تبليغاتX
نـــــهال
      

                      من این بلاگفا رو میترکونم هرچی نوشته بودم پرید 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

مرسی منم خوبم  یعنی دیگه خیلی خــیلی خوبم دیروز که آپ کردم همه حاضر شده بودن منتظر من بودن که میخواستیم بریم مهمونی ( خونه مادر شوهر دختر خاله جان) منم که ریلکس نشستم  دارم برا خودم آپ میکنم  ، کلی اونجا خوش گذشت بزن و برقصSunshine و .... جای شما خالی دیگه همون جا با خانوم برادر یه برنامه چیدیم اساسی که دوتایی امروز و بریم سینما بعد بریم سپنج یه ناهار بزنیم به معده ( به قول ملودی جونم ) بعد بریم نمایشگاه ( نمایشگاه شیرینی و شکلات ) فکر کنم دیگه اونجا  منو خانوم برادر نتونه کنترل کنه  گفته بودم که اون دفعه من عاشق شکلاتم  هرچی شکلات هست بخرم و بیام  ، دارم مثل تعطیلی ندیده ها میکنم  خب چی کار کنم آخه تو این یه ماه که ما در حال دادن امتحان بودیم من افسردگی  گرفته بودم ( الهی الهی ) یه روز میخوام به خودم خوش بگذرونم  با خانوم برادر احتمال این که مینا   Pie In Face عصری زنگ بزنه که باهم بریم بیرون خیلی زیاده ،  از بحث بیرون رفتن و این چیزا بیام بیرون که بسه ( چقدر بیرون بیرون کردم )

دیروز که امتحان تاریخ داشتیم چه مزه ای داد ای خدا مراقبمون خانوم پاشایی بود بعد اولش که از ترسمون سرمون رو بالا نمی گرفتم تقریبا چسبیده بودبه میز یه دفعه دیدم عطیه ۶ متر دراز شده رو برگه ی شیما اینم بهش هیچ چی نمیگه گفتم ای ول پریسا  اون برگت رو بگیر بالا ۲-۳ تا سوال موندم ( خیلی سخت بود آخه خدایی )  اونم خیلی شیک برگش رو گرفت جلو چشمام منم هی کپی کردم  چقدر کیف داد  ، تقلب اینجوریش رو ندیده بود مثل ماست وایستاده بود اونجا آخه هیچ چی هم نمی گفت ( اولش گفت میخواید تقلب کنید صداتون نیاد خب این یعنی چی ؟؟) ما هم قشنگ ترکوندیم کلی حال داد برگه رو دادیم اومدی بیرون نمرهه که خوب میشه تحقیقم که بهش دادم  فکر کنم نمرم خوب میشه  

دیگه چی بگم    نیدونم

برم  حاضر شم که ۹:۳۰ با خانوم برادر قرار دارم اول بریم  یه سر خرید داریم بعدش که ...   

روز خوبی داشته باشید   

دوستون دارم Love Smiles and Emoticons-33

بای  

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

بالاخره این امتحانا تموم شد  من الان تو پوست خودم نمی گنجم داشتم دیگه دیوونه می شدم  چقدر آخه امتحان

امتحانا به خوبی و خوشی تموم شد بدون جنگ و خونریزی  این امتحان آخری رو که بماند چه طوری شد ( نمرم خوب میشه ولی ...)

خب من برم سرم خفن شلوغه حالا میام میگم که چه خبراست  مثل این عقده ای ها اومدم بگم که امتحانام تموم شد

نمیدونم حالا کی برگردم امشب و فردا صبح حالا معلوم نیست  

روز خبوی داشته باشید

دوستون دارم

بابای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه

اول همه بگم که امروز تولد این خانوم گله   میخواستیم بلاگش رو آپ کنیم با محبوبه خانوم اما دقیقه ی نود من پسورد بلاگ مریم خانوم رو گم کردم یعنی آرشیوم تو مسنجر قاتی کرده و ...

خب مریم خانوم تولدت مبارک گلم ایشالا ۱۵۰۰۰ سال زنده باشی منو محبوبه جون هم برات هی تولد بگیریم  اینم تقدیم به شما   خانوم خانومای مهربون و اینم کیکش ببخشید که دیگه انقدر مختصر و مفید شد

.

.

.

 امروز و دیروز رو یه کوچولو بگم و برم که کار دارم سرم خفن شلوغه

دیروز دیگه ما اجبارا رفتیم مدرسه اول که آزمون رو دادیم ۱۰۰ تا سوال تستی مخم ترکید بس که جواب دادم و رو هر کدومشون کلی فکر کردم ولی به نظر خودم خوب شدش با اینکه اصلا هیچ چی نخونده بودم و از پارسالم چیزی یادم نبود !! بعدشم که خانوم کهایی رو دیدم همچینی مودب و مهربون من دیگه ذوق مرگ شده بودم آخه یه بار مثل آدمیزاد  اخلاقش درست حسابی بود  حالا بماند چی ها بین ما دوتا گذشت ( سکرته ) ظهرم اومدم خونه و مامان گفت چه خبر گفتم هیچ چی مامان اگه ببینی چقدر ملوس مهربون و خانوم شده بود که  دیگه تا ظهری نتونستم درس بخونم خیلی خسته بودم از عصر مثل چی... شروع کردم به درس خوندن که امتحانمم خوب شد اتفاقا 

حالا امروز که چیزی نداره بگم با هزار دلشوره رفتم امتحان دادم خوب هم که شد  دیگه هیچ چی  امتحان آخر هم که میشه ۴شنبه دیگه راحت  دختر خاله جونی هم که دیگه پـــــــــر  این چند روز هم که درگیر مراسم بودیم حالا باز خرید کردنا شروع شد امروز قرار ۳:۳۰ با خانوم  برادر و مامانی و تربچه بریم خرید  گفته بودم دلم یه عروسی توپ میخواد رسید بریم صافا  

خب من برم که همین چهار خط رو نوشتم کلی دستم درد گرفت اینم که خوب بشو نیست کلافه شدم از دستش

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بابای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

من که خوب نیستم  ای خـــدا من دیگه دارم چل میشم تو این هنرستان ،یکی منو کمک کنه  منو نجات بدید از دست این همه ظلم و ستم و زور گویی  این چند روزه خانوم کهایی اعصاب برای ۵-۴ نفرمون نذاشته ( من - اون مینا - پریسا - شیما و عطیه ) یه ماه پیش اومدن گفتن که سه نفرتون رو برای آزمون های علمی انتخاب کردیم که منو مینا و پریسا بودیم اون دو تایی بعدی از حس حسادت داشتن خفه می شدن اومدن به زور خودشون رو تو گروه ما جا دادن که مگه ما  چی مون از اینا کمه ! گفتیم باشه بابا شما هم بیاید تو گروه ماه یه بار به علت حسادت دچار خفگی نشید  ، از اون روز به بعد هی اومدن گفتن که  برای آزمون های علمی و... بخونید شما باید رتبه بیارید جایزه های خوبی داره و .. ( حالا جایزه هاش چیه یه سامسونت و یه دونه ربع سکه ) شما اینطور شما اونطور هر روز خدا اومدن اینو تکرار کردن یه سریمون کلاس گرفیتم یه سری نه ( من کلاس نگرفتم چون نه وقتشو داشتم نه حوصلشو ) دیگه  این یکی دو روز  پیش خانوم کهایی منو صدا زد و گفت که سیما ( بعد از سه سال اسم منو هنوز یاد نگرفته ) برو به بچه هاتون بگو که باید  بیان وبرای کلاس ها ثبت نام کنن من که خودم گفتم من نمی خوام چون جزوه های کاملی دارم نیازی نیست به کلاس گفتش : گفتم میگم باید حرفی توش نباشه ( به یه لحن بد و خشن ناک که کم مونده بود همون جا گریه کنم ) دوباره گفتم خانوم کهایی من احتیاجی ندارم به کلاس اصلا خودم میخوام بخونم  کلاس نخوام کی رو باید ببینم به اجبار خودتون که مارو ثبت نام کردید حالا هم به اجبار باید تو این کلاس ها شرکت کنیم ( ای کاش یکی دو تا درس بود ۶ تا  درسه که باید بریم کلاس بگیریم ) به زورم که باید رتبه بیاریم (اها گفت اگه رتبه نیارید من میدونم و شماهاا) گفتیم چشم  من میریم به بچه های دیگه میگم ببینم نظرشون چیه همچین دعوا کرد گفتش  وقتی میگم باید بیاید  دیگه ببینم نظرشون چیه نداریم  منم  دوباره گفتم باشه دیگه اه اعصابمو خورد کردی ( صد رحمت به ملوس به قول کامران ( تو باغ مظفر) اگه به ملوس درس می دادم دیپلم میگرفت  این دیگه هیچ چی حالیش نیست فقط میتونه زور بگه ) به بچه ها که گفتم اونا گفتن که ما نمی خوایم کلاس همون حرف خودم رو بهم تحویل دادن که میخوایم خودمون بخوونیم گفتم خودتون برید  به خانوم کهاایی بگید من والا حوصله جر و بحث ندارم از اون موقع دارم اینو بهش میگم ولی این نمی فهمه  پاشدن رفتن خانوم کهایی  دعواشون کرده بود که برید حرف اضافه نباشه میگم  باید شرکت کنید  دیگه حرف نزنید  دست از پا درازتر برگشتن دیگه این قضیه موند تا امروز که دیدم بعد امتحان اومدم گیر داد که فردا یه آزمون گذاشتیم براتون باید بیاید  حالا اونم چی ؟؟ درس هنر های تجسمی که مال پارسال بود با مینا گفتیم خانوم کهایی ما فردا فرجمونه میخوایم بشینیم درس بخونیم برای دین زندگی ( خودتون میدونید که من چه مشکلی دارم باهاش ) گفت من نمیدونم  فردا راس ساعت ۸ مدرسه اید و باید این آزمون رو بدید ما زبونمون مو در آورد که ما نمی خوایم بیایم که برگشت یه  دعوای اساسی از او دعواها با من کرد که منم اون لحظه دلم میخواست فقط این ملوس خانوم رو بزنم ولی دیگه کوتاه اومدم   همه بچه ها هم غر غر کردناشون شروع شد این چه وضعشه ما فردا برنامه گذاشتیم درس بخونیم ما نمی تونیم بیایم   به خانوم بقا گفتیم دیدم تونم طرف خانوم کهایی رو گرفته دیگه دیدم فایده نداره این حر حرفه خودشونه گفتم بچه ها به نفع خودتونه که بیاید وگرنه کهایی باهامون لج میوفته بعد بیا اونو درستش کن گفتم جهنم ۵ ساعتمون الکی میگذره چی کار کنیم آخه 

 خسته شدم دیگه از این وضعیت منم تا یه حدی میتونم تحمل کنم  یه بار دیدی یه کاری کردم که دیگه نشه جبرانش کرد خانوم کهایی بد جوری داره سر به سر من میذاره  فقط میگم این چند ماه  تموم بشه خلاص بشم  از دستش 

*یه سامسونت و ربع سکه انقدر ارزش داره که ما خودمون رو اذیت کنیم مرده ی یه دونه ربع سکه که نیستم من

* نمیدونم چرا انقدر جدیدا  زود اعصبانی میشم  زودی هر حرفی رو به دل میگیرم نمیتونم زیر بار حرف زور برم  تنها جایی هم که برام هست این حرفا رو بزنم و یکمی خودم رو راحت کنم اینجاست شاید واقعا این یه مسائل  خیلی پیش و پا فتاده باشه و ارزش اینو نداشته باشه که هم خودمو رو اذیت کنم و هم شما ها رو ولی واقعا با این وضعیت که من دارم استرس امتحان - استرس کنکور که آخر و عاقبتمون چی میشه ،خیلی برام  اذیت کنندس  امیدوارم فقط زودی این روزا تموم بشه مثل یه چشم به هم زدن  چون واقعا کلافه شدم  تو اینجور موقع ها هم نمیتونم ریلکس باشم

 

خب ببخشید سرتون رو درد آوردم

من برم یکمی هنر های تجسمی بخونم

بای

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا می کنید ؟ خوش میگذره؟

منم بالاخره اومدم البته امتحانام تموم نشده ولی دیگه خیلی اعصابم خورد بود گفتم بیام یکمی خودمو اینجا خالی کنم

این دختره ی دیوونه برا من یه ذره اعصاب نذاشته ( مینا رو میگم ) آخه بابا تو با دوست پسرات دعوات شده به من چه ارتباطی داره به من چه  بهت گفته دوست نداره بهت گفته نمیتونه خوشبختت کنه ؟ آخه دختر خوب من روز اول  بهت گفتم من این پسر رو میشناسم یه بار دیدمش خودم ،به درد تو نمیخوره ولش کن گوش نکردی  آخر و عاقبتش هم اینه هر روز زنگ میزنه سیمین به خدا من علی رو دوس دارم اونم منو دوس داره ولی نمیدونم چرا دلش پیش یکی دیگست گفتم که مینا جان تو که میدونی دلش با یکی دیگست دیگه صلاح نیست این دوستیتونو ادامه بدی ولش کن گفت نه! فرداش زنگ زد گفت سیمین من حامد رو هم خیلی دوس دارم ولی علی هم دوس دارم گفتم مینا تو دیوونه ای در عین حال که با علی هستی با یکی دیگه هم دوستی گفت نه به خدا فقط تلفنی بعد روز بعدش خودش ضایع کرد گفت باهاش که رفتم بیرون اینو برام خرید اونم اون ماه خرید دیگه نزدم تو روش که به من گفته بودی تلفنی ، یه روز برداشتم بردمش بیرون باهاش حرف زدم گفتم مینا جان تو اگر علی رو دوست داری چرا با حامدی ، اگر حامد رو دوست داری چرا با علی ؟؟ نمیشه که آدم با دونفر همزمان باشه ( از اون طرفم تو نت ۴ تا رو دوست داشته باشی) خب دختر خوب آخه این چه طور دوست داشتنیه که دائما باهم دعواتون آخه اصلا تو چرا به اون اجازه میدی بهت توهین کنه اصلا نباید همچین اتفاقی بیوفته تو چرا انقدر خری ؟؟! یه هفته به حرف من گوش کرد بهش زنگ نزد جاش هی به من زنگ میزد میگفت میخواستم به علی زنگ بزنم جاش به تو زنگ زدم هواسم پرت بشه گفتم خوب کاری میکنی عزیزم ولی میدونستم یه هفته نمیتونه طاقت بیاره دقیقا فرداش اومد مدرسه گفت سیمین رفتم با علی دوباره دوست شدم گفتم ای سست اراده واقعا که  ، مینا من نمی دونم هر اتفاقی افتاد به من ارتباطی نداره اگر دوباره باهام دعواتون شد نیای سراغ من ها گفت باشه فردا زنگ زد خونمون گفت سیمین این دفعه با حامد بحثم شده گفته باید برا من عکس بیاری اگه نیاری دوستیمون تمومه گفتم مینا دلیلی نداره تو عکست رو بدی به اون تو که همیشه خدا با اون میری بیرون خواستن عکس دیگه بی معنیه گفتش آره راست میگی ولی سیمین اگه بهش عکس ندم باهام قهر میکنه گفتم بزار قهر کنه مگه سر یه عکس آدم دوستیشو بهم میزنه ؟ گفتش نه ولی  من حامد رو دوست دارم حاضرم جونمو بدم بهش عکس چیه  گفتم هر کاری دلت میخواد  انجام بده اگه زنگ زدی نظر منو بپرسی من میگم نه اگه میخوای عکس بدی چرا زنگ زدی به من حالا  عکس داده  چهار دست و پا مونده تو گل پیشمون شده که عکس داده پسره عم عکسا رو بهش پس نمیده این مینا خانوم با این کاراش هم منو دیوونه کرده هم خودش رو داره خراب میکنه اصلا یکمی تو این کاراش فکر نمی کنه هنوز بچه مونده مگه میشه آدم همزمان دونفر رو دوست داشته باشه؟ مطمئنم این همه مدت فقط وقت خودش رو تلف کرده همشم سر کار بوده!

برا امتحان علم مناظر قرار بود بریم کلاس خصوصی بگیریم یه جلسه مینا گفت منم ۱۰۰٪ میام من هیچ چی بلد نیستم گفتم باشه میریم پیشش آقای یوسفیان اصل روزی که فرداش امتحان داریم زنگ زد گفت مامانم گفته خوم بهت یاد میدم!!!!!!!!!!!!!منو میگی دو تا شاخ به چه بزرگ رو سرم سبز شد گفتم باشه مینا جان هیچ مشکلی نیست  من هر جور شده بود خودم خوندم نمرم از مینا خیلی بالاتر میشه پیش خودم گفتم از کی تاحالا مامان مینا یاد گرفته علم مناظر یاد بده بهش اون که دیپلم هم نداره! علم مناظر درسی نیست هرکی بتونه درسش بده!  گفتم باشه فردا سر امتحان میبینیم که کی ۲۰ رو میگیره سر جلسه افتاده بود به التماس سیمین خواهش میکنم سیمین ترخدا بهم برسون منم بهش  رسوندم ولی از حرکتش خیلی ناراحت شدم  بی فرهنگ !!

قبل امتحان ها دیدم  مینا با من حرف نمیزنه قهر کرده گفتم چت شده باز جواب نداد گفتم ولش کن من که کاری نکردم بخواد ناراحت شه احتمالا  بازم با علی دعواش شده  سر دو روز دیدم اومده برام آف گذاشته سیمین فکر نکنی اومدم منت کشی ها نه اصلا اینطوری نیست بی خودی از این فکرا نکن منم گفتم اصلا فکر نکردم من !!! دیگه  دوست شد باهام گفتم خدایا یه عقل به این دوست ما بده یه صبری هم به من که اینو باید تحمل کنم

سر جریان دانشگاه منو خون به جیگر کرد هی اومد گفت سیمین من میخوام برا دانشگاه علمی کاربردی تو هم بیا گفتم قبل از اینکه تو بگی من خودم همین تصمیم رو داشتم بماند که هر روز و میامد میگفت نه من میخوام تغییر رشته بدم برم روانشناسی گفتم برو ایشالا موفق بشی فرداش گفت نه میخوام  کنکور هنر بدم بازم گفتم ایشالا موفق بشی  دو روز بعد گفت نه از یکی پرسیدم میخوام برم دانشگاه آزاد گفتم هرجا دلت میخواد برو امروز اومده به طعنه  به منو سمیرا میگه شما ها هم دلتون رو خوش کردید به این دانشگاه بی در و پیکر علمی کاربردی ؟ دیوونه اید به خدا شما دو تا من میخوام برم دانشگاه آزاد قزوین که بین المللیه   مدرمکشم خیییلی معتبره گرافیک بخونم شما ها هم برید بیخود وقتتون رو تلف کنید سمیرا اعصبانی شد به قول خودش گفت بیشین بینیم باباااااااا پیاده شو باهم بریم کی گفته علمی کاربری مدرکش معتبر نیست ؟ چرا از خودت حرف  بیخود در میاری ؟ گفتش من بابا از این چیزا خیلی سر در میاره بـــــابام گفته.تو دل خودم گفتم بابات اگه یه کم عقل تو اون سرش بود درست حسابی تو رو آدم بار میآورد به اندازه یه بچه دو ساله هم تو نمیفهمی دیگه من گفتم باشه مینا تو هرجا دلت میخواد برو اصلا برو خارج از کشور درس بخون فقط دست از سر کچل من بردار که دیگه داری من کفری میکنی سه ساله دارم فقط تحملت میکنم امروزم که عصبیم کردی ناجور کافی بود مینا یه ذره دیگه حرف بزنه میکشتمش  اه تو برو دنبال مسخره بازیات اصلا درس برا چیته برو اصلا شوهر کن تو  ، به خدا این مینا مشکل روانی داره معیوب آدم نرمالی نیست منم که عصبی میکنه یه بار دیدی یه چیزی گفتم که دیگه ....

وای ببخشید خیلی دلم پر بود میگید من بااین چی کار کنم ؟؟

 انقدر من اینو نصیحت کردم انقدر باهاش حرف زدم ولی تو گوشش نمیره تا آخر سر خودش رو بدبخت نکنه آبروی خودش رو بیشتر از این نبره ول کن نیست

بازم ببخشید اگه دوست داشتید می تونید این پستم رو نخونید به کل چون مثل من یه جورایی البته دور از جونتون خل و چل میشید

خیلی وقته دارم اینو تایپ میکنم  یه دستی آخه خیلی سخته برام ولی مجبور بودم

دوستون دارم

زودی میام بازم حرف دارم

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

اومدم برنامه امتحانی رو بزارم و برم که دیگه زیاد وقت نمی کنم بیام تا آخر امتحانا  البته اسمشه که نمیام ولی خب ...

                 

پنجشنبه             ۲۱/۱۰                 عربی  ( اینو دیگه خدایی خیلی ازش میترسم)

شنبه                 ۲۳/۱۰                  طراحی ( ای کاش خانوم یوسفی بودش)

دوشنبه              ۲۵/۱۰                  دین و زندگی ۳ ( ای بابا این دیگه خیلی بی معنیه )

چهارشنبه           ۲۷/۱۰                  تاریخ معاصر  ( از هرچی تاریخه بدم میاد )

نتیجه :

۱) بد نشد یه جورای سخت شد ولی نمرم خوب میشه

۲) عالی شد با اون شرایطی که من داشتم و هیچی نتونستم درس بخونم  نمره ی خیلی خوبی میگیرم  دستم ضرب دیده ناجور هیچ نمی تونم درست و حسابی کارامو انجام بدم وقت دارم برم دکتر امروز

 ۳) امتحان بدک نشد زیاد راضی نیستم بی انصاف یکی دو تا سوال داده بودکه اصلا قبلا در موردش حرفی نزده بود ، برا دستمم هم اون روز رفتم دکتر  گفتش که خانوم جون تاندون ( درست نوشتم ؟؟ ) های دستت کشیده شده  بعدش تا دوهفته نباید هیچ جوره باهاش کار کنی یکی از عواملش هم کامپیوتره حالابماند که اون روز خورد دیوار ناجور ! بعدم که حق نداری با کامپیوتر کار کنی بعدشم هم از این مچ بند های آتل دار دادن و ... به این میگن شانس ! وقتی که یکشنبه بله برون دختر خالت باشه قبلشم که یه ریز بری بیرون خرید نتونی مثل آدم  کاراتو انجام بدی اینا همه چی ؟؟ شانسن شانس !

۴) خیلی خوب شدش ولی خیلی یه چند تایی از بچه ها اعصبانیم کردن میگم حالا  !

۵) خیلی خوب شد

۶) نمی دونم واقعا چی کار کردم فقط تا جایی که شد نوشتم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

مرسی منم خوبم

این بازیه چه کیفی داره بابا تو هر بلاگی که میری ۵ تا  نوشتن

خب منم که امروز خونه بودم مثلا فرجه دادن بشینیم برا شنبه درس بخونیم اما من نمیدونم چرا انقدر بی خیالم  خب فتوشاپ که کاری نداره اون روز عملیش رو شدم ۲۰  تئوریش برام آسون میشه چقدر من  امیدوارم ، حالا برنامه امتحانی رو میزارم  مثل پارسال دیگه خودتون آشنا شدید به این کارای من

امروزم که همون با مامانم اینا بیدار شدم بعدش صبحانه مثل آدمیزاد سر صبر خوردم  مثل همیشه تند تند نخوردم بعد یکمی کامی بازی بعد اتاقمو مرتب کردم خودتون که میدونید اتاق من به چه شکلی میشه، توضیح بدم آیا؟  بعد هم حدود ۱۰ با مامانی خانومی رفتیم بیرون یکمی خرید داشت یه مغازه که همیشه مامان قند هاشو میخره  یه عالمه شکلات میزاره همون اطراف هر دفعه که رفتیم نشده کمتر از ۶-۵ جور شکلات مامان نخره حالا امروز مامان هی میرفت یه گشت میزد تو مغازه ببینه چیزه یگه ای لازم نداره میرفت و میومد میدید یه بسته به شکلاتا اضافه شده آخه من عاشق شکلاتم همه نوعش  اخ که دلم خواست مامانییییی من خیلی شیکمو ام  بزار برم بخورم و بیام  خب اومدم دیگه مامان گفت سیمین بیا یه سر بریم بگردیم لوستر خوب چی پیدا میکنم دیگه رفتیم یه جا برا  اولین باز زود یه چیزی رو انتخاب کرد عجیبه ، داشتم همین طور تو فروشگاه گشت میزدم  گل بیدمشک دیدم رفتم دست مامانو کشیدم آوردمش میگم مامان  از این بیدمشک ها بخر برا لابه لا اون گلا خوشگل میشه هااا مخش رو زدم برا بیدمشک ها آخه من خودمش انقدر از گل بیدمشک خوشم میاد که حد نداره دیگه گفتم مامان همشونو بخـــــــــــــــــــــــر زیادشون خوشگله بیدمشکا بنده خدا به حرفم گوش کرد فکر کنم یه دو روز دیگه بمونم خونه با مامان بخوام برم خرید بیچارش میکنم  خب چی کار کنم دیگــــــه  بعد هم اومدیم خونه و ...

دیگه چی بگم ؟  کم اوردم

خب من برم

دوستون دارم

روز خوبی  داشته باشید

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

خوب میبینم که منم به این بازی خفن دعوت شدم  مرسی از آب معدنی

بگم ۵ تا رو اول بعد ...

۱) خوب کی می دونسته که من تا  ۱۳ سالگی با پسرای محلمون فوتبال بازی میکردم !  دروازه بان هم بودم   چی کار کنم خوب وقتی از اون بچگی هم بازیت پسر خالت باشه بیشتراز این انتظاری نیست تازه چی لباس پسرونه هم می پوشیدم اصلا هم دوست نداشتم بهم بگن سیمین اسمم اون موقع ها آرش بود

۲) ااااااا یعنی چی خب من که بچه بودم یه پسر عمو داشتم  دوستش داشتم بعد هی میرفتم بغلش مثل کنه میچسبیدم بهش  ( خب بچه ی ۵-۶ ساله بودم دیگه ) ولشم نمیکردم  همه ی عالم و آدم هم میدونستن من دوسش دارم  ها الانم تا میخوان از قدیم تعریف کنن اول بسم ا.... زودی میگن سیمین یادته ؟؟  خب  من خجالت میکشم دیگه ااااااا  نگید دیگه جون سیمین

۳) من خدایی خیلی لوسم قبول دارم یه جورای ، لوس مامان - ناز کشم بابا  الانم با این سنم  مامانم صبحا لقمه رو میگیره میده بهم  تربچه همیشه مسخرم میکنه

۴) هیچ وقت غزل و ترانه ( دختر خاله هامو میگم)  رو دوست نداشتم  خیلی ازشون بدم میاد  نمیدونم چرا  ؟!اصلا دست خودم نیست  ولی جاش عاشق یاسمنم   

۵ ) همیشه دوست دارم همه  جا تک باشم و حرف اول رو بزنم    ( تا یه حد نسبتا زیاد اینجوری بوده )

 

حالا پنج نفر که باید انتخاب کنم

نگین - شیدانه - هیرودیا - مریم خانومی - دریا  

اینم لینکش بخونید متوجه میشید جریان چیه !

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 22:49 توسط نهال |