تبليغاتX
نـــــهال

حال شما خوبه ؟

مرسی منم خوبم به لطف شما

بی خوابی زده به سرم ( الان ساعت ۱۲:۵۲ جمعه شبه بس که ظهری خوابیدم تا۵ لالا تشریف داشتم اونم که دیگه  مادر خانومی اومدن گفتن سیمین بسه دیگه دلم گرفت پاشو تر خدا منم از اون موقع فکر میکردم یه نیم ساعتیه خوابیدم  دیگه بیدار که شدم انقدر مامان خانومی رو سر به سر گذاشتم و اذیتش کردم که حد نداشت جدا خسته نباشم

این آخر شبی دلم چی توز موتوری میخواد  چی کنم الان

اون روز تحویل کارو بگم که من چقدر حرص خوردم   خانوم  قائمی که  داشت پوسترای  بچه ها رو نگا میکرد  پوسترای مینا رو که دیدم جا خوردم همه ی پوستراش برام آشنا بود یه کم که دقت کردم دیدم وای خدای من همه پوستراش رو از اینترنت پیدا کرده و برده داده براش پلات گرفتن دلم میخواست اونجا فقط تیکه پارش کنم  آخه بچه پررو همشم داشت برا من توضیح میداد اینو با این فیلتر درست کردم اینو اینجور کردم اونجور کردم خواستم بگم  مارو میخوای سیاه کنی ؟ ما خودمون تو لوله بخاری بزرگ شدیم آخه جوجه  نمیخوام بگم حسودم ، من خودم نمره ی کامل رو از پوسترام گرفتم فقط از این ناراحت شدم که من خودم سر پوسترام چقدر زحمت کشیدم برای ذره ذرش وقت گذاشتم و ...  بقیه بچه ها تا  ۴ صبح بیدار موندن کاراشونو  انجام دادن اون عطیه بیچاره انقدر بیدار مونده حالش بد شد آخرش کارش به بیمارستان کشید ولی وقتی مینا رو میبینیم  پرو پرو هیچ کاری نکرده عصابم خورد میشه   با خودم گفتم  فلاپی کارات هم که شده تحویل میدم خانوم قائمی شاید یکمی خجالت بکشی حداقل اون بنده خدا بفهمه چه شاگردای گلی داره ( به قول خودش ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونه )   هیچ وقت یادم نمیره اون روزی که گفت سیمین من بلد نیست پوستر طراحی کنم ترخدا تو بیا کمکم گفتم بیا خونمون برات درست میکنم اومد همه کاراش رو خودم کردم فرداش نمرش از من بهتر شد یه تشکرم نکرد بی لیاقت  آدم آخه باید تا این حد ... باشه ؟ بدبختی هرچی بهش محبت میکنی اصلا حالیش نمیشه ولش کن اصلا  من چقدر سادم 

یه اردو گذاشتن برا اصفهان کاشان و  قم  یکی دو تا از بچه های ما ثبت نام کردن منم هرچی فکرشو کردم  دیدم دلم نمیاد مادر خانومی رو تنها بزارم خیلی بهش وابستم  اسممو ننوشتم

غرفه ای که قرار بود تو نمایشگاه بین المللی داشته باشیم کنسل شد اینم یه نمونه از کارای آموزش پرورشه

این روزا که نمیشه رفت خیابون  گشت ها حسابی همه جا کمین کردن لعنتی ها چپ میری میگیرنت  راس بری میگیرنت ناخونات لاک داشته باشه میگیرنت شلوار ۹۰ بپوشی میگیرنت مانتوت بالا زانو باشه میگیرنت تو  ماشین شخصی خودت با پسر باشی میگیرینت تو ماشین خودت موهات بیرون باشه میگیرنت پسری که تیشرت بپوشه  میگیرنش   اصلا  یه بار بگین یکی یه چادر بکنیم سرمون تا خیالتون راحت بشه دیگه لعنتی ها آخه من نمیدونم چرا دوره ی قبل از این که این طرف بیاد چرا  ما از این مشکلات نداشتیم این چه وضعشه با کار مردمم کار دارن ...  حالا من هی میخوام هیچ چی نگم میبینم نمیشه اون روز جلو چشم خودم  یه پسر بدبخت بیچاره ای رو گرفتن بردم دیگه هم پیداش نشد موندم والا  دوره ی آخر زمونه  خدا یه عقلی به اونا بده یه صبری هم به من  من از این مانتو های چین چینی ( مال عهد بوق بود البته )  نمی پوشم بابا من نمیخواااااااااام ،  من نازی رو طلاق نمیدم 

 ای خداااااااااااااااااا به فریادم برس

آهنگ بلاگم چطوره ؟

باشه ملودی جونممم منتظرم خانومییییییییییی مرسی که بهم سر میزنی

برم دیگه خوابم نمیاد ها ولی ناچارم بس آهنگ گوش دادم خفه شدم

بابای

 

 

+ نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط سیم سیم | 6 نظر


سیمین خسته

 

سلام

آره بابا خودمم  در قید حیاتم فعلا  اینترنتم تازه امروز درست شد خب تقصیر من چیه مشکل از شبکه بود   منم هرچی زنگ میزدم پشتیبانی هیچ کی گوشی رو بر نمیداشت منم حوصله نداشتم برم شرکتشون برا همین بی خیال شدم تاشاید  فرجی بشه  که شد اونم چی ؟! بابا جان دیدن من چند روزی کسل و غمگین و ناراحت تشریف دارم و دید طاقت دیدن اینو ندارن که ببین دختر گلشون داره ذره ذره جلو چشاشون آب میشه  آخر سر خودش اقدام کرد   چی کنیم دیگه دختر لوس   هم این درده سرا هم داره  بله

دیشب که نه یه شب قبلش بنده در حال جوشیدن بودم چرا ؟ میگم الان یه پوستری داشتم دستی بود همه طرحاشم از این طرح های تذهیبی بود  و ... اونو من قبلش با چه سختی رو یه مقوا سرمه ای رنگ کشیدم  و  همه کاراش رو تقریبا انجام دادم آقا من اومدم نوشته هاشو رنگ کنم  دیدم هیچ رنگی قبول نمیکنه همرو تو خودش میکشه منم  عصبی شده بودم که خدا میدونه قرار بود یه روز بعدشم تحویل کار باشه منو میگی شده بودم یه گوله آتیش هیچ کی نمیتونست یه کلمه باهام حرف بزنه دیگه هیچ کاریش نتونستم بکنم تا دیشب که مجبور شده برم دوباره مقوا بخرم  بیام همه کاراشو از اول شروع کنم   (خوبیش به این بود ک خانوم قائمی قبول کرد یه روز بعد تحویل بدیم یعنی فردا ) شما جای من بودید چی میکردین ؟  من تنها شانسی که آوردم قند عسل و نازگل دیشب خونمون بودن و کلی کمکم کردن  وای انقدر کارا زود پیشرفت که خودم باورم نمیشد من نشسته بودم سر میز ناهار خوری داداشی اومدم دو تایی شروع کردیم بعدشم خانوم برادر اومد که دیگه به دلیل اینکه من دست چپ بودم و نمیتونستم با اونا کار کنم رفتم بالا میز دراز کشیدم شروع به کار کردیم ۳ نفری  همه کارا تموم شده فقط یه مکان و زمانش مونده اونم درستش میکنم بقیه کارا هم که دیروز رفتم برام پلات گرفتن  خوب شده بودن همشون   اینم از پوسترا فردا دیگه ژوژمانه باید همه کارا رو ببریم

دیگه که این چند روز اتفاق خاصی که نیوفتاد ولی خانوم برادر در مورد یکی از آشنایان یه چیزی بهم گفت  که خودم قبلا میدونستم ها  ولی دیگه  مطمئن  ( ؟ ) شدم  !  چی کار کنم من وقتی میخواد با من حرف بزنه بچگی انقدر هول میشه که حرفاش یادش میره   من چی کار بیدم  !  دیگه همین منم نمیدونم از این به بعد چه رفتاری داشته باشم نسبت بهش  سخته یکمی

خانوم کهایی هم خوبه سلام میرسونه  همه خوبه یعنی هم بعد یه نموره بابا رو احتیاج داشت ( برای رفع مشکلات ) که اونم حل شد  

بلاگای همه رو خوندم میام حتما کامنت میذارم  خیلی این روزا خستم شبا تا دیر وقت بیدارم برا کارای عادی مدرسه بقیش هم برا طراحی آرم و لوگو  صفحه اول مجله و  اونم با برنامه ی مزخرف کورل اصلا به دل نمیشینه بس که خشک و بی روحه دیگه اینارو که طراحی میکنم و خسته و کوفته میخوابم صبح زودم بیدار میشم اونم به زور مادر خانومی انقدر بنده خدا قربون صدقه میره که بیدار میشم تند تند صبحانه رو میخورم  و دوباره ....  تا شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب وقت خواب

میان ترم ها داره شروع خدایا این دفعه هم  

من برم کارارو انجام بدم درس رو بخونم فردا خالم اینا میخوان بیان خونمون

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

* نه خدایی قبول دارم کلی غلط املایی داشت شما ببخشید دیگه  آثار خستگی بیش از حده

+ نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 7 نظر


 

 

Life is not a riddle , it is a mystery . A riddle is something that can be solved , a mystery is something that can never be solved . A mystery is something you can become one with . You can dissolve into it, you can melt into - you yourself can become  mysterious

 

 

پ.ن  Adsl قطعه  میام به همین زودی

** من میخواااااااااااااام

 

 

+ نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 8 نظر


خستگی

 

سلام

وای که چقدر خستم همین الان اومدم خونه خیلی هم گشنمه  رفته بودیم به چند دلیل بیرون یکی برای این پوستر هامون که باید پلات میگرفتیم میخواستیم یه چند جایی سوال بپرسیم  دومی فیبر میخواستیم برا کار فردا سومی میخواستم یه سری عکس بدم سان اپتیک چاپ کنه بعد برا دوربین مینا رفتیم یه شرکتی بعدم که خورده کارا همه ی اینا هم پیاده رفتیم پیاده اومدیم دیگه خسته شده بودم هی به مینا غر زدم اونم هر دقیقه گفت سیمین بیا من به سه نقطه زنگ بزنم ( همون سوژه منم گفتم بچه شلوغ نکن بیا بریم دیگه همین کارارو میکنی بابات موبایلت رو فروخته دیگه ! تو این همه مسیر همه آشناها رو هم دیدیم اول همه خانوم بقا !!! دوم پسر خانوم کهایی ( خب من چی کنم هی میاد مدرسمون ما هم دیگه میشناسیمش اونم  همین طور  ) بعد هم تموم دوست جونای تربچه بعدم همه ی معلمای دوران راهنمایی نمیدونم والا چرا اینطوری شد !

جونم براتون بگه که امروز یه صحنه ی بسیار توپ رو از دست دادید  بگم ؟ آره ؟؟؟ ! خانوم کهایی رو  بالا دیوار حیاط مدرسه پیدا کردیم  اوفففف انقدر خندم گرفته بودم بهش که حد نداشت گفتم خانوم جان بیا  پایین بابا میوفتی دست و پات میشکنه کار میدی دستمون اخه اون بالا چی میخوای ؟! رفته بود بالا دیوار که اون پرده های که برای اون بچه ها که دانشگاه قبول شدن رو درست کنه !!!!!! دیگه کلی با مینا بهش خندیدیم بعدم که ...

توی نمایشگاه بین المللی یه غرفه بهمون دادن برای ما قرار همه کاراش هم به عهده خودمون باشه و  خانوم موفق  از الان یه جورای دلم شور اونو میزنه نمیدونم چرا  دیگه نمی دونم چی بگم امروز که گیسو و گیس کشی بود دفتر آخه تقصیر بچه ها شد از سشنبه که باید میومدن مدرسه نیومده بودن ! امروز اومدن خانوم بقا هم زنگ زد تک تک خونه هاشون که مامان و بابا هاشون بیاد سراغشون ببرتشون نمیدونم چی شد که نرفتن ! نمیدونید چه خبر بود تو دفتر که جنگ جهانی سوم به سلامتی

دیروز دایی جان اینا نمیدونم چی شده بود اومده بودن اینجا ماهم همگی دعوت شدیم خونه اون خالم اینا  دیگه کلی خوش گذشت  بنده هم اونجا حکم حل کن تمرین بودم برا بچه ها یه اشتباهی کردم رفتم اتاق یاسمن گیر دادن بهم که سیمین جون ما چند تا مشکل ریاضی داریم  منم رفتم مثلا بهشون کمک کنم دیدم ای هووووووو دفتر ریاضیاشونو گذاشتن رو پام گفتن برامون حل میکنید سیمین جون ؟! منم دلم براشون سوخت اساسی چون یاد اون موقعه های خودم افتادم براشون نزدیک ۳۰ تا سوال حل کردم بعد همه ی اینا یه دیکته هم به یاسمن گفتم آخی یادش بخیر ماهم اون موقع ها دورانی داشتیم ها برا خودمون

پریروز یاسی زنگ زد گفت سیمین جون من باید یه پوستر تحویل بدم میشه برام یکی درست کنی ؟ گفتم یاسی جون آخه موضوع چیه ؟! گفتش نمیدونم منم گفتم اخه اینجور که نمیشه بپرس بیا بهم بگو دیگه خانوم رفتن پرسیدن قرار شد بیاد خونمون براش درست کنم دیگه اومد خونمون هم یه چی حدود ۲-۳ ساعت شاید یه خورده کمتر ما مشغول طراحی بودیم این بچه هم که نظر نمیداد  ولی آخر سر درست شد چیزه خوبی شد بچه انقدر ماهه هر دفعه کار داره یه زنگ میزنه به من منم براش تندی حاضر میکنم یه دفعه یه تحقیق براش پرینت گرفتم دادم برد فرداش زنگ زد گفت سیمین جون برنده شدم هاا بهم جایزه دادن  گفتم خوبه حالا   شانس اوردی که دوست دارم

دیگه نمیدونم چی بگم الان نگران این کارای پوسترام دیگه اعصابم داره میریزه بهم ۲۸ هم دیگه تحویل کار  خدایا کمک کن

برم دیگه

شب و روز خوبی داشته باشید

بای

+ نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 22 نظر


 

سلام

حالتون خوبه؟

۱۳رو بدر کردین ؟  خوب بود ؟ خوش گذشت ؟

خب من الان براتون میگم دیروز ما با خالم اینا و خانواده ی آقای داماد و اون یکی خالم و عموی  دختر خاله جان  رفتیم باغ هوای اینجا که مشخصه یک هوای مزخرف و آدم اصلا حس بهار بهش دست نمیده همش بارون اومد ولی ما همچنان ادامه دادیم  سه چهار تا چادر داشتیم توی اونا بودیم ولی بازی خودمون رو هم کردیم چنان وسطی بازی کردیم ما جوونا که حد نداشت وای که چقدر مزه داد بعد از این همه وقت  بعد از اون منو سپهر و میلاد و خان داداش  میخواستیم والیبال بازی کنیم ( بگو آخه بچه مریضی ؟ خوبه دکتر بهت گفت با این دستت کار سنگین انجام نده ها ؟! )  انقدر بازی کردیم که دستم دیگه بی حس شده بود آخرشم باز شد این مدلی   همش تقصیر خودمه ولی خب جاش خیلی کیفولیدم  ناهارم که همراه با بارون خوردیم  کوفته مون یکمی آب کم داشت که اونم مشکلش حل شد  دیگه بگم براتون که این عکسرو  نگا کنید  تربچه جانو پسر خاله جان در حال درست کردن فسقل آتیشن  یکی نیست بگه بابا مگر آیه نازل شده تو این بارون  و با این چوبای خیس آتیش روشن کنید ؟   بعد از اونم حدود ساعت ۴-۵ بود که دیگه مامانا گفتن بارون شدید شد بریم دیگه تابیشتر از این خیس نشدیم  وقت اومدن هم به سلامتی کم مونده بمیرم یعنی به این میگن نحصی۱۳ ( نحسی- نحثی ؟ ) آقا از یه ارتفاع بلند این آقای پسر خاله میخواستن لطف کنن منو بیارن پایین هی گفتم سپهر خطرناکه میوفتیم میمیریم ها  ( مردن که نبود ولی نهایتش یه دست پا شکستن یه خرده عمیق تر ضربه مغزی ) گفت نه من میگیرمت نمیوفتی خیالت راحت منم گفتم باشه قدم اول رو برداشتم دستم رو دادم بهش قدم دم رو که خواستم بردارم این پای من لیز خورد قِل ( غِل) خوردم هیچ نفهمیدم کجای اونجا بودم که منو گرفت همچین منم از ترسم دو دستی بهش چسبیده بودم ... وای دو تای داشتیم سکته میکردیم اگر نگرفته بودم ها در جا ... انقدرم که من جیغو جیغ کردم طفلکی خودش بیشتر ترسیده بود  دلم براش سوخت اومدیم پایین از اون کوه ( مثل کوه بود خب  ) میگه که سیمین مردم و زنده شدم تا گرفتمت ها چقدرم که سنگین شدی  بچه بودی سبک تر بودی  کمرم درد گرفت آخه  گفتم خب به من چه هی من به تو میگم نمیام تو به زور منو کشوندی وسط   کمر خودمم درد گرفت نفهمیدم چی شده بهش اونجا  خلاصه اومدیم پایین و  رفتیم به طرف خونمون چقدر که هوا سرد شده بود لعنتی  تو خونه از که انقدر من دست و پا و کمر و ... درد میکرد نتونستم بشینم در جا گرفتم خوابیدم  الانم همچینی سرما خوردم ( ولی نه خیلی سرما هاا ) یک صدای خفن موهای وز وزی فر فری  لپای گل انداخته  عینهو بچه دهاتی ها

امروزم که رفتیم مدرسه دیدم هیچ کی نیومده اول به غیر از منو نسا بعد از چقدر مینا اومدش همچین منو بغل کرده بود که انگار ۱۰۰ سال هم دیگه رو ندیدم کلی بوس بوسیم کرد   بعدم هرچی منتظر شدیم تا بقیه ی بچه بیان نیومدن  ما هم یه زنگ بودیم خانوم نظری به مادو تا درس داد بعدم رفتیم دفتر گفتیم که دو نفریم بعدم گذاشتن اومدیم خونه  الانم که اینجا تازه از خواب بیدار شدیم  دارم یه دستی میتایپم 

* رزی جونم مرسی از راهنمایی خانومی حتما درستش میکنم وقتی که این بلاگرد درست شد

* به همین زودی میام برای کامنت گذاشتن  یکمی سخته برای اینجوری  ببشخید

دیگه برم الان مادر خانومی میکشتم

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 17 نظر


 

 

ای بابا از صبحه من هی این فکرم میگیره و ول میکنه معلوم نیست چی شده بهش همش مشغوله !

حال شما خوبه ؟ من ؟ چه میدونم والا خوبم - بدم ؟ ( حالا هر چی مهم نیست زیاد )

امروز که به سلامتی با خاله اینا و ... رفتیم سفره خونه ی سنتی شب یلدا  جاتون خالی کلی خوش گذروندیم نصف اونجا رو فقط ما گرفته بودیم  خب چه کنیم دیگه جمعیت زیاده  ، عجب کشک بادمجونی ( البته هرکی هرچی خواست خورد )  داشت ولی خب حیف که من زیاد نتونستم بخورم بقیشو پسر خاله جان زحمتشو کشیدن بس که زیاد بود خب منم که رژیم دارم  بعد از اونجا هم رفتیم خونه اون خاله جان  اونجا هم خوب بود  هی شوخی کردیم و زدیم تو سر کله هم دیگه و ...  وقتی هم اومدیم خونه همه گرفتن خوابیدن  منم لالا دیگه همین ! انقدرم از این خوابای الکی الکی دیدم که حد نداشت چرا اینجور شده خوابام خواب جن و پری اینجور چیز میزا یعنی چی بعد ؟ !

ای وای کی حوصله داره بره مدرسه وااااای خدای فقط این دو ماه تموم بشه بره دیگه من خسته شدم یه سری کارام هست که باید چهار شنبه تحویل بدم پاسپارتو کنم  و ... باید ببرم سه تا از پوسترامو پلات بگیرم ولی نمیدونم کجا برم که کیفیتش خوب باشه

این لوگو هم که مال آبگیری سد سیوند آخه اینا چرا انقدر متفکرن ؟ میخوان این بناهای قدیمی رو از بین  ببرن ؟ ای خدا از دست این ... لیاقت ندارن که ... ( ببخشید ها منظورم شما نیستی اونا رو میگم !)

شما هم اگه دوست دارید  این لوگو رو بزارید توی بلاگاتون  رو خودش کلیک کنید متوجه میشید

بلاگرد چشه ؟ چرا اینجور شده بازم  باید به روش سنتی هی بریم بلاگارو باز کنیم ببینیم کی آپ کرده

خب دیگه که سیزده خوبی داشته باشید  اصولا هر سال که خیلی  بده من دوس ندارم ۱۳ هارو یه جوریه  ما هم که قراره بریم خونه این خاله جان و از اون طرف بریم  بیرون صفا اگه این  آب هوا رخصت ( رخثت رخست  ط ؟ ) بده

منم دیگه حرفم نمیاد چون خوابم میاد این پست رو از ساعت ۱۰ شب میخواستم بنویسم اما انقدر طول کشید شد مال امروز

روز خوبی داشته باشید

بای

+ نوشته شده در دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط سیم سیم | 3 نظر


من اومدم

 

سلام

حالتون خوبه ؟

مرسی منم خوبم کامی هم خوبه سلام میرسونه  اون چند روز پیش که این خراب شد طوری شده بودن ویندوزش بالا نمیومد  دیگه با چه بدبختی من یه کاری کردم که که فقط ویندوز اومد بالا ولی هرچی صفحه اینترنتی میخواستم باز کنم نمیشد مسنجرم هم که از قبل مشکل داشت نمیتونستم بیام مجبور بودم باسایت آی دیمو باز کنم اونم مشکل داشت ولی شانسکی  تونستم از اون سایته بیام و به یکی از دوستان گفتم برام آپ کنن ( مرسی واقعا لطف کردی  )  دیشبم که اومد دوست جون بابا جون برا درستش کرد

خب بگم از این چند روز که گذشت روز عروسی دختر خاله جان هم که انقدر خوش گذشت که حد نداشت صبحش که من سر گرم درست کردن کامپیوتر دایی جان بودم با خودش آورده بودش اینجا که من یه صفای بهش بدم  بعدم که منو تربچه و نازگل رفتیم آرایشگاه و .... دیگه باقیشو خودتون میدونید اومدیم خونه خودم لباسامونو پوشیدیم رفتیم اونجا یکی یکی مهمونا اومدن ارکستر  که اومد دیگه ...          اوففففف اساسی ترکوندیم با نازگل ،در حین رقص من خوردم به یه نفر برگشتم ببینم که کی بود چی بود ؟! یه هو دیدم ایییییییی هو این که همون آقای بلاگ نویس معروفه خودمونه   منم این مدلی شدم     ولی هیچی دیگه نگفتم و ادامه ی کار   خلاصه شبی بود  چقدر با پسر خاله جان و  برو بچ شوخی کردیم و خندیدم    جا همتون خالی   اینجوریاست دیگه فرداش که نه روز بعدشم خونه اقای برادر همگی دعوت بودیم اونجا هم خوب بود و ....

دیگه این مهمونی بازیا تموم شد ولی چنان کمبود خوابی داشتیم همه که حد نداشت منی که صبحا بیشتر از ۶:۳۰ نمیتونم  بخوابم تا ۱۲-۱ همش خواب بودم

* آهان من یه معذرت خواهی بدهکارم به یه سری از دوستای گل   آخه یکی از دوستان !! اومدن برا یه تعداد از بچه ها کامنتی گذاشتن و   این حرفا  والا منم بی تقصیرم   شما ببخشید به بزرگواری خودتون    

* نگین جون خانومی من هرچی که میخوام برات کامنت بزارم نمیتونم ، صفحه کامنت برام باز نمیشه ببخشید  

* فاطیما جون ( فاطمه نه هااا اشتباهی نشه بلاگت برام فیلتره نمی تونم بیام بلاگت با فیلتر شکن که میان نمیتونم کامنت بزارم  من موندم والا که چرا اینجوریه این لعنتی ها هم هی الکی الکی هر روز یکی رو فیلتر میکنن احتمالا نفر بعدی خودمم

* دیروز که رفته بودیم با خاله جون اینا خونه ی دختر عمه ی مادر خانومی که تازه یه نی نی گوگولو به جمعشون  اضافه شده  ( اسمش ترنم  هست  ) تو راه برگشت چنان بارونی گرفت که حد نداره منم عاشقم این هوام  مخصوصا وقتی تو ماشین  باشم .

*امروز حتما میام به بلاگاتون سر میزنم

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در جمعه 10 فروردین1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط سیم سیم | 12 نظر


سلام.حال شما؟

یه لحظه اجازه بدین.خانم زشته برو عقب .چه معنی داره.من سیمین نیستم که.من یکی از دوستان وبلاگیشم که بجاش دارم آپ میکنم.

بازم مثل همیشه کامپیوترش داغون شده نه میتونه وبلاگ باز کنه نه چیز دیگه.البته فکر کنم برای همه مون عادی شده که یا ویندوزش خرابه یا اینترنتش قطعه خلاصه اینجوریا.

خبر این که عروسی که رفته بوده اند خوش گذشته و تازه اونجا یکی از اهالی وبلاگ رو هم ملاقات کردن.حالا کی بوده اون وبلاگ نویس و آدرس وبلاگش چی بوده خوب خودش بعدا میاد مینویسه.

دیگه من چیزی به ذهنم نمیاد.خوب وبلاگ من نیست که بنویسم از خودش هم خواستم که موضوع بگه چیزی به ذهنش نرسید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 8 نظر


تعطیلات

 

 

سلام

این روزا اصلا باب میلم نیست یه جوریه در عین این که خوش میگذره  بدم میگذره  چرا ؟! چون آدمایی رو  که دلم نمیخواد یه لحظه فکرشونو بکنم باید ببینمشون!!!! چرا باید اینطوری باشه خب ؟ 

بیخیالش جمعه شب مهمون داشتیم داییم اینا و خاله جون ها و داماد جدید خانواده  کلی خوش گذشت کلی گفتیم و خندیدیم و  ... خیلی چیزا هست که دوست دارم بگم ولی نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد  دیگه که دیروز عصر به قدری سرمون شلوغ شد که دیگه حد نداشت پشت سر هم هی مهمون میومدم دیگه پذیراییمون جا نداشت منم مردم بس که خم و راست شدم و تعارف کردم !  

اونشب منتظر داییم اینا بودیم که بیان ، وقتی اومدن و من ارغوان رو دیدم برای یه لحظه فکر کردم خودمم  انقدر که این بچه شبیه به من شده جدیدا  اصلا انگار که ما دو تا خواهر دو قلو ایم ولی خب با ۷-۸ سال فاصله سنی  دیگه همه هم  یه ریز ما دو تارو اذیت میکردن

دیشب تا دیر وقت خونه خاله جان بودیم رفته بودیم از عصری کمک  و ... دیگه وقتی من کارم تموم شده بود رفتم واحد بغل دستی خاله اینا که به علت کمبود جا خالم با همسایشون که رفته آمریکا و خونشون خالیه صحبت کرده بود که از اونجا استفاده بکنن  اونم بنده خدا قبول کرده بود دیگه من دیدم این بچه کوچولو ها نیستن رفتم اونجا خونه رو گذاشتن رو سرشون سه تایی داشتن میرقصیدن منم که اونا رو دیدم جو زده شدم مشغول رقص با اونا شدم دیگه من که اومدن همه به ترتیب اومدن اونجا زدیم و رقصیدیم اساسی  عروس خانومم که حسابی ترکوند هرچی هم برو بچه پسر  باحال داشتیم جمع شده بودن خلاصه شبی بودن من دیگه کمر برام نمونده خیلی هم خستم دیشب هم نتونستم درست و حسابی بخوابم  حالا امروز دیگه نمیدونم چه خبر بشه مراسم اصلیه فکر کنم کلی خوش بگذره

پ.ن دیشب با وجود اینکه خیلی خسته بودم و دیر وقت بود اومدم آپ کنم خیلی نوشتم وسط های کار بودم یه هو برقمون قطع و وصل شد  و همه چی پرید منم اعصبانی شدم و... ولی این بیشتر خستگی به تنم گذاشت من این بلاگفا رو میکشممممممممممممممممممممم یه روز با همین دست های خودم

دیگه نمیدونم چی بگم برم فعلا که کــــــــــــلی کار دارم

روز خوبی داشته باشید 

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط سیم سیم | 13 نظر


 

 

+ نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 23:8 توسط نهال |