تبليغاتX
نـــــهال
از صبح من دارم منت این بلاگفا رو میکشم از بس که اینو

بچه بد

به من نشون داد اگه  کسی جلومو نگرفته بود کامپیوتر رو از پنجره پرت میکردم پایین یا اینکه بلاگفا رو هر جور شده بود تیکه پاره میکردم   عجب انقدر از دستش عصبانیم که حد نداره   مثل اینکه دوباره باید اون لوگو رو بزارم گوشه بلاگ تا موقع ای که اون بود از این مشکلات نداشتم حالا که برداشتمش هر روز اینجوری شلوغ بازی میکنه

خب حال شما خوبه ؟ مرسی مرسی منم خوبم به لطف شما دیشب انقدر خسته و کوفته بودم تا ۱۲ بیشتر نتونستم بمونم  در بست خوابیدم تا نمیدونم چه ساعتی بود چشمامو باز کردم دیدم وسط آشپزخونم لیوان به دست دارم هی آب میبرم برا مامان و تربچه    من والا یادم نیست کی رفتم چطور رفتم   میترسم ازا ین به بعد منو وسط خیابون پیدا کنن  شبا  خب چی کار کنم دست خودم که نیست   دیگه بلاخره  نمیدونم کی بود دوباره گرفتم خوابیدم تا حدود ۹ بود بیدار شدم یه صبحانه ای خوردم و اومدم اینجا ۵ دقیقه کار کردم یه ساعت قربون صدقه ی بلاگفا رفتم که بتونم این لینکامو درست کنم آخه من بدم میاد لینکام معمولی باشه   دیدم با بلاگردم که مشکلات دارم رفتم تو بلاگرولینگ اونجا عضو شدم و تمام لینکارو منتقل کردم اونجا فقط یه چیزی جون سیم سیم هر وقت میخواید تو بلاگرد پینگ کنید اون تیک بلاگرولینگ رو هم بزنید منم بفهمم به خدا ثواب داره مادر جون ) یک در دنیا صد در آخرت  )  بعد منم برا بلاگرد میزنم(که اونم حالا هر دفعه زحمتشو میندازم گردن یکی از برو بچه آخه برا من که بلاگرد سایتش باز نمیشه) که شما هم بفهمید بنده آپم

بگم که مثل اینکه دیروز همه مونده بودن تو خماری   مامان و بابا میخوان برن مکه ... همین مراسمشون هم  ۱۳ مرداد شده   بعد شت سر اونم ۳۱  عروسی دختر خاله جان قبل و بعدش هم حنا بندون چه میدونم از اینجور برنامه هاست ... تو این فاصله آیا من انرژی و جونی  برام میمونه  همشم که باید بریم لباس بخریم دوباره همون آش و همون کاسه ی قبل یادتونه برا عقد کنون من دیگه رسما داشتم دیوونه میشدم تا همون روز مراسم هم لباسمو گم کرده بودم یادته دریاجون ؟

امروز تولد مامان بزرگ جونمه  خدا بیامرزتش

دیگه که نمیدونم چی بگم  برم پیش مامان و تربچه

روز خوبی داشته باشید

بابای

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

دوست داشتی نخون ...

از این طرف به اون طرف هی غلت میزنی پامیشی موهاتو جمع میکنی  که شاید خوابت ببره حس میکنی یه چیزی زیر پات احتمالا خورد شد نگا میکنی میبینی موبایله تربچه جانه ، با بستن موها هم هیچ فایده  ای نداشت از حرصت بالش رو پرت میکنی پایین انقدر صداش زیاد بود !!!! که تربچه گفت ســـــیمین چته بابا ؟؟؟! میگم هیچ چی درد همیشگی باز معلوم نیست چی خوردم که اینطوری شدم تمام دست و صورتم ... میخارید آنتی هیستامین هم هیچ تاثیری نداشت، میبینی فایده نداره تازه ساعت ۱:۳۰ میای پای کامپیوتر خوشبختانه بچه ها هستن که سرت با اونا گرم بشه تا حدود ۴ اونجایی بعد دوباره میای سرجات  از اینور به اونور چرا اینطور شده ؟ خسته شدم دیگه ،دلم میخواست اون لحظه بپرم تو یه استخری که آبش یخه یخ باشه ولی این وقت شب ... بالاخره با هر بدبختی که شده یه نیم ساعتی فقط نیم ساعت میخوابی بعد مامان بیدارت میکنی چشمام انقدر پف کرده بود و قرمز بود که خودم رو دیدم وحشت کردم  یه لیوان چای میخورم و میام اینجا وسعی می کنم نخوابم اگر بخوابم شب بد خواب می شم بعدم که مامان و تربچه میرن بیرون موندی از بیکاری چی کنی ...

دلم میخواد یه دو روزی از دست این دوستام یه خورده راحت باشم ولی مگر میزارن ؟ یا زنگ میزنن یا اینکه میان تو نت ای خـــــــــــــــــــــــــدا

این روزا که داره یواش یواش نزدیک میشه به رفتم مامان اینا یه جورایی میشم تاحالا نشده مامان اینا بدون ما جایی برن ۱۰۰۰ مرتبه هم بهم میگه بیاید باهم بریم ولی من قبول نمیکنم  از یه طرفم میگم بزار  برن خوش باشن همیشه که نباید ما باهاشون باشیم ... مامان همش میگه سیمین بیا ببینم اینو اونجا گذاشتم اونجور کردم اینجور شده حواست باشه ها خودت رو نسوزوی یه بار سیمین حواست باشه بزار میرم اونجا خیالم راحت باشه یه چـــــــــشم کشدار میگم و ...

نمیدونم دیگه چی بگم دلم خواست یه چیزی نوشته باشم

برم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

 

حاضرم بمیرم اما به خاطر یه ذره غذای نذری انقدر خودم رو خار و خفیف نکنم بابا از بس صدای آقایه دونه به منم بدین آقا ترخـــــدا فقط یه ذره به منم بدین به گوشم خورده دلم میخواد برم اونجایی که غدا میدن و صداش تا اتاق من میاد ، داد و هوار کنم آدم انقدر خودش رو باید خراب کنه؟! آخه برادر من تو که اون دفعه سر صف بودی دو بارگرفتنت چیه ؟ والا به خدا خجالتم خوب چیزیه

از بس رفتم تو این آیدی و اون آیدی و میل چک کردم و صدتا بلاگ باز کردمو از اون ۱۰۰ تابلاگ ۹۸ تاش فیلتر بود خسته شدم بابا آخه این چه وضیه بدبختی هرچی فیلتر شکن هم بوده دیگه یا فیلترن یا اینکه به کل کار نمی کنه من نمیخــــــــــــــوام  یه دفعه بگین منم در این بلاگ رو تخته کنم بشینم فقط به مانیتور زل بزنم و آهنگ گوش بدم دیگه پول اینترنتم بی خودی ندم به جون خودم نباشه به جون بغل دستیم من فقط نت رو بخاطر بلاگ و  این چیزاش میخوام والا هیچ هدف دیگه ای ندارم البته تو دوران مدرسه که یادش بخیر  چرا زیاد سر کارداشتم با نت در کل عکس سرچ می کردم برا کارامو هزار تاچیزه دیگه  ...

خواستم بگم که عزیزی که تقریبا مو به سر من نذاشتی و نمیزاری یه نفس راحت از دستت بکشم بابا ولم کــــــــن من تو جهنمم برم منو ول نمیکنی ها  یعنی چی خب آقا من اینجا بگم رسما بلاگم رو تعطیل کردم دست از سر بر میداری ؟ بگم من اصلا ببخشید ها غلط کردم بلاگر شدم خوبه ؟ ببین بگم کامپیوترم رو میفروشم اصلا دیگه طرف کامپیوتر نمیرم اون موقع ولم میکنی ؟ آره ؟

بنده ( اون هفته البته )اول صبح شاد و خندان بیدار شدم و هی دیدم مسیج میاد پشت سر هم  یه نگا به شماره انداختم هرچی  فکر کردم دیدم نمیشناسمش اگرم اشتباه گرفته بود که شونصد تا مسیج نمیداد بعد گفتم شمــــــــــــــــا ؟ ! بعدش چنان جواب شیک و نانازی بهم داد که گفتم سیم سیم جان ساکت بشی بهتره مادر اینطور برا خودت هم خوبه آخه بگو بشر مریضی ادم رو تا آخر شب نحص میکنی با اون اس ام اس قشنگت که خودم مردم از خجالت خوندمش ؟!!!! آخر سرم شکم رفت به یکی دو تا از فامیلامون که گفتم بعدا حسابتون رو میرسم خودم تکی تکی حیف که الان وقتش نیست !

یه کارتونی بود اون موقع ها ( خیلی هم دور نیستا ) خرسه رفت سر کندو عسل ، میخواست خیر سرش عسل بخوره ولی زنبورا امان ندادن افتادن جونش  آخرش جوش جوشی شد !! تا اینجاشو گرفتی چی میگم ؟من الان مثل اون خرسه جوش جوشیم  نمیدونم چرا ببین هیچ زنبوری هم نیشم نزده فقط فکر کنم به یه خوراکی بدجوره حساسیت دارم ...

امروز با مریم خانومی کشف کردیم که بلاگرد مثل اینکه با من مشکل داره و لینکا رو فقط برای من نشون نمیده منم اون قالبم یه مشکلاتی داشت مجبور شدم قالب عوض کنم !! یه اشتباهی هم که کردم اینه که یادم رفت از کدش کپی بگیرم !!!!!! بعد دیگه الان هیچ جوره ندارمش دیگه تمام!!! حالا اینجا رو بگم که آقا تا ما قالب رو عوض کردیم و لینکا رو هم نداشتم با بدبختی از این بلاگ و اون بلاگ خوندن تک تک ارشیو تو مسنجر و هزارتا بدبختی دیگه لینکا جور کردم ، دیدم که بلاگرد درست شد مثل اینکه با حضور من مشکل داشت منم از حرصم رفتم  حساب کاربریمو ( چقدر کتابی گفتم ) از اونجابه کل پاک کردم ، حالا در اسرع وقت به فکر یه قالب می باشم الان فعلا حالش نیست

یه مشکلی که هست اینه که گاهی هیچ کیو نمیشناسم ... اون روز مسنجر باز بود بچه ها میومدن ولی نمیشناختمشون برام غریبه بودن به هیچ کی هم پی ام ندادم  شناختن خودمم این روزا کار سختی شده برام !!!!

 

 

آقــــــــــــــــــا غذا تموم شد ؟!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

 سلام

 دیروز که آزمون داشتیم  نصف بیشتر وقتمون هم سر اون رفت ولی از جاش عقشمان را دیدیم و کلی هم باهاش شوخی کردیم وای که چقدر دیروز سر جلسه خسته کننده بود همه جواب داده بودن اما خانوم فلانی راضی نمی شد که دفترچه های تخصصی رو بده  مااز ساعت ۲:۳۰ تا ۴ مخ هم دیگه رو خوردیم بس حرف زدیم این آخراش هم به این نتیجه رسیدیم که موبایلامون رو در بیاریم و به کار و زندگی خودمون برسیم   منم که چنان جا سازی کرده بودم آخه اگر میفهمیدن آوردیم پوست کلمون رو میکندن گذاشته بودم تو جیب شلوارم از شانس منم رفته بود اون ته  تا خواستم درش بیارم خانوم فلانی تشریف آوردن تو فقط اون مانتوی من که تو هوا مونده بود خیلی ضایع بود   چی کنم خب هواسم به اون نبود یه جور نگا میکرد   بعد از اونم هی بشین دروس تخصصی رو بزن ولی خدایی چقدره آسون بودا تخصصیهاشو میگم عمومی فقط دین و زندگی و یکمی ادبیاتش رو خوب زدم   جدا خسته نباشم اگر اینجوری پیش برم ها هیچ جوره  دانشگاه قبول نمی شم   اصلا منم غصه نمیخورم در این مورد   دیگه اومدم خونه یکمی خستگی بعدشم با مامانم اینا رفتیم بیرون مثلا دلمون باز شه بدتر گرفت   از بس که این جمعه ها بده و زشت چرا اینطوریه ؟ شما هم دلتون میگیره ؟

یه اسم دختر وپسر خوشگل  به من برسونید لطفا

من برم دیگه نمیدونم چی بگم  

روز خوبی داشته باشید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام دوست جوناااااااااااا

حالتون خوبه ؟؟؟؟

چی کارا میکنید ؟

آقا بالاخره تموم شــــــــــــــد هــــــــــــــــــــــی  هــــــــــــــورا وااااییییی این منم دارم میبینم که این امتحان تموم شد ؟؟؟   به خدا دیگه این آخراش دلم به خوندن نمی رفت

امروز به سلامتی از ساعت ۷:۱۵ بنده مدرسه بودم تا ساعت ۲:۱۵   دیگه کلافه شدم بودم اساسی صبحانه هم به زور یه نصفه چای خوردم هیچ چی هم با خودم نبرده بودم به خیال اینکه امتحان رو زودی تموم میکنم میام بیرون آقا ما به خیال اینکه ساعت ۸ امتحان شروع میشه نشستیم دیدیم نه بابا شروع بشو نیست راس ساعت ۱۰ برگه هارو دادن ما هم شروع به کار کردیم اول طراحی یه آرم داشتیم برای گلخانه ... بعد یه کار آبرنگ که من با خدا خدا انجامش دادم طرحشم گل بود گلم با آبرنگ جون آدم رو میگیره   دیگه آخرش طوری شد کارمو نصفه تحویل دادم نرسیدم کاملش کنم یه طراحی پوستر داشتم اولش هیچ چی به ذهنم نمیرسید ولی بعد از اندکی تفکر و فسفر سوزوندن طرحی زدم که کف اون دو سه تا معلممون برید نه خدایی خیلی خشمل شد  دیگه که بعد از اونم با برو بچ اومدیم ،دیشب خانوم محمودی زنگ زد گفت میخوام برم تهران نیستم خودم نمیام  دوستمو میفرستم سراغت و ...یه عالمه حرف زدیم با هم دیگه بعدشم خداحافظی کردیم دیگه کلی با بچه ها گفتیم و خندیدیم و اومدیم تا دانشگاه  بعدم یه سری رفتن اون سمت ماهم اومدیم این سمت کلی تو ماشین شوخی کردیم   روز آخر بود دیگه جوات بازی در آوردیم بعدم که من یه مسیر جدا شدم اونا هم دوباره یه مسیر اومدم خونه دیگه نا نداشتم به قدری گشنم بود و گرمم بود انگار که منو از تو قابلمه در آوردی   ناهار رو مدل قل مرادی خوردم بعدش اومدم پای کامی آی یه چت درست حسابی کردم   خب خیلی وقت بود ۳-۴ ساعت چت نکرده بودم با دوست جونا بعدم هرچی سعی کردم بخوابم نشد  خیلی خسته بودم ها ولی اصلا نمیتونستم بخوابم گفتم  یکمی اتاق مرتب کنم کتاب تاریخ معاصر رو که دیدم حرصم گرفته بود از دستش قشنگ یه سه چهار باری محکم کوبیدمش زمین دلم خواست از برگه هاش پاره کنم کتابمم سیمیه  از اون بالا شروع کردم اول مچاله کردن بعد که خواستم برگه رو پارش کنم دستم کشید ته اون سیمه همچین یه بند انگشت برید آی برید هااا اشکمو در آورد  تا همین اان هم جیز جیز میکنه هیچ اقدامی براش نکردم  پدرمو در آورده  دیگه اتاقو جمع و جور کردم هی سر به سر مامانم اینا گذاشتم و ... بعدم رفتیم بیرون گردش   پوسیدم تو این خونه ... روز آخری یه سری از بچه هابا اوقات تلخی از هم جدا شدن مینا و سمیرا یکمی بحثشون شد کلاس هم از قبل تبدیل شده بود به دو دسته ما هم با اون چهار نفر خداحافظی نکردیم آخه دشمن بودن تا دوست خدا میدونه که ... اصلا ولش اومدم خونه به مامان میگم من این لباس مدرسمو به آتیش میکشم  خسته شدم ازشون راستی جمعه کنکور آزمایشی سازمان سنجشه اصلا حوصله ندارم برم  ولی خب ...

-----

دلم برای مدرسه برای صندلی هاش برای اون تخته ی سیاه برای معلما برای همه ی دل شوره ها و اضطراب ها برای تقلب ها برای سر به سر گذاشتن خانومی کهایی برای دعوای های که گاهی بین بچه ها پیش میومد برای تحویل کارا برای شب بیدار موندن ها برای شوخی های پریسا اذیت کردن بچه ها قهر بچه هابرای بالا و پایین رفتن ها برای چیدن گیلاس برای چیدن انگور برای قائمکی رفتن بالا پشت بوم برای  همه چـــــی تنگ میشه

 

 

فردا صبح با مامان و یکی از همسایه هامون قرار یه ربع به ۵ بریم پیاده روی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

 

دلم برای آدمای ۲ ماه پیش تنگ شده همون آدمای که  خیابونا رو شلوغ میکردن همون دختر وپسر های که دست تو دست هم خیابونا رو متر میکردن همون دخترای خشگلی که تو خیابونا راه میرفتن و دلبری میکردن همون پسرای که با دیدنه اونا یه  چیزی میگفتن البته یه تعدادی از پسرا ، دلم برای اون پسرا که با موهای مدل آسمونی تنگ شده

امروز با مامان رفته بودم بیرون بعد از چند وقت ، وقتی دیدم مردم با چهر های خیلی ساده یه مانتوی بلند   یه چادر رو سرش که به زور جمعش میکرد اون پسرا با شلوار های  معمولی با یه بلوز آستین بلند که تو این گرما بپوشیش خفه خون میگیری ،  دلم خیلی گرفت تو دلم چقدر لعنت فرستادم به این ...

خدایا تای کی میخواد این وضع ادامه داشته باشه تا کی میخوان با مردم بازی کنن دل مردم رو بلرزونن ...

من اون آدمای قبل رو میخوام  آدمای سر زنده و شاد ولی ... دلم میگیره وقتی میرم تو خیابون میبینم فقط یه قشر خاص ( میدونید که کیا رو میگم ! )  اومدن بیرون و همچین شاد خندونن زورم میگیره از این وضع

بالایی ها جز این نوشته های بود که تو امتحانا مینوشتم ثبت موقت میکردم  ۷/۳/۸۶

-----------------------------------------------------------------------

حالم همون حال پست قبله ولی ...

دیشب با نگین جون چت میکردم می گفت که از اخبار شنیدم که برو بچ بلاگ نویس باید بلاگاشون رو ثبت کنن  اگر ثبت نکنن فیلتر میشن خب یعنی چیییییییییییییی من نمیخوام بلاگم رو ثبت کنم اصلا چه معنی داره   اصلا من بلاگم رو ثبت نمیکنم میخوام اصلا میخوام فیلتر بشم اصلا دلم میخواددددددددد تو بلاگم همش بنویسم بــــــــــــــــــــــــــوس بغــــــــل و ... تا فیلترم کنن ایش یعنی چی اصلا نمیدونم چرادلم میخواد  فیلتر شم  ( هرچی اصلا بود رو به کار بردم )

امروز از اون موقع ای کا پامو گذاشتم بیرون همش صحنه های جالب انگیز دیدم  اول بسم الله تصادف سمنده رفته بود تو جدول خوردخ  خاکشیر شده بود ماشین دیگه جلو نداشت من رفتم امتحان رو دادم اومدم دیدم ماشینه همچنان اونجاست - به محمودی گفته بودم ۹:۱۵ بیاد سراغم  از ۸:۳۰ من بیکار بودم زودی برگه دادم اومدم با مینا  گفتیم بریم تا بلوار بعثت همین طور که داشتیم میرفتیم یه چند تا خانوم رو دیدم که از اون ور خیابون  از این چادر های گل گلی پوشیده بودن و میخواستن بره تو یه خونه ای قبلا با مینا هم دیده بودیم همچین چیزی رو ولی همین طور موند آخه عجیب اینکه اون خانوما  فقط باید با اون نوع چادر برن تو بعدم کفشاشونو قبل از اینکه برن تو ساختمون در میاوردن ( وسط خیابون فکر کن !!!) تازه چی فقط یه آقاهه ای هست ی اون باید بیاد ببرتشون تو اون دفعه هم اون آقاهه بود والا ما موندیم همین طوری که جریان این خونه چیه - راه برگشت با محمودی خانومی که میومدیم یه جا دیدم دو تا ماشین وایستاده بودن کتک کاری   نمیدونی چه خبر بود  هم دیگه رو تیکه و پاره کردن ولی جالب اینجاست که هیچ کی نمیرفت اون دو تا رو از هم جدا کنه میزدن سر و کله ی هم دیگه من دیگه   داشت میومد دو دهنم مردم چرا اینجور شدن آیا ؟ 

عصر با مینا قرار دارم باید بریم یه جاهایی  ( مثبت فکر کن خب  ) کار داشته بیدم و بیده

چه عجب رنگ بلاگرد رو به چشمامون دیدیم

روز خوش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

دو سه شبه اصلا خواب ندارم دیگه رسما خل و چل شدم دو شب اول که به طور خفن ناکی گوش چپم عفونت کرده بود و درد زیاد داشت !! منم عادت دارم سمت چپ بخوابم نشد بخوابم ... دیشب نمیدونم چم بود اصلا یه حالی بدی داشتم ، نمیدونم چرا اینطوری شدم دلم خیلی شور میزنه ولی نمیدونم برای چی ؟! دلم میخواد بزنم زیر گریه این یه کارو هم نمی تونم بکنم  نمیدونم چرا همش فکر میکنم همه ی درسام میوفتم یا نمرش کم میشه !!!! من که از امتحان های که دادم مطمئن هستم که چطوری دادمشون  چرا اینجوریه ؟

دلم گرفته اساسی دلم میخواد برم بیرون ولی  از جو بیرون اصلا خوشم نمیاد   چی شده ؟ خسته شدم از بس که امتحان دادم و تموم نمیشه شاید به خاطر اینکه فرجه هاش زیاده برای عکاسی سه روز فرجه دارم ولی دو روزش رو الکی الکی گذروندم از فردا دیگه باید بشینم بخونم   دفترچه دانشگاه رو گرفتم خیلی وقته ولی هنوز ثبت نام نکردم دختر بدی شدم اساسی خانوم بقا اخلاقش خیلی عوض شده همش دعوا میکنه اون روز دفتر انظباتی داشتم نگا میکردم دیدم انظباتم دادن ۱۴ گفتم آخه من با تو چی کار کردم مگه ؟؟؟ ۱۴ منی که هیچ وقت کمتر از ۲۰ نگرفتم انظبات   من کاری کردم که خودم نمیدونم ؟ من تا آخرش این مدرک کوفتی رو از این هنرستان  خراب شده بگیرم  دیوونه میشم   اصلا آرامش برامون نذاشته این مدرسه  ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا  من دیگه خسته شدم  خدا جون زودی تموم شه این روزا

....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

سلام

من الان از امتحان اومدم وای اصلا امتحان نبود  انقدر که سخت بود لعنتی ها معلوم نبود سوال هارو از کجا پیدا کرده بودن از اون درسا صفحه آرایی رو خوب زدم تصویر سازی رو بد نزدم یه سری آرم و پوستر داده بودن که اصلا ما نخونده بودیم اکثریت عکساشکلا واضح نبودن از درس های پارسالمون هنر های تجسمی سوال داده بودن   علم مناظرشم به درد عمشون می خورد   رسیدم به فتوشاپ و کورلش وااااای صفحه اول رو خوب جواب دادم صفحه دوم خدا میدونه چقدر گنگ بود اصلا سوال هاش استاندارد نبود یه سوال دادن که  فلان جا از کدوم پالت استفاده میکنیم هرچی گزینه هاشو زیر و رو کردم دیدم به کل جواب صحیح توش نیست یه سوال داده بودن بی معنی بود دیگه ولم میکردی می نشستم گریه از این طرفم پریسا نشسته بود پشت سر من هی صدام میکرد  سیمین سیمـین سیــــمـــــــــــــــــــــــــــــــین  خیلی بی معرفتی ... اون وسط دوتایی داریم باهم میجنگیدیم هی میگم صبر  کن من جواب بدم بعد سوالارو میگیرم بالا نگاه کن  مگر میفهمید بعد میگم من خودم یه دونشو درست حسابی نزدم چی میخوای از رو من کپی کنی دیوونه اومدم بیرون میگم که برو بچ چی کردین میگن آسون بود که میگم آسون بود ؟؟ میگن آره دیگه بعد یکی یکی سوال ها رو که میپرسیدم میدیدم همه رو غلط زدن   پس چطور میگین آسون بوده ؟ هیچ خودشونم نفهمیدن چی کارکردن   اومدیم مدرسمون انقدر گله و شکایت و غر غر کردم بهشون که دیگه خودم خجالت کشیدم خدایا یه صبری و یه نمره ای به ما بده     

خب دیگه چیزی نمونده بگم برم به درد خودم بسوزم

خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

 ســـــــــــــــــــــــلام

حالتون خوبه ؟؟؟؟؟؟؟

مرسی مرسی منم خوبم یعنی زندم  امتحانا که تموم نشده ولی من  دیگه طاقت نیاوردم دلم برا اینجا تنگولیده بود اساسی نیست  من اصلا طرف کامپیوتر نمیومــدم به خاطر اینه  ولی خب تا جایی که میتونستم میومدم بلاگاتون رو میخوندم ولی کامنت رو نمیذاشتم

چه خبرا ؟

خوش میگذره ؟

ای میگذره بد نیست والا دیگه من مردم بس رفتم امتحان دادم اومدم آخه چقدرم که من مشکلات دارم این دست چپ بودن برا من شده مکافات  بابا من آخه چی کار کنم وقتی یه صندلی مدل دست چپی تو این مدرسه نیست مجبورم بشینم رو این صندلی دست راست بعد فکرشو بکن تو اوج نوشتی یعنی اون موقع همه ی سوال ها تو ذهنته این خانوم فلانی بیاد از پشت سرت داد و هوار راه بندازه خب معلومه چی میشه دیگه همه چی از ذهنم میپره ای خـــــــــــــــــــــــــدا دو ساعت دارم میگم خانوم فلانی من دست چپم نمیتونم صاف بشینم مجبورم این مدلی بشینم میگه تو داری تقلب میدی اینجور ... ای بابا حالا بیا ودرستش کن  گفتم باشه هر جور دوست داری فکر کن آره من اصلا دارم تقلب میدم به این یکی اون یکی دیگه  جونم براتون بگه که من بنده خدا هر روز از این مشکلات داشتم و خواهم داشت ... تعطیلات خوش میگذره ؟ به من که اساسی خوش میگذره همچینی ... از صبحه داشتم با کامپیوتر کار میکردم دیگه وقتی دیدم این چشمم به سوزش رسیده  ول کردم گرفتم خوابیدم تاهمین یه ساعت پیش بعدم دوباره اومدم اینجا ... یه نکته ای هست که الان اگر شما منو ببینید نمیشناسید هرچند که یه تعداد منو به کل ندیدن ... انقدر چاق شدم که خودم خلاجت   میکشم  بس که من تو این امتحان  بیش از حد  میخورم دست خودمم نیست فکر میکنم عصبیه  تا آخر امتحانا فکر کنم بشم یه بشکه   صبح که مثلا از خواب بیدار میشدم یه فصل صبحانه ی توپ میخوردم هر یه ساعت هم هی میرفتم سر یخچال ، یخچال رو شخم میزدم  هرچی داشت و نداشت رو میاوردم میذاشتم رو تختم یه خط میخوندم دوساعتم میخوردم  میبینم که باز این بلاگرد لینکا رو نوش جان کردن ... از همه ی عالم و آدم میکشم  این یکی هم روش قالبم راستی چطوره خوب شده ؟ دیوونه کرد منو تا این شد هرچند خیلی سادست ولی خب نمیدونید که من چه بد بختی کشیدم ولی از جاش تقریبا با کد هاآشنا شدم دیگه بگم که به سلامتی رفتم دفترچه دانشگاه رو گرفتم  خدایا یعنی میشه  ؟ نمیدونم چرا انقدر نا امیدم  خدایا دستم به دامنت کمکمون کن ... دیگه بگم که این وسطم کلی بچه هامنو حرص دادن اون چند روز که ما تحویل کار داشتیم خدا نیاره اون روزو  بنده نشسته بودم کنار تلفن از جام هم تکون نمیخوردم شونصد نفر در ۵ دقیقه زنگ میزدن مشکلات داشتن آخه به قول خانوم قائمی کباب شین الهی   میترکین تو سال کاراتونو انجام بدید که به این وضع نیوفتید کار نصفه تحویل بدید ؟ از این طرفم مو به سر من نزارید  ؟! الو سیمین سلام خوبی ؟ مرسی تو خوبی سیمین میگم که من هر کاری میکنم  نمیتونم رنگ   نوشتمو عوض کنم میگم خب لایتو انتخاب کردی ؟ میگه ها ؟ آها نه اصلا به اون کاری ندارم من ... دوباره الو سیمین من نمیدونم چرا نمیتونم سیاه سفید کنم طرحمو ... ساعت ۱۲ شب سیمیــــن اکتیو کورل ام تموم شده چی کارش کنم ؟ میگم که سی دی نداری نصب کنی ؟ میگه نه میگم میخوای برای از تو گوشی تلفن بفرستم ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه یکمی این عقل مبارک رو به کار بندازید منو انقدر حرص ندید ننه  من قلبم با باطری کار میکه خرص بخورم میوفتم میمیرم از دستتون راحت میشم انشالله اینا همه یه طرف این خانوم فلانی۲  هم یه طرف پاشو کرده تو یه لنگه جوراب الا و بلا باید بیای پیش دانشگاهی میگم من نمیخواااااااااااام آخه خــــــــــــدا میگه نه حیفه بیا برو پیش ضرر میکنی میگم من نخوام برم پیش کیو باید ببینم آقا از رو نرفت  گفتم بزار حالا به خاطر اینکه دل بچه نشکنه من برم فرم رو پر کنم جهنم میرم ۴ تا امتحان هم میدم یه قول خودش یه ۱۰ میگرم بعد اگه خواستم میرم پیش دانشگاهی   جنگه اول بهتر از صلحه آخره ( البته مال من معکوسه ) دیگه بگم که خیلی دلم براتون تنگیده بود     یه چند تایی ثبت موقت دارم نمیدونم بزارمشون یا نه  الان دارم از این آهنگ های عقشمان جنیفرلوپز خانوم   گوش میدم آی عقشی میکنم      امشب هم به سلامتی دایی جونم اینا میان خونمون   جای همتون خالی

راستی این لوگو رو که گذاشتم اون بالا شما هم بزارید شاید فرجی بشه

خب منم برم  چقدر حرف زدم    

روز خوبی داشته باشی

دوستون دارم هوارتااا

فعلا بای

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 23:26 توسط نهال |