دوست داشتی نخون ...
از این طرف به اون طرف هی غلت میزنی پامیشی موهاتو جمع میکنی که شاید خوابت ببره حس میکنی یه چیزی زیر پات احتمالا خورد شد نگا میکنی میبینی موبایله تربچه جانه ، با بستن موها هم هیچ فایده ای نداشت از حرصت بالش رو پرت میکنی پایین انقدر صداش زیاد بود !!!! که تربچه گفت ســـــیمین چته بابا ؟؟؟! میگم هیچ چی درد همیشگی باز معلوم نیست چی خوردم که اینطوری شدم تمام دست و صورتم ... میخارید آنتی هیستامین هم هیچ تاثیری نداشت، میبینی فایده نداره تازه ساعت ۱:۳۰ میای پای کامپیوتر خوشبختانه بچه ها هستن که سرت با اونا گرم بشه تا حدود ۴ اونجایی بعد دوباره میای سرجات از اینور به اونور چرا اینطور شده ؟ خسته شدم دیگه ،دلم میخواست اون لحظه بپرم تو یه استخری که آبش یخه یخ باشه ولی این وقت شب ... بالاخره با هر بدبختی که شده یه نیم ساعتی فقط نیم ساعت میخوابی بعد مامان بیدارت میکنی چشمام انقدر پف کرده بود و قرمز بود که خودم رو دیدم وحشت کردم یه لیوان چای میخورم و میام اینجا وسعی می کنم نخوابم اگر بخوابم شب بد خواب می شم بعدم که مامان و تربچه میرن بیرون موندی از بیکاری چی کنی ...
دلم میخواد یه دو روزی از دست این دوستام یه خورده راحت باشم ولی مگر میزارن ؟ یا زنگ میزنن یا اینکه میان تو نت ای خـــــــــــــــــــــــــدا ![]()
این روزا که داره یواش یواش نزدیک میشه به رفتم مامان اینا یه جورایی میشم تاحالا نشده مامان اینا بدون ما جایی برن ۱۰۰۰ مرتبه هم بهم میگه بیاید باهم بریم ولی من قبول نمیکنم از یه طرفم میگم بزار برن خوش باشن همیشه که نباید ما باهاشون باشیم ... مامان همش میگه سیمین بیا ببینم اینو اونجا گذاشتم اونجور کردم اینجور شده حواست باشه ها خودت رو نسوزوی یه بار سیمین حواست باشه بزار میرم اونجا خیالم راحت باشه یه چـــــــــشم کشدار میگم و ...
نمیدونم دیگه چی بگم دلم خواست یه چیزی نوشته باشم
برم


عجب انقدر از دستش عصبانیم که حد نداره
مثل اینکه دوباره باید اون لوگو رو بزارم گوشه بلاگ تا موقع ای که اون بود از این مشکلات نداشتم حالا که برداشتمش هر روز اینجوری شلوغ بازی میکنه
من والا یادم نیست کی رفتم چطور رفتم
میترسم ازا ین به بعد منو وسط خیابون پیدا کنن شبا
خب چی کار کنم دست خودم که نیست
دیگه بلاخره نمیدونم کی بود دوباره گرفتم خوابیدم تا حدود ۹ بود بیدار شدم یه صبحانه ای خوردم و اومدم اینجا ۵ دقیقه کار کردم یه ساعت قربون صدقه ی بلاگفا رفتم که بتونم این لینکامو درست کنم آخه من بدم میاد لینکام معمولی باشه
دیدم با بلاگردم که مشکلات دارم رفتم تو بلاگرولینگ اونجا عضو شدم و تمام لینکارو منتقل کردم اونجا فقط یه چیزی جون سیم سیم هر وقت میخواید تو بلاگرد پینگ کنید اون تیک بلاگرولینگ رو هم بزنید منم بفهمم به خدا ثواب داره مادر جون ) یک در دنیا صد در آخرت
) بعد منم برا بلاگرد میزنم(که اونم حالا هر دفعه زحمتشو میندازم گردن یکی از برو بچه آخه برا من که بلاگرد سایتش باز نمیشه) که شما هم بفهمید
بنده آپم
مامان و بابا میخوان برن مکه ... همین مراسمشون هم ۱۳ مرداد شده
بعد شت سر اونم ۳۱ عروسی دختر خاله جان قبل و بعدش هم حنا بندون چه میدونم از اینجور برنامه هاست ... تو این فاصله آیا من انرژی و جونی برام میمونه همشم که باید بریم لباس بخریم
دوباره همون آش و همون کاسه ی قبل یادتونه برا عقد کنون من دیگه رسما داشتم دیوونه میشدم
تا همون روز مراسم هم لباسمو گم کرده بودم
منم که چنان جا سازی کرده بودم آخه اگر میفهمیدن آوردیم پوست کلمون رو میکندن گذاشته بودم تو جیب شلوارم از شانس منم رفته بود اون ته تا خواستم درش بیارم خانوم فلانی تشریف آوردن تو فقط اون مانتوی من که تو هوا مونده بود خیلی ضایع بود
چی کنم خب هواسم به اون نبود یه جور نگا میکرد
عمومی فقط دین و زندگی و یکمی ادبیاتش رو خوب زدم
جدا خسته نباشم اگر اینجوری پیش برم ها هیچ جوره دانشگاه قبول نمی شم
از بس که این جمعه ها بده و زشت چرا اینطوریه ؟ شما هم دلتون میگیره ؟ 
به خدا دیگه این آخراش دلم به خوندن نمی رفت
دیگه کلافه شدم بودم اساسی صبحانه هم به زور یه نصفه چای خوردم هیچ چی هم با خودم نبرده بودم به خیال اینکه امتحان رو زودی تموم میکنم میام بیرون آقا ما به خیال اینکه ساعت ۸ امتحان شروع میشه نشستیم دیدیم نه بابا شروع بشو نیست راس ساعت ۱۰ برگه هارو دادن ما هم شروع به کار کردیم اول طراحی یه آرم داشتیم برای گلخانه ... بعد یه کار آبرنگ که من با خدا خدا انجامش دادم طرحشم گل بود گلم با آبرنگ جون آدم رو میگیره
نه خدایی خیلی خشمل شد دیگه که بعد از اونم با برو بچ اومدیم ،دیشب خانوم محمودی زنگ زد گفت میخوام برم تهران نیستم خودم نمیام دوستمو میفرستم سراغت و ...یه عالمه حرف زدیم با هم دیگه بعدشم خداحافظی کردیم
دیگه کلی با بچه ها گفتیم و خندیدیم و اومدیم تا دانشگاه بعدم یه سری رفتن اون سمت ماهم اومدیم این سمت کلی تو ماشین شوخی کردیم
روز آخر بود دیگه جوات بازی در آوردیم
بعدم که من یه مسیر جدا شدم اونا هم دوباره یه مسیر اومدم خونه دیگه نا نداشتم به قدری گشنم بود و گرمم بود انگار که منو از تو قابلمه در آوردی
ناهار رو مدل قل مرادی خوردم بعدش اومدم پای کامی آی یه چت درست حسابی کردم
خب خیلی وقت بود ۳-۴ ساعت چت نکرده بودم با دوست جونا بعدم هرچی سعی کردم بخوابم نشد خیلی خسته بودم ها ولی اصلا نمیتونستم بخوابم گفتم یکمی اتاق مرتب کنم کتاب تاریخ معاصر رو که دیدم حرصم گرفته بود از دستش قشنگ یه سه چهار باری محکم کوبیدمش زمین دلم خواست از برگه هاش پاره کنم کتابمم سیمیه از اون بالا شروع کردم اول مچاله کردن بعد که خواستم برگه رو پارش کنم دستم کشید ته اون سیمه همچین یه بند انگشت برید آی برید هااا اشکمو در آورد تا همین اان هم جیز جیز میکنه هیچ اقدامی براش نکردم
پوسیدم تو این خونه ... روز آخری یه سری از بچه هابا اوقات تلخی از هم جدا شدن مینا و سمیرا یکمی بحثشون شد کلاس هم از قبل تبدیل شده بود به دو دسته ما هم با اون چهار نفر خداحافظی نکردیم آخه دشمن بودن تا دوست خدا میدونه که ... اصلا ولش اومدم خونه به مامان میگم من این لباس مدرسمو به آتیش میکشم
اصلا من بلاگم رو ثبت نمیکنم میخوام اصلا میخوام فیلتر بشم اصلا دلم میخواددددددددد تو بلاگم همش بنویسم بــــــــــــــــــــــــــوس بغــــــــل و ... تا فیلترم کنن
ایش یعنی چی اصلا نمیدونم چرادلم میخواد فیلتر شم
- راه برگشت با محمودی خانومی که میومدیم یه جا دیدم دو تا ماشین وایستاده بودن کتک کاری
داشت میومد دو دهنم مردم چرا اینجور شدن آیا ؟
خسته شدم از بس که امتحان دادم و تموم نمیشه شاید به خاطر اینکه فرجه هاش زیاده
من کاری کردم که خودم نمیدونم ؟
من تا آخرش این مدرک کوفتی رو از این هنرستان
خراب شده بگیرم دیوونه میشم
از اون درسا صفحه آرایی رو خوب زدم تصویر سازی رو بد نزدم یه سری آرم و پوستر داده بودن که اصلا ما نخونده بودیم اکثریت عکساشکلا واضح نبودن از درس های پارسالمون هنر های تجسمی سوال داده بودن
علم مناظرشم به درد عمشون می خورد
میگم آسون بود ؟؟ میگن آره دیگه بعد یکی یکی سوال ها رو که میپرسیدم میدیدم همه رو غلط زدن
پس چطور میگین آسون بوده ؟ هیچ خودشونم نفهمیدن چی کارکردن
اومدیم مدرسمون انقدر گله و شکایت و غر غر کردم بهشون که دیگه خودم خجالت کشیدم خدایا یه صبری و یه نمره ای به ما بده
آره من اصلا دارم تقلب میدم به این یکی اون یکی دیگه
جونم براتون بگه که من بنده خدا هر روز از این مشکلات داشتم و خواهم داشت ... تعطیلات خوش میگذره ؟ به من که اساسی خوش میگذره همچینی ... از صبحه داشتم با کامپیوتر کار میکردم دیگه وقتی دیدم این چشمم به سوزش رسیده
قالبم راستی چطوره خوب شده ؟ دیوونه کرد منو تا این شد هرچند خیلی سادست ولی خب نمیدونید که من چه بد بختی کشیدم ولی از جاش تقریبا با کد هاآشنا شدم
دیگه بگم که این وسطم کلی بچه هامنو حرص دادن اون چند روز که ما تحویل کار داشتیم خدا نیاره اون روزو بنده نشسته بودم کنار تلفن از جام هم تکون نمیخوردم شونصد نفر در ۵ دقیقه زنگ میزدن مشکلات داشتن آخه به قول خانوم قائمی کباب شین الهی
میترکین تو سال کاراتونو انجام بدید که به این وضع نیوفتید کار نصفه تحویل بدید ؟ از این طرفم مو به سر من نزارید ؟! الو سیمین سلام خوبی ؟ مرسی تو خوبی سیمین میگم که من هر کاری میکنم نمیتونم رنگ نوشتمو عوض کنم میگم خب لایتو انتخاب کردی ؟ میگه ها ؟ آها نه اصلا به اون کاری ندارم من ... دوباره الو سیمین من نمیدونم چرا نمیتونم سیاه سفید کنم طرحمو ... ساعت ۱۲ شب سیمیــــن اکتیو کورل ام تموم شده چی کارش کنم ؟ میگم که سی دی نداری نصب کنی ؟ میگه نه
میگم میخوای برای از تو گوشی تلفن بفرستم ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه یکمی این عقل مبارک رو به کار بندازید منو انقدر حرص ندید ننه
من قلبم با باطری کار میکه خرص بخورم میوفتم میمیرم از دستتون راحت میشم انشالله
الان دارم از این آهنگ های عقشمان جنیفرلوپز خانوم
گوش میدم
آی عقشی میکنم
امشب هم به سلامتی دایی جونم اینا میان خونمون
جای همتون خالی