باشی نشستی تو ماشین یه پسره همه نشسته کنارم حواسم به اون طرف بود پسره گفت خانـــم ؟ من برگشتم ببینم این چی میگه گفت اجازه میدید پول ماشین رو من حساب کنم ؟ من جوابشو ندادم دوباره بر گشته میگه نه یعنی آره دیگه ؟؟؟ باز من جوابشو ندادم پسره ی پرو  اعصاب منو خورد کرد تا جایی که پیاده شدیم هی حرف میزد منم اینور موقع ها سکوت میکنم هیچ جواب نمیدم  تا رفتم کلاس دیدم همه بچه هانشستن توسالن آقا یوسفی نیومده اون طرقه هم که حس خانوم بزرگا گرفته بودش  بقیه هم که داشتن تعریف میکردن دیگه نمی دونم چقدر منتظرم موندیم تا یوسفی جان اومدش بعد که اومد ما باهاش طی کردیم که ما ۶:۲۰ دقیقه میریم چون از  ۵:۳۰ ما اینجاییم کار داریم  و... تا ۶:۲۰ ما اونجا هی مشغول بودیم بعدش با مینا زدیم بیرون تا یه مسیر با هم بودیم بعدش من میخواست برم عکاسی عکسمو بگیرم تا رسیدم اونجا یه نیم ساعتی طول کشید حالا رفتم اونجا فیشی رو که بهم داده بود دادم بهش میگه خانوم عکسای ما شماره نداره  عکس مال کیه ؟گفتم خودم، حالا دو ساعت اونجا الافه این که عکسمو پیدا کنه دو تا عکس گذاشته رو به رو من میگه کدومش ؟ منو میگی موندم کدوم یکی از این عکسا منم انقدر این دو تا عکس شبیه به هم بود که من خودمو نشناختم اول هی من عکسا رو مقایسه کردم آخر سر از نوع آرایشمون من فهمیدم کدوم خودمم  آخه خیلی عجیبه اون دختره انگار خواهر دوقولوی من بود بس مثل خودم بود  عکس گرفتم تا اومدم خونه شد حدود ۸ بعدشم که هیچ چی قند عسلو نازگل اومده بودن کلی خوش گذشت و ... سوتی این نرگس میدونید چیه ؟ بچه نسرین النگو داره  من میخوام ببینم النگوش از کجا اومده  

امروز صبحم که حدود دو ساعت پیش مامان خانومی ما رو بیدار کردن صبحانه میل فرمودیم هرکی رفت سراغ کار خودش منم که به سلامتی میخوام اتاقم رو به مرتبم  که خیلی شلوغ شده و کثیف اها یه تصمیم تازه گرفتم  برا گیتار من که هرچی گشتم اون استادی که مد نظرم بود پیدا نکردم بعد من با خودم گفت اکورد ها رو که میدونم چی به چیه فقط کافیه کاملا همه رو حفظ باشم ریتم ها رو هم که یاد گرفتنشون خیلی آسونه خب حالا که خودم میتونم کارمو راه بندازم چه لزومی داره انقدر دنبال استاد باشم چرا اصلا دارم وقتمو تلف میکنم ! هرجا هم که مشکل داشته باشم این دوست بابا جونی هستش  از اون کمک میگیرم همه چی درست شد

خب منم برم

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهريور 1385ساعت 10:36  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

خوب میبینم که امروز وبلاگ مریم خانومی هم یه ساله شد مریم جون تولد وب جونیت مبارک ایشالا که

n  سال زنده باشی و هر روز وبت رو آپ کنی گلم برا ما

حالا نوبت خودمه دیییییییییی دیروز که یه جورای دلم گرفته بود الته هوا گرفته بود که دل منم گرفت دییی دیگه گفتم مامان خانومی پاشو بریم تو حیات گل ها رو آب بدیم یکمی حال بیایم دیگه از 6 ما تو حیات بودیم با مامان تا 8:30 البته یکی یکی همسایه هامون هم اومدن ( خانوما رو میگم ها ) از اونجایی هم که مردای ساختمون غیرتشون به جوش اومده بود هی میگفتن واای خانوم ... این کار شما نیست که بدید من لطفا هی هرچی مرد تو ساختمونمون بود اومدن پایین که گل آب بدن ما هم همه مرده بودیم از خنده خیلی با مزه بود کارشون اخه دیگه ما اونجا بودیم هی میگفتیم و میخندیدم دیگه تربچه جان اومدش آخه رفته بود کلاس زبان  بابا جونی هم اومدن دیگه همه رفتم سراغ شوهر داریشون  این نرگسم که داره بدجوری مارو حرص میده بدبختی دلم نمیاد نگاش نکنم  اها یه چیزی یادم رفته بود گفتم امنتو مدرسم خانوادگیه اونو به زور خودم انقدر رو مخ مامان کار کردم تا قبول کرده که بابا این چیه به این بلندی و گشادی من اینو رو نمیشه دو دقیقه بپوشم تا خانوم محمودی بیاد سراغم و ... دیگه راضی شد که ببره بده برام تنگش کنن و کوتاه این چه وضعشه آخه گفتن مدرسس قانون داره و این حرفا ولی نگفتن تا این حد که از 6 فرسخی داد بزنه ما دانش آموزیم آقا خیر سرمون ما امسال دیپلممون رو میگیرم  دیگه اینم از مانتو

امروز صبحم که مامان خانومی حدود 8 و نیم بودم بیدارم کرد که سیمین من میخوام برم بیرون حواست به تلفن اینا باشه هااا آخه وقتی من بخوابم دیگه هیچ چی حالیم نیست خوابم سنگینه نه صدای زنگ تلفن رو متوجه میشم نه در خونه هیچ اعتباری به من نیست  دیگه منم محبورشدم بیدار شم نشستم پای کامی جون تاااااااااااااااااااا همین الان البته یه کوچول کارم داشتم اونا رو هم انجام دادم الانم میخوام برم حموم

خوب دیگه مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

غلط املایی داشت من معذرت میخوام

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهريور 1385ساعت 10:49  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره ؟

خب اون پست مشکوک دیروز که همرو رو گذاشته بود تو خماری  دیروز که خبر خاصی نبود میدونی چیه ؟  این کیف پول بابا جون گم شده بعدش اون کیفه هم یه عالمه که پول توش بوده به کنار چک پولم توش بوده  بعد نمیدونم چی توش بودکه به غیر از اینا که کلی براش ناراحته آقا منو مامان دیروز همه خونه رو زیر رو کردیم هرچی کمد تو خونه بود رو ریختیم بیرون البته خیلی به نفع مامان خانومی هم شد چون همه چی مرتب شد این وسطم من اون دمپایی های مال عهد بوق رو پیدا کردم گفتم حالا یکمی اینا رو استفاده کنم   و... اما کیف بابا جونی پیدا نشد به سلامتی باز من سرما خوردم خــفن به قول افسانه این همه چیز میز صندلی کامی مداد تو چرا رفتی سرما خوردی ؟ تقصیر من چیه آخه ! این تختم رو گذاشتم کنار پنجره پنجره هم شبا تا آخر باز میکنم بعد میخوابم ، بعدش هوا سرد میشه بعدش منم سرما میخورم به همین راحتی  این چشام به زور بازن اصلا دیروز نتونستم برم کلاس بس من دو دقیقه یه بار عطسه کردم ماشالا رکوردم شکستم برا دستمال دو تا جعبه دستمال تو یه روز نصفی تموم کنی یعنی عمق فاجعه هی مامانی میگه ســیمین پاشو بیا بریم دکــتر هـــی من میگم نــــــــــه دکتر برا چیه ؟!  اینم سرما خوردگی حالا دیشب یه سوتی از این باحالا به قول تربچه خنگول بازی گفتم که دمپایی قدیمیا رو من معتادم به دمپایی نمیتونم اصلا بدون دمپایی کاری انجام بدم خلاصه دیروز که پای کامی بودم دمپایی هامو در آوردم همین طوری موند زیر میز کامپیوتر دوباره عصری رفتم اون یکی دمپایی هامو پوشیدم پام رفتم پای کامپیوتر وقتی کار تموم شد دقت نکردم چی پوشیدم  پام ( نمیدونم چرا انقدر پام سیاه انگار رفتم تو زغال دونی و برگشتم )  من کل خونه رو متر کردم همسایمون زنگ زد رفتم دم در هرجا شما بگید من رفتم با اینا آخر سر رفتم نشستم سر مبلا یه پامم انداختم رو این یکی پام یه نگا کردم دیدم وااااااای چرا این شکلی شده  چرا من لنگه به لنگه پوشیدم پس بگو این خانوم خطیب زل زده بود به پاهای من بابا هی میخندید بقیم هم ... گیج بازی درآوردم باز دیگه   اینم از این سوتی ما  دیگه امروز که با مامان اینا بیدار شدم صبحانه خوردم یه کمی تو نت بودم بعدش دیدم نمیشه خیلی خرابم برم بخوام شاید بهتر شم الانم بیدار شدم فایده نداشت حالا دیگه به سلامتی تصمیم گرفتم برم دکتر  خب من برم  دیگه

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بابای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهريور 1385ساعت 9:38  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

امروز کلی سرم شلوغه یه عالمه کار دارم حالا میام میگم چه خبره  میام حالا

فعلا بای

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهريور 1385ساعت 10:0  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

من زندم بابا هنوز  دست و پنجول این  آنتی هیستامین درد نکنه منو  از این فلاکت نجات داد 

دیروز که تا عصری همون وضعو داشتم خالمم کلی بهم خندید  عیب نداره دیگه چی کار کنیم خلاصه اها راستی بالاخره اومدن برام ADSL  رو نصب کردن به قول بچه ها کلی اساسی حال کردم حالت عادی کم تو نت بودم حالا که این اومده شبانه روزی پای کامپیوترم به بابا میگم برو برا تربچه یه کامپیوتر دیگه بخر این مال خودمه  و . . .

امروز صبحم که با مامان اینا از خواب بیدار شدم و  ... از 6:30 من تو نت بودم تا 9 تازه اون موقع هم یادم نبود 9:30 کلاس دارم اونم تازه طرف گفت مگه کلاس نداری بدو برو دیگه تند تند حاضر شدم حالا این تند تند من شد  9:25 5 دقیقه وقت داشتم با عجله پله ها رو  دو تا یکی کردم رفتم تا من رسیدم اونجا یه بیست دقیقه ای طول کشید تقریبا همه بودن ... منم زودی رفتم نشستم هر کاری بچه ها انجام میدادن منم انجام دادم  تا رسیدم بهشون بعد کلاسم که تموم شد با مینا جیلینگی اومدی یه زنگ زد بعدشم که ما  آق سپهر و پسر عمو جانشون  رو دیدم و ...  بعدم که رفتم ورق گاهی خریدم و اومدم خونه و ... الانم که اینجا خیلی خسته تشریف دارم ولی دو تا خبر خوب شنیدم کلی ذوقیدم حالا میگم براتون

من برم دیگه

دوستون دارم

بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهريور 1385ساعت 12:9  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام

من اومدم

اما انقدر حالم  بده  کلافه شدم دلم نمیاد مامان اینا رو بیدار کنم آخه خسته شدم ای خداااااااا

میگید من چی کار کنم ؟

من برم ببینم چی کار میتونم بکنم آخه یه دونه آنتی هیستامینم نداریم هرچی بوده خودم خوردمش

بای

 * فعلا با آنتی هیستامین زندم  البته کم خوابی دارم شدید دیشب از ۱:۳۰ بیدار بودم تا ۶ صبح نمی تونستم بخوابم که

+ نوشته شده در  يکشنبه پنجم شهريور 1385ساعت 2:40  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خب بالاخره من اومدم این چند روز که گذشت خفن سرم شلوغ بود حالا چرا سشنبه که همگی رفته بودیم شام بیرون و ظهرش مشغول بودم با مامان چهارشنبه ساعت دو بود من بیدار داشتم با کامپیوتر کار میکردم مامان دراز کشیده بود سر تخت من،  یه هو تلفن زنگ زد گوشی رو دادم دست مامان گفتم الان کسی با من کار نداره با شما کار دارن دیگه مامان که جواب داد زد تو خط کردی گفتم یا عمه خانومه مامانین یا ... که از وسط حرفاش فهمیدم بله عمه خانوم هستن تا اینکه بعد از دو ساعت مامان تلفنش تموم شد گفت سیمین بدو بدو بیا کمکم که شب مهمون داریم حالا من موندم یعنی چی آخه الان میخوای چی کار کنی؟ گفتش هیچ حرف نزن فقط کمک کن منم دیدم اوضا داغونه هر کاری میگفت انجام داد آقا یعنی فکر کنید ما از 2 تا 8 شب  یه دقیقه نشد بشینیم خستگی بگیریم   همش یه ریز کار کردیم تازه چی فقط منو مامان بقیه خونه نبودن تا .... مهمونامون اومده بودن  حالا چند صد نفر؟ شدیم یه چیزی حدود  بیست خورده ای جون برام نمونده بود  حدود 1 هم همه رفتن دیگه من انقدر خسته بودن دیگه سرو لباسم گرفتم خوابیدم تا  ... فرداشم که ما باز مهمون داشتیم  حالا کی دختر خاله مامانم  با دامادش از این طرفم دایی هام خاله های خودم اینجا دیگه بدتر بود کمر برام نموند بس خم و راست شدم تربچه هم همین طور نازگل بیچاره که هیچ چی واویلا اونا هم که دیگه تازه بعد از قرنها هم دیگه رو دیده بودن ساعت 12 شب اول تعریفشون بود  دیدم همه سرشون گرمه من یکی این وسط اضافیم اومدم اینور با کامی خودم کارکردم دیگه چه میدونم چه ساعتی رفتن فرداشم ساعت 12 از خواب بیدار شی ، این دو سه شبه هی سرویس دادیم از مهمون بدم نمیاد ها ولی خیلی زود کلافه و خسته میشم اون وسطم دو تا به غزل توپیدم اومده زیر دست پای من وول میخوره حواسم نبود پام رفت رو پاش اینم از اون بچه رو دارا گفتش سیمین  پا بودا خیلی ببخشید هاا منم خودم اعصبانی گفتم خوب برو با یاسی بازی کن چرا میای زیر دست پای من که اینطور شه بعدشم غزل جان من از شما 8 سال بزرگتر درست صحبت کن این چه طرز حرف زدن با یه بزرگترته دیدم ای وای  منو ول کنی هی میگم اونم بغض کرده بود گفتم بدو برو با یاسی اینا بازی کن شانس یاسمنم اومد زود دستشو گرفت بردش  ابنم از این مهمون داری ما دیگه فکر کنم تموم شد ولی از دیشب هی مامان اینا رو اعصاب من دارن راه میرن دیشب قرار بودن بابا جان شام از بیرون پیتزا بیارن بعد که اومدن منم عاشق پیتزا یه تیکه ازش خوردم ( خوب شد تربچه نبود داشت با دوستش صحبت میکرد ) گفتم مامان این پیتزا مثل همیشه نیست توش یه چی اضافه  داره گفتن نه بابا  د تیکه دوم داشتم میخوردم دیدم ای واای  این ماهیه توش اه همچین گفتم بیا مامان خانوم دوساعته دارم میگم یه طعم اضافی داره شما گوش نمیکنید اینها توش ماهیه هی میگنه نه بشین غذاتو بخور منم از ماهی متنفرم اصلا نمیتونم بهش نگا کنم چه برسه به اینکه بخورمش آخه من نمیدونم کدوم آدمی توی پیتزا ماهی میریزه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه مامان و بابا گفتن سیمین هیچ چی نگو به تربچه بزار اون شامشو بخوره حالاتربچه اومد میگه سیمین خوبه ؟ گفتم آره اره زودی بیا بخور تا سر نشده اومد اول تعجب کرد این سیمین که هیچ وقت یه تیکه از پیتزاش نمیمونه الان چرا فقط دو تا خوردم اونم نصفش منم حالا هی میگم مامان من دیگه جا ندارم اینو یه کاریش بکن به زور به زور دادمش دست مامان حالم بهم میخورد هی این تربچه هم می دیدم داره با اشتها میخوره بد تر گفتم ای طفلکی اگه تو بدونی ماهی داره دیگه لب بهش نمیزنی شامش که تموم شد گفتم خوشمزه بود گفت آره خوب بود چرا میپرسی ؟ گفتم همین طوری ! اون از شام دیشب که از هرچی پیتزا دیگه بدم میاد  امروزم من ساعت 7 قرار داشتم به مامان دیشبم کلی سفارش کردم گفتم منو با خودتون بیدار کن گفت باشه دیگه من خودم حدود 4 بود بیدار شدم رفتم آب بخورم دیدم مامان بیداره یه کوچولو اومدم تو نت دوباره گرفتم خوابیدم تا ... بیدار که شدم  رفتم یه نگا به ساعت انداختم  مثل برق گرفته ها شدم ساعت 9 بود رفتم میگم  مامان آخه چرا منو بیدار نکردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میگه دیدم صبح خودت بیدارشدی فکرکردم کارتو انجام دادی، اومدم دیدم وااای این بیچاره از ساعت 6  اومده تا یه ربع به نه هی آف گذاشته بود اول اینکه کلی خجالت کشیدم بدبخت چقدر منتظر گذاشتم بعدش کلی از دست مامان اعصبانی  اصلا من نیمدونم اینروزا چه خبره تو این خونه !

خب منم برم که خیلی کار دارم

دوستون دارم

مواظب خودتون باشید

بای  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهريور 1385ساعت 10:43  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

 

سلام سلام 100 تا سلام

حالتون خوبه ؟

خب میبینم که بالاخره بعد از قرنی اول شهریور اومدش

چقدر زود یه سال گذشت نه ؟ من یکی اصلا متوجه نشدم ، یه سال با همه ی خوبی ها و بدی هاش تموم شد( حالا فکر نکنید عید شده ها اااا دییییییی شوخی کردم ) اول شهریوره میدونید امروزه چه خبره ؟ چی روز پزشک ؟ آره خب روز پزشکه ولی امروززززززززززز تولدت این وبلاگ کوچکولوی منه هوراااااااااااااااااااا  وبم یه ساله شده ، اصلا فکرشو نمیکردم توی دنیای مجازی یه خونه و یه عالمه دوستای خوب خوب و مهربون پیدا کنم حالا که یه سال گذشت با خودم گفتم تا وقتی که مینویسم مینویسم مینویسم مینو...   (شما هم باید هی منو تحمل کنید )

 تولد تولد تولدت مبارک ، مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمعا رو فوت کن تا سال آپدیت بشی ( یه تیکه آخرو خودم ساختوندمش دییییییی)

                                هیییییییی هوراااااااا تولدت مبارک

 

حالا حالا حالا حالا همه دستا به بالا با این سازو کمونچه بخونیم همه یالا  ( این یه تیکه دیگه اختیاریه هرچی دوس دارید خودتون بخونید دیییییییی)

 

میخوام بگم دوست دارم نگو نه نمیشه میخوام بگم عاشقتم نگو نه نمیشه میخوام بیام خواستگاری نگو نه نمیشه یه بار بگو دوستم داری   هی   میخوام یه بوسه از ...

اوههههههههههههههههههههههههه حالا یکی بیاد وسط  خوشگلا باید برقصن

                                       

 نبینم که باز نشستی منتظر  چی هستی؟ تو جشن روز نشینی ( شب نشینی بود نه ؟ ) باید پاشی برقصی خوشگلا باید برقصن  خوشگلا باید برقصن خوشگلا باید ...

 خب خب دیگه تموم شد حالا  یه سوال : نظر شما در مورد  این کوچکولوی یه ساله چیه ؟ بدون تعارف  هرچند حقیقت تلخه ! دیییییییییییییی

*مریم جونی عزیزم مرسی که به یادم بودی و هی تو وبت ....

** اها راستی قالبم چه چطور شده ؟ از اینجا هم باید از دوست جونی تربچه جان کلی تشکر کنم مرسییی خیلی زحمت کشیدید

*** خفن این  چند  روزه سرم شلوغه نیستم تا ...

خب من برم  دیگه چون نمیدونم دیگه چی بنویسم  دییییییییییی

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه يکم شهريور 1385ساعت 9:9  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 22:39 توسط نهال |