تبليغاتX
نـــــهال
  سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

مرسی مرسی منم خیییییییییلی خوبم

خب میبینم که امشب یعنی همون فردا صبح عیده  

سفره هفت سینتون چیدید؟ میدونم زوده ولی من انقدر عجولم هی تند تند سیب و سیر و سبزه و تخم مرغ و ...  رو حاضر کردیم با تربچه جان

امروز صبح با تربچه جان رفتیم بیرون یکمی خرید داشتیم و این حرفا برای سالگرد ازدواج مادر خانومی و بابای جونی این دسته گل  رو براشون خریدیم   بعدشم تند تند اومدیم خونه

بعد از اون یکمی کامی بازی و بعد هم مشغول رنگ کردن تخم مرغ ها شدیم  و. باقی کار ها

امروز نمیدونم چی بگم زیاد  فقط گفتم آخرین آپم رو تو سال ۸۵ بنده خدا بنویسم

خب دیگه برم

امیدوارم که سال خوبی داشته باشید همراه با کلی مهربونی و عشق وصفا و صمیمیت

 

                        عیدتون مبارک

                  سال نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

خب چند روز مونده به عید ؟؟ ااااااااااااااااام تقریبا دو روز

چی کارا میکنید ؟

من که الان تبدیل شدم به یه سیمین flatt شده حالا چرا صبحی با جنگ و دعوا البته بدون خونریزی مادر خانومی مارو بیدار کردن و گفت زودی صبحانتو بخور می خوایم بریم خرید کلی خرید دارم منم گفتم چشم  دیگه صبحانمو خوردم تند تند خوردم حاضر شدنم هم انقدر طول نکشید  دیگه وای ما 9:30 رفتیم بیرون نمیدونید این خیابون چه خبر بود که مگر می شد راه رفت ؟ حالا هی قدم به قدمم مادر خانوم ما هی میگفت سیمین صبر کن من از این خوشم اومد بخرمش  دو قدم میرفتیم بالاتر سیمین سیمین بزار کار دارم بگم تا کجا ما کارمون همین بود دیگه دستامون جا نداشت  رفتیم مرکز خرید آلفا مادر خانوم میخواستن برای لیلی ( اون دختر عموم ) که دیروز نی نی جونش به دنیا اومده کادو بخره کل اونجا رو زیر و رو کردیم تا بعد از چقدر  گشتن دلش راضی شد و اونی که میخواست خرید ( خدایا شکرت  ) بعد هم چه میدونم رفتیم مرغ و سبزی از این جور چیزا خرید تو راه میگه سیمین من دیگه نمیتونم راه بیام پاهام درد گرفت گفتم لازم نیست اصلا راه بیای که تو همین جوری وایستادی این جماعت هولت میدن تا دم در خونه میری بس که این ملت ریختن تو خیابون انقدرم عجله دارن اصلا دقت نمیکنن چی کار میکنن همین طوری میزنن میرن ( بسی ... تشریف دارن آخه ) البته ببخشید ها دیگه کار ما حدود12 تموم شد مادر خانوم جون هم رضایت دان بیان خونه اومدیم ناهارو خوردیم  و ... تازه از حموم اومدم بیرون ساعت حدود 4 با تربچه و نازگل بانو و مادر خانوم جون بریم دیدن لیلی ، نمیدونم چرا همش فکر میکنم بچش زشته  موندم لباس چی بپوشم   ایش حوصله اینجور مهمونی ها رو ندارم اصلا زور زورکی  اون شب یه سر رفتیم همگی ( منو مامانو باباو تربچه)  بیرون با ماشین من مثل بچه ها هی گیر میدادم من  اینو میخوام من اونو میخوام بنده خدا بابا هم راه به راه پیاد می شد میخرید  همش هم خوراکی جدیدا خیلی شکمو شدم  حالا این یه نمونش بقیش هیچی ازشون نمونده که ....  

خب من برم این موهامو خشک کنم  و...  فردا دوباره میام آپ مخصوص عید 

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چه خبرا ؟

خوش میگذره ؟

مرسی منم خوبم به لطف شما

خب امروز که جمعه ی آخرس سال بود و ماهم با مامانم و خالم اینا و تربچه و دختر خاله جان رفتیم باغ و بهشت خیلی شلوغ بود یه خبری بود ها ماشینا میلیمتری میرفتن جلو ( تا این حد ) بعدم که رفتیم سر خاک مامان بزرگم پارسال که رفته بودیم برای مراسم خاکسپاری مامان بزرگم اونجا تنهای تنها بود فقط یه بنده خدایی رو یه ذره اونور تر خاک کرده بودن ولی امسال که رفتم دیدم وااای خدای من چه خبره دیگه جای خالی نبود همه هم جوون متولدین ۶۲ به بالا انقدر دلم سوخت همه مامان باباهاشون اومده بودن گریه زاری وای اصلا وضعی بود ها خدا صبرشون بده   یه ربعی اونجا بودیم   بعد رفتیم سر خاک بابا بزرگ نمیدونم چرا نسبت به این بنده خدا من اصلا احساس ندارم شاید چون اصلا ندیدمش اینجوریم شایدم . .. نمیدونم ! آخرین نفری هم که رفتیم مامان بزرگ مامانم اینا می شد ،  هوا هم بسی ناجوانمردانه سرد بود مردم بس لرزیدم منم که با یه آستین کوتاه رفته بودم دیگه در شرف قندیل بستن بودم  وقتی هم که خانوما تصمیم گرفتن که برگردیم حدود ۲ ساعت تو ترافیک بودیم  خاله جان ماهم که انقدر بد رانندگی میکنه اعصاب آدم میریزه بیرون اومدیم خونه و ...

صورتم شده پر جوش بنا به دلایلی  حالا نمیدونم چی کارش کنم هرچی به تربچه میگم میگه دستش نزن خوب میشه خودش ولی من می ترسم ببین ترخدا دم عیدی چه بلایی به سرم خودم آوردم

دارم سعی میکنم کارامو قبل از عید انجام بدم که تو عید راحت باشم و دائما استرس نداشته باشم  یادمه اون موقع ها که پیک نوروزی داشتیم تند تند قبل از عید همرو میشستم حل میکردم که تو عید راحت باشم ولی بقیه رو دیوانه میکردم بس که ازشون سوال می پرسیدم

یه ساعتی بود گرم کار پوسترم بودم یکی از پوسترام که دستی همش طرح های تذهیبه خیلی هم جور کردن گل و بوته  جقه ها سخته که ببینی بهم میان یا نه قطع کاره منم 70 / 50  خیلی طول میکشه تا تقریبا کل صفحه رو پر کنم با این طرح ها و رنگشون کنم همین جوری موندم توش  اومدم یه ذره تجدید قوا  دوباره برم سر کار زندگیم

نمیدونم این هوا پس کی میخواد بهاری بشه بس که اخم کرد سرمون دیگه دپرس شدم  همش گریه میکنه اونم گوله گوله دلم گرفت آخه با این هوا از صبحی شروع کره برف ریز ریز میااد من بهـــــــــــــآر میخوااااااام

دیگه نمیدونم چی بگم

برم کارمو تموم کنم فردا کلی کار داریم با مادر خانومی

بابای

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

مرسی منم خوبم

خب امشب که چهارشنبه سوریه و اینجا هم خبریه انگاری اومدی جبهه وااااااااای من که از ترسم نمیرم جایی میترسم نکنه یه بار این دست و صورت خوشملم عوف بشه

بگذریم امروز به سلامتی  ما کار حوض رو تموم کردیم دیروز رنگ اصلی رو زدیم که سورمه ای خوشگلی شده امروزم که نقاشی های توش واااااااای که چقدر خوشگل شدن  دلم میخواست اون لحظه مارو میدید در چه حالبی بودیم هرکی کف حوض دراز کشیده بود و مشغول رنگ کردن بود عکس گرفتیم پیش میناست عکسا میمونه برا بعد از عید دیر میشه می دونم رو این مینا که نمیشه حساب کرد کاراش مثل آدمیزاد نیست امروزم که دیوونم کرد قضیه دوست پسر جاناش پیش مامان و باباش لو رفته اساسی حالا خونشون قیامته ! هی من بهش گفتم مینا با مامانت بشین صحبت کن ولی گوش نکرد عاقبتش شد این باباش خط موبایلش رو فروخت تلفن هم به هیچ وجه حق نداره بزنه حتی به ماها  هر جا هم می خواد بره بیرون مامان یا باباش همراهش هستن باباش هم تو خونه اصلا تحویلش نمیگیره !  بی خیال مینا بابا حالشو ندارم

بعدم که جریان اون کتابه بود ؟؟!رفتم با معلمم خیلی محترمانه صحبت کردم و ... اونم گفت باشه باشه حتما من میگردم و پیداش میکنم دیروز خسته و کوفته از مدرسه اومدم  داشتم با کامی کار میکردم دیدم تلفن زنگ زد مادر خانومی گوشی رو برداشتن که گفت سیمین بیـــــا تلفن دیگه همون معلممون بود گفت سیمین جان سلام خوبی خانومی ؟ گفتم مرسی شما خوب هستین .... گفتش راستی یه خبر کتاب رو پیدا کردم ! منو میگی برق سه فاز از مغزم عبور کرد خیلی شیک منو میگی همچین ذوق مرگ شده بودم خستگیم از تنم اومد بیرون حسابی گفتم ااا مرسییی خودش گفت میدونی کجا بوده ؟ ؟ ! گفت تو کتابخونه بوده مامانم  گذاشته اونجا منم پیش خودم گفتم پس چرا اون موقع که گفتی کل  کتابخونه  و خونه رو گشتم نبوده  حالا که من بهت گفتم پیدا شده آخه این حرفه ؟ ! دیگه گفت ۵شنبه برات میارمش گفتم خدا قبول کنه انشالله اینم از جریان کتاب فقط یه مشکل که دارم من فردا آخرین روزیه که میرم مدرسه دیگه ۵شنبه نمیرم نمی خوام هم آفتابی بشم اون طرفا که بهم گیر ندن ! فردا قراره از مدرسه زنگ بزنم یه قرار بزارم بیرون برم ازش بگیرم خدا کنه یادش بمونه  خیلی حواس پرته آخه

دیگه چی بگم ؟ آهان انقدر خستم که حد نداره دلم میخواد بگیرم همش بخوابم  آخه صبحی که تو مدرسه اونقدر کار کردیم و رنگ بازی کردیم  دیگه جون برام نموند بعدش اومدم خونه  مامان گفت سیمینی این پرده ها رو برام نصب میکنی ؟ منم که متنفرم از نصب کردن پرده ولی قبول کردم اجبارا پرده های سه تا اتاق خواب هارو نصب کردم  مادر خانومی هم دو تا پای منو چسبیده بودن که یهوووووو من نیوفتم از چهار طبقه پایین  بعدم که منم هی قلقلکم میومد دیگه بعد از این حرفا با مادر خانومی یه  سر رفتیم خرید داشت کلی خرید کردیم برگشتیم اومدم خونه دیگه مدل عوض شد بعد این دفعه با تربچه و مامان رفتیم یه سری دیگه خرید اومدیم خونه دیگه جون برام نمونده  انقدر خوابم میاد که نگو فردا هم قرار بود تحویل کار داشته باشیم ولی خانوم قائمی گفت بیخیالش  ماهم از خداخواسته دین و زندگی و تاریخ هم بیخیال آخه فردا جشن سبزه ها داریم قرار بود 5شنبه باشه ولی شد فردا دیگه خوش بگذرونیم باهم حالا ایشالا عکس که گرفتم میارمشون 

فکرم الان فقط مشغوله اون کتابست دعا کنید به دستم برسه

راستی یه معذرت خواهی من بدهکارام هرچی میام بلاگاتون کامنت بذارم نمیشه گاهی میشه گاهی میزنه به سرش شما دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید من بی معرفت نیستم هاا

خب من دیگه برم نمیدونم میخوام چی کنم

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

شب خوبی داشته باشید

بای

* اینم عکسا  امروز رسید دستم

                                       خودمم در حال رنگ زدن

           

            این یکی کل حوض که کارش تموم شده فقط یکمی کثیف شده جا پای بچه هامونده

             

               اینم یه نما دیگه  ) میناست دیگه درست حسابی بلد نیست عکس بگیره

          

          

                                                                                                                                   

 * کتابمو همین الان رفتم گرفتم اومدمممم هورااااا خدا جون مرسی

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چه خبرا ؟

تعطیلات خوبه ؟ خوش میگذره ؟

مرسی منم خوبم امروز از جای اینکه لنگ ظهر بیدار شم مادر خانومی لطف کردن راس ساعت ۶:۴۵ ماروبیدار کردن و گفتن صبحانتونو بخورید و دوباره بخوابید نرگس خانوم می خواد بیاد برای تمیز کردن خونه !!!  مامااااااااااااان آخه من که دوباره خوابم نمی بره تو که میدونی من بد خوابم  اجبارا صبحانه رو میخوری و دیگه خودتو به زحمت نمی اندازی که بری تو تختت و دوساعت چشماتو فشار بدی رو هم تا خوابت ببره ، یه راست میری پای کامی و اول همه بلاگت رو باز میکنی بعد که مسنجرم که شکر خدا تعطیله *  میری سراغ بلاگ دوستان یکی یکی میخونی و ...

دیروز جاتون خالی با بابا و تربچه جان  و یکی از دوستان تربچه  که از شیراز اومده بودن رفتیم گنجنامه وای که چه اب و هوای خوبی داشت با اینکه برفا آب نشده بودن ولی اصلا سرد نبود یه هوای خنک داشت دیگه کلی اونجا بودیم و  خوشگذشت و یه عالمه عکس گرفتم یه چند تاییش رو میذارم این آبشار  - این و خیلی یه جوریه  همش دلم میخواست پاهامو بزارم تو آب ولی انقدر آبش سرد بود که یه لحظه دستت رو میبردی توش دستات از سردی بیش از حد آب سرخ می شد    اینجا که پایینش ما وایستاده بودیم وقتی نگاش می کردم از پایین یه حس خیلی خفن و وحشتناکی داشتم همش فکر میکردم اون همه برف و .. میریزه روم چه حس زشتی  اینم کتیبه ها  که دو تا هستن یکی مال داریوش و یکی مال خشایار شاهه  این جا   یه جای خیلی قشنگ بود اصلا یه جوری بود ها نمیشه اینارو تعریف کردن باید دیدشون   اینم  که سایه ی خودمه یکمی فیض ببرید  دیگه همین دیگه

امروز باید  کار پاستلم رو تموم کنم که حداقل نصفش رو امروز بگشم باقیش فردا

یه ماه پیش کتاب " شور و زندگی " که یکی ازا ین کتاب های قدیمیه  و جز آرشیو کتاب های باباست رو دادم به یکی از معلم هامون بخونه مال زندگی ونگوگه دیگه من خودم این کتابرو احتیاج داشتم رفتم گفتم خانوم فلانی  من کتابو احتیاجش دارم میشه لطف کنید برام ... گفت باشه جلسه بعدی حتما این جلسه بعدی اومد و ازش کتاب رو خواستم گفت وای یادم رفت گفتم باشه یه روز دیگه هی منو دست انداخت هی گفت یادم رفت یادم رفت تا پریروز  رفتم گفتم خانوم پاشایی چی شد بلاخره ؟ گفتش هیچ چی من کتابو گم کردم وای منو همچینی میگی شکه شده بودم مگه میشه چیزی رو که بدی امانت گم بشه ؟ اونم چی یه کتابی که خیلی با ارزشه ؟! دیگه من موندم چی بگم بهش  اونم که اصلا هیچ اتفاقی نیوفتاده خیلی ریلکس رفت ! حالا من از دیروز موندم فقط چی بگم به بابا اصلا چطوری بگم به تربچه که گفتم گفتش مطمئن باش گم نکرده دیده کتاب ارزشمنده نمی خواد دیگه بدتش قرار شد حالا هر وقت دیدمش برم درست حسابی باهاش صحبت کنم اینطوری نمیشه تر خدا دعا کنید کتابو بهم برگردونه وگر نه خیلی بد میشه خیییییلی

* ADSL ام مسنجر رو نمیشناسه نمیدونم چی کارش کنم این چند روزه با سایت همش وارد شدم

خب من دیگه برم که خیلی خستم

مواظب خودتون باشید

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

ســـــــــــلام

حالتون خوبه ؟؟؟

چی کارا میکنید ؟

مرسی منم خوبم به لطف شما

من امروز شنگولم خیـــلی زیاد حالا میگم

خب تو این یه هفته چی کارا کردم هیچ چی به سلامتی  ما کار رنگ کاری حوض رو شروع کردیم  حالا  چه طور دیروز ما شروع کردیم اول حوض رو تر و تمیز شستیم  فکر نکنم به عمرش انقدر کسی بهش رسیده باشه ! دیگه خب گفتیم که حوض خیسه نمیشه رنگ روش زد  مشغول شدیم نیمکت ها رو رنگ زدیم وااای که چقدر خوشگل و خوشرنگ شدن اصلا یه جوری شده حیاطمون از در مدرسه که میای تو  آدم انرژی میگیره  دیگه امروزم که شانس هوا بارونی بود ولی ما پر رو تر از این حرفا  گفتیم میریم حالا آستر رو میزنیم باقیش واسه فردا دیگه  به قول خودم لباسای کارگریمونو  ( کارگر های شهرداری ) پوشیدیم  و مشغول شدیم پریسا میگه سیمین عجب کارگر شیکی هستی تو شلوار جین پوشیدی اومدی  گفتم دیگه دیگــــه بعدش یکی یه قلمو گرفتیم دستمونو  علی مدد انقدر فاز دادددد که خدا میدونه دیگه بعد از اونم  گفتیم بریم رنگارو بزاریم تو انباری دیدم وای کی حوصله داره بره سر کلاس ، گفتیم بشینیم همین جا گرمم هست خوبه آخه انباری مادو طبقست بعد طبقه پایین موتور خونه میشه دیگه هوا حسابی گرم بود ماهم که برا خودمون خوشیمونو کردیم  و ... نیم ساعت مونده به زنگ رفتیم سر کلاس

چند روز پیش با یکی از معلم هامون چنان مشکل اساسی پیش اومد برامون که خدا میدونه  اصلا اولین بارمون بود همچین اتفاقی برای کل کلاس میوفتاد! امروزم ما خیلی سرو سنگین باهاش بر خورد کردیم اونم خودش فهمید

خانوم مدیر جون سلام میرسونن این روزا حالشون خیلی خوبه مخصوصا امروز که دیگه هیچ چی

حالا بگم من چرا شنگولم خوب اون آزمونه بود خودمو سرش کشتم  جوابش امروز اومد  من اول شدم   

وااااای نیاره اون دقیقه رو که خانوم بقا اومد به من گفت سیمین اول شدی مینا در حال انفجار بود یعنی دیگه به حد مرگ بود بعد دید نمیشه اومده به من میگه اینا که اصلا چیزی نیست ارزشی نداره و از این جور حرفا حالا همه بچه هادارن تبریک میگن این داره میمره از حسادت  منم گفتم خانوم بقا جون من زنگ بزن آتیش نشانی بیاد اینو خاموش کنه  که اوضاش خیلی خرابه آخه خب خودش اخر نفر شده  به من چه ؟! من هیچ چی نمیگم سر کلاس سکوت کردم بچه ها شلوغش کردن اینم زورش گرفت  حسود

خب دیگه چی بگم من ؟؟

آها یه کامنتی برای من گذاشته بودن بدون نام و نشان خب من  نفهمیدم کی بود ولی خب یه حدس هایی زدم اگر اونی که تو ذهن منی یه فوت کن اگه اون نیستی دو تا فوت کن

یکی دو تا  چیزای خوب هم هست که بعدا میگمشون  ( بمونید تو خماری )

خب من برم  دیگه

فردا امتحان عملی مبانی هنر های تجسمی و کورل و فتوشاپ دارم نمی دونم اصلا میخوام چی کار کنم دعا کنید برام

شب خوش

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

من ؟ من که خوبم فعلا در قید حیاتم  نفسی میاد و میره ببخشید همتون رو نگران کردم قربون دوستای خوب و مهربونم برم مـــــــــــــــــن

من اومدم با یه غیبت طولانی و کلی خجالت  ببخشید انقدر اوضاع تو این یه مدت ریخته بود بهم که حد نداشت همه چی گره خورده بهم بماند که وقت کم میارم جدیدا زیاد نمی رسم کارامو انجام بدم  عیدم که داره یواش یواش میاد و ما هم در گیر کار های عیدیم اتاق مرتب کن چه میدونم کمد ها رو تمیز کن خودتون که میدونید چی میگم من

از این یه مدت بگم که فقط باید بگم درس ،  همش  هم بیرون تشریف داشتیم هر روز یا با تربچه رفتم بیرون یا با مینا  یا با چه میدونم سمیرا  یا مادر خانومی و نازگل میرفتم خرید دیگه چی کار کنم آخه پنچر شدم از اون گذشته که یه مدت از کامی جون دور بودم یعنی کامی رو بردن برا سرویس کردن نمیتونستم بیام نت  حالا هم که رسیده به دستم ای دی اس الم وصل نیست که اونم قرار دوست بابا جان بیان امشب خونمون و .... دیشب  ساعت ۱۱ مجبور شدم  اتاق مرتب کنم وای یعنی اصلا نمی شد به اتاقم یه نگاه بندازی خیلی وحشتناک شلوغ بود همه وسیله هام  چه میدونم پاستل مداد رنگ گواش آبرنگ مداد کاغذ مقوا کتاب جوراب شلوار مانتو بلوز قرص و ... ریخته بود زمین سر میز کامپیوتر که اصلا جا نبود نمی شد موس رو تکون بدی هر سی دی رو که استفاده کرده بودم نذاشته بودم سر جاش و .... اون روز داشتم رو میزکامپیوتر  رو نگاه میکردم  چشمام شد شونصد تا   انواع و اقسام فنجان و لیوان و ... رو میز بود  مامان بنده خدا هی برا من میاورد میخوردم من میذاشتم همون جا میموند یه چی بگم خیلی چاق شدم دیگه هیچ کدوم از لباسام اندازم نمیشه خوب چی کار کنم  

اها اینو بگم که به سلامتی اون ۵ تا پوستر کاملا تایید شد و خیالم راحت شده من دیگه تو پوست خودم نمیگنجم  فقط مونده اجراشون کنم  دو تا از پوسترام رو دستی انتخاب کردم سه تا هم با کامپیوتر اون کامپیوتری ها رو هم تقریبا طرح اصلی رو با کامپیوتر زدم فقط یه دونش مونده که باید رنگ رو عوض کنم  بقیه هم که متنشون مونده  و اونا هم آنچنان کاری نداره اون دو تا دستی ها رو اول باید بزرگشون کنم رو پوستی و یه اتود کوچیکه رنگی رو نشون بدم بعد اجراشون کنم  این یه مورد خیلی سخته

دیگه چی بگم ؟؟  اها شنبه مسابقات بسیجه برا والیبال خب منم که اول سال سر لج و لجبازی با  کهایی از تیممون اومدم بیرون دیگه حالا خانوم کهایی افتاده به ... که سیمین بیا و ... منم قبول نمی کنم  اون همه اون منو اذیت میکنه حالا نوبت منه

 دیروز رفته بودم دفتر کار داشتم نیم ساعتی اونجا بودم اومده پیشم وایستاده من داشتم کارمو انجام میدادم اون داشت از پسرش برا من تعریف میکردم  خب چی کار کنم خب منم هی میگفتم موفق باشن موفق باشن چی بگم  خب ؟؟؟؟؟؟   

دیروز یه نیم ساعتی بیکار بودم رفتیم تو حیاط توپ رو از خانوم کهایی گرفتم اول یکمی والیبال بازی کردیم بعد وسطی بازی کردیم انقدر مزه دادددددددددددددددددد که حد نداره وای خیلی کیف کردیم آخه تا ساعت ۴ مدرسه بودیم خلاصه که همین دیگه  امروزم  که با خانوم کهایی والیبال تمرین کردیم هی میگفت کاش میومدی کاش اینجور من اسمتو رد کرده بودم و این حرفا  

دیگه نمی دونم چی بگم خیلی خسته بیدم دلم میخواد همش بخـــــــــوابم 

همین الان یه دونه از اون سی دی هامو که خیلی برام  مهم بود و همه ی عکسای که لازم داشتم رو پیدا کردمممم هورااااااااااااا ای ول باید برا شنبه یه تقویم درست کنم تحویل بدم مدرسه که اونم حل شد چون تو این سی دیه بود اون عکسای که میخواستم واااای

شب که دوس جون بابای اومد برا نصب کرد اونو میام حتما بلاگاتون دلم برای نوشته هاتون تنگ شده حسابی

خب دیگه برم

روز خوبی داشته باشید

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 17:37 توسط نهال |

سلام

حالتون خوبه ؟

چی کارا میکنید ؟

مرسی مرسی منم خیییییییییلی خوبم

خب میبینم که امشب یعنی همون فردا صبح عیده  

سفره هفت سینتون چیدید؟ میدونم زوده ولی من انقدر عجولم هی تند تند سیب و سیر و سبزه و تخم مرغ و ...  رو حاضر کردیم با تربچه جان

امروز صبح با تربچه جان رفتیم بیرون یکمی خرید داشتیم و این حرفا برای سالگرد ازدواج مادر خانومی و بابای جونی این دسته گل  رو براشون خریدیم   بعدشم تند تند اومدیم خونه

بعد از اون یکمی کامی بازی و بعد هم مشغول رنگ کردن تخم مرغ ها شدیم  و. باقی کار ها

امروز نمیدونم چی بگم زیاد  فقط گفتم آخرین آپم رو تو سال ۸۵ بنده خدا بنویسم

خب دیگه برم

امیدوارم که سال خوبی داشته باشید همراه با کلی مهربونی و عشق وصفا و صمیمیت

 

                        عیدتون مبارک

                  سال نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

خب چند روز مونده به عید ؟؟ ااااااااااااااااام تقریبا دو روز

چی کارا میکنید ؟

من که الان تبدیل شدم به یه سیمین flatt شده حالا چرا صبحی با جنگ و دعوا البته بدون خونریزی مادر خانومی مارو بیدار کردن و گفت زودی صبحانتو بخور می خوایم بریم خرید کلی خرید دارم منم گفتم چشم  دیگه صبحانمو خوردم تند تند خوردم حاضر شدنم هم انقدر طول نکشید  دیگه وای ما 9:30 رفتیم بیرون نمیدونید این خیابون چه خبر بود که مگر می شد راه رفت ؟ حالا هی قدم به قدمم مادر خانوم ما هی میگفت سیمین صبر کن من از این خوشم اومد بخرمش  دو قدم میرفتیم بالاتر سیمین سیمین بزار کار دارم بگم تا کجا ما کارمون همین بود دیگه دستامون جا نداشت  رفتیم مرکز خرید آلفا مادر خانوم میخواستن برای لیلی ( اون دختر عموم ) که دیروز نی نی جونش به دنیا اومده کادو بخره کل اونجا رو زیر و رو کردیم تا بعد از چقدر  گشتن دلش راضی شد و اونی که میخواست خرید ( خدایا شکرت  ) بعد هم چه میدونم رفتیم مرغ و سبزی از این جور چیزا خرید تو راه میگه سیمین من دیگه نمیتونم راه بیام پاهام درد گرفت گفتم لازم نیست اصلا راه بیای که تو همین جوری وایستادی این جماعت هولت میدن تا دم در خونه میری بس که این ملت ریختن تو خیابون انقدرم عجله دارن اصلا دقت نمیکنن چی کار میکنن همین طوری میزنن میرن ( بسی ... تشریف دارن آخه ) البته ببخشید ها دیگه کار ما حدود12 تموم شد مادر خانوم جون هم رضایت دان بیان خونه اومدیم ناهارو خوردیم  و ... تازه از حموم اومدم بیرون ساعت حدود 4 با تربچه و نازگل بانو و مادر خانوم جون بریم دیدن لیلی ، نمیدونم چرا همش فکر میکنم بچش زشته  موندم لباس چی بپوشم   ایش حوصله اینجور مهمونی ها رو ندارم اصلا زور زورکی  اون شب یه سر رفتیم همگی ( منو مامانو باباو تربچه)  بیرون با ماشین من مثل بچه ها هی گیر میدادم من  اینو میخوام من اونو میخوام بنده خدا بابا هم راه به راه پیاد می شد میخرید  همش هم خوراکی جدیدا خیلی شکمو شدم  حالا این یه نمونش بقیش هیچی ازشون نمونده که ....  

خب من برم این موهامو خشک کنم  و...  فردا دوباره میام آپ مخصوص عید 

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 3:3 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چه خبرا ؟

خوش میگذره ؟

مرسی منم خوبم به لطف شما

خب امروز که جمعه ی آخرس سال بود و ماهم با مامانم و خالم اینا و تربچه و دختر خاله جان رفتیم باغ و بهشت خیلی شلوغ بود یه خبری بود ها ماشینا میلیمتری میرفتن جلو ( تا این حد ) بعدم که رفتیم سر خاک مامان بزرگم پارسال که رفته بودیم برای مراسم خاکسپاری مامان بزرگم اونجا تنهای تنها بود فقط یه بنده خدایی رو یه ذره اونور تر خاک کرده بودن ولی امسال که رفتم دیدم وااای خدای من چه خبره دیگه جای خالی نبود همه هم جوون متولدین ۶۲ به بالا انقدر دلم سوخت همه مامان باباهاشون اومده بودن گریه زاری وای اصلا وضعی بود ها خدا صبرشون بده   یه ربعی اونجا بودیم   بعد رفتیم سر خاک بابا بزرگ نمیدونم چرا نسبت به این بنده خدا من اصلا احساس ندارم شاید چون اصلا ندیدمش اینجوریم شایدم . .. نمیدونم ! آخرین نفری هم که رفتیم مامان بزرگ مامانم اینا می شد ،  هوا هم بسی ناجوانمردانه سرد بود مردم بس لرزیدم منم که با یه آستین کوتاه رفته بودم دیگه در شرف قندیل بستن بودم  وقتی هم که خانوما تصمیم گرفتن که برگردیم حدود ۲ ساعت تو ترافیک بودیم  خاله جان ماهم که انقدر بد رانندگی میکنه اعصاب آدم میریزه بیرون اومدیم خونه و ...

صورتم شده پر جوش بنا به دلایلی  حالا نمیدونم چی کارش کنم هرچی به تربچه میگم میگه دستش نزن خوب میشه خودش ولی من می ترسم ببین ترخدا دم عیدی چه بلایی به سرم خودم آوردم

دارم سعی میکنم کارامو قبل از عید انجام بدم که تو عید راحت باشم و دائما استرس نداشته باشم  یادمه اون موقع ها که پیک نوروزی داشتیم تند تند قبل از عید همرو میشستم حل میکردم که تو عید راحت باشم ولی بقیه رو دیوانه میکردم بس که ازشون سوال می پرسیدم

یه ساعتی بود گرم کار پوسترم بودم یکی از پوسترام که دستی همش طرح های تذهیبه خیلی هم جور کردن گل و بوته  جقه ها سخته که ببینی بهم میان یا نه قطع کاره منم 70 / 50  خیلی طول میکشه تا تقریبا کل صفحه رو پر کنم با این طرح ها و رنگشون کنم همین جوری موندم توش  اومدم یه ذره تجدید قوا  دوباره برم سر کار زندگیم

نمیدونم این هوا پس کی میخواد بهاری بشه بس که اخم کرد سرمون دیگه دپرس شدم  همش گریه میکنه اونم گوله گوله دلم گرفت آخه با این هوا از صبحی شروع کره برف ریز ریز میااد من بهـــــــــــــآر میخوااااااام

دیگه نمیدونم چی بگم

برم کارمو تموم کنم فردا کلی کار داریم با مادر خانومی

بابای

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

مرسی منم خوبم

خب امشب که چهارشنبه سوریه و اینجا هم خبریه انگاری اومدی جبهه وااااااااای من که از ترسم نمیرم جایی میترسم نکنه یه بار این دست و صورت خوشملم عوف بشه

بگذریم امروز به سلامتی  ما کار حوض رو تموم کردیم دیروز رنگ اصلی رو زدیم که سورمه ای خوشگلی شده امروزم که نقاشی های توش واااااااای که چقدر خوشگل شدن  دلم میخواست اون لحظه مارو میدید در چه حالبی بودیم هرکی کف حوض دراز کشیده بود و مشغول رنگ کردن بود عکس گرفتیم پیش میناست عکسا میمونه برا بعد از عید دیر میشه می دونم رو این مینا که نمیشه حساب کرد کاراش مثل آدمیزاد نیست امروزم که دیوونم کرد قضیه دوست پسر جاناش پیش مامان و باباش لو رفته اساسی حالا خونشون قیامته ! هی من بهش گفتم مینا با مامانت بشین صحبت کن ولی گوش نکرد عاقبتش شد این باباش خط موبایلش رو فروخت تلفن هم به هیچ وجه حق نداره بزنه حتی به ماها  هر جا هم می خواد بره بیرون مامان یا باباش همراهش هستن باباش هم تو خونه اصلا تحویلش نمیگیره !  بی خیال مینا بابا حالشو ندارم

بعدم که جریان اون کتابه بود ؟؟!رفتم با معلمم خیلی محترمانه صحبت کردم و ... اونم گفت باشه باشه حتما من میگردم و پیداش میکنم دیروز خسته و کوفته از مدرسه اومدم  داشتم با کامی کار میکردم دیدم تلفن زنگ زد مادر خانومی گوشی رو برداشتن که گفت سیمین بیـــــا تلفن دیگه همون معلممون بود گفت سیمین جان سلام خوبی خانومی ؟ گفتم مرسی شما خوب هستین .... گفتش راستی یه خبر کتاب رو پیدا کردم ! منو میگی برق سه فاز از مغزم عبور کرد خیلی شیک منو میگی همچین ذوق مرگ شده بودم خستگیم از تنم اومد بیرون حسابی گفتم ااا مرسییی خودش گفت میدونی کجا بوده ؟ ؟ ! گفت تو کتابخونه بوده مامانم  گذاشته اونجا منم پیش خودم گفتم پس چرا اون موقع که گفتی کل  کتابخونه  و خونه رو گشتم نبوده  حالا که من بهت گفتم پیدا شده آخه این حرفه ؟ ! دیگه گفت ۵شنبه برات میارمش گفتم خدا قبول کنه انشالله اینم از جریان کتاب فقط یه مشکل که دارم من فردا آخرین روزیه که میرم مدرسه دیگه ۵شنبه نمیرم نمی خوام هم آفتابی بشم اون طرفا که بهم گیر ندن ! فردا قراره از مدرسه زنگ بزنم یه قرار بزارم بیرون برم ازش بگیرم خدا کنه یادش بمونه  خیلی حواس پرته آخه

دیگه چی بگم ؟ آهان انقدر خستم که حد نداره دلم میخواد بگیرم همش بخوابم  آخه صبحی که تو مدرسه اونقدر کار کردیم و رنگ بازی کردیم  دیگه جون برام نموند بعدش اومدم خونه  مامان گفت سیمینی این پرده ها رو برام نصب میکنی ؟ منم که متنفرم از نصب کردن پرده ولی قبول کردم اجبارا پرده های سه تا اتاق خواب هارو نصب کردم  مادر خانومی هم دو تا پای منو چسبیده بودن که یهوووووو من نیوفتم از چهار طبقه پایین  بعدم که منم هی قلقلکم میومد دیگه بعد از این حرفا با مادر خانومی یه  سر رفتیم خرید داشت کلی خرید کردیم برگشتیم اومدم خونه دیگه مدل عوض شد بعد این دفعه با تربچه و مامان رفتیم یه سری دیگه خرید اومدیم خونه دیگه جون برام نمونده  انقدر خوابم میاد که نگو فردا هم قرار بود تحویل کار داشته باشیم ولی خانوم قائمی گفت بیخیالش  ماهم از خداخواسته دین و زندگی و تاریخ هم بیخیال آخه فردا جشن سبزه ها داریم قرار بود 5شنبه باشه ولی شد فردا دیگه خوش بگذرونیم باهم حالا ایشالا عکس که گرفتم میارمشون 

فکرم الان فقط مشغوله اون کتابست دعا کنید به دستم برسه

راستی یه معذرت خواهی من بدهکارام هرچی میام بلاگاتون کامنت بذارم نمیشه گاهی میشه گاهی میزنه به سرش شما دیگه به بزرگواری خودتون ببخشید من بی معرفت نیستم هاا

خب من دیگه برم نمیدونم میخوام چی کنم

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

شب خوبی داشته باشید

بای

* اینم عکسا  امروز رسید دستم

                                       خودمم در حال رنگ زدن

           

            این یکی کل حوض که کارش تموم شده فقط یکمی کثیف شده جا پای بچه هامونده

             

               اینم یه نما دیگه  ) میناست دیگه درست حسابی بلد نیست عکس بگیره

          

          

                                                                                                                                   

 * کتابمو همین الان رفتم گرفتم اومدمممم هورااااا خدا جون مرسی

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چه خبرا ؟

تعطیلات خوبه ؟ خوش میگذره ؟

مرسی منم خوبم امروز از جای اینکه لنگ ظهر بیدار شم مادر خانومی لطف کردن راس ساعت ۶:۴۵ ماروبیدار کردن و گفتن صبحانتونو بخورید و دوباره بخوابید نرگس خانوم می خواد بیاد برای تمیز کردن خونه !!!  مامااااااااااااان آخه من که دوباره خوابم نمی بره تو که میدونی من بد خوابم  اجبارا صبحانه رو میخوری و دیگه خودتو به زحمت نمی اندازی که بری تو تختت و دوساعت چشماتو فشار بدی رو هم تا خوابت ببره ، یه راست میری پای کامی و اول همه بلاگت رو باز میکنی بعد که مسنجرم که شکر خدا تعطیله *  میری سراغ بلاگ دوستان یکی یکی میخونی و ...

دیروز جاتون خالی با بابا و تربچه جان  و یکی از دوستان تربچه  که از شیراز اومده بودن رفتیم گنجنامه وای که چه اب و هوای خوبی داشت با اینکه برفا آب نشده بودن ولی اصلا سرد نبود یه هوای خنک داشت دیگه کلی اونجا بودیم و  خوشگذشت و یه عالمه عکس گرفتم یه چند تاییش رو میذارم این آبشار  - این و خیلی یه جوریه  همش دلم میخواست پاهامو بزارم تو آب ولی انقدر آبش سرد بود که یه لحظه دستت رو میبردی توش دستات از سردی بیش از حد آب سرخ می شد    اینجا که پایینش ما وایستاده بودیم وقتی نگاش می کردم از پایین یه حس خیلی خفن و وحشتناکی داشتم همش فکر میکردم اون همه برف و .. میریزه روم چه حس زشتی  اینم کتیبه ها  که دو تا هستن یکی مال داریوش و یکی مال خشایار شاهه  این جا   یه جای خیلی قشنگ بود اصلا یه جوری بود ها نمیشه اینارو تعریف کردن باید دیدشون   اینم  که سایه ی خودمه یکمی فیض ببرید  دیگه همین دیگه

امروز باید  کار پاستلم رو تموم کنم که حداقل نصفش رو امروز بگشم باقیش فردا

یه ماه پیش کتاب " شور و زندگی " که یکی ازا ین کتاب های قدیمیه  و جز آرشیو کتاب های باباست رو دادم به یکی از معلم هامون بخونه مال زندگی ونگوگه دیگه من خودم این کتابرو احتیاج داشتم رفتم گفتم خانوم فلانی  من کتابو احتیاجش دارم میشه لطف کنید برام ... گفت باشه جلسه بعدی حتما این جلسه بعدی اومد و ازش کتاب رو خواستم گفت وای یادم رفت گفتم باشه یه روز دیگه هی منو دست انداخت هی گفت یادم رفت یادم رفت تا پریروز  رفتم گفتم خانوم پاشایی چی شد بلاخره ؟ گفتش هیچ چی من کتابو گم کردم وای منو همچینی میگی شکه شده بودم مگه میشه چیزی رو که بدی امانت گم بشه ؟ اونم چی یه کتابی که خیلی با ارزشه ؟! دیگه من موندم چی بگم بهش  اونم که اصلا هیچ اتفاقی نیوفتاده خیلی ریلکس رفت ! حالا من از دیروز موندم فقط چی بگم به بابا اصلا چطوری بگم به تربچه که گفتم گفتش مطمئن باش گم نکرده دیده کتاب ارزشمنده نمی خواد دیگه بدتش قرار شد حالا هر وقت دیدمش برم درست حسابی باهاش صحبت کنم اینطوری نمیشه تر خدا دعا کنید کتابو بهم برگردونه وگر نه خیلی بد میشه خیییییلی

* ADSL ام مسنجر رو نمیشناسه نمیدونم چی کارش کنم این چند روزه با سایت همش وارد شدم

خب من دیگه برم که خیلی خستم

مواظب خودتون باشید

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

ســـــــــــلام

حالتون خوبه ؟؟؟

چی کارا میکنید ؟

مرسی منم خوبم به لطف شما

من امروز شنگولم خیـــلی زیاد حالا میگم

خب تو این یه هفته چی کارا کردم هیچ چی به سلامتی  ما کار رنگ کاری حوض رو شروع کردیم  حالا  چه طور دیروز ما شروع کردیم اول حوض رو تر و تمیز شستیم  فکر نکنم به عمرش انقدر کسی بهش رسیده باشه ! دیگه خب گفتیم که حوض خیسه نمیشه رنگ روش زد  مشغول شدیم نیمکت ها رو رنگ زدیم وااای که چقدر خوشگل و خوشرنگ شدن اصلا یه جوری شده حیاطمون از در مدرسه که میای تو  آدم انرژی میگیره  دیگه امروزم که شانس هوا بارونی بود ولی ما پر رو تر از این حرفا  گفتیم میریم حالا آستر رو میزنیم باقیش واسه فردا دیگه  به قول خودم لباسای کارگریمونو  ( کارگر های شهرداری ) پوشیدیم  و مشغول شدیم پریسا میگه سیمین عجب کارگر شیکی هستی تو شلوار جین پوشیدی اومدی  گفتم دیگه دیگــــه بعدش یکی یه قلمو گرفتیم دستمونو  علی مدد انقدر فاز دادددد که خدا میدونه دیگه بعد از اونم  گفتیم بریم رنگارو بزاریم تو انباری دیدم وای کی حوصله داره بره سر کلاس ، گفتیم بشینیم همین جا گرمم هست خوبه آخه انباری مادو طبقست بعد طبقه پایین موتور خونه میشه دیگه هوا حسابی گرم بود ماهم که برا خودمون خوشیمونو کردیم  و ... نیم ساعت مونده به زنگ رفتیم سر کلاس

چند روز پیش با یکی از معلم هامون چنان مشکل اساسی پیش اومد برامون که خدا میدونه  اصلا اولین بارمون بود همچین اتفاقی برای کل کلاس میوفتاد! امروزم ما خیلی سرو سنگین باهاش بر خورد کردیم اونم خودش فهمید

خانوم مدیر جون سلام میرسونن این روزا حالشون خیلی خوبه مخصوصا امروز که دیگه هیچ چی

حالا بگم من چرا شنگولم خوب اون آزمونه بود خودمو سرش کشتم  جوابش امروز اومد  من اول شدم   

وااااای نیاره اون دقیقه رو که خانوم بقا اومد به من گفت سیمین اول شدی مینا در حال انفجار بود یعنی دیگه به حد مرگ بود بعد دید نمیشه اومده به من میگه اینا که اصلا چیزی نیست ارزشی نداره و از این جور حرفا حالا همه بچه هادارن تبریک میگن این داره میمره از حسادت  منم گفتم خانوم بقا جون من زنگ بزن آتیش نشانی بیاد اینو خاموش کنه  که اوضاش خیلی خرابه آخه خب خودش اخر نفر شده  به من چه ؟! من هیچ چی نمیگم سر کلاس سکوت کردم بچه ها شلوغش کردن اینم زورش گرفت  حسود

خب دیگه چی بگم من ؟؟

آها یه کامنتی برای من گذاشته بودن بدون نام و نشان خب من  نفهمیدم کی بود ولی خب یه حدس هایی زدم اگر اونی که تو ذهن منی یه فوت کن اگه اون نیستی دو تا فوت کن

یکی دو تا  چیزای خوب هم هست که بعدا میگمشون  ( بمونید تو خماری )

خب من برم  دیگه

فردا امتحان عملی مبانی هنر های تجسمی و کورل و فتوشاپ دارم نمی دونم اصلا میخوام چی کار کنم دعا کنید برام

شب خوش

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

حالتون خوبه ؟

من ؟ من که خوبم فعلا در قید حیاتم  نفسی میاد و میره ببخشید همتون رو نگران کردم قربون دوستای خوب و مهربونم برم مـــــــــــــــــن

من اومدم با یه غیبت طولانی و کلی خجالت  ببخشید انقدر اوضاع تو این یه مدت ریخته بود بهم که حد نداشت همه چی گره خورده بهم بماند که وقت کم میارم جدیدا زیاد نمی رسم کارامو انجام بدم  عیدم که داره یواش یواش میاد و ما هم در گیر کار های عیدیم اتاق مرتب کن چه میدونم کمد ها رو تمیز کن خودتون که میدونید چی میگم من

از این یه مدت بگم که فقط باید بگم درس ،  همش  هم بیرون تشریف داشتیم هر روز یا با تربچه رفتم بیرون یا با مینا  یا با چه میدونم سمیرا  یا مادر خانومی و نازگل میرفتم خرید دیگه چی کار کنم آخه پنچر شدم از اون گذشته که یه مدت از کامی جون دور بودم یعنی کامی رو بردن برا سرویس کردن نمیتونستم بیام نت  حالا هم که رسیده به دستم ای دی اس الم وصل نیست که اونم قرار دوست بابا جان بیان امشب خونمون و .... دیشب  ساعت ۱۱ مجبور شدم  اتاق مرتب کنم وای یعنی اصلا نمی شد به اتاقم یه نگاه بندازی خیلی وحشتناک شلوغ بود همه وسیله هام  چه میدونم پاستل مداد رنگ گواش آبرنگ مداد کاغذ مقوا کتاب جوراب شلوار مانتو بلوز قرص و ... ریخته بود زمین سر میز کامپیوتر که اصلا جا نبود نمی شد موس رو تکون بدی هر سی دی رو که استفاده کرده بودم نذاشته بودم سر جاش و .... اون روز داشتم رو میزکامپیوتر  رو نگاه میکردم  چشمام شد شونصد تا   انواع و اقسام فنجان و لیوان و ... رو میز بود  مامان بنده خدا هی برا من میاورد میخوردم من میذاشتم همون جا میموند یه چی بگم خیلی چاق شدم دیگه هیچ کدوم از لباسام اندازم نمیشه خوب چی کار کنم  

اها اینو بگم که به سلامتی اون ۵ تا پوستر کاملا تایید شد و خیالم راحت شده من دیگه تو پوست خودم نمیگنجم  فقط مونده اجراشون کنم  دو تا از پوسترام رو دستی انتخاب کردم سه تا هم با کامپیوتر اون کامپیوتری ها رو هم تقریبا طرح اصلی رو با کامپیوتر زدم فقط یه دونش مونده که باید رنگ رو عوض کنم  بقیه هم که متنشون مونده  و اونا هم آنچنان کاری نداره اون دو تا دستی ها رو اول باید بزرگشون کنم رو پوستی و یه اتود کوچیکه رنگی رو نشون بدم بعد اجراشون کنم  این یه مورد خیلی سخته

دیگه چی بگم ؟؟  اها شنبه مسابقات بسیجه برا والیبال خب منم که اول سال سر لج و لجبازی با  کهایی از تیممون اومدم بیرون دیگه حالا خانوم کهایی افتاده به ... که سیمین بیا و ... منم قبول نمی کنم  اون همه اون منو اذیت میکنه حالا نوبت منه

 دیروز رفته بودم دفتر کار داشتم نیم ساعتی اونجا بودم اومده پیشم وایستاده من داشتم کارمو انجام میدادم اون داشت از پسرش برا من تعریف میکردم  خب چی کار کنم خب منم هی میگفتم موفق باشن موفق باشن چی بگم  خب ؟؟؟؟؟؟   

دیروز یه نیم ساعتی بیکار بودم رفتیم تو حیاط توپ رو از خانوم کهایی گرفتم اول یکمی والیبال بازی کردیم بعد وسطی بازی کردیم انقدر مزه دادددددددددددددددددد که حد نداره وای خیلی کیف کردیم آخه تا ساعت ۴ مدرسه بودیم خلاصه که همین دیگه  امروزم  که با خانوم کهایی والیبال تمرین کردیم هی میگفت کاش میومدی کاش اینجور من اسمتو رد کرده بودم و این حرفا  

دیگه نمی دونم چی بگم خیلی خسته بیدم دلم میخواد همش بخـــــــــوابم 

همین الان یه دونه از اون سی دی هامو که خیلی برام  مهم بود و همه ی عکسای که لازم داشتم رو پیدا کردمممم هورااااااااااااا ای ول باید برا شنبه یه تقویم درست کنم تحویل بدم مدرسه که اونم حل شد چون تو این سی دیه بود اون عکسای که میخواستم واااای

شب که دوس جون بابای اومد برا نصب کرد اونو میام حتما بلاگاتون دلم برای نوشته هاتون تنگ شده حسابی

خب دیگه برم

روز خوبی داشته باشید

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 22:57 توسط نهال |