حالتون خوبه ؟
مرسی منم خوبم
وای از تهدیدات پست قبلی ترسیدم
چشم علیرضای عزیز درس رو مثل بچه های خوب میخونم که اون که گفتی رو سرم نیاد
جناب آب معدنی چشـــم شبا هم زود میخوابم که مریض نشم دیشب خیلی خودمو کشتم تازود بخوابم شد ۱۱:۳۰ چی کار کنیم دیگه ، دریا جون آره دادم کتاب رو سیمی کردن
،مریم خانومی اره گلم زودی جمع کن بیا اینجاکه مااز سرما داریم قندیل میبندیم ، گل مامی ( فرزانه جون ) مگر من تورو نبینم
حالا میخوای ما رو لو بدی ؟ دستت درد نکنه ، سیمین جون خانوم یوسفی اواسط آبان ماه میره ، شیدانه جان اون پسره هم یه جورای داشت اذیت میکرد
دیگه چی ؟ همین فکرکنم نه ؟
صبح ۴ بیدار شدم نشستم درس خوندم تــــــا ۶:۳۰ تازه حالا نصفش رو تونستم بخونم ۱۰۰ تا آهنگ گذاشتم تا خوابم پرید شونصد دفعه هم رفتم صورتم رو با آب یخ شستم بعد از اونم که رفتم مدرسه مدرسه چه خبر بود ؟ تست داشتیم " فتوشاپ" منم که فقط نصفش رو خونده بودم دقیقا نصفش مونده بود وقتم نداشتم کار کنم دیگه برگه ها رو داد تشریحی هارو جواب دادم بقیشم که ۴ گزینه بود اونا هم طبق روال قبل که خودتون میدونید
نمرمم در کل خوب شد ولی ۲۰ نشد برا امتحان عملی هم باز بچه ها لطف کردن منو گذاشتن وسط به همه باید میرسوندم مینا هم که از اون طرف کچل کردن و ... آخه من نمیدونم این فتوشاپ چیه که انقدر بچه های ما تنبلی میکنن و نمیخون ایــــــش ، کهایی جوننمم امروز دپرس بود نمیدونم چرا ! دیگه انقدر بچه ها شلوغ کردن که خدا میدونه نمیدونم سال دیگه که باهم نیستیم تکلیفمون چیه بد جور بهشون عادت کردم هی روزگار دیگه نمیدونم چی بگم ،
دیشب حکم پشتیبانی رو داشتم دقیقا همه برو بچ زنگ زدن مشکل داشتن سیمین این چرا نمیشه سیمین من ویندوزم پریده سیمین این نرو ی من مشکل داره سیمین مانیتورم همین الان نمیدونم چرا سوخت انگار که من اینجا خدمات کامپیوتریم میگید من الان چی کار کنم ؟ سمیرا زنگ زده سیمین معذرت میخوام من هرچی عکس سرچ میکنم چیزی پیدا نمیکنم میشه تو برام سرچ کنی خدا رو چه دیدی شاید برا تو بود وای خدا از دست این دوستای من !
چقدر حرف زدم
فردا باید ۹ تا کار آرم تحویل بدم یه کار رنگ از ۹ تا ۶ تا انجام دادم و کار رنگمم نصفه مونده تربچه جان هست دیگه پس مشکلی ندارم
به همین راحتی
خب من برم کارامو حداقل تموم کنم یکمی هم درس بخونم ( برا کنکور
)
مواظب خودتون باشید
زودی بر میگردم ![]()
بابای ![]()
وای وااااااااااااااااای از دست این بلاگفا چرا هرچی نوشته بودم رو خورد ؟ یه عالمه نوشته بودم ها ولی تا سرم رو بلند کردم دیدم اصلا صفحه نیست ! پیشــــــــــــــــــــی بیا منو بخور
حالا خلاصه میگم چی نوشته بودم
آقا من از همین جا اعلام میکنم که دیگه بریدم خسته شدم چقدر درس چقـــــــدر هر چیزی یه حدی داره بابا اینا دیگه شورش رو در اوردن ![]()
دیشب تا دیر وقت بیدار بودم داشتم مثلا تاریخ میخوندم بگم خواب بودم سنگین تره ۴ تا سوال حفظ کردم گرفتم خوابیدم کتابم به سلامتی تیکه تیکه شد هر کی ندونه فکر میکنه من دیگه خیلی بچه درس خونم
حالا امروز تست نگرفت یعنی یادش نبود ماهم که اصلا شتر دیدیم ندیدیم
ولی از جاش پرسید بنده شدم ۲۰
سر کلاس خانوم مجید اف بس خمیازه کشیدم ها فکر کنم سمیرا بیچاره دیووانه شد اونم مثل من خوابش گرفت درسم که توضیح میداد مثل لالایی بود برامون بدتر شدیم ، زنگ خورد دو ساعت به امید اینکه خانوم محمودی بیا اونم با پراید یشمی یا اون مشکیه وایستادم هی وایسا هی وایسا دیدم داداش خانوم محمودی اومده میگه سیمین خانوم تشریف نمیارید ؟ من خیلی وقته منتظرتونم هااا گفتم ببخشید شماکجا هستید ؟ دیدم بله با یه پراید سفید اومده خواستم بگم من که علم غیب ندارم که بدونم شما اون پراید سفیده هستی ماشالا ۶ متر اونور تر ماشین رو هم پارک کرده بود چرا این بلاگفا اون شکلکه که دود از تو گوشاش میاد بیرون رو نداره آیا؟
اومدم خونه یکمی کامی بازی یکمی خواستم بخوابم که میرم کلاس خانوم یوسفی شنگول باشم بیدار شدم دیدم واااااای خواب موندم چقدر دیرم شده تند تند حاضر شدم هرچی میخواستم و نمیخواستم ریختم تو کولیم در اومدم رفتم آخه مگه تاکسی پیدا میشد حالا؟؟؟! با کلی تاخیر رسیدم و ... تو راه برگشت انقدر دیر رسیدم خونه که ... با یه پسره کم مونده بود دعوام بشه بچه پررو میخواستم برم اون طرف خیابون خیلی هم شلوغ بود هم ماشین هم آدم اومده چسبیده به من هی نمیدونم چی می گفت قدشم انقدر بلند بود که خدا میدونه پرو دستشو کرده تو جیب مانتو هرچی پول داشتم رو در آورده منم از حرصم هیچ چی نکردم هرچی مونده بود رو گذاشتم سر جاش بقیش که افتاد زمین رو بر نداشتم از لجم خوبه حالا ام پی تری رو باخودم نبرده بودم آخه اصلا به قیافش نمیومد از این پسرای بی مزه باشه اهل مسخره بازی کلی اعصبانی شدم اومدم خونه الانم که بد جوری داغونم ![]()
حالا فکر کنم این چکیده ای از حرفام بود هاا خدا بهتون رحم کرد که بلاگفا نوش جان کرد اون اولی رو ![]()
خب من برم باید دو تا عکس باید روتوش کنم ۷ تا پوستر فردا تحویل بدم نمره بگیرم![]()
فعلا بابای![]()
![]()
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
ای خدا نشد یه روز من مثل آدمیزاد راحت باشم هاا بازم درسا زیاد شدن اونم چی تست ها شروع شدن وای وای خدا کی حوصله تست و این جوره چیزا رو داره متنفرم از این تست امروزم تست داشتیم بعدش گفتیم خانوم نظری میخواید درس بدید دیگه گفت آره هفته دیگه تست دارین دیگه نه ؟ ما هم گفتیم آره
شانس آوردم من چون دیشب هیچ چی نخونده بودم کلی خندیدیم با برو بچ خندیدم عشقی کردیم همچینی ، دیگه فردا هم تست تاریخ داریم با این که اون دفعه خوندم ها ولی بازم ... بخونم نمرم خوب بشه باید یه سری کارا برا خانوم یوسفی انجام بدم چون فردا کلاس هم دارم ! بعدم که هیچ چی لالا دیشب بود یا نزدیکای صبح بود نمیدونم با اون صدای خفن قطره های بارون که محکم میخورد به شیشه بیدار شدم بعدشم که رعد و برق واای بعدشم که شد تگرگ همچین بزرگ بزرگ بودن که گفتم الان شیشه میشکنه آخه تخت منم کنار پنجرس رعد و برقاشم که خیلی خفن بودن یاد بچگی هام افتادم که تا یه چی میشد میپریدم بغلم مامان ...
امروز رو بگم که چه کارا نکردیم از اون اول صبح خانوم نظری ما رو حرص داد تا اون آخرش منو ول میکردی میرفتم انقدر میزدمش که دیگه ... اتفاقا من دست بزن خیلی خوبی دارم یه بار یکی گفت سیمین منو بزن گفتم مگه مرضه بزنم گفت تو حالا بزن گفتم میگه من دیوانم الکی الکی تورو بزنم هی اون گفت من گفتم دیدم ول کن نیست یه سیلی زدم دو ساعت نشست گریه
خوب به من چه خودش خواست نمیدونست که من .. . اوه چقدر از قضیه دور شدیم آخه خانوم نظری بدجنس به ما گفت یه هفته صفحه آرایی بیارید یه هفته علم مناظر و مرایا این هفتمون همین علم مناظ... بود همه اونو آوردن اومده میگه طراحی جلد کتاباتونو بیارید من تایید کنم هیچ کی هم نیاورده بود به غیر یکی دو تا از این پاچه خوارای کلاس بردن خانوم نظری هم داد و هوار براتون منفی میزارم از نمرتون کم میکنم و .. ما هم لج کردیم از جای اینکه بگیم نه تر خدا و این حرفا گفتیم بزار ( آخه وقتی قرارمون این نبوده اینم حق نداره اینجوری کنه دیگه !) اونم گذاشت به مینا گفتم بزار چنان حالی بگیرم ازش که دیگه ... بگذریم اینم بعدا به نتیجه ی کاراش میرسه
پشیمون میشه نقشه ای با مینا کشیدیم براش که خدا میدونه
اینا مهم نیستن مهم اینه من فردا تست دارم تا الان کاری نکردم به همین راحتی ، چقدر من حرف زدم ها همشونم بی ربط خسته شدم از این وضع میشه تعطیلش کنم ؟
من برم خستم خوابم میاد تا ۳ مدرسه بودم
فعلا بای ![]()
![]()
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
بچه خوبی شدم کارای عقب موندمو تقریبا انجام دادم حالا هم اومدم اینجا البته از قبلش هم این ولو بودم هاا ولی برا انجام کارای مدرسه مسنجر رو باز میزارم هرکی اومد هم با هم میچتیم منم کارمو انجام میدم هم فکری هم میکنیم و ... چقدرم که مزه میده
امروز نذری داشتیم زرشک پلو و مرغ
وااای هر سال اینجوری نذری داریم و منم کلی حال میکنم خیلی دوست دارم اینجور موقع ها رو ، خالم اینا همه اومدن کمکمون و ... بعدا بابا و پیمان مال یه سری از دوستان و آشنایان رو بردن منم که مال همسایمونو دیگه نفس برام نموند شونصد بار این پله ها رو رفتم بالا اومدم پایین مال طبقه بالامونو که میخواستم ببرم ها قلبم داشت میومد تو دهنم آخه نیست خونه مامان بزرگم اونجا بود ( نه اینکه بترسم ها ) ولی از این ناراحتم که جای مامان بزرگم یکی دیگه در رو باز میکنه زنگ رو که زدم فکر کردم الان مامان بزرگم میاد درو باز میکنه ولی که ... دیگه گذشت تموم شد مامان بزرگی در کار نیست اون بالا بالاها براخودش راحته
چقدر دلم براش تنگ شده ، خلاصه کار من تموم شد بعدم که هیچ این از امروز !
دیروز هم که هیچ چی تو مدرسه چقدر با بچه ها خندیدیم خب تقصیر خانوم کهاییه دیگه آخه بعد از دو سال که میگذره هنوزم که هنوزه به پریسا میگه عطیه به عطیه میگه پریسا به منم میگه سیما ،دیروز با برو بچه وایستاده بودیم بیرون از سایت و ... خانوم کهاایی یه هوی نمیدونم از کجا سبز شد به پریسا توپید عطیه خانوم چرا خودتو این ریختی درست کردی بابا اینجا پسر نیست هاا که بخواد بپسندتت دختر آخه آتیش جهنم رو برا خودت نخر اون موهاتو بزار تو مگه تو مسلمان نیستی ؟ حالا منو مینا منفجر شده بودیم از خنده اول اینکه باز این دو تا رو باهم اشتباه گرفته بود بعدم که بامزه حرف میزد سوما به تو چه ربطی داره آخه اون میره جهنم تورو که باهاش نمیبرن نمی تونستیم جلو خودمونو بگیرم زودی رفتیم تو سایت پریسا یا به قول خانوم کهایی عطیه هم بعد از نصیحت های عشقه من ( کهاای جونم ) اومد تو سایت اول این که رفته عینک سپیده رو گرفته نشسته ادا( عدا ؟) خانوم کهایی رو در آوردن ما هم بریده بودیم از خنده بعد نمیدونم چی شد عطیه و پریسا افتادن به جون هم دیگه منم وایستاده بودم جلو در سایت گفتم بچه ها آروم بگیرید به جون خودم الان کهایی میاد هااااا آقا من تا اینو نگفتم یه هو در باز شد خانوم کهایی پرید تو وای بیا اینو درستش کن اونا که تخت زمین شده بودن خانوم کهایی گفت دارین باهم کشتی میگیرین و یه سری حرفا که اینجا جایز نیست بگم وااای دوباره ... جلو خودش مثل بمب ترکیدیم از خنده آی خندیدیم که خدا میدونه منم که مثلا نمیخندم الکی رفتم پیش شیما گفتم شیما جون مشکلت چی بود ؟؟ اونم مثل این آی کیو ها میگه من اصلا مشکلی نداشتم ! گفتم چرا دیگه یه مشکلی داشتم ازم پرسیدی دیدم نمیگیره گفتم .... کهاایی جانم همچینم اخم کرده بود مثل سـ... خلاصه دیروز خانوم کهایی شده بود مسخره دست ما
حرفاشم شانس قابل گفتن نیست و گرنه میگفتم شما هم یکمی بخنندید به این موجود ( خدایا مارو ببخش
چی کار کنیم خودش باعث میشه دیگه ) دیگه از چی بگم ؟ همین دیگه
چقدر بی محتوا بود این دفعه ( مثل همیشه
)
من برم
مواظب خودتون باشید
دوستون دارم
بابای
سلام
حالتون خوبه ؟
فعلا در قید حیاتم
یکمی سرم خلوت شد اومدم اینجا امروز که صبحی ۹ بیدار شدیم بعدشم رفتیم با خالم اینا پارک قرار شد تا هر وقت این آب و هوا اجازه بده صبح های جمعه بریم پارک ارم هوای اینجا که اصلان معلوم نیست چطوره یه روز سرده یه روز گرمه حالی به حالیه خلاصه بگم که خیلی خوب بود منم هی عکس میگرفتم عکاسی رو خیلی دوســــــــــــت دارم اینم یه نمونش البته با چه سختی تقریبا اینو گرفتم
کج شده نه ؟ دیگه این یاسمن اینا اومدن گیر دادن سیمین جون بیا با ما وسطی بازی کن حالا هی میگم اخه من با این سنم بیام با شما چهارتا فسقلی بازی کنم خودتون برید بازی کنید دیگه مثل بچه های خوب ولی آخرش نتونستم راضیشون کنم رفتم کیف داد هااا ولی جاش این بچه ها ۵۰۰ بار توپ رو زدن به صورتم به قول خودشون میخواستن توپ هوای بزنن که من دستم نرسه ولی ... همین دیگه انقدر بازی کردیم که جون به تنمون نموند یه عکس ازشون گرفتم با اینکه خیلی بی معنیه هااا ولی من دوستش دارم نمیدونم چرا ! دیگه رفتیم بلوار کولاب اونجا هم که چقدر شلوغ بود خدا میدونه یه درختی هست اونجا خیلی قشنگه من عاشق این درخته شدم
تموم گلاش نارنجیه خیلی هم نازه اسمش نمیدونم چیه شما میدونید؟ البته عکسش کیفیتش خیلی پایین چون از تو ماشین گرفتم زیاد خوب نشد
دیگه اومدیم خونه بابا جونی اومدن منم یه راست اومدم پای کامی جونی باید یه پوستر طراحی کنیم موضوع این هفتمون مواد مخدر و اینجور چیزاست چطور درست کنم به نظرتون ؟؟ ای کاش فردا رو تعطیل کنن
همین دیگه دوستان به نظر شما به غیر از بلاگفا کجا خوبه ؟ پرشین بلاگ که من راضی نیستم خیلی اذیت میکنه بلاگ اسپات گاهی آدمو روانی میکنه بلاگ اسکای خیلی یه جوریه دوسش ندارم میهن بلاگ بد نیست حالا چی کار کنم این بلاگفا خیلی بد شده خدایی ![]()
یه بلای به این دستم آوردم که خدا میدونه زخم شده چه زخمی هرکی میبینتش کلی دلش میسوزه انقدر هم می سوزه جیلیز جیلیز میکنه
، اون روزم که کلاس داشتیم رفتم دیدم مینا وایستاده دم درخونه خانوم یوسفی چه بارونی هم میومد شانس حدود یه ربع وایستادیم تا خانوم یوسفی اومدش قبلش انقدر دو تایی باهم خندیدم که خدا میدونه مینا تو گوشیش یه عالمه از این آهنگاهی مسخره ریخته بود هر کدومشو که میذاشت دو ساعت دو تایی میخندیدم گفتیم الان همسایه هاشون میان تذکر میدن بهمون خانوم یوسفی که اومد هاا دیدیم ای بابا دستش رو تا کجا باند پیچی کرده گفتیم چی شده ؟؟
گفت هیچ چی لیوان تو دستم شکسته هوارتا بخیه خورده دلم براش سوخت گفتیم ببین میخوای بری انقدر خودتو داغون نکنن مادر جون ... همین دیگه هیچ وقت اون روزو یادم نمیره چقدر بامینا خندیدم ما دوتا زیر بارون تو اون سرما
خب من برم باید برا خانوم یوسفی یه عالمه طراحی کنم . ..
روز خوبی داشته باشید
بای *
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
خوش میگذره ؟
تازه از مدرسه اومدم یه ، یه ربعی میشه امروز که همش بیکار تشریف داشتیم اه خانوم مجید اف سرما خورده نیومده بود سه ساعتم با اون داشتیم تست هم داشتیم بچه بد منو بگو دیشب با چه بدبختی درس خوندم
و ... از جاش تاریخ پرسید شدم ۲۰ ![]()
دیگه اون سه ساعت که بیکار بودیم زدیم تو سر کله هم دیگه انقدر خندیدیم که خدا میدونه دیگه دلم درد گررفته بود از دست این پریسا و سپیده وقتی دو تا زلزله تو کلاس باشه ما هیچ مشکلی نداریم دیگه محمودی جون اومد سراغم نسا که تا ۴ مدرسه میمونه رفتیم سراغ افسانه همین جور که تو ترافیک مونده بودیم دیدم یکی صدا میکنه سیمین سیمـــــــین برگشتم دیدم وااااای مهتابه دوست دوران راهنمایی کلی خوشحال شدم اون وسطم تا راه باز بشه باهم تعریف کردیم و ... دیگه همین ! عصر کلاس دارم هیچ کاری هم نکردم به سلامتی اخه واقعا وقت ندارم خودتون که می دونید
خانوم کهایی امروز حالش خراب تشریف داشت من جرات نکردم برم پیشش که تعطیلمون کنن آخه همیشه منو مینا میریم نازشو میکشیم تا خانوم اجازه صادر کنن ایــــــــــــــــــــش
این چند روز پیش یه اتفاق خیلی خاصی افتاد که نمیگم چی بود فقط که اون چیزی که خودم فکرشو میکردم و بهم ثابت شده بود بالاخره پیش اومد ![]()
همین دیگه، شبا دیر میخوابم بعد صبحا با بدبختی بیدار میشم بعد سر کلاس همش چرت میزنم اون روز که دیگه وحشتناک خوابم میومد سرمم درد میکرد از نوع خفنش
سر کلاس گرفتم خوابیدم دبیرمونم هیچ چی نگفت بنده خدا
چقدر پراکنده گفتم از اینور اونور هی
خوب برم یکمی بخوابم که برا ۴ بزنم بیرون یکمی هم کار دارم و ... فردا آقای رجبی میخواد عربی بپرسه منم مثل خنگولاهیچ چی بلد نیستم اه بابا من به کی بگم از عربی حالم بهم میخوره
۵۰۰ تا معلم خصوصی هم برا من نگیرن من باز یاد نمیگیرم چون خودم نمیخوام
بلاگفا دیگه بدجوری عصبانی کرده همرو یه بلاگو میخوای باز کنی باید ۱۰۰۰ باز قربون صدقش بری تا ... کامنتم که میخوای بزاری باید ۴۰۰ تا فحش بدی و ... تا حالا بشه بعد از ۱ ساعت کامنت بزاری
گاهی به مخم میزنه این بلاگو تعطیل کنم هاا ...
مواظب خودتون باشید
دوستون دارم
بای
ای بابا من آپ کردم هاا ولی همش این پست رو نشون میده دیگه روانی شدم از دست بلاگفاااااااااااااا
سلام
حالتون خوبه؟
ببخشید دوباره سرم شلوغ شده یکمی بیشتر تست هامون هم به سلامتی شروع شده حالا دیگه دلم نیومد آپ نکنم گفتم دوباره یه شعر میزارم ![]()
نگاهات غالبا
متوجه دیگران است
این که :
آنان هم بهتر نیستند !
تنها تو مسئول زنده گی ات هستی !
بهتر شو !
می توانی !
خوب من برم فردا تست دارم تاریخ هم میخواد بپرسه هیچ کاری نکردم تا ۳:۳۰ مدرسه بودم اومدم خونه گرفتم خوابیدم تا الان کی بخونم آخه این درسارو الانم میخوایم بریم خونه دایی اینا ![]()
فعلا بای
شبِ بی خوابی
شب لب ریز از سوال
شبِ اشک
صدایی از درونم به زمزمه است :
هیچ چیز همیش گیُ ماندگار نیست ...
شبِ بی کوکب
شبِ انزوا وُ بی یاوری
صدایی از درونم به زمزمه است :
بندها را بگشا وُ راهی شو ...
شبِ آماده شُدنُ تصمیم گیری
سکوتی نفس گیر
انتظار سر زدنِ خورشید
ساعتِ حرکت
به سوی کرانه یی تازه ...
مارگوت بیکل
سلام
حالتون خوبه ؟![]()
ببخشـــــــــــــــــــید نبودم چند روزی سرم خیلی شلوغه دیگه وقت این که دو دقیقه مثل آدم بمونم خونه هم ندارم ظهر میام خونه یه کمی خستگی میرم کلاس
تا ۶ یعنی تا بیام خونه حدود ۷ یه شام میخورم میرم پای کامپیوتر کارای مدرسمو انجام میـــدم انقدر میشینم پای کامپیوتر که دیگه بابا اعصبانی میشه سیــــــمین دو دقیقه بیا بشین پیش ما آخه من حق ندارم دخترمو ببینم منم بلند میشم میرم دو دقیقه خودمو برا بابا جونم لوس میکنم
یه ذره بوس بوسی میکنم بعد میرم سراغ مامان مخشو میذارم تو فرقون ![]()
یکمی تربچه رو سر به سر میذارم تا وقتی که اعصبانی بشه دوباره میام پای این کامپیوتر تا وقتی که احساس میکنم چشمام دیگه داره از جا در میاد بعدشم که قاطی کردم کامپیوترو خاموش میکنم میگیرم میخوابم البته قبل خواب یکمی هم که به کارای که مونده سرم فکر میکنم ۱۰ تا کار اجرایی دارم که هیچ کدومشون رو انجام ندادم کلی باید برم وسیله بخرم که اصلا وقت ندارم حالا به سلامتی فردا میریم میخرمشون حالا این ۱۰ تا کار رو باید یکشنبه تحویل بدم
چقدرم خسته کنندس بعدش یه نگا هم به وضع اتاق میندازم تو تاریکی وحشت میکنم تقریبا ، مانتو مدرسمو مثل آشغال انداختمش رو میز کامپیوتر بعد یه چی هم حس میکنم زیر پامه بلند میشم نگاش میکنم فکر میکنم کتاب طراحی باشه میندازمش پایین بعد حس میکنم یه چیزی زیر بالشم داره خش خش میکنه
دستمو میکنم زیر بالش یه چند تا ورقه میاد تو دستم ، اون عروسکمو که خیـــلی دوسش دارم ( یاسی بهش میگه ببو گلابی
) میگرم بغلم دیگه میخوابم صبحم که مامان به زور بیدارم میکنه تند تند هرچی که فکر میکنم احتیاج دارم رو میریزم تو کیفم میرم ( چمدون با خودم ببرم مدرسه سنگین تره ) صبر میکنی محمودی جونی بیادش میری مدرسه مثل همیشه ، خانوم کهایی خیلی اخلاقش ۲۰ شده
نمیدونم چه خیره ! میریم سر کلاس اولش یکمی با مینا میگیم میخندیم بعدش دو تایی خوابمون میگیره دبیرمون انگار داره قصه تعریف میکنه زنگ تفریح میشه ... دعا دعا میکنیم زودی ساعت بشه ۲:۳۰ بیایم خونه ولی خیلی دیر میگذره
تا ۲:۳۰ صبر و تحمل و ... ادامه روز هم مثل همین بالای ها که گفتم ![]()
![]()
یه معذرت خواهی بدهکارم ،ببخشید یکی دو روزه نتونستم به وباتون سر بزنم البته میام میخونم ولی دیگه نمی تونم کامنت بزارم وبلاگفا هم که بازم خل شده صفحه کامنت برام باز نمیشه خودتون که دیگه می دونید
خب من برم که از یه کوچولو یکمی بیشتر تر کــار دارم ![]()
دوستون دارم
مواظب خودتون باشید
بــــــــــــای ![]()
![]()
![]()
سلام
حالتون خوبه ؟
چیکارا میکنید ؟
مرسی مرسی منم خوبم
الان فقط فکر کنم خــــیلی گشنمه پس کی اذان میشه ؟ ![]()
آخه از صبحم توی سایت بودیم بعد داشتیم پوستر طراحی میکردم همه عکسامونم عکس غذا و خوراکی بستنی و .. . منم شکمو
خیلی دلم خواست
حالا بگم امروز چه خبر بود مدرسه میری مدرسه میبینی همه نشستن زمین یکی یه قران دستشون دارن قران میخونن به زور که شده با نسا یه جا پیدا میکنیم ما هم میشینیم یه قرآن بهمون میدن و ... بعد از نمیدونم چقدر میریم توی سایت اونجا هم انقدر ســـــــرد بود داشتیم همه قندیل می بستیم ولی بعدش گرم کار شدیم از یادمون رفت مینا از اون زنگ اول گفت سیمین جون مینا بیا باهم یه جلد کتاب طراحی کنیم من نمیدونم چی کار کنم و. .. حالا بیا ودرستش کن با این کامپیوترای داغون اینجا که نمیشه با چه فلاکتی ما یه جلد کتاب براش طراحی کردیم البته با یه تیر دونشون زدیم به خانوم موفق هم نشونش دادیم گفتیم این کا امروز ما بعد که تموم شد مینا کلی قربون صدقه الهی فدات شم الهی قربونت برم عزیزمی دوست دارم و ... من اگه تورو نداشتم چی کار میکردم و... بعد از اونم زنگ دوم چنان جنگی شد توی سایت بین پریسا و شیما که .... امسال مسئول سایت شد شیما خانوم مهاجرانی هم کلی بهش سفارش کرده اگه کسی کاری کرد بیا بگو اینم یه راست برده بود گذاشته بود کف دست خانومم مهاجرانی که سپیده و پریسا سایت رو بهم زدن واااای چه دعوای میکردن حالا ما بحثمون بود که بابا شماها باهم دوستین شیما خانوم شما هم زود تا یه چیزی میشه نرو به دفتر بگو
بعد من گفتم ببین شیما اگر اینجوری همتون برید دفتر چون سی دی همراهتونه دیگه همشون ساکت شدن چون هر کدومشون چند تا سی دی تو کیفشون بود
اخه خانوم بقا به من گفت سیمین هرکی سی دی آورد با خودش بیارش دفتر ولی من هیچ چی نمیگم
خلاصه این زنگ دوم به همین وضع گذشت زنگ سوم بازم باید پوستر طراحی میکردیم برا مهدکودک بازم یه دونه درست کردیم و ... زنگ آخرم که دیگه همه بی خیال تشریف داشتیم یعنی خانوم موفق گفت بیاید یکی یکی بگید چه خصوصیات اخلاقی دارید بعد بچه ها هم در اون مورد نظرشون رو میگفتن همه گفتن نوبت به من یکی رسید گفتن خانوم سیمین خیلی مرموزه اصلا نمیشه فهمید چطور اخلاقی داره ولـــــی خیلی مهربونه خیــــلی ![]()
حالا اوقعا اینطوریه نظر شما چیه ؟ دیگه زنگم خورد خانوم محمودی بعد از چندی مثل بچه های خوب اومد ه بود اومدم خونه ناهار که تعطیل
یکمی کامی بازی بعدم گرفتم خوابیدم تا همین چند دقیقه پیش اونم چی با بوس مامان خانومی بیدار شدم ![]()
![]()
خب دیگه من برم که دیگه چشمام یکی در میون میبینه این سرمم انگاری توش خالیه هیچ چی توش نیست چشمم از صبحی تو مدرسه انقدر سوز میزنه که خدا میدونه
مواظب خودتون باشید
دوستون دارم
بای
حالتون خوبه ؟
من؟ نه من خوب شدم
شما ها که دیگه اخلاق من اومده دستتون
دیروزباز از اون روزا بود که وحشتناک قاطی کرده بودم و تا شب با هیچ کی کار نداشتم
هر دفعه چشمم به دو پست قبل میوفته کلی خندم میگیره اون روز که خانوم کهایی رو دیدم ناخود آگاه زدم زیر خنده وای آخه نگین جون خیلی با مزه گفته بود
دیگه گفتم الان خانوم کهایی میگه این بچه از دست رفت رسما دیگه خل وچل شده
چه می دونست بنده خدا من چی کار کردم خلاصه خنده هامون که تموم شد تشریف بردیم سر کلاس . .. چقدر امروز سرمون شلوغ بود ۶ ساعت ما فقط یه بنده اتو زدیم یه چیزی حدود ۴۰ تا اتود بعد این همه اتود به خاطر اینکه فقط ۹ تا از بینشون تایید بشه و اجرا البته معلم امسالمون خانوم قایمی ( قائمی ؟) گفتم فقط کافیه یه نقطه کوچکولو از خط بزنید بیرون اجرا مجدد بابا آخه اون یه نقطه که دیگه چیزی نیستش انقدر سخت نگیر مادر جان ولی خیلی جدی گفت ...
بالاخره بعد از این ۶ ساعت اتود ها همه تایید شد ماهم خلاص شدیم حالا با بیایم بزرگشون کنیم و ... ادامه کار خدا به خیر بگذرونه ۹ تا کار رو باید تو این هفته فکر کنم تحویل بدیم چقدرم که اتودای من پیچیدست
کلی وقت میبره ای خداااا دیگه از هفته دیگه ام به سلامتی تا ساعت ۴ یا ۵ میمونیم مدرسه این دیگه خیلی گریه داره حالت عادی به زور تا ۱۲:۳۰ طاقت میاریم چه برسه به ساعت ۴ وااااای
ای کاش نمیخواستم زودی مدرسه ها باز بشن ، تابستون چقدر مونده که بیاد ؟؟ ![]()
از مدرسه هم اومدم خسته یکمی کامی بازی بعدشم گرفتم خوابیدم تاالان تازه باز خوابمم میاد![]()
خوب من برم یکمی کار دارم حداقل بتونم یه دونه از اون اتود هارو اجرا کنم هاا هنر کردم ![]()
![]()
دوستون دارم
مواظب خودتون باشید
بای
سلام
اصلا بی خیال هی میخوام آپ کنم اما اصلا امروز حالشو ندارم![]()
![]()
![]()
![]()
بای
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
خوش میگذره ؟
* همین الان داشتم فکر میکردم امکان اینکه آدرس وب لو بره زیاده
شرح کش رفت عکس هم پاک میکنم ![]()
ببخشید دیگه بنا به دلایل امنیتی باید عکسا رو پاک میکردم ![]()
خب خب بسه دیگه نمیدونم چی بگم مدرسه هم در کل بد نبود امروز کلی خندیدیم بابچه ها بعدم که شنبه هم 8 ساعت کارگاه کامپیوتر گرافیک داریم باید یه پوستر طراحی کنیم مال من که موضوش ماه رمضانه
یه کارای کردم ولی ...
خب من برم که ، که هیچ چی دیگه پست امروز رو اختصاص دادیم به خانوم کهایی ببخشید دیگه خیلی بی محتوا بود
مواظب خودتون باشید
بای
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
مرسی مرسی منم خوبم ای بد نیستم
دیشب مامانی جونم خونه نبود آخه زن داییم ( مامانو زن داییم دختر خالن ) پاشو عمل کرده بعدش مامان من رفت پیشش یعنی همراهش و ... خدایی اون یه شبه کلی دلم برا مامان تنگ شد خیلی جاش تو خونه خالی بود ، میگما چقدر بده که داییم اینا دختر ندارن
جاش دو تا پسرن هیچ وقت پسر جا دخترو نمیگیره اصلا وجو دختر تو خونه لازمه
ها ها ها طرف داری از خودمون، آخه یه پسر کی میتونه مامانشو جمع و جور کن کمکش کنه و ... البته باید ببخشید هااا بر نخوره به کسی
حالا اصلا بی خیال دلم برا زن داییم خیلی سوخت این مامان خانومی همچین تعریف میکرد میگفت هی حالش بد می شد انقدر درد داشت هی دستاشو میکوبید اینور اونور و ... ولم میکردی میشستم گریه
ایشالا هرچی زودتر حالش خوب بشه که ... ![]()
خب به سلامتی بعد از قرنی من تونستم این اتاق رو مرتب کنم خیلی شلوغ شده بود از شنبه تا حالا هرچی باخودم بردم مدرسه و از تو کیفم دراوردم همین جور گذاشته بودم کنار تختم یه کوه کتاب تشکیل شده بود
مقوا هام بدتر تموم برگه های طراحی اینور اونور مدادهای طراحیم واای خیلی شلخته شدم یه عالمه لباس و جوراب از اینور اونور زیر تخت فکر کنم بیشتر جمع کردم انداختم ماشین لباسشویی جارو کشیدم اتاقو میز کامپیوترو تمیز کردم سی دی ها رو مرتب کردم مثل دخترای خوب اتاقم شد یه دسته گل
میخوام فردا قاچاقی
ام پی تری پلیرمو ببرم مدرسه هم عکس کهایی جونو بیارم هم که یه چیزای دیگه میخوام ، خدا کنه کسی لو ندتم وگرنه همون جا میکشتنم
( جرمه آوردن این جور چیزا تو مدرسه
)چی کار کنم خوب خراب کهایی جونم
امروزم که ۴ ساعت دین و زندگی داشتیم برو بچ دبیرستانی خودشون میدونن که چقدر این درس مزخرفه مخصوصا که دبیرشم خانوم مجید اف باشه
دیگه هی چی تقریبا مخمون رفت و بعدم اول بسم ال... ازمون پرسید مثبتمونم گرفتیم
بعدم دو ساعت تاریخ داشتیم انقدر از تاریخ بدم میاد ولی خانوم عباسی انقدر خودش خوبه که درسش زیاد برامون مهم نیست خیلی خوب درس میده و سر کلاسش راحتیم هوامونو داره و ... به سلامتی در کلاسم رومون بست دیگه بازم نمیشد ما هم که او تو مونده بودیم مردیم از خنده انقدر بچه ها شلوغ کردن دبیر کلاس بغلی رو صدا میکردن آقای قربانی بیااااااااا کمک ما داریم اینجا خفه میشیم
آقای قربانی بدو بچه ها تلف شدن واای انقدر سر وصداکردن آقای قربانی آقای قربانی کردن که دیگه ... ماهم که دیگه کف کلاس ولو شده بودیم از خنده خیلی این پریسا بامزست اگه نباشه هااا کلاس اصلا کلاس نمیشه دیگه اومدن در رو باز کردن ما هم نجات یافتیم ![]()
من جدیدا بدجوری تو کف این آهنگه موندم نمی دونم مال کیه اگه شما میدونید به من بگید لطفا
رفتم و تنهات میزارم با یک دنیا گله
واسه دست کشیدن از عشقت چاره شد فاصله
روزی که چشماتو دیدم چشم از همه بریدم
اما دریغ از عشق تو
دیگه تمومه ، شادی حرومه ، به قلب خستم زدی نشونه ، جونم
دیگه نمیخواهم ، دل دیونه ، از خاطراتم چیزی بمونه ، جونم
ای وای از اون همه احساس ، شد پر پر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم ، میرفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت روشد واسه دل خستم
می خواهم بدونی چشمامو روی تو بستم
و .... ادامه دارد همچنان ( خیلی دوسش دارم
حالا یه بار فکر نکنید عاشق شدما
)
خب منم برم امشبم که معلوم نشد چی گفتم ( چرت و پرت
)
مواظب خودتون باشید
دوستون دارم
بای
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا میکنید ؟
روزه نمازتون قبول
کم کم داره برنامم درست میشه همه چی طبق روال قبل دیگه هر روز نمیرم کلاس حالا فعلا هر وقت که یکمی سرمون خلوت باشه میریم
امروزم که کلاس داشتیم ۴ زدم بیرون تا مااشین پیدا کردم و رسیدم اونجا و .... شد ۴:۳۵ دیگه مینا اومده بود البته دم در بابای مینا بود کلی از من سوال پرسیده که چرا دیگه نمیرین جای قبلیتون ؟ منم اصلا موندم این چرا اینجوری میکنه هی اون میپرسید هی من جواب میدادم
به دختر خودشم حتما شک داره دیگه خلاصه رفتم و دیگه کلی با خانوم یوسفی گفتیم و خندیدیم
خوب چی کار کنیم دیگه روز های آخر برا خودمون خوشیم بنده خدا هم که پاش داغون شده ولی به روی خودش نمیاورد خلاصه کلاس تموم شد مینا بابا جونش اومد سراغش منم از این ورر اومدم خونه تو راه باید یه تیکه رو پیاده میومدم همیشه هم با خودم ام پی تری پلیرمو میبرم آهنگ گوش میدم اصلا من نمیدونم چرا پسرا جنبه ندارن پسره ی پررو اومده از من آویزون شده این سیمرو گرفته دستش میگه ااااااا توام از اینا داری همچین منم اعصبانی شدم ولم میکردی یکی میزدم رو دستش پیش دوستاش ضایع بشه اما همیشه سکوت میکنم چون با اینا در بیوفتی بدتر میکنن
هر دفعه من هر کلاسی رفتم اینا یه چی باید بپرونن اون موقع که میرفتم گیتار اون یه تیکه سیزده خونه رو که میرفتم انوااع اقسام متلک ها خانوم شما هم تو گروه آریانی خانوم شما شادمهر نیستی ؟ خانـــوم یه آهنگ میزنی برا ما دلمون باز شه ؟؟ منم خندم میگیره به حرفاشونا ولی چه میشه کرد سر کلاس طراحی نیست تخته شاسی رو با خودم میبره یکمی هم زیادی بزرگه
تو چشم میزنه پسره اومده میگه خانوم شما با پیکاسو نسبتی داری؟ خانوم این دوست مارو میکشی خیلی نازه مگه نه ؟ ! خانوم کجا میری کلاس ما هم بیایم ؟؟ و ... واااای خدای من نجات بده منو یه کاری میکنن آدم دیگه نره کلاس
اینم دردسر های منه وقتی میرم کلاس![]()
![]()
از مدرسه بگم
خانوم کهاایی دیگه خیلی بدترش کرده با خانوم نظری دعواش شد امروز ووای وای ، فعلا من عزیزتر از بچه های دیگه ( به قول خودمون من خونم غلیظ تره ) انقدر با من مهربونه که بچه ها میگن سیمین با این چی کار کردی ؟ چرا انقدر با تو مودبانه حرف میزنه و هزار تا چرای دیگه
گفتم من رگ خوابشو پیدا کردم هر چیزی قلق داره
و ... چی بگم از مدرسه زور زورکی نماز جماعت داریم هرکی نخونه از انظباتش کم میشه برنامه صبحگاهی مثل بچه های ابتدایی ازاین مسخره بازیا به سلامتی کارگاه کم آوردیم ماهم طفلکی واقع شدیم که البته به حمایت خانوم نظــری و پررو بازی خودمون قول ۱۰۰٪ دادن که برامون یه کارگاه خوشگل درست کنن کامپیوترا که اکثریت مشکل داشتن بس غر زدیم سرشون قرار شد همرو سرویس کنن منم گفتم اگه درست نکنین کیسمو با خودم میارم مدرسه که راحت کار کنم ![]()
انقدر براشون خط و نشون کشیدیم که ... اینم از مدرسه حالا هرچی شد زودی میام بهتون میگم
دیگه نمیدونم چی بگم درسای جیگر منم که ایناس عکاسی ۱-۲ طراحی ۱-۲ علم مناظر و مرایا صفحه آرایی- فتوشاپ که یه عالمه برنامه دیگه همراهش هست که من کلی عشق میکنم باهاش و ... که الان حضور ذهن ندارم![]()
خب منم برم امشب خیلی پراکنده نوشتم اصلا شما چیزی سر درآوردید ؟؟
الان مریم خانومی طفلکی رو دو ساعت کاشتم اینجا تا آپ کنم این وسطم شانس همه زنگ زدن باهام کار داشتن
مواظب خودتون باشید
بای
ای خدا باز این بلاگفا هیولا شد
آخه میگید من چی کار کنم ؟ هی نوشتم ی نوشتم داشتم بازم مینوشتم هااا ولی تا سرمو بلند کردم دیدم اصلا صفحه با جاش نیست وااای
مجبورم دیگه خلاصه بنویسم چون حوصله ندارم
اول معذرت خواهی کرده بودم از اینکه یکمی دیر آپ میکنم راستش این روزا بدجوری برنامم فشرده شده چون دیگه فکر کنم روزای آخری باشه که خانوم یوسفی ایرانه منو مینا بدجور ناراحتیم بااینکه زیاد باهاش نبودیم هااا اما برا رفتنش عزا گرفتیم مخصوصا وقتی این جلسه های اخر رو میریم خونش و میبینیم که تموم وسایلاشو جمع کرده دلمون میگیره
آخیش ای روزگار امروزم کلاس داشتیم هاا ولی خانوم یوسفی نمیدونم چی شده پاش شکسته ای خدا اینم از شانسه ماست هرچی میخوایم بیشتر باهاش باشیم کمتر میشه
یکمی از مدرسه بگم خانوم کهایی بد جوری داره رو اعصاب همه قدم میزنه زور میگه به همه همیشه حرف حرفه خودشه اصلا نمیتونه یکم آروم باشه که خیلی خشنه
ااا بچه بد یه باره دیدی من مثل پارسال دیگه نتونستم خودمو نگه دارم داد و فریاد کردم هااا
بچه های سال اول بیچاره ها فردا پس فردا دیگه نمیان مدرسه مثل ما نیستن که تحمل کنن که هنوز با این خانوم کهایی آشنا نشدن به قول جناب آب معدنی باید یه دوره ی فشرده ی کهایی شناسی بزارم براشون که ... مدرسه هم فعلا خوبه درسامون تقریبا راحته من دوسشون دارم بیشتر تخصصیه عمومی کم داریم بعد که همین! سر لج و لج بازی با خانوم کهایی از تیم والیبال اومدم بیرون ![]()
یکی دو روز پیش بدجوری دعوام شده بود با یه نفر که میرفت تو وب یکی از بچه و تهدید به هک میکرد البته خودمم تهدید به هک شدم اما انقدر پیچیدم به پاش انقدر اذیتش کردم اقدر باهم بگو مگو کردیم که طرف کم آورد
همچین روش کم شد که ...
تخصص دارم تو رو کم کردن اینجور آدما
خب منم برم حوصلم نمیگیره همه چیو بگم دوباره بعدا میام
دوستون دارم
بای
