سلام
حالتون خوبه ؟
مرسی منم خوبم این هفته که فکر کنم خوب شروع شد ( خدا قبول بکنه ) اگر تا آخر هفته به ... کشیده نشه !
خب خب میبینم که بهمن ماه هم داره تموم میشه و ... یواش یواش عید میاد وااااای بوی عید رو حس میکنید ؟ دقت کردید هوا چقدر بهاری و خوب شده من همش دلم میخواد برم بیرون شبا که بارون میاد کلی کیف میکنم بوی نم رو دوس دارم همش دلم میخواد این پنجره اتاقم رو باز بزارم دلم میخواد برم بیرون زیر بارون قدم بزنم ساعتها بشینم سر نیمکت های تو حیاط و ... چشم بزاریم رو هم اسفند هم تموم شده و آغاز سال ۱۳۸۶
امروز تقریبا کار خاصی تو مدرسه انجام ندادیم ۸ ساعت با خانوم موفق داشتیم چهار ساعت تو سایت بودیم چهار ساعت تئوری داشتیم یه تست ازمون گرفت بدون اینکه خبر داشته باشیم خودمون،من نمرم خوب شدش همه خودشون رو محک زدن ببینم بدون مطالعه ی قبلی چطور بودن که اکثر نمره ها زیر ده
سه نفر بودیم که نمره هامون خوب شد
بعدم که دیگه هیچ چی
یکی از دوستام شیما چهارشنبه نامزدیش بود
واااای من اصلا باورم نمیشه چقدر زود بابا حداقل دو ماه صبر میکردی دیپلمت رو میگرفتی بعد ولی خوب خیلی خوشحال شدم آقای همسر هم که هم رشته ای خودمون هستن فقط ۶-۷ سال از خودمون بزرگتر
ایشالا خوشبخت بشن
( مثل مامان بزرگا دعا کردم )
خبر بعدی که منو سمیرا تصمیم گرفته بودیم که اون حوض تو مدرسمو رنگ کنیم و حسابی خوشگلش کنیم نیمکتای اطرافش هم همین طور گفتیم هرچی هزینه هم داشت به عهده خودمون یادگاری میمونه از طرف ما دیگه رفتیم با خانوم کهایی صحبت کردیم اونم از خداخواسته قبول کرد
بعدشم قرار شد جشن سبزه ها بگریم و ... وای چه مزه ای میده دیگه که برناممون هم شد برا ۱۳-۱۴ اسفند شروع کنیم و ... البته بگم که بچه ها وقتی دیدن ما میخوایم این کارو بکنیم میان برا کمکمون و ... هورااااا البته بگم که تو این جریان با مینا بحثم شد و این دفعه یه تو دهنی خیلی شیک بهش زدم ( کتک نها ) و با حرفم بهش فهموندم پاتو از گلیم خودت دراز نکن که من تورو آدم حساب نمیکنم فقط اندازه یه عدس برام ارزش داری
خوب من چی کنم آخه خیلی ادعا داره منم حوصله این جور آدما رو ندارم خودشم فهمید نیومد تو گروه ما بهتر !!!!!!!!! چقدر آخه من صبور باشم
دی ماه که امتحان داشتیم گفتم یه امتحانم مونده ! تاریخ هنر ایران رو میگم بعد از تقریبا دو ماه اینا یادشون افتاده که ازمون امتحانش رو بگیرن ما هم هی میندازیمش عقب هی میگم امروز نه فردا نه و .. خوب بابا الان که حس و حال اینو داره که بشینه درس بخونه اونم برا چی امتحااااااان دیشب مثل خر نشستم خودنم همش رو امروز که بچه هااومدن گفتن هیچ چی نخوندیم منم هیچ چی نگفتم خب بهتر بیشترم یخونم نمره کامل میگیرم ! قبول کردم
قرار شد فردا امتحان بدیم
آهان یه چیزی بگم ملودی جون مرسی خانومی که بهم سر میزنی من معذرت میخوام که نمیتونم بیام بلاگت چون فیلتر شکن ها اصلا برام کار نمیکنن دیگه نمیتونم بیام
یکی دوتایی برات میل زدم که اونم فکر نکنم رسیده باشه دستت
به هر حال بازم ببخشید 


خب امروزم که قرار با تربچه جون بریم راسپینا ببینیم برا اون چیزی پیدا میکنیم چیزی به دلش میشینه آخه اونم یه جورای بد تر از من سخت پسنده
اااا تربچه نزن نــــــزن دیگه خوب راست میگم دیگه
( حقیقت تلخه )
آها مورد آخر هم بگم که فردا دوباره میخوایم بریم نمایشگاه ( نمایشگاه پوستر ) بریم خوش بگذرونیم مثل اون روز جاتون خالی اون روز انقدر مزه داده که حد نداره 
خب برم دیگه خیلی حرف زدم 
مواظب خودتون باشید
دوستون دارم
بای
+ نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
سلام
حالتون خوبه ؟
مرسی
از یکشنبه تا الان کجا بودم ؟؟!
اممممممممم بگم که این چند روز سرم انقدر شلوغ نبود ها ولی خلوتم نبود
ولی خوب درگیر مدرسه و کار زندگی و ...
از مدرسه بگم که امروز برای اولین بار با یکی از دبیرامون دعوام شد مسخره انقدر عصبی کرده منو که حد نداشت دلم میخواست بزنمش فقط فکرکرده کیه فکر کنید ما چهارشنبه ها با گرافیکا ادغام میشیم بعد به خاطر اون دوستم که فلجه نمیتونیم بریم کلاس های بالا مجبوریم ۱۷ نفر آدم بریزیم تو کارگاه اونم چه کارگاهی به زور ۱۰ نفر آدم جا میشه دیگه ما امروزم تست داشتیم بماند که چطوری تست دادیم بعد از تست دیدم داره داد هوار که من برگه ی سیمین و سمیرا رو صحیح نمی کنم منم اعصبانی شدم گفتم به چه دلیل ؟؟! گفتش تو به سمیرا تقلب دادی ! گفتم من ؟ ! اصلا من حرف زدم گفتش تو با اون حرف زدی گفتم من اصلا حرفی نزدم که بخوام بهش تقلب برسونم گفتش من دیدم که باهاش حرف زدی وای همچین ما بحثمون بالا کشید که حد نداشت سمیرای دیوونه هم یه کلمه خودش هیچ چی نمی گفت منم تا آخر ساعت نه باهاش حرف زدم نه جواب سوالاشو دادم برگمو هم که صحیح نکردم گفتم حالا بزار حالتو میگیرم فکر کردی کی هستی که انقدر ... دیگه زنگ تفریح رفتم گفتم خانوم بقا ( لازم هم باشه بابا رو میبرم مدرسه با خودم ) من با خانوم عباسی مشکل دارم و ایشون به من توهین کردن اونم گفت باشه سمین جان تو خودتو رو ناراحت نکن من درست میکنم گفتم ای ول به تو
من دوس ندارم کسی به من توهین کنه اگر کسی بخواد پاشو از گلیم خودش دراز تر بکنه میدونم چی کار کنم حالا میخواد هرکی باشه چه بزرگ چه کوچیک 

از چیزای دیگه بگم که بالاخره لباسی که دلم میخواست و دوس داشتم رو بعد از چقدر گشتن دوباره ، پیدا کردم اونم چی اون روز با نازگل و مامان رفتیم بلوچ یکی کی کمدا رو داشتم نگا میکردم یه هوی این چشما تیز بین من یه لباس از این خوگشلا که من دوس دارم دیدم واااای ذوق مرگ شدم آخه دیگه نا امید شده بود ازا ین همه گشتن دیگه عملیات بعدش بمونه که چی شده و ...
فردا میخوان ببرنمون نمایشگاه نقاشی 
خانوم کهایی حالش خوبهسلام دارن خدمتتون
امان از دست این خونه تکونی همسایه طبقه پایین ما همین چند دقیقه پیش شیشه پذیراییشون افتاد پایین از چند طبقه و خورد خاکشیر شد نمیدونم چطور آخه پنجره های ما جوری نیست که بخواد به این راحتی ها بشکنه چنان صدای دلنشینی هم داشت که خدا میدونه
( زود نیست به نظرتون برا خونه تکونی ؟ )
دیگه نمی دونم چی بگم خیلی خستم چند شبه اصلا خواب درست حسابی ندارم اصلا خوابم نمی بره
خسته شدم آخه 
من برم
بای
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
سلام
حالتون خوبه؟
من اومدم 
مرسی منم خوبم همین الان غذا پختوندم و اومدم اینجا بچه به ای مثبتی دیده بودید ؟ اها می پرسید غذا چی درست کردم ؟! الان میگم خدمتتون بنده هر وقت که مامان بهم بگه سیمین غذای امشبو تو بپزون من یا سالاد ماکارانی درست میکنم یا پیتزا یا یه غذایی که مثل پیتزاست ولی سیب زمینی هم داره اسمش نمیدونم چیه ( اا نگو گیجی که دلیل دارم از تو تلویزیون یاد گرفتم خوب به اسمش توجه نکردم) یا امثال این غذا ها حالا غذای امشب پیتزاست ( خب چی کنم ) میگما فکر نکنید من آشپزی بلد نیستم چرا بلدم ولی حوصله ی درست کردن پلو و خورشت و این جور چیزا رو ندارم اگر حالش باشه چرا اونا هم می پزونم و ... که البته مامان زیاد به من نمیگه غذا بپزون چون میدونه چی میپزونم
چقدر حرف زدم
جونم براتون بگه که بابا جون ما دیروز کل شهر رو زیر و رو کردیم تا من لباس بخرم اما هیچی پیدا نکردم به خدا سخت گیر نیستم اما هر لباسی رو نگا میکردی خیلی خلیی زیادی جینگیل مستون بود و مناسب سن من نبود خوب من چی کار کنم الان ؟؟
دست از پا درازتر با مامانم اینا برگشتیم خونه اه یعنی چی خوب حالا قرار شد با نازگل خانوم ( خانوم برادر رو میگیم آخه اون دفعه همه فکر کرده بودند نازگل دوستمه ) بریم دوباره بیرون ببینم چیزی پیدا میشه
اینم از لباس
امروزم که هیچ چی خبر خاصی نبود صبحم تقریبا زود بیدار شدم پای کامی بودم و... مینا هم سر یه موضوع ایی دیوونم کرده خب من چی کنم اون میخواد برا دوست پسر جونیش کادو بخره بعد نمیدونه چی بخره کچل کرده منو آخه سری های قبل که میخرید من و با خودش میبرد من میپسندیدم اون فقط لطف میکرد پولش رو میداد همه جورش با من بود
دیروز به من تو مدرسه گفت سیمین با من امروز میای بریم خرید گفتم مینا شرمنده از کیه با مامان برنامه گذاشتم برم برا لباسا نمیتونم اونم ناراحت شد و گفت عیب نداره با سمیرا میرم گفتم باشه وای دیدم امروز آف گذاشته سیمین ای کاش دیروز باهام بودی نمی چه کار کردم اصلا از خریدام راضی نیستم و ... سمیرا هی اجبار کرده من دوسشون ندارم اینا رو گفتم من الان چی کار کنم خب ؟! تو که دو روز دندون رو جیگر نمیذاری تا خودم باهات بیا تک و تنها میری اینجور میشه دیگه کلی اینجور و اونجور آخرشم گفتم عیب نداره حالا مهم اینه که اون یادگاری از تو داشته باشه دفعه بعدی جبران کن
دیگه کلی رو مخش کار کردو راضی شد و ...
اها از جشن هسته ای بگم که مارو برداشتن بردن از ۹ تا ۱۲:۳۰ واااااای دیوونه شدیم همگی چلمون کردن جشن به همه چی ربط داشت الا هسته
فقط کلی با بچه هاخندیدیم این خواهر برادرای
محترم بسیجی
هم اونجا تشریف داشتن دقیقه ای یه بار میگفتم هیس
گفتم برو بابا توام ها حوصله تو یکی رو ندارم برو خودت رو جمع کن
ایشششش آخه پسر و دختر اونجا باهم قاطی بودن نگران بودن دائما مشکلی پیش نیاد اونجا کسی زوج بره بیرون 

خب من برم بابا جونی اومدش
چقدر حرف زدم
ببشخید ( میدونم ببخشید درسته
)
شب خوبی داشته باشید
دوستون دارم
بای
+ نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
سلام
حالتون خوبه ؟
مرسی منم خوبم نفس میاد و میره !
اوخیش
این هفته که تموم شد خیلی خسته کننده و پر مشغله بود بنده دیگه جون به تنم نمونده بود
نصفه کارامو تحویل دادم ولی اون ۵ تا پوستر مونده هیچ نمیدونم چی کارشون کنم
خدا عاقبت مارو به خیر بگذرونه
خب من دیروز تصمیم داشتم آپ کنم اومدم نوشتم ها ولی هی نالیدم هی غر زدم آخرشم حرف کم آوردم دیگه پشیمون شدم پاکش کردم آپ کردنم جدیدا برام سخت شده
ایش خوب یعنی چی ؟
جونم براتون بگه که پس کی این عید میاد من دلم برا عید تنگ شده
بیا دیگه
این یه ماه خورده ای که مونده خدا کنه زودی تموم بشه
این روزا خیلی هممون درگیریم حالا چرا گفته بودم که تو امتحانا نامزدی دختر خاله جان بود ! حالا تو عید یه مراسم عقد کنون دارن ما هم از الان افتادیم به خرید بازم دوران خیابون گردی و پاساژ گردی دو ساعت تو اتاق پروو بودن شروع شده وااای من حوصله این یه مدل رو ندارم فقط اون مراسم بسه
حالا شنبه قراره بریم دوباره ، چی می شد فردا تعطیل میشد ؟
اه بلدن الکی الکی دو روز دو روز تعطیل کنن ولی یه یه روز رو نمیتونن ایش دیوونه ها
اها راستی فردا قراره مارو از طرف مدرسه ببرن جشن هسته ای
جشن هسته ای دیگه چه صیغه ایه ؟
به ما که گفتن همه دو تا شاخ خوشگل رو سرمون درآوردیم
بریم ببینیم فردا چه خبره حالا
خب دیگه چی من برم یکمی یه کوچکولو کار دارم 
بای
+ نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
+ نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
سلام دوستان
حالتون خوبه ؟
مرسی منم بدک نیستم
چه خبرا ؟
چرا اینجوری شده اینروزا حال و هوای قبل رو ندارم اصلا یه جورای تغییر کردم
نمی دونم چرا اوضاع مدرسه تغییر کرده یکی از بچه های کلاس که اسم رو بی خیال 
انقدر خودش رو خراب کرد ، اون روز دیدیم اومدن سراغش گفتن فلانی برادرت جلو در منتظره مثل اینکه کارت عابر بانکش مونده پیش تو اونم رفت و دو دقیقه نشد دیدم اومد خیلی پریشون و اعصبانی دیگه هیچ چی ی این رفت یه قرصی خورد و دو قیقه بعدش گفت وای نفس تنگه داره وای حالم بنده تموم بدنم بی حس حالا من خودم حالم انقدر بد شده بود چون وقتی میبینیم یکی حالش بده نمیتونم ریلکس باشم ما اونو با چه بدخبتی بردیمش تو نماز خونه دراز کشید حالا برو هی آب قند بیار بده این بخوره مگه خوب می شد دیدیم این هی میپیچه به خودش دبیر پرورشیمون اومد گفت بزارید زنگ بزنم اورژانس بیان ببرنش آقا اونا اومدن بردنش ما همه نگران من گریم گرفته دلم براش می سوخت آخه ، این قضیه موند تا چهارشنبه اومد دیدم حالش خوبه مشکلی نداره از منم سالم تره اون روزم پریسا نیومد مدرسه که ما کلی تعجب کردیم و. .. دیگه امروز که پریسا اومد اون دختره نیومد دیدیم پریسا کارد بهش بزنی خونش در نمیاد گفتم چی شده گفت سیمین میبینی من چه خرم چقدر سادم چقدر زود گول آدما رو میخورم ؟! گفتم آخه چی شده گفت تو میدونی چرا اون روز اون دختره حالش بد شده گفتن نه گفتش همه ی اونا فیلم بود احمق فقط میخواست مارو بازی بده دیدی چطوری خودش رو زده بود به مریضی مسخره فقط میخواست از مدرسه هر جوری که شده از مدرسه بره بیرون اینم که نمیدونسته اینا با آمبولانس میبرنش !! خلاصه چیزای در موردش گفت که من فقط همین جوری چشمام هی بزرگ می شد کوچیک میشد انقدر از متنفر شدم انقدر ازش بدم اومد انقدر که دلم به حال خودم سوخت گفتم ببین ما چه آدمای ساده ای هستیم زوی گول میخوریم این یارو اومده برا فیلم بازی کردن اه چرا آدما باید انقدر پست باشن آخه چر اباید اینجوری بکنن هان ؟ خیلی زورم گرفته ازشون که انقدر اجازه میدن به خودش هر غلطی دوست دارن بکنن ! مثل اینکه اینا خانوادگی به کل اینطورن
خیلی اعصبانی بودم گفتم بیام اینجا بگم یکمی خالی شم
آخه نمیدونید شما چی شده چه گندی به بار آورده تموم مدرسه خبر دار شدن آبروش رفت !
عاشورای امسال اصلا نچسبید مثل هر سال نبود
نمی دونم چرا ولی کلی عکس گرفتم عقده هامو خالی کردم اساسی 
برم دیگه نمیدونم این سرما خوردگی کی میخواد دست برداره مابشه دیوونه شدم دیگه
شب خوبی داشته باشید
بای
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
+ نوشته شده در سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا می کنید ؟
خوش میگذره ؟
مرسی منم ای بــــــــدک نیستم اون روز گفتم سرما خوردم یادتونه ؟؟ از اون روز تاحالا خوب نشدم بدترم شدم آخه تا میخوام خوب بشم میرم مدرسه از بچه ها دوباره میگیرمش چی کار کنم آخه من امروز که به سلامتی تو کلاس همش خوابیدم سمیرا هم مثل من حالش بد بود کنفرانس داشتم برا کورل دوباره چون صدام گرفته بود نتونستم کنفرانس بدم به همین راحتی !
وای عاشق ایام محرمم خیلی دوست دارم این روزا رو همش دلم میخواد برم بیرون شبا برم هئیت ( هیئت) ها برم دسته های که میان رو نگا کنم مخصوصا مال آبادانی ها که فوق العادس باید بیاید ببینید هرچی من بگم نمیشه !
جونم براتون بگه که این روزا مثل برق و باد میگذره بدون اینکه بفهمیم چطوری اصلا چی شد امروز ؟ چی کار کردم ؟! اینطوری خوبه ها نه ؟ خسته شدم از این یکنواختی زمستون از این برف این هوای سرد تموم نمیشه دلم عید میخواد دلم سبزی درختا رو میخواد دلم یه هوای گرم و خوب میخواد یه هوای بهاری وااااای چرا پس نمیاد ؟؟ دلم اون روزای که مامان میخواد خونه تکونی کنه میخواد دلم خیلی چـیــزا میخواد
دیگه چی بگم الان با مامان مجبور شدم برم بیرون باید آبرنگ میخریدم دیگه با این حال رفتم وینزور اونجا هم که چقدر شلوغ بود چنان برقی هم گرفت منو که حد نداره مینا رو دیدم
اونم اونجا دو ساعت به من گیر داده میبینه حالم خوب نیست هاااا عـــجب از دست این بشر
نمیدونم دیگه چی بگم برم بهتره
مواظب خودتون باشید
دوستون دارم
بای
+ نوشته شده در شنبه 7 بهمن1385ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
میدانستم که سرانجام
روزی از این راه می بایدم گذشت
با این همه دیروز از کجا خبرم بود
که روز موعد امروز است ؟
تاری هارا
سلام
نمیدونم چرا اینطوری شدم قاطی کردم یه جورای همه چی ریخته بهم اون روز گفتم ای کاش تا آخر هفته اون آرامش رو داشته باشم ولی نتونست دو روز حفظش کنه !
نیستم فعلا
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
سلام
حالتون خوبه ؟
چی کارا می کنید ؟
مرسی منم خوبم !
روز های خوب و آرومی رو دارم تو این هفته سپری میکنم امیدوارم حداقل تا آخر هفته همین طوری باشه بدون دغدغه
امروز که کنفرانس داشتم و همه چی به خوبی تموم شد فکر نمیکردم اینطور بشه آخه با این استرسی که من دارم فکر نمیکردم اصلا پیش بره
زنگ اول و دوم با که با کورل تقریبا کار میکردیم که بیکار بودم من و طی یک عملیات ضربتی تموم ناخونامو با قیچی
گرفتم ( توجه کنید قیچـــــــــی
) واااای هر دونه از ناخونامو که عطیه برام میگرفت مساوی بود با یه بار رفتن و برگشتن من از این دنیا به اون دنیا به عمرا ناخونام رو با قیچی نگرفته بودم حالا بگو چرا انقدر عجله ای چون خانوم بقا قرار بود بیاد نمره انظبات بده و ناخونا رو نگا کنه همه بچه ها از اون دم نشستن ناخوناشون رو گرفتن آخرشم خانوم بقا نیومد و فقط می خواست ناخونای نازنینم رو کج و معوج کنه
اه اها اومده میگه که برا نمره انظباتاتون نماز جماعتا ملاکه !!!!!!!! گفتم جونم ؟؟؟ یعنی چی اصلا من شاید نخوام اینجا نماز بخونم کی رو باید ببینم با خودم گفتم فقط کافیه نمرم پایین تر از ۲۰ بیاد بابا رو میارم مدرسه آخه تو کل این چند سال درسی که خوندم یه بار انظباتم از ۲۰ پایینتر نیومد لعنتی هااا چقدر این یه جورین
اومدم خونه دلم انقدر بستنی میخواست از اونجایی هم که خودم تنبل بودم و راضی نشدم به خاطر شکم خودم دو دقیقه برم سوپر اون طرف خیابون زنگ زدم به بابا برام بستنی بخره سره راه ، اون بنده خدا هم کل شهر رو زیر و رو کرده بود تا بستنی پیدا کنه آخه تو این هوای سرد و وسط زمستون بستنی کجا بود خلاصه از این بستنی ها سنتی
گرفته بود فکر کن من نشستم کنار بخاری و میخورم هی میگم وای چه سرده
اینم از بستنی جدیدا خیلی شکمو شدم چی کار کنم آخه من دست خودم نیست
آهان یه نکته که خیلی هم شلخته شدم دلم میخواد وضع الان اتاق منو ببینید موهای سرتون سیخ سیخ میشه حالا فردا عکس میگیرم ببینید اصلا دیگه جا برای پا گذاشتن رو زمین پیدا نمیشه انقدر که خفن شلوغه مامانم هم دم به دقیقه میگه سیمیـــــــــــــــــــــــن این اتاقت رو مرتب کن بابا آخه این فسقل اتاق که کاری نداری تمیز کردنش ، آخه میدونی چیه تنبلیم میگیره مرتب کنم چون میدونم دو روز بعد به همین وضعه
دلم میخواد تا آخر امتحان هایی ترم دوم به همین وضع باشه بعد از امتحان ها یه تغییر اساسی تو اتاق ایجاد کنم میشه یعنی ؟؟
الان این روزا خیلی دلم میخواد همش بخوابم ولی نمیشه که 
خب من برم یکمی پیش مامانم اینا
شب خوبی داشته باشید
دوستون دارم
بای
+ نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
سلام
حالتو خوبه؟
مرسی منم نه خوبم نه بد الان که دیگه خیلی گیج می زنم حالم خوب نیست ای خدا بگم چی کارت نکنه سپهر که اومدی هممون رو میرض کردی همه خونه به ترتیب از هم گرفتیم این سرما خوردگی خفن رو تموم مفاصلم درد میکنه
مامانییییییی
دیگه چی بگم امروز که تقریبا هیچ چی یعنی فکر کنم یه روز آروم رو تو مدرسه گذروندم بدون وجود مینا وای خدای من چقدر راحت کارامو انجام دادم بدون اینکه از چیزی بترسم همیشه باید اتود هایی رو که میزدم برا طراحی پوستر و آرم این چیزا رو از دستش قائم ( قایم ) میکردم که از رو مال من کپی نکنه آخه هر وقت کارایی اجرایشو میاورد مال من و اون رو می ذاشتن کنار هم مثل هم بودیم خوب این یعنی چی
( همه ی شکلاکا هم که اینجا داره الا اون اعصبانیه ) دیگه امروز به خیر گذشت فردا کنفرانس دارم هیچ چی نخوندم منو کمک کنید 
و اما بازی ، مرسی سارا جون که منو دعوت کردی ولی چه کار سختی من هرچی فکر میکنم که چی کار کردم که الان پیشمون اصلا به ذهنم نمیرسه
من چی کنم ؟؟؟
حالا اولی رو میگم که مثل مال صنم جونه
۱) وقتی که با تربچه دعوام میشه پشیمون میشم خب آخه گاهی زور میگه دیگه نمیتونم ساکت بشینم 
۲) پیشمون از اینکه چرا این ماه های آخری که مامان بزرگم زنده بود من گاهی خیلی کوتاهی میکردم نمیرفتم بهش سر بزنم البته همیشه باهم تلفنی صحبت میکردیم و هروقت کارم داشت میرفتم پیشش ولی اونجور که دلم میخواد نشد
دلم براش تنگ شده 
۳) ترخدا منو از این یه مورد معاف کنید که اصلا نمی دونم چی بگم 

و حالا اون سه تا بنده خدای بعدی 
۱) پشمالو خانوم
۲)عسل خانوم
۳)نگین خانوم
خب من برم بشینم اون کنفرانس کوفتی رو بخونم که نمرمو بگیرم 
دوستون دارم
بابای
+ نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
آرشیو نظرات
by BlogRolling
+
نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 22:55 توسط نهال
|