سلام
حالتون خوبه ؟
خب چند روز مونده به عید ؟؟ ااااااااااااااااام تقریبا دو روز![]()
چی کارا میکنید ؟
من که الان تبدیل شدم به یه سیمین flatt شده حالا چرا صبحی با جنگ و دعوا البته بدون خونریزی مادر خانومی مارو بیدار کردن و گفت زودی صبحانتو بخور می خوایم بریم خرید کلی خرید دارم منم گفتم چشم دیگه صبحانمو خوردم تند تند خوردم حاضر شدنم هم انقدر طول نکشید
دیگه وای ما 9:30 رفتیم بیرون نمیدونید این خیابون چه خبر بود که مگر می شد راه رفت ؟ حالا هی قدم به قدمم مادر خانوم ما هی میگفت سیمین صبر کن من از این خوشم اومد بخرمش دو قدم میرفتیم بالاتر سیمین سیمین بزار کار دارم بگم تا کجا ما کارمون همین بود دیگه دستامون جا نداشت رفتیم مرکز خرید آلفا مادر خانوم میخواستن برای لیلی ( اون دختر عموم ) که دیروز نی نی جونش به دنیا اومده کادو بخره کل اونجا رو زیر و رو کردیم تا بعد از چقدر گشتن دلش راضی شد و اونی که میخواست خرید ( خدایا شکرت
) بعد هم چه میدونم رفتیم مرغ و سبزی از این جور چیزا خرید تو راه میگه سیمین من دیگه نمیتونم راه بیام پاهام درد گرفت گفتم لازم نیست اصلا راه بیای که تو همین جوری وایستادی این جماعت هولت میدن تا دم در خونه میری بس که این ملت ریختن تو خیابون انقدرم عجله دارن اصلا دقت نمیکنن چی کار میکنن همین طوری میزنن میرن ( بسی ... تشریف دارن آخه ) البته ببخشید ها دیگه کار ما حدود12 تموم شد مادر خانوم جون هم رضایت دان بیان خونه اومدیم ناهارو خوردیم و ... تازه از حموم اومدم بیرون ساعت حدود 4 با تربچه و نازگل بانو و مادر خانوم جون بریم دیدن لیلی ، نمیدونم چرا همش فکر میکنم بچش زشته
موندم لباس چی بپوشم
ایش حوصله اینجور مهمونی ها رو ندارم اصلا زور زورکی
اون شب یه سر رفتیم همگی ( منو مامانو باباو تربچه) بیرون با ماشین من مثل بچه ها هی گیر میدادم من اینو میخوام من اونو میخوام بنده خدا بابا هم راه به راه پیاد می شد میخرید همش هم خوراکی جدیدا خیلی شکمو شدم ![]()
حالا این یه نمونش بقیش هیچی ازشون نمونده که .... ![]()
خب من برم این موهامو خشک کنم و... فردا دوباره میام آپ مخصوص عید
روز خوبی داشته باشید
دوستون دارم
بای



