تبليغاتX
نـــــهال

 

 

سلام

این پست میتونه یه خداحافظی کوچولو باشه تا نمی دونم کی شما که خودتون آشنایی دارین با طرز امتحان های من ... پدر جان شما که بیشتر از همه در جریانی

برنامه امتحان رو گرفتم دوست ندارم مثل سال های قبل بزارمش اینجا میشه برام آینه ی دق ولی برای اینکه شما هم بدونید من چقدر بدبختی تو این یه ماه میکشم ، میزارمش

دوشنبه ۲۴/۲         گرافیک رایانه ( فتوشاپ و کورل ، عملی ) ===> عالی شد

سشنبه ۲۵/۲        علم مناظر و مرایا   ===> عالی شد

چهارشنبه ۲۶/۲     علم مناظر   دوباره نفهمیدم این جریانش چیه  ===> پوچ بود

پنج شنبه ۲۷/۲       تاریخ هنر جهان و صفحه آرایی چرا اینجور شده آیا؟ ===> عالی شد

شنبه ۲۹/۲             تاریخ معاصر ===> عالی شد

سشنبه ۱/۳           دین  و زندگی ===>  بدک نشد

پنجشنبه ۳/۳          تصویر سازی ===> عالی شد

شنبه ۵/۳               صفحه آرایی ===> عالی شد

دوشنبه ۷/۳             ایمنی بهداشت ===>عالی شد

پنجشنبه ۱۰/۳         کارگاه کامپیوتر گرافیک ===> عالی شد

شنبه ۱۲/۳              عربی===> بد نشد

              تو این فاصله امتحان ها ی ارشاد رو میدیم هرچند من اصلاامیدی ندارم به تمومیش 

پنجشنبه ۱۷/۳         تئوری درس های علم مناظر و صفحه آرایی فتوشاپ و ......

دوشنبه ۲۱/۳            عکاسی  ===>؟

چهارشنبه ۲۳/۳       عملی اونا سشنبه       

خیلی دعا کنید برام که این امتحانا به خوبی و خوشی تموم شه بره پی کارش میشیم دیپلمه وای وای چه مدرک بالایی 

  پ.ن۱ : دروسی که این شکل رو دارن  یعنی که خیلی دوسشون میدارم دروسی که اینو دارن یعنی اصلا هیچ جوره ازشون خوشم نمیاد چرا برسه به بعضی از درسا که چند تایی دارن و آخرین مورد هم این شکله  که یعنی میشه تحملشون کرد  اون عربی هم که آخرش گریه داره که جای خود داره میدونید که چرا ؟ اگر دقت کنید من فقط یه درسو خیلی دوس دارم

  پ.ن۲: توی برنامه هر تغییری ایجاد شد حتما میام درستش میکنم  

  پ.ن۳: اگر نیومدم بلاگتون واقعا معذرت میخوام خیلی سرم شلوغه تحویل کار دارم نمی رسم بیام یه دفعه ناراحت نشید جون من  ولی سعی میکنم تا جایی که تونستم حتما بلاگاتون رو بخونم  بازم ببخشید ، راستی روزی یک کامنت فراموش نشه  

  پ.ن۴: سلام سلام همه ی بلاگاتون رو خوندم ولی کامنت نذاشتم ببخشید  جواب یه سری رو تو کامنت دونی دادم مرسی که بهم سر میزنید   

روز های خوبی داشته باشی

دوستون دارم

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

 

سلام

خب این سه روز خوب بود برا من که عالی بود خیلی کار عقب افتاده داشتم همه رو انجام دادم البته الان یکی در میون میبینم چون همش پای کامی بودم چشمام و سرم  درد میکنه ناجور آقا ما آخر سر در راه کسب علم چشمامون رو از دست میدیم ، یه سری کار مجله داشتم یه تعداد باید کارت ویزیت و بروشور و  سر برگ و پاکت نامه و این چیزا طراحی میکردم یه کتاب داستان دارم که همه جورش پای خودمه قصه هم باید خودم از خودم بسازونم تصویر سازیش هم همین طور این خیلی دردناکه اصلا حوصله تصویر سازی ندارم  بعد که یه کار بسته بندی دارم به نظرتون می میرسم اینارو قبل از امتحانا تموم کنم تحویل بدم ؟  این از کارای مدرسه

دیشب جاتون خالی خونه خاله جان بودیم دایی جان اینا آخه اومده  بودن ! دیگه من اولش سنگین رنگین نشستم بعد دیدم نمیشه دلم خواست برم پیش بچه ها  اونا حالت عادی کم خودشون آتیش میسوزونن من که برم دیگه هیچ چــی انگار که زلزله  ۸ ریشتری .... با بچه ها دست به یکی کردیم چراغا رو خاموش کردیم این صدا آهنگ رو انقدر زیاد کردیم که دیگه صدا هم دیگه رو نمیشنیدیم بعدم هی زدیم رقصیدیم به حدی که دیگه نمیتونستم راه برم  خوب چی کنیم دیگه این کودک درونم اجازه نداد بعدم دوباره مثلا دخترای خوب رفتم پیش جمع انگار نه انگار که چند دقیقه قبل مجتمع رو گذاشته بودم رو سرم  آخر شبم چنان معده دردی گرفت منو که هیچ جوره نمیتونستم صاف بشم  فاطمه جون مال اون آلوچه هابود که ترکوندیم ها

خب میبینم که کنکور هم شد ۵ مرداد وااااااااااای  خدای من ، من که هیچ امیدی ندارم نمیدونم چرا خیلی بی خیال تشریف دارم ، اون چهارشنبه که رفتم برا اون آزمونه همچین دیدم انقدرا هم بد نبود یه خورده بیشتر تست بزنم فکر کنم امیدی باشه  آخه این کنکور چیه ؟ شده یه بدبختی برا جوونا دائما باید تنشون بلرزه قبول نشم چی کار کنم  ؟ اینجور میشه اونجور میشه فلانی چی میگه چقدر بد میشه ها !

یه چیزی به در میگم که دیوار بشنوه ها  یعنی چی هر دفعه که من خواستم بیام آپ کنم صفحه باز نشده ؟ یعنی چی که کامنت میخوام بزارم نوش جان میکنی همرو ببین از الان بگم یه بلاگ توی میهن بلاگ وبلاگ اسکای و بلاگ اسپات و پارسی بلاگ  و پرشین بلاگ ساختم ها اگر یه بار دیگه اذیت کنی تنهات میزارم ها بعد پشت سرم گریه نکنی ها من گفته باشـــــم  از الان

امتحانا ۲۹ شروع میشه خدایا این سال آخری رو هم به خیر بگذرون

یه صحبت کوچولو با خدا  ،خدا جون اون مشکله بود ؟ همونی که فقط خودم و خودت میدونیم و یه نفر !( فکرتون اون طرفی نره ها ) اونو هم به خیر بگذرون بابا خوبه بگم غلط کردم ؟ اشتباه کردم  جوونی کردم ( حالا هر کی ندونه فکر میکنه من چی کار کردم اگر براتون تعریف کنم فقط میخندین ) خدا جون بسه مردم از دلشوره مردم از نگرانی خدا جون همش تقصیر خودش بود نه نه دنبال مقصر نمیگردم اینجور فکر نکن  ولی این حقیقته خدایــــــا  تمومش کن خواهشا

 

من برم  لالا دیگه نمیکشم  خیلی خستم

بابای

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

تست تاریخ رو  نمیدونم بگم چه طوری دادم ... وقتی نشسته بودم سر جلسه و برگه رو دادن دستم  سوال اول رو خوندم یه چیزایی ازش یادم بود نوشتم سوال دوم هیچ سوم هیچ  و به همین ترتیب تا سوال ۹ همین طور ! از خودم خجالت کشیدم مونده بودم چرا اینا رو بلد نیستم من که دیشب تاریخ رو حسابی خوندم تا دیر وقتم که بیدار بودم صبحم که  ۵ بیدار بودم و داشتم میخوندم پس چرا اینطور شد ؟! وقتی برگه رو دادم و اومدم بیرون و از بچه ها پرسیدم اول که کتاب رو کوبیدن تو سرشون بعد گفتن خدا وکیلی خیلی سخت داده بود لعنتی تموم سوال هایی که هر کدوم جوابش نصف صفحه میبره رو داده بود بی انصاف ، نمیدونم این یه مورد رو چی کار کنم من که بقیه ی تست ها رو خوب داده بودم و زیر ۱۸ نداشتم

ساعت ۱۰ سر کلاس علم مناظر سایه ها رو درس میده نمیدونم چرا هرچی درس میده نمیفهمم اصلا تو مخم نمیره هرچی شکل میکشیدم که بتونم سایه هاشو با پرسپکتیو در بیارم نمی تونستم  آخرش دیدم نمیشه برگمو عوض کردم نشستم طراحی ، واقعا چرا امروز اینطور بود  ؟

ساعت ۱۲ تو حیاط نمیدونی چه خبره همه مامان و باباهای بچه ها اومدن تو حیاط و با دختراشون دارن حرف میزنن و گاهی هم بغض میکنن میرم پیش سمیرا و مینا که اونجا لباساشونو عوض کردن و دارن حرف میزنن یه بغضی تو گلوم گیر کرده شاید به خاطر اینکه یه چند روزی اون دوتا رو نمیبیم حتی  مینا که کلی اذیتم میکنه سرم رو با خواهر مینا که ۴ سالشه گرم میکنم  و باهم میریم کنار حوض به قول خودش آب بازی کنیم ، که اونا متوجه چشمای نمناکم نشن  ساعت ۱۲:۳۰ میشه زنگ میخوره باید زودی برم دوتاییشونو میبوسم کلی سفارش میکنم و  با ناراحتی ازشون جدا میشم اون طرف خیابون محمودی منتظرمه میریم یه سری ازبچه هارو میرسونم نمیدونم چی میشه میریم دوباره دم در مدرسه و میرم تو حیاط سراغ نسا  با خودم میارمش پیش خانوم محمودی چند دقیقه ای شوخی میکنیم بعدش میره پیش باقی بچه ها حدود نیم ساعت دیگه میریم یه دور دیگه با خانوم محمودی میزنم دوباره از دم در مدرسه رد میشیم بچه ها همه رفتن تو ماشین یه جوری میشم وقتی میبینمشون  دلم میگیره ولی گرم حرفای محمودی میشم  میام خونه ناهار آش داریم وای ناهارو میخورم میشینم پیش بابایی تربچه که سر کاره مامان مدرسه ، بعدم مشغول کامی راستی تا شنبه نمیریم مدرسه  چون مدرسه خلوته دیگه ما بریم چی کار  ولی یه تعدادمون فردا آزمون علمی داریم مرحله دومشه ساعت ۸:۲۰ باید برم اونجا ۸ با پری قرار دارم اصلا حوصله ندارم ولی به خاطر خانوم بقا باید برم یه سری از کارارو سپرده به من باید انجامشون بدم  یکمی خوابیدم بعد مامان اومد و رفتم حموم بعدش که اس ام اس بازی با بچه ها  ... نمیدونم باید به چندنفر اس ام اس بزنم همه ازم قول گرفتن

کتف چپم بد جوری گرفته هیچ جور نمیتونم تکونش بدم درد هم میکنه چی کارش کنم آیا ؟

دیگه نمیدونم چی بگم حرفام ته کشید

برام دعا کنید این روزا خیلی احتیاج دارم

بای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

یه سری نوشته بودم  ولی ...

گاهی موقع ها یه حس نوشتن خاصی دارم که اون موقع داشتم اما الان دیگه ندارمش ....

نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم !

اوضاع مدرسه خوبه مشکلات تقریبا حل شده نسا و بقیه برو بچ ۳شنبه میرن اصفهان میان ترم ها دارن تموم میشن امتحان ها داره شروع میشه کارت دانش آموزی مو گم کرده بودم که اونم چند دقیقه پیش پیدا شده و شانس آوردم وگرنه تو امتحان های ارشاد نمیتونستم شرکت کنم ! از جشنواره ی عکس  جا موندم عکسامو حاضر و آماده کرده بودم ولی وقتی یه نگا به تاریخ آخرین فرصت برای ارسال عکسا کردم دیدم ۱۵ بوده اون کتابم که سره لج و لجبازی با بچه ها گم شده بود امروز پیدا شد بعضی ها  ( میدونید که کیو میگم ؟ ) امروز خیلی اعصبانی بود ولی ... خانوم فلانی بلاخره دید که ناخونام بلنده خب تقصیر من چیه نمیتونم با ناخون کوتاه کار کنم اییش یادم باشه برا فردا بگیرمشون  بالاخره نت های گیتار رو یادم اومد و خیلی راحت میزنم  برای کنکور آزمایشی باید ثبت نام کنم چند تا کارای که باید به خانوم موفق تحویل بدم رو باید حاضر کنم اتود هاشو گذاشتم سر میز کامپیوتر که اجراشون کنم باید برم وینزور خرید کنم مقوا برا پاسپارتو بگیرم  پرینترم مشکل داره یادم باشه به قند عسل بگم یه فکری به حالش بکنه  جاسوس دو جانبه ی کلاسمون رو بالاخره فهمیدیم کیه ! خدا لعنتش کنه که خیلی با کاراش داره اعصابمونو خورد میکنه ! پاپیون عروسکم که شبا میگیرمش بغلم کنده باید بدم مامان بدوزتش اتاقم رو امروزمرتب کردم و یه سری از وسایلامو پیدا کردم  بنر رو که گذاشتم اون بالا میدونم خیلی سادست  ولی خب بهتر از هیچ چیه راستش وقتش رو نداشتم که روش کار کنم ایشالا بعد از امتحانا یه حالی بهش بدم  بزرگترین سوتی تو عمرم هم امروز دادم ... اصلا هواسم نبود فکرم انقدر مشغول تست صفحه آرایی بود که آخرشم افتاد برای فردا ، چنان لغتی به کار بردم که دلم میخواست زمین باز شه و من برم توش ... خیلی بد بود کلی بچه ها خندیدن ولی ...  ، سمیرا با دوست پسرش تموم کرد مینا با حامد دعواش شد پریسا فهمید که دوست پسرش بایکی دیگه هست مریم دوست پسرش بهش گفته اگر  بخوای بد خلقی کنی همین جا تمومش میکنم شوهر شیما امروز یه عمل داشت فقط مثل اینکه من این وسط ... نکته ی آخر که خواهش میکنم اگر فکر می کنید از لینکام کمه و میدونید کیه حتما بهم بگید نمیتونم که برم تو بلاگرد لینکام رو بردارم ،از لج هم لینکارو دیگه نمیزارم تو بلاگرد

خب این بود همه ی خبر ها تو این چند روز ... برم تست صفحه آرایی رو بخونم

بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

الان یه سیمین پف پفی نشسته اینجا   آخه یه چند دقیقه ای هم نیست از خواب بیدار شدم این چشمام هم  به زور باز نگه داشتم انقدر که خوابم میاد  چند روزیه زیاد خوابم درست حسابی نیست برا همینه

دیروز که تولد یاسی جون بود من ساعت ۱ اومدم خونه تند تند یه ناهاری خوردم یه نیم ساعتی نشستم بعد رفتم حموم اومدم زودی موهامو سشوار کشیدم بعد لباسامو که از قبل حاضر کرده بودم چون میدونستم به همچین وضعی می  رسم آخه من همیشه کارامو میزارم دقیقه ی ۹۰ دیگه  کلی خوش گذشت  همش رقصیدیم حیف که نازگل نبود به تربچه میگم تا نازی نباشه من پا نمیشم بهم نمیچسبه تنهایی ،  یه دوستای زلزله ای داشت که والا منم درسته قورت میدادن بس که سر زبون داشتن  بچه هم بچه های قدیم  بچه باید مثل من مظلوم باشه خانوم باشه  ( چقدر تحویل گرفتم خودمو)  ساعت حدودهای ۹ بود اومدیم خونه انقدرم خسته بودم  خوابیدم

تو مدرسه یه جورایی اوضاع مناسب نیست  امیدوارم این مشکلات زوده زود تموم بشه که من حوصله ی خود شیرینیه بچه هارو ندارم اصلا  تو همین بدبختیا اومدم به منو پریسا گیر دادن که ما شنبه یه جشن داریم شما هم لطف کنید گیتاراتونو  از ۵شنبه بیارید مدرسه واسه تمرین در ضمن اگر آهنگ ای ایران هم بلدید لطف کنید بزنید من گفتم خانوم فلانی آخه این آهنگه که با گیتار جور در نمیاد اصلا هم خوشمل نیستن آهنگ های ماهم به درد شماها نمیخوره گفتش باشه حالا یه دو تا  آهنگ بزنید دیگه مراسممون شاد بشه گفتم نیمخوام  اصلا شما گیر دادین آهنگ های دلخواه خودتون رو ما بزنیم ماهم حالا که اینجوره هیچ کاری نمیکنیم ( میگه خواب های طلایی رو بزنید من میتونم ولی نمیرم ) دیگه  گفتم بیام خونه ببینم اوضا چه طوره دیدم واییی این که کوکش ریخته بهم بعد چقدر که باهاش بازی کردم یه جورای برگشن حالت اولش ولی  هرچی خواستم بزنم نشد تقریبا همرو یادم رفته  ( خوبه حالا زدیم زیرش نرفتیم اونجا ضایع بازی ) حالا چی کار کنم ؟ تقصیر خودم شد یه هوی ولش کردم 

دنبال اون قالب قبلیم میگردم میدونید کدومو میگم همون که سفید بودا نه روز های خیس اون که برا شب روز بود ( همون بلاگ اولیه ) ، هرچی گشتم کد هاشو پیدا نکردم  نمیدونم تو کدوم سی دی ریختمش   شاید یه دونه ساده درست کردم

برم که تست دارم فردا حرف زیاد داشتم برا گفتن ولی راستش یادم نیست

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

 

خب میبینم که به بازی دعوت شدم منم ( مرسی سارا جون )

جونم براتون بگه که

۱) بنده به طور خیلی وحشتناکی یعنی خیلی وحشتناک هاااااااا از اون چیزی که فکر میکنید خیلی بیشتر تر از سوسک میترسم  اون پستم که با عنوان سوسک بود رو که یادتونه ؟ !

۲) از دعوا میترسم ( مثل سارا  خانومی ) حاضرم بمیرم ولی یه فسقلی هم که شده دعوا نبینم و نکنم  ولی متاسفانه نمیشه جلوش رو گرفت  ( گاهی پیش میاد خب )

۳) از این ماشین های بزرگ ( کامیون اتوبوس و ... ) ترس دارم به خاطر اون تصادف کوفتی یادتونه که؟

۴) از تنهایی میترسم فقط تو شب  البته اگر کامپیوتر اون موقع داشته باشم ترسی وجود نداره  

۵) آخرین مورد رو هم بگم تموم شه بره ( آبرومون رفت پی کارش )  میترسم تو کنکور قبول نشم  ( خب چیه اینجور نگا نکن مسخرس میدونم ولی ... )

 پنج نفر بعدی میشه کل  لینکام سخته انتخاب خب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

یه بیست دقیقه ای   ( ۳:۵ الان ) از مدرسه اومدم ناهارمو خوردم و اومدم اینجا خب این تست ها که شکر خدا تمومی نداره امروزم دو تا تست داشتیم  اولی که تست مبانی تصویر سازی بود که اونو راستش نخونده بودم ولی خیلی لطف کنم میشم ۱۷-۱۸ دومی هم که تست تاریخ هنر جهان بود که شدم ۵/۱۹   اسم دو تا از هنرمندان دوره ی باروک رو یادم رفته بود   همین امروز کم مونده بود از دست برم رفته بودم  کلاسای بالا که تو بالکه درس بخونم بعد خانوم قائمی  از پایین صدام  کرد کتاب میخواست بهش دادم و رفت سری بعدش که خواست کتابو برام بیاره گفت سیمین نیا پایین همین جا میتونم بدمش بهت آقا من تا خواستم از پله ها بیام پایین شونصد تا پله رو کردم یکی و  تپ تپ تپ از پله ها افتادم پایین شانس آوردم نرده ها جلوم بود وگرنه میوفتادم پایین با اون وضعی که من داشتم  خدا رحم کرد  مچ پام درد میکنه  الان خب   بعدم جیغ و جیغ مینا و خانوم قائمی ...   اون روز جاتون خالی نمیدونید تو مدرسه چه خبر بود چنان با مدیر مدرسه جنگ کردیم که حد نداشت خب حالا بماند به چه دلیلی حالا ما شدیم عزیز گرامی های مدرسه فردا میخوان ببرنمون نمایشگاه  عجبا

دیروز با مادر خانومی رفتم  مانتو بخرم  خب چی کنم به خاطر این لعنتی ها رفتم از این مانتو های که دوس ندارم خرید و اون مانتو که دوسش داشتم رو گذاشتم کنار ولی دیدم خوب این مانتو هاکه اصلا دوسشون نمیدارم بهم میاد ها  بعد هم که اومدیم خونه تربچه جونی اومد دوباره رفتیم بیرون ۵شنبه تولد یاسی جونمه جیگر طلا  موندم چی بپوشم  منو راهنمایی کنید لطفا

این بلاگردم که دیگه شورش رو در آورده خب یعنی چی من لینکاموووووووو میخوااااااااااااام ای مردمممممم ، از کارای که باید تحویل بدم یه دونه کار ماژیکه برا خانوم قائمی یه کتاب داستان و تقویم ۵ تا  آرم برا خانوم موفق فکر میکنم چیزای دیگه ای هم هست ولی الان اصلا حضور ذهن ندارم

بعد از یه ۱۰ سالی کتاب یاسمین مودب پور رسید دستم که بخونم البته اون زمانی که تازه اومده بود رسید دستم ولی چون امتحان داشتم نرسیدم درست حسابی بخونمش  اما الان ... چقدر این کتابای مودب پور بامزس ای خدا همش باید بخندی ولی خدایی آخرش حال آدم رو اساسی میگیره  تو همه کتاباش اون طرف که خیلی باحاله آخرش یه بلایی به سرش میاد

یه دو تا از عکسای دوران طفولیتم رو دادم برام بزرگ کردن زدمش دیوار روبرو  میز کامپیوتر هر وقت میبینمشون کلی انرژی میگیرم ، نمیدونم چرا

خب من برم که یکمی کتاب بخونم بعدش با مادر خانومی برم بیرون خرید

روز خوبی داشته باشید

من کامنت میخوام هوارتااااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

سلام

دیشب انقدر خسته بودم که جون اینکه وسایلامو جمع کنم هم نداشتم حتی تست علم مناظرو مرایا رو هم نخوندم فقط کتابش رو گذاشتم پایین تختم که ... چه خوابایی که ندیدم خواب میدیدم برگه دادن دستم نمیتونم هیچ چی رسم کنم اصلا نمیدونم پلان چیه نما چیه پرسپکتیو ها چین توی همین حال نمیدونم چه طور شد که بیدار شدم و یاد وسایلام افتادم نمیدونم ساعت چند بود هیچ حوصله ی اینو که ساعت رو برم نگا کنم نداشتم مشغول شدم به جمع و جور کردن پوستر هامو  یه سری از کارای که فکر میکردم برای نمایشگاه خوبه و ... اومدم سراغ کامپیوتر که باید  یه چیزای رایت میکردم برا تربچه که امروز میخواست بره سنندج ! کارای اونو حاضر و آماده گذاشتم سر میزش پیش باقی وسایلا ، صبحانه رو خوردم و یواش یواش حاضر شدم وقتی خواستم برم اول همه رفتم تربچه رو از خواب بیدار کردم و کلی بوس بوسیش کردم و یه سری چیزا بهش گفتم و رفتم بعدش بابا رو بعدشم مامان رو که حسودیش نشه  آخه بابا و تربچه جان امروز رفتن سنندج چون تربچه جان یه سمینار داره قربونش برم میرن برا اون دیگه منتظر محمودی تا بیادش ، میریم سراغ سمر ، نسا که مامان و باباش رفتن تبریز پس خونه عمه جونشه افسانه اومده  میریم مدرسه طبق معمول در بسته سه تایی پیاده میریم تا بلوار بعثت حسابی از هوای بهاری استفاده میکنیم و بر میگردیم میبینیم مدرسه بازه ! دیگه وسایلامونو میزاریم سر جاهاشو منم وسایلامو میذارم رو صندلی که خراب نشه  بچه ها همگی میان جمع میشیم تو کارگاه و منتظر خانوم عباسی میشیم  میاد درسشو میده و ... کلاس یه هو شولوغ پلوغ میشه یه لحظه حواسم میریه پیش پوسترام چشم میگردونم که پیداشون کنم ولی نبود گفتم خب حتما بچه هاگذاشتن جایی که خراب نشه بچه های گرافیک که میرن کلاس که خلوت میشه میبینم کارام پشت شیواس  رفته برشون دارم دیدم وااااااااای خدایی من خانوم لطف کردن نشستن روش پیش خودم  میگم آخه شیوا تو عقل و فهم نداری تو نمیفهمی نباید تکیتو به اینا بدی ماشالا انقدرم که عظمت داره میگه تقصیر من چیه من چند بار صدا کردم گفتم اینا مال کیه کسی جواب نداد من نشستم اونجا میگم آخه ... تو حالت عادی یه دونه از وسایلات میوفته زمین پدر مارو در میاری که بیایم بهت بدیمش انقدر که صدامون میکنی نوبت به کار من که میرسه ساکت میشی دیدم حرف زدن با این مثل آب کوبیدن تو هاونه ( حاونه ) کارارو باز کردم دیدم وای همشون شکستن  اون همه که من سر اون پوسترا خرج کرده بودم سرشون زحمت کشیده بودم چقدر رفتم اومدن زحمت یه ماه ی منو خانوم یه ثانیه ای به باد داد جالب اینجاس که حق به جانبه هیچ به روی خودش هم نمیاره بچه هامیگن سیمین تو چقدر صبوری آخه ما جای تو بودیم ها ... گفتم آخه  بچه که نیست باهاش  دعوا کنی اگه انقدر ( . ) تو پرانتزی منظور اون اندازه بودا ، شعور فهم داشت اینجور نمیکرد حالا من بیام باهاش بجنگم که چرا کار منو خراب کردی یالا برو برا سالمش رو بیار ؟! چی کنم آخه خب من همیشه از همه چیز به راحتی میگذرم اینم روش جاش خودم فقط حرص میخورم  

دیگه اومدم خونه جای خالی  تربچه و بابا حسابی معلوم بود دلم اساسی گرفت ناهارمو سر میز کامپیوتر خوردم و ... یکمی کامی بازی بعدش دیدم حوصلم سر رفته یکمی کتاب خوندم بعدم که خوابم برد دیگه با صدای زنگ مادر خانومی بیدار شدم تند تند ظرفامو شستم تا بیاد بالا خواستم از تنبلیم بزترم تو ماشین گفتم تانبل فقط یه دونه بشقابه دیگه  باز کتــاب خوندمممممممم و هی به خودم گفتم تربچه کجایی که سر به سرت بزارم هی نذارم درس بخونی هی از سر کولت بکشم بالا هی بوست کنم هی به زور بکشمت پای کامی به هوای عکسای خوشگل  کجایی که دلم برات شده اندازه یه عدس خیلی بهش وابسته شدم صبح تا ظهر که میرم مدرسه  و اون میره سر کار دلم براش انقدر تنگ میشه چه برسه به اینکه یه دو روزی نبینمش ! من تربچه جونمو می خوااااااااااام

 آهان تست علم ناظرم که نخونده شدم ۲۰  تازه انقدر شیک تقلب رسوندم که تو برگه براشون مینوشتم میدادم بهشون یه جا هم دیدم سمیرا  نمی تونه پرسپکتیو سه نقطشو بکشه برگمونو جابه جا کردیم براش کشیدمیه کلاسو خوشبخت کردم

برم دیگه پیش مامام خانومی تنهاست

شب خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 23:3 توسط نهال |