حال شما خوبه ؟
مرسی منم خوبم به لطف شما
بی خوابی زده به سرم ( الان ساعت ۱۲:۵۲ جمعه شبه
این آخر شبی دلم چی توز موتوری میخواد
اون روز تحویل کارو بگم که من چقدر حرص خوردم خانوم قائمی که داشت پوسترای بچه ها رو نگا میکرد پوسترای مینا رو که دیدم جا خوردم همه ی پوستراش برام آشنا بود یه کم که دقت کردم دیدم وای خدای من همه پوستراش رو از اینترنت پیدا کرده و برده داده براش پلات گرفتن دلم میخواست اونجا فقط تیکه پارش کنم آخه بچه پررو همشم داشت برا من توضیح میداد اینو با این فیلتر درست کردم اینو اینجور کردم اونجور کردم خواستم بگم مارو میخوای سیاه کنی ؟ ما خودمون تو لوله بخاری بزرگ شدیم آخه جوجه نمیخوام بگم حسودم ، من خودم نمره ی کامل رو از پوسترام گرفتم فقط از این ناراحت شدم که من خودم سر پوسترام چقدر زحمت کشیدم برای ذره ذرش وقت گذاشتم و ... بقیه بچه ها تا ۴ صبح بیدار موندن کاراشونو انجام دادن اون عطیه بیچاره انقدر بیدار مونده حالش بد شد آخرش کارش به بیمارستان کشید ولی وقتی مینا رو میبینیم پرو پرو هیچ کاری نکرده عصابم خورد میشه با خودم گفتم فلاپی کارات هم که شده تحویل میدم خانوم قائمی شاید یکمی خجالت بکشی حداقل اون بنده خدا بفهمه چه شاگردای گلی داره ( به قول خودش ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه ) هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که گفت سیمین من بلد نیست پوستر طراحی کنم ترخدا تو بیا کمکم گفتم بیا خونمون برات درست میکنم اومد همه کاراش رو خودم کردم فرداش نمرش از من بهتر شد یه تشکرم نکرد بی لیاقت
یه اردو گذاشتن برا اصفهان کاشان و قم یکی دو تا از بچه های ما ثبت نام کردن منم هرچی فکرشو کردم دیدم دلم نمیاد مادر خانومی رو تنها بزارم خیلی بهش وابستم اسممو ننوشتم
غرفه ای که قرار بود تو نمایشگاه بین المللی داشته باشیم کنسل شد اینم یه نمونه از کارای آموزش پرورشه
این روزا که نمیشه رفت خیابون گشت ها حسابی همه جا کمین کردن لعنتی ها چپ میری میگیرنت راس بری میگیرنت ناخونات لاک داشته باشه میگیرنت شلوار ۹۰ بپوشی میگیرنت مانتوت بالا زانو باشه میگیرنت تو ماشین شخصی خودت با پسر باشی میگیرینت تو ماشین خودت موهات بیرون باشه میگیرنت پسری که تیشرت بپوشه میگیرنش اصلا یه بار بگین یکی یه چادر بکنیم سرمون تا خیالتون راحت بشه دیگه لعنتی ها آخه من نمیدونم چرا دوره ی قبل از این که این طرف بیاد چرا ما از این مشکلات نداشتیم این چه وضعشه با کار مردمم کار دارن ... حالا من هی میخوام هیچ چی نگم میبینم نمیشه اون روز جلو چشم خودم یه پسر بدبخت بیچاره ای رو گرفتن بردم دیگه هم پیداش نشد موندم والا دوره ی آخر زمونه
ای خداااااااااااااااااا به فریادم برس
آهنگ بلاگم چطوره ؟
باشه ملودی جونممم منتظرم خانومییییییییییی
برم دیگه خوابم نمیاد ها ولی ناچارم بس آهنگ گوش دادم خفه شدم
بابای
+ نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط سیم سیم | 6 نظر
سلام
آره بابا خودمم در قید حیاتم فعلا
دیشب که نه یه شب قبلش بنده در حال جوشیدن بودم چرا ؟ میگم الان یه پوستری داشتم دستی بود همه طرحاشم از این طرح های تذهیبی بود و ... اونو من قبلش با چه سختی رو یه مقوا سرمه ای رنگ کشیدم و همه کاراش رو تقریبا انجام دادم آقا من اومدم نوشته هاشو رنگ کنم دیدم هیچ رنگی قبول نمیکنه همرو تو خودش میکشه منم عصبی شده بودم که خدا میدونه قرار بود یه روز بعدشم تحویل کار باشه منو میگی شده بودم یه گوله آتیش هیچ کی نمیتونست یه کلمه باهام حرف بزنه دیگه هیچ کاریش نتونستم بکنم تا دیشب که مجبور شده برم دوباره مقوا بخرم بیام همه کاراشو از اول شروع کنم
دیگه که این چند روز اتفاق خاصی که نیوفتاد ولی خانوم برادر در مورد یکی از آشنایان یه چیزی بهم گفت که خودم قبلا میدونستم ها ولی دیگه مطمئن ( ؟ ) شدم ! چی کار کنم من وقتی میخواد با من حرف بزنه بچگی انقدر هول میشه که حرفاش یادش میره
خانوم کهایی هم خوبه سلام میرسونه همه خوبه یعنی هم بعد یه نموره بابا رو احتیاج داشت ( برای رفع مشکلات ) که اونم حل شد
بلاگای همه رو خوندم میام حتما کامنت میذارم
میان ترم ها داره شروع خدایا این دفعه هم
من برم کارارو انجام بدم درس رو بخونم فردا خالم اینا میخوان بیان خونمون
روز خوبی داشته باشید
دوستون دارم
بای
* نه خدایی قبول دارم کلی غلط املایی داشت شما ببخشید دیگه آثار خستگی بیش از حده
+ نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 7 نظر
Life is not a riddle , it is a mystery . A riddle is something that can be solved , a mystery is something that can never be solved . A mystery is something you can become one with . You can dissolve into it, you can melt into - you yourself can become mysterious
پ.ن Adsl قطعه
** من میخواااااااااااااام
+ نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 8 نظر
سلام
وای که چقدر خستم همین الان اومدم خونه خیلی هم گشنمه
جونم براتون بگه که امروز یه صحنه ی بسیار توپ رو از دست دادید
توی نمایشگاه بین المللی یه غرفه بهمون دادن برای ما قرار همه کاراش هم به عهده خودمون باشه و خانوم موفق از الان یه جورای دلم شور اونو میزنه نمیدونم چرا
دیروز دایی جان اینا نمیدونم چی شده بود اومده بودن اینجا ماهم همگی دعوت شدیم خونه اون خالم اینا دیگه کلی خوش گذشت
پریروز یاسی زنگ زد گفت سیمین جون من باید یه پوستر تحویل بدم میشه برام یکی درست کنی ؟ گفتم یاسی جون آخه موضوع چیه ؟! گفتش نمیدونم منم گفتم اخه اینجور که نمیشه بپرس بیا بهم بگو دیگه خانوم رفتن پرسیدن قرار شد بیاد خونمون براش درست کنم دیگه اومد خونمون هم یه چی حدود ۲-۳ ساعت شاید یه خورده کمتر ما مشغول طراحی بودیم این بچه هم که نظر نمیداد ولی آخر سر درست شد چیزه خوبی شد بچه انقدر ماهه هر دفعه کار داره یه زنگ میزنه به من منم براش تندی حاضر میکنم یه دفعه یه تحقیق براش پرینت گرفتم دادم برد فرداش زنگ زد گفت سیمین جون برنده شدم هاا بهم جایزه دادن
دیگه نمیدونم چی بگم الان نگران این کارای پوسترام دیگه اعصابم داره میریزه بهم ۲۸ هم دیگه تحویل کار
برم دیگه
شب و روز خوبی داشته باشید
بای
+ نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 22 نظر
سلام
حالتون خوبه؟
۱۳رو بدر کردین ؟ خوب بود ؟ خوش گذشت ؟
خب من الان براتون میگم دیروز ما با خالم اینا و خانواده ی آقای داماد و اون یکی خالم و عموی دختر خاله جان رفتیم باغ هوای اینجا که مشخصه یک هوای مزخرف و آدم اصلا حس بهار بهش دست نمیده همش بارون اومد ولی ما همچنان ادامه دادیم سه چهار تا چادر داشتیم توی اونا بودیم ولی بازی خودمون رو هم کردیم چنان وسطی بازی کردیم ما جوونا که حد نداشت وای که چقدر مزه داد بعد از این همه وقت
امروزم که رفتیم مدرسه دیدم هیچ کی نیومده اول به غیر از منو نسا بعد از چقدر مینا اومدش همچین منو بغل کرده بود که انگار ۱۰۰ سال هم دیگه رو ندیدم کلی بوس بوسیم کرد
* رزی جونم مرسی از راهنمایی خانومی حتما درستش میکنم وقتی که این بلاگرد درست شد
* به همین زودی میام برای کامنت گذاشتن یکمی سخته برای اینجوری
دیگه برم الان مادر خانومی میکشتم
روز خوبی داشته باشید
دوستون دارم
بای
+ نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 17 نظر
ای بابا از صبحه من هی این فکرم میگیره و ول میکنه معلوم نیست چی شده بهش همش مشغوله !
حال شما خوبه ؟ من ؟ چه میدونم والا خوبم - بدم ؟ ( حالا هر چی مهم نیست زیاد )
امروز که به سلامتی با خاله اینا و ... رفتیم سفره خونه ی سنتی شب یلدا
ای وای کی حوصله داره بره مدرسه وااااای خدای فقط این دو ماه تموم بشه بره دیگه من خسته شدم یه سری کارام هست که باید چهار شنبه تحویل بدم پاسپارتو کنم و ... باید ببرم سه تا از پوسترامو پلات بگیرم ولی نمیدونم کجا برم که کیفیتش خوب باشه
این لوگو هم که مال آبگیری سد سیوند آخه اینا چرا انقدر متفکرن ؟ میخوان این بناهای قدیمی رو از بین ببرن ؟ ای خدا از دست این ...
شما هم اگه دوست دارید این لوگو رو بزارید توی بلاگاتون رو خودش کلیک کنید متوجه میشید
بلاگرد چشه ؟ چرا اینجور شده بازم باید به روش سنتی هی بریم بلاگارو باز کنیم ببینیم کی آپ کرده
خب دیگه که سیزده خوبی داشته باشید اصولا هر سال که خیلی بده من دوس ندارم ۱۳ هارو یه جوریه ما هم که قراره بریم خونه این خاله جان و از اون طرف بریم بیرون صفا اگه این آب هوا رخصت ( رخثت رخست ط ؟ ) بده
منم دیگه حرفم نمیاد چون خوابم میاد این پست رو از ساعت ۱۰ شب میخواستم بنویسم اما انقدر طول کشید شد مال امروز
روز خوبی داشته باشید
بای
+ نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط سیم سیم | 3 نظر
سلام
حالتون خوبه ؟
مرسی منم خوبم کامی هم خوبه سلام میرسونه
خب بگم از این چند روز که گذشت روز عروسی دختر خاله جان هم که انقدر خوش گذشت که حد نداشت صبحش که من سر گرم درست کردن کامپیوتر دایی جان بودم با خودش آورده بودش اینجا که من یه صفای بهش بدم
دیگه این مهمونی بازیا تموم شد ولی چنان کمبود خوابی داشتیم همه که حد نداشت منی که صبحا بیشتر از ۶:۳۰ نمیتونم بخوابم تا ۱۲-۱ همش خواب بودم
* آهان من یه معذرت خواهی بدهکارم به یه سری از دوستای گل
* نگین جون خانومی من هرچی که میخوام برات کامنت بزارم نمیتونم ، صفحه کامنت برام باز نمیشه ببخشید
* فاطیما جون ( فاطمه نه هااا اشتباهی نشه
* دیروز که رفته بودیم با خاله جون اینا خونه ی دختر عمه ی مادر خانومی که تازه یه نی نی گوگولو به جمعشون اضافه شده ( اسمش ترنم هست
*امروز حتما میام به بلاگاتون سر میزنم
روز خوبی داشته باشید
دوستون دارم
بای
+ نوشته شده در جمعه 10 فروردین1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط سیم سیم | 12 نظر
سلام.حال شما؟
یه لحظه اجازه بدین.خانم زشته برو عقب
بازم مثل همیشه کامپیوترش داغون شده نه میتونه وبلاگ باز کنه نه چیز دیگه.البته فکر کنم برای همه مون عادی شده که یا ویندوزش خرابه یا اینترنتش قطعه خلاصه اینجوریا.
خبر این که عروسی که رفته بوده اند خوش گذشته و تازه اونجا یکی از اهالی وبلاگ رو هم ملاقات کردن.حالا کی بوده اون وبلاگ نویس و آدرس وبلاگش چی بوده خوب خودش بعدا میاد مینویسه.
دیگه من چیزی به ذهنم نمیاد.خوب وبلاگ من نیست که بنویسم از خودش هم خواستم که موضوع بگه چیزی به ذهنش نرسید.
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 8 نظر
سلام
این روزا اصلا باب میلم نیست یه جوریه در عین این که خوش میگذره بدم میگذره چرا ؟! چون آدمایی رو که دلم نمیخواد یه لحظه فکرشونو بکنم باید ببینمشون!!!! چرا باید اینطوری باشه خب ؟
بیخیالش جمعه شب مهمون داشتیم داییم اینا و خاله جون ها و داماد جدید خانواده
اونشب منتظر داییم اینا بودیم که بیان ، وقتی اومدن و من ارغوان رو دیدم برای یه لحظه فکر کردم خودمم انقدر که این بچه شبیه به من شده جدیدا اصلا انگار که ما دو تا خواهر دو قلو ایم ولی خب با ۷-۸ سال فاصله سنی
دیشب تا دیر وقت خونه خاله جان بودیم رفته بودیم از عصری کمک و ... دیگه وقتی من کارم تموم شده بود رفتم واحد بغل دستی خاله اینا که به علت کمبود جا خالم با همسایشون که رفته آمریکا و خونشون خالیه صحبت کرده بود که از اونجا استفاده بکنن اونم بنده خدا قبول کرده بود دیگه من دیدم این بچه کوچولو ها نیستن رفتم اونجا خونه رو گذاشتن رو سرشون سه تایی داشتن میرقصیدن منم که اونا رو دیدم جو زده شدم مشغول رقص با اونا شدم دیگه من که اومدن همه به ترتیب اومدن اونجا زدیم و رقصیدیم اساسی عروس خانومم که حسابی ترکوند هرچی هم برو بچه پسر باحال داشتیم جمع شده بودن خلاصه شبی بودن من دیگه کمر برام نمونده خیلی هم خستم دیشب هم نتونستم درست و حسابی بخوابم حالا امروز دیگه نمیدونم چه خبر بشه مراسم اصلیه فکر کنم کلی خوش بگذره
پ.ن دیشب با وجود اینکه خیلی خسته بودم و دیر وقت بود اومدم آپ کنم خیلی نوشتم وسط های کار بودم یه هو برقمون قطع و وصل شد و همه چی پرید منم اعصبانی شدم و... ولی این بیشتر خستگی به تنم گذاشت من این بلاگفا رو میکشممممممممممممممممممممم یه روز با همین دست های خودم
دیگه نمیدونم چی بگم برم فعلا که کــــــــــــلی کار دارم
روز خوبی داشته باشید
دوستون دارم
بای
+ نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 13 نظر