تبليغاتX
نـــــهال
سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

خوش میگذره؟

منم خوبم یعنی خوب شدم برف که اومد دوباره ... ولی نه به اون شدت

خب خب از چی بگم تو این تقریبا یه هفته که نبودم ؟ !  درسا که خوبه یکمی سخت هست ولی خوب کارای عملیمون زیاد شده بد جور چون می خوایم نمره بگیریم مجبوریم کارامونو  تحویل بدیم ژوژمان که هرچی بهش نزدیکتر میشه اشک هممون در میاد  خیلی درد ناکه دیشب یه کار کلاژ داشتم تموم شدنی نبود یعنی من از ۵ رو این کار کردم تا ۱ شب تازه تموم هم نشد نازگل هم کمکم میکرد ولی فایده نداشت صبحی ساعت ۵:۳۰ هم بیدار شدم ادامشو انجام دادم بازم تموم نشد دیگه پاسپارتوش کردم بردم مدرسه گفتم زودی تمومش میکنم و ... دیگه تو مدرسه تند تند سمیرا هم کمکم کرد تا تموم شد و ... یه چند تایی اتود باید بزنم برا آرم ( برای یه شرکت ساختمونی - حمل نقل دریای - انتشارات کتاب کودک -صادرات و واردات ) نزدیک ۳۰ تا اتود زدم تایید نمیشه یعنی مال هیچ کی رو تو ین دو هفته تایید نکرده دیگه اعصاب برام نمونده خستم کرده یه باره دیدی اعصبانی شدم برگه اتود روکوبیدم مغزش  امروز تست علم مناظرو  مرایا داشتیم و از اونجا که همه دیشب مشغول کار کلاژ بودن و نتونستن بخونن و تمرین کنن ( منم روشون ) چنان تستی دادیم امروز که خدا میدونه یه چند تا پرسپکتیو و نما داده بود چه شکلای سختی که کلی فکر می خواست منم حوصله نداشتم مینا هم کنارم بود حل نکرده بود سر خانوم نظری رو گرم کردیم پریسا برگشو طوری گرفت که از روش کپی کردیم قشنگ یه ذره اشتباه کشیدم من بعد خانوم نظری رو صدا کردم گفتم مشکلی نداره ؟ گفت چرا اینجا ( برا اینکه شک نکنه ) دیگه اونم درستش کردم و برگه رو دادم اومدم خونه به همین راحتی به بقیه بچه های کلاس هم رسوندیم دیگه اینم از مدرسه  دیگه از چی بگم هی من میخوام دکوراسیون اتاقم رو عوض کنم اما هیچ کی نیست منو کمک کنه و از یه طرفم میخوام که میز کامپیوتر رو جابه جا کنم سیم تلفنم کم میاد شونصد بار به قند عسل گفتم ولی هی یادش میره  چی کار کنم خـــــوب  ایـــــــــش

هرچی میخوام بیا بلاگاتون سر بزنم  اما نمیدونم چرا اصلا صفحه به کل باز نمیشه هیچ بلاگی  خب منم الان چی کار کنم ؟؟ شما به بزرگواری خودتون ببخشید یه روزکه من وقتم آزاد بود راحت میخواستم بیام نت این اذیت میکنه

الانم یه نیم ساعتی میشه که با مامان خانومی اینا رفتیم بیرون دلم برای یه گردش ( خرید البته )  سه نفره  خیلی تنگولیده بود خیلی مزه داد جا شما خالی

خب من برم که ، که هیچ چی

شب و روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه سي ام آبان 1385ساعت 18:52  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 16تا قطره بارون

 

سلام

حالتون خوبه ؟

تعجب نداره که همون سرما خوردیگه انقدر شدید شد که نتونستم برم مدرسه  بعدشم از صبحی مامان خانومی نذاشتن بشینم پای کامپیوتر دیگه الان یواشکی اومدم   رفتم دکتر بعد گفت که خانومی شمـــا حساسیت داری بعدش هر دفعه که اینجوری میشه مال اون حساسیتته کلی قرص شربت و اسپری ( شدم دیگه مثل اینای  که آسم دارن ) و اینجور چیزا داد بعدشم که هیچ چی گفتش فردا هم نرو مدرسه که من انقدر مدرسه رو دوس دارم  گفتم نه من میخوام برم به عشق کهایی جونم  دیگه این تربچه جونی هم یه سری کار داشت که صبحا خودش نمیتونست انجام بده من رفتم به جاش و .... 

دیروز که مدرسه بودیم کلی با بچه ها گفتیم و خندیدیم  و .. با مینا رفتیم دفتر کار داشتیم دیدم یکی از بچه های سال دومیمون تو دفتره گریه زاری نه ترخدا خانوم بقا منو اخراج نکنید و ...  نفهمیدیم چی کار کرده بود اون یکی دو روز پیش یکی دیگه از بچهای دوم نقشه کشی رو ۲۰ روز اخراج کردند یکی از بچه های مدرسمون فرار کرده یا به قول خودشون گم شده بود نمیدونم مدرسمون چرا امسال اینطوری شده بچه های خوبی ثبت نام نکردن هر کدومشون رو میبینی میگن مامان باباش از هم طلاق گرفتن یا ...   نمی دونم واقعا  چرااینطوری شده  پریسا آمار دو تا  از بچه های گرافیک رو بهم داد چنان آماری بود که دو ساعت تو شک بودم اصلانمیتونستم باور کنم ! تا یه هفته هم اصلا اون دو تا رو نگا نکردم چرا باید اینطوری باشه آخه ؟؟ !

تست هامون از ۲۷ شروع میشه تا ۲۰ آذر خدا به خیر بگذرونه حوصله تست امتحان ندارم یه چند روز دیگه ژوژمان داریم برا  خط در گرافیک و تصویر سازی این یکی خیلی درد ناکه  برم یکمی بخوابم بعدشم که ببینم چی کار میکنم !

کم مونده به ۸ آذر

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بيست و چهارم آبان 1385ساعت 11:8  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 31تا قطره بارون

 

سلام

حالتون خوبه ؟

اومدم اومد

چی کارا میکنید ؟

من ؟ منم در کل خوبم سرما خوردگیم هم بهتر نشد که یه جورای داره بد تر میشه چون همه بچه هامون سرما خوردن خیلی بد میشه دیگه ، الان شدید اعصبانیم  از نوع خفنش  با مینا رفته بودیم بیرون مینا یه سری خرید داشت منم باهاش رفتم چوت پرینت رنگی داشتم  ( پرینت رنگی خودم زده به سرش نمیدونم چرا نمیگیره اذیت میکنه )  دیگه رفتیم مثلا یه شرکت از این جورا چیزا که خیلی هم خیر سرش معروفه دو ساعت منو الاف کرده  خانوم میگه یه چند دقیقه صبر کنید تا درستش کنم گفتم باشه چند دقیقه شد نیم ساعت بعد پرینت گرفته میبینم همه چی بنفش شده میگم خانوم چرا این اینطوریه ؟ میگه پرینتریمون مشکل داره ! گفتم باشه بقیشو نمیخوام بعد از اون زنگ  زده به یکی اومده مثلا درستش کنه اونم اومد هیچ کاری نتونسته بکنه به من میگه خانـــــــــوم میدونید چیه چون شما تو فتوشاپ اینو طراحی نکردید اینطوری شده ! گفتم آقای محترم این حرف رو به کسی بزنید که هیچ چی سرش نشه گفتم من خودم تا حالا صد تا اینجور پرینت گرفتم همه رنگها سر جاش بوده و پرینتر دارم ولی همچین مشکلی نداره کلی باهاش حرف زدم  و... مینا گفت خیالت راحت شد پولت رو ریختی سطل آشغال؟ گفتم مهم پولش نیست من زورم میگیره وقتی میبینم طرف اینجوری میگه دیگه اومدم بیرون و ....

صبحی خانوم کهایی انقدرر  شنگول بود گفتم هاا چیه ؟ نه به اون روزت که مدرسه رو گذاشته بودی سرت نه به الان که حالت خیلی خوبه نمیدونم والا این چشه ! اون روز هم مامان زنگ نزد خودم و مینا چنان حالی ازش گرفتیم که ، فقط بلده مارو حرص بــــــــده دیگه یکی دو تا عکس بزارم یکی از حیاط مدرسمون  که از کامپیوتر های مدرسه کش رفتم( البته این مال پارساله گل و گیاه نداره )   این یکی هم   صبح  زود بیدار شده بودم گرفتم کیفیتش خیلی پایینه  ولی ...

دیگه از چی بگم حرف زیاد دارم  برا گفتن ولی تا میخوام بنویسم یادم میره  زحمت کشیدم واقعا ! خب من برم که نازگل این هم اومدن 

هدف آپ کردن بودن که فقط یه چیزی نوشته باشم  ها ها هــــــــــــــــــــــا

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه بيست و دوم آبان 1385ساعت 17:58  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 14تا قطره بارون

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

مرسی منم خوبم

دیر اومدم ببخشید این هفته که تموم شد از اون هفته های بود که برنامم خیلی فشرده بود ولی ....

خب از مدرسه بگم اول که ۲ روز پیش بود که به بدترین وضع ممکن تو مدرسه خانوم کهایی باهامون دعوا کرد طوری که نصفه کلاس رو تعطیل کرد و گفت بچه های سال سوم کامپیوتر گرافیک بفرمایید بیرون از مدرسه  متاسفم که هنوز مدریت بلد نیست و دبیر هایی رو هم که اورده یکی  از یکی بهتر تر معلمی که نتونه کلاس رو اداره کنه به درد ... میخوره وقتی هنوز نمیتونه بچه هارو ساکت کنه باید به نظرتون قهر کنه بره دفتر ؟ و ... بله چهارشنبه سر کلاس طراحی با خانوم پاشایی داشتیم این عطیه خانوم هم نتونست حرف زدنش رو کنترل کنه و ... اونم اعصبانی شد از کلاس رفت بیرون هرچی منو سمیرا رفتیم سراغش گفتیم خانوم شما ببخشید اون یه اشتباهی کرد حواسش نبوده  جوونی کرده شما ببخشیدش گفت نه من دیگه پامو تو اون کلاس نمیزارم و ... ما هم دیدیم وااای کی حوصله ی ناز کشیدن اینو داره پاشدیم اومدیم بیرون ولی بعدش چی خانوم کهایی اومد واای اون روی هاپویش اومده بود رو کار چنان داد و هواری کــــــــــــــــــــــــــرد منم رفته بودم وایستاده بودم دم در کلاس ( کارگاه ) که ... خلاصه هرچی فحش از دوران طفولیت یاد گرفته بود تا به الان خیلی شیک به ما گفتند آخرشم گفتم وسایلاتونو جمع کنید برید بیرون  ای چقدر از آدم بی جنبه بدم میاد دیگه خودشم وایستاده بود دم در دفتر هی میگفت به سلامت به سلامت من حتی جرات نکردم  به خانوم محمودی زنگ بزنم بیاد سراغم با سمیرا اومدم بعدش از بیرون زنگ زدم به خانوم محمودی ...  اومدم خونه اعصبانی مامان گفت سیمین چته ؟ چی شده ؟ چرا زود اومدی خونه ؟ بگو ببینم منم هرچی شده بود رو به مامانی جونم گفتم و هرچی حرف زشت بلد بودم به کهایی گفتم  پریدم پای کامپیوتر  و ... بعدشم که هیچ چی

امروز هم که هیچ صبحی با خاله جونا اینا رفتیم پارک ارم و کلی خوش گذشت وااااای با برو بچ و شوهر خاله جان به قول بچه ها گرگم به هوا بازی کردیم منم گرگ تشریف داشتم  یکی نیست بگه بابا جون تو که سرما خوردی اولا یه چی گرم میپوشیدی بعدم کی تو اون هوای سر بدو بدو کرده که تو دومیش باشی انقدر دویدم که صدام در نمیاد دیگه گرفت به سلامتی  بعدم که نمیدونم چی بگم  همین بود خبرام تا فردا مامان میخواد زنگ بزنه خانوم کهایی رو جیز کنه چقدر بدم اومد از رفتار اون روزه کهاایی خانوم

برم دیگه بسه  غلط املایی داشت ببخشید

اینم عکس امروز که گرفتم بده میدونم

شب و روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

مراقب خودتون باشید

بای  

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 17:23  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 22تا قطره بارون

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا می کنید ؟

من امروز خیلی دپرس تشریف دارم اصلا بی حوصلم از صبحی هم که بیدار شدم ها یه جورایی بودم

تو مدرسه اول همه خانوم بقا اومده گیر داده میگه سیمــــین اون ناخوناتو کوتاه کن تو که دختر خوبی بودی میگم بابا خانوم بقا کوتاه بیا من اصلا از ناخون کوتاه کردن بدم میاد از اون بچگی مشکل داشتم با این کار همه ی عالم و آدم میدونن  من ... دیگه آخرش هیچ چی نگفتم  سر کلاس خانوم موفق  اجازه گرفتیم عکاسی بخونیم تست داشتیم  و... دیگه یکی دو دور  خوندم  هی برا مینا میگفتم اون برا من میگفت و ... دیگه باید یه سری کارت برای تولد طراحی میکردیم منم دیشب تا دیر وقت بیدار بودم ۵ تا طراحی کردم نشونشن دادم گفت خــــیلی خوبه  ای ول

زنگ بعدی تست داشتیم برگه ها رو داد من که اساسی قاطی کرده بودم اسما رو یادم رفته بود ولی بعد از اندکی تفکر  به مخم رسید و در نقش متقلب به این ور اون ور هم میرسوندم همون عادت دیرینه خودتنون که آشنایی دارین

زنگ سوم  خانوم موفق درس پرسید بعدشم که باهم داشتیم در مورد جشنواره ای که در مورد پوستر ه هست و چندین موضوع هم داره صحبت میکردیم که مال من اعتیاده  که خانوم موفق از خودم پیگیر تره هی میگه با پوسترت چی کار کردی ؟؟! چی بگم والا من تا حالا هرچه یاد گرفت روی این پوستر پیاده کردم بفرستیم ببینیم نتیجه چی میشه

تا ۲:۳۰ با خانوم موفق داشتیم بعدش که اومدم خونه ناهارمو نخوردم نشستم طراحی برا خانوم یوسفی آخه اون جلسه که جلسه آخرمون بود گفت یه جلسه دیگه بیاید ما هم از خدامون که خانوم یوسفی رو میبینیم دیگه من که دیر رسیدم بعدشم از اون موقع که رفتم هی این بنده خدا رو نگا نکردم من وقتی به یکی عاددت کنم وابسته بشم دل کند زش برام خیلی سخت میشه خیـــــــلی این خانوم یوسفی هم یکی از اونا دیگه تا آخرش هی با هم حرف زدیم بعدش که میی خواستیم بریم کلی خداحافظی و ... من هی خودمو کنترل کردم ولی خانوم یوسفی نتونست گریش گرفت  با مینا دو تایی تا ه مسیر اومدیم هی غصه خوردیم منم هی بغض میکردم هی ... دیگه اومدم خونه تموم وسیله هامو  انداختم اینور اونور نشستم گریه  انقدر گریه کـــــــــــــــردم که دیگه ... بعدش انقدر تربچه اومده گفت گریه نکن  ناز من گریه نکن فندقی گریه نکن و... بعدم که نازگل اینا اومدن و ....

یه کار مداد رنگ باید برا فردا تحویل بدم حوصله ندارم تکمیلش کنم تست تاریخ هنر معاصر هم دارم هیچ چی نخوندم ای کاش می شد فردا نرم مدرسه  

غلط املایی داشت معذرت میخوام

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 19:17  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 25تا قطره بارون
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

میام حالا ... 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سيزدهم آبان 1385ساعت 20:59  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 5تا قطره بارون

سلام

حالتون خوبه ؟

چه خبرا ؟

وای این چند روزه انقدر درسامون سنگین بود انقدرکارامون زیاد بود که نمی تونستم بیام اینجا مخصوصا دیشب تا ۱:۳۰ بیدار بدم داشتم کارای آرم رو انجام میدادم دوباره کارای صفحه آرایی تازه چی کار علم مناظر و .. وقت نکردم تست هم داشتم که نرسیدم بخونم ! به همین راحتی ساعت ۵:۳۰ صبح بیدار شدم به درس خوندن اونم چه درس خوندنی رفتم پذیرایی دراز کشیدم کنار رادیاتور بدتر خوابم گرفت   و ...

دیروز چه بارون قشنگی میومد  ماهم تو مدرسه بودیم اتفاقا کلاس های بالا بودیم که بالکن داشت انقدرم اونجا با صفاست که حد نداره  چند تا درخت کاج  خیلی بزرگ و بلند  طوری که این همین طوری آویزون شده رو نرده ها خلاصه ماهم با همون سر ولباسمون  رفتیم تو بالکن همچین قطره های بارون میخورد صورتمون که گفتم الان  صورتم سوراخ میشه دیگه رفتیم وایستادیم زیر اون درخته یکی از شاخه هاشو میکشیدیم پایین یه عالمه آب میریخت سرمون انگار  که وایستادی زیر شیر آب  کلی کیف میکردیم نزدیک نیم ساعت همین جور وایستادیم مینا هم هی میومد میگفت سیمین جون من بیا تو سرما میخوری منم گوش نمیدادم آخه خیلی مزه میداد خانوم موفق که اومد مجبور شدیم رفتیم تموم مانتو و مقنعه خیس شده بود  من که مقنعمو درآوردم گذاشتم سر رادیاتور  خشک شه و ... کلی حال کردیم اون روز خیلی چسبید  

کمبود خواب دارم این روزا  برنامه مدرسه که خیلی عوض شده یه سری کلاسای فوق العاده گذاشتن برامون که اکثریت تا ۳-۳:۳۰ مدرسم دیگه وقتی میایم خونه حوصله کار دیگه ندارم ناهار رو که سر میز کامپیوتر میخورم بعدم تندی حاضر میشم  میرم بیرون کارای که دارم انجام میدم یا کلاسم وقتی هم میام خونه دیگه انرژی نمی مونه ، فردا آخرین جلسه با خانوم یوسفی هست بعدش خانوم یوسفی پر ،میره اونور دنیا دنبال زندگیش ، امروز گذرنامه ی مامان اینا اومد از الان  غصم گرفته مامانمو و بابایی  یه چند هفته نمیبینم چی کار کنم ؟ ای کاش منم با خودشون ببرن همین دیگه  نیدونم دیگه چی بگم فردا دو تا تست دارم تاریخ و دین و زندگی هیچ کدومم نخوندم به سلامتی حوصلم نمیگیره تنبل شدم ناجور 

نمیدونم دیگه از چی بگم حرفم نمیاد  فقط چون یکمی وقتم آزاد بود اومدم اینجا خودمم نفهمیدم چی نوشتم  

شب خوبی داشته باشید

بای 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 19:47  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 29تا قطره بارون

 

 

آن چنان آزادم که

هر آنچه را بخواهم می گیرم

و هر آنچه را به خواهی

به تو میدهم !

 

                                                          مارگوت بیکل

+ نوشته شده در  يکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 19:36  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 8تا قطره بارون

 

سلام

حالتون خوبه؟

میبینم که تعطیلات داره تموم میشه  چی کارا کردید با این ۴ روز تعطیلی ؟

من ؟ من که روز اول تا لنگ ظهر گرفتم خوابیدم بعدش  این اتاقم که خیلی ریخت و پاش بود رو مرتب کردم  بعدم که فکر کنم داییم اینا اومدن خونمون آره که خالم اینا هم اومدن و کلی خوش گذشت و .... که قرار شد که فردا شبش همگی بیان خونه ما ... دیگه تا فرداش، که من کلاس داشتم رفتم قبلشم میخواستم برم وینزور خرید تا رسیدم وینزور یه هو یکی اومد جلو سلام داد منم دیرم شده بود بدجور اول نشناختمش بعد دیدم ای بابا این که نوشین جونه خودمه دیگه وایستادیم کلــــی تعریفو  بعدشم که ساعتو نگا کردم دیدم وای چقدرد یر شد  وینزور رو بی خیال شدم  تا رسیدم اونجا مردم و زنده شدم کلی با خانوم یوسفی برا دانشگاه مشورت کردم کلی راه گذاشت پیش پامو ... دیگه با مینا تا یه مسیر اومدیم مامان خانومی هم که یه لیست به چه بلندی داده بود میای اینا رو هم بخر و... خلاصه تا من رسیدم خیلی دیر شد که خالم اینا اومده بودن لباسامو عوض کردمو ... اون شب اونطوری گذشت دیروزم که از صبحی بنده در حال  انجام کارای مدرسه یه ذره کار میکردم ۲ ساعت میومدم نت خستگی بعدا که با مامان خانومی رفتیم بیرون من بای وسیله هامو میخریدم تربچه نیومد خفن سرما خورده هاه ها هـــا  دیگه شبم تا ۱۲ بیدار بود هی کارامو پاسپارتو میکردم داشتم آهنگم گوش میدادم  نتیجشم که دستم رو به بدترین وضـــــــــــع ممکن با کاتر بردیم ناجور بد جای هم هست دست چپم هم هست  دیگه بدتر اصلا نمیتونم کارامو انجام بدم واااای مامانییییییی الانم انقدر طول دادم اینو نوشتم که حد نداره  یکی نیست بگه خوب مجبوری مادر جون ؟؟ 

میخوام وب رو تعطیل کنم واقعا وقتشو ندارم وقتی هم میبینم که وقتش نیست چیزی بنویسم غصم میگیره پس تعطیلش کنم بهتره حالا یه چند روزی مینویسم بعد ...

من برم دستم هی سوز میزنه

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بابای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 17:45  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 19تا قطره بارون

 

 

    هر شب ستاره ای به زمین میکشند و باز

     این آسمان غم زده ستاره هاست ...

                                 

                                            سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 20:7  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 10تا قطره بارون

 

سلام دوست جونای مـــــــــــــــــن

حالتون خوبه ؟

عیــــــــــــــــــدتون مبارک  

آقا من از اون اولش ازا   عزا گرفته بودم اگه اعلام نکنن فردا عید فطره چی کار کنم چون یه عالمه کار داشتم که برا  فردا تحویل بدم و هیچ کدومشونم انجام نداده بودم  ولی فردا که عید شد هیچ چهارشنبه و پنجشنبه هم تعطیل شد ای وللللللللللل من دیگه الان تو پوست خودم نمیگنجم  برای من طفلکی این یکی دو روزه خیلیه واای مرسی ذوق مرگ شدم من اینجا  منو نجات بدید اول یه روز کامل بگیرم بخوابم بعدش مثل آدمیزاد بیام تو نت بعد گردش و تفریح یعنی باور کنم من ؟ !

خب خب یکمی از امروز بگم یکمی از دیروز بگم  امروز که تا ۳ مدرسه بودم اومدم خونه ناهــار بعدشم یکمی کامی بازی بعدش هم که ۴ کلاس داشتم دیگه جون به تنم نمونده بود خانوم یوسفی که منو دید ها گفت سیمین طفلکی اگه انقدر خسته میشی  نمیخواد بیای تو خیلی هنر کنی به کارای مدرست برسی عزیزم  گفتم نه دیگه تا شما هستی بنده تشریف میارم که به یه جای برسیم  دیگه تا ۶ اونجا بودیم یکمی هم با مینا کار داشتیم تا رسیدیم خونه یکمی دیر شد ولی ...  دیگه بعد از اون اومدم تند تند مشغول شدم کارای فردا رو انجام بدم و ... بعدش که ... الانم که اینجام

دیروز خانوم کهایی از اون روزاش بود که همش دعوا میکرد دختر بد  خیلی خشنه خیـــــلی همش دل مارو میشکونه منم گفتم حالا که اینطوره مامانمو میارم سرت یاد  دوران طفولیت افتادم که با دوستان دعوامون میشد  دیگه دیروز هی سر کلاس کلافه شده بودم بدجور آخه کتاب عکاسیمو یادم رفته بود ببرم بعدش ... هی اینور شدم هی اونور شدم بلند شدم نشستم رفتم اینور رفتم اونور از پنجره شیش متر آویزون شدم آخرش دیدم به نتیجه نمیرسم ساعتمو در آوردم هی باهاش بازی کردم آخرش مینا از دستم گرفت گفت دیوونه شدی سیمین ؟  اونم مثل خودم کلافه کردم اومدم خونه گرفتم خوابیـــــــــدم تا افطار  بعد از افطار هی با بابا جونی شوخی کردم مامانو  اذیت کردم هی اومدم دنبال عکس گشتم برا کارم با تربچه .... دیگه تا آخرشب همرو اذیت کردم بعدش اومدم که با کامی جونی باشم چند ساعتی رو که تصمیم گرفتم  قالبم رو عوض کنم نمیدونم من جنون دارم آیا؟ شهریور قالب عوض کردم نه ؟ ولی دلم خواست حالا یه طرحی زدم خودم یک دل نه صد دل عاشقش شدم  ببینم چی میشه

خب چی بگم ؟ الانم که تموم برو بچ مدرسه ریختن تو نت از خوشحالیشون مثل من

خب من برم کار ندارم ولی یه کار کوچولو دارمدیوونه شدم من رسما 

تعطیلات خوش بگذره

بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه يکم آبان 1385ساعت 21:14  توسط سیمین  |  آرشیو نظرات 21تا قطره بارون

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

by BlogRolling
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 22:47 توسط نهال |