سلام
خب بالاخره مامان اینا دیروز رفتم ساعت ۱۱ صبح الان هم مدینه هستن
از صبحه شونصد دفع زنگ زدم بهشون
خب چی کنم دلم براشون تنگ شده ، نه نگو خودم میدونم لوسم
میدونی چیه ؟! من شبا وقت خواب می رفتم هر دوتاییشونو می بوسیدم و میخوابیدن دیشب که نبودن دلم اساسی گرفت حالا هرچی هم به جاش تربچه رو بوس می کردم فایده نداشت
خب بچه لوس دیگه چی کارش میشه کرد![]()
امروزم که تقریبا به کارای عقب مونده رسیدیم ، با نازگل یه سر رفتیم مدرسه برا اون فرمه که باید تایید می شد برا دانشگاه ... خانوم فلانی کشت منو تا یه امضا کرد زیر اون برگه از بس که منو پیچوند هی از اینور به اونور منو فرستاد دیگه کلافه شده بودم دلم میخواست فریاد بزنم اونجا
آخرش لطف کردن و منت گذاشتن بر سر ما و امضای مبارک رو پای اون برگه ی ... زدن
بعد هم یه سر رفتیم خونه ی مادر نازگل جون بعد رفتیم خونه ی خودشون بعدم که ماشالا با دستان پر برگشتیم خونه
دوست و فامیل و آشنا فوق العاده نسبت به ما محبت دارن یعنی بیش از حد ... طوری شده دیگه دلم میخواد تلفن رو بکوبم زمین از بس که این زنگ میخوره والا تصمیم گرفتم یه منشی استخدام کنم شاید یه خورده وقت پیدا کنم نفسی بکشم
اینجوریاست ها بعد یه مشکل دیگه که هست این در یخچال رو نمیشه باز کرد
از بس اون روز رفتن هی شکلات و این جور چیزا آوردن در یخچال رو که باز میکنی انواع و اقسام و شکلاته که ردیف شده
برا منم که بد نمیشه عشق شکلات دارم ... بعد یه مشکل دیگه هم که هست منو نازگل تقریبا شدیم مامان خونه پا به پای نازگل کار میکنم
خب نمیشه که اون تنهایی همه کارارو بکنه بعد الان مچ دستم دیگه مچ نیست مجبورم دوباره رو بیارم به اون آتله
خب درد میکنه شدید
نگین لوسی ها ...
این یه ساعت پیش تقریبا به قول خودش اونی که خونتون رو خریده
اومده بودن اینجا برا کابینت این حرفا وای منم تنها بودم یعنی تربچه اتاق خودش بود نیومد نازگلم حموم بود ، مخ منو این زن جویید از بس که حرف زدم یه دقیقه در مورد خونه حرف میزد دو ساعت در مورد پسرش ، پسر من سال آخره اینجوره اسمش عادل ِ و ... بعد حالا هی من میگم خدا حفظشون کنه ایشالا موفق باشن بعد دوباره شما چی کار میکنین دانشجو هستین ؟! اسمتون چیه ؟ و ... هرچی میخوام بحث و عوض کنم نشد که نشد ... خدایا
آها آقای پسر دایی لطف کردن یه عالمه سی دی ( فیلم های جور واجور ) فرستادن برام
که یه وقت حوصلم سر نره
منم که از خدامه هر دو ساعت ۱ فیلم میبینم
زندگیش شده سی دی هرچی بگی داره
خب من برم یکمی پیش نازگل و تربچه که تهنا هستن ببشخید
آها راستی من معذرت میخوام اگر دیر میام بلاگاتون اومدنم تو نت تقریبا داره کم میشه ... نمی رسم بیام اینجا
روز خوبی داشته باشید
بای
تا دیروز صبح که هیرودیای عزیز
اومدو کلی باهاش حرف زدم و ... آرومم کرد مرسی هیرودیای من
دیروزم تو این گیرو دار کم حالم خوب بود !!! نمیدونم چه طور شد این سرم خورد به تخت ... خوردن به تخت همانا و چشم راست ما تار دیدن هم همانا تا ساعت یک شب که بیدار بودم همین حالو داشتم ... الانم هی اذیت میکنه چشمم ولی دیگه ... حالا این همه آه و ناله کردم ببخشید ولی من دلم رو توی این بلاگ خالی نکنم کجا خالی کنم ها ؟!!!
من مامانمـــو میخوام ... تو این مدت هم آقای برادر این به کل میان خونه ما که تنها نباشیم بعد هم که اینجور که حرف زدن فکر کنم هر روز هم باید بچه داری کنم دختر خاله جانا رو میگم بعد هم که خاله هام هم احتمالا دائما اینجان
دیگه که از خانواده پدری هم که جای خود دارد ... خدا به خیر بگذرونه
تربچه جونی عشق من خواهر گوگولی منه الهــی قربونت برم من خانومی دوست دارم به اندازه ی همه ی دنیا
یه چند وقتی بود دنبال خونه میگشتیم که آخرش یه مجتمع خوب پیدا کردیم ... نمرشو میشه داد ۱۹ اون هم به خاطر یه خورده مشکلی که داره که اصلا چیزی نیست که بخواد آدم رو اذیت کنه شاید ما زیادی دقیق هستیم
حالا یه تغییراتی هم اینجا فکر کنم بخوام ایجاد کنم اگر عملی شد میگم چه خبره ...
حالا من نمی دونم من میرم اونجا چی بکنم( هر چی هست هم در مورد رشته ی خودمه )
من میترسم برم اونجا هیچ چی بلد نباشم بعد من پیش اون خجالت بکشم
خدایــــا ... هم اکنون نیازمند آرامش دادن سبزتان هستیم
نشسته این کارگر زحمت کش دیگه یه جای سالم به تنش نداره مثل ... زخمالو شده امـــروز صبح که بنده از خواب بیدار شدم مامان جان خونه نبودن منم هی نقشه کشیدم گفتم مامان بیاد یه صبحانه بیست بزنیم به رگ و شروع کنیم یه عالمه تغییرات تو این دو تا اتاق کنار هم که یکی مال من و یکی تربچه ، ایجاد کنیم دلم هوای اون موقع رو کرد که با تربچه اتاقامون یکی بود تازشم اون موقع که اقای برادر ازدواج نکرده بودن ما سه تا اون اتاق بزرگه رو برداشتیم سه تا تختامون رو زدیم اونجا کلی خوش میگذروندیم شبا خونه رو میذاشتیم رو سرمون انقدر سه تایی شلوغ میکردیم یه اتاق که همین جور خالی مونده بود یه اتاقم مال مامان بابا وااااای من اون روزا رو میخواااااااام ، دیگه هرچی بود و نبود از اتاق من ریختیم بیرون البته بماند که این دست و پای مبارک من هر دفعه یه جاش گیر کرده به یه چیزی از مچ دستم تا بازوم هی قدم به قدم خراشیده شده به صورت خیلی عمیق
حالا بیا اینو درستش کن دیدم ول کن نیست بی خیالش شدم ادامه کار رو کردیم با مامان میخواستیم تخت تربچه جان رو از اتاقش بیاریم اتاق من مامان گفت سیمین برو پیچ گوشتی ( درست نوشتم ؟ ) بیار بازش کنیم این که از تو در رد نمیشه گفتم نمیخواد بیا کج کج میبریمش از در اتاق خیلی راحت ما گذروندیم توی حال کوچیکه گفتم مامان در حموم رو باز کن نصف روش رد میکنیم تو حموم بقیش هم میاریم تو اتاق مامان من بنده خدا هم این وسط گیر من خنگ افتاده بود ( دور از جون سیم سیم
حالا منم خندم گرفته بود به این وضعمون
هی تلفن هم زنگ میزد تو این گیر و دار مامان میرفت جواب میداد من دست تنها می شدم خودم کارارو انجام میدادم حالا فکر کن چی اومدم با مامان خواستیم قفسه کتابامو رو جا به جا کنیم اونم پر کتاب بود همین طور که بلندش نکردیم تپ تپ تپ از هم باز شد
وای خدا حالا کی حوصله داره اینارو بذاره تند تند کتابارو ریختم رو تخت بقیه کارا رو انجام دادم حالا که کارا تموم شده دیگه جون به تنم نمونده ناخون های پام هم یکی در میون شکست ولی دستام رو با چه شختی نذاشتم بلایی به سرش بیاد من ناخونامو دوست دارم آخه
الان اگه یکی بیاد منو یه مشت و مال حسابی بده ممنون میشم
الانم که اینجا تشریف دارم
دیگه برم یکمی استراحت عصری یه عالمه کاردارم یعنی من تا عصر زنده میمونم ؟
ولی هر کاری کردم نتونستم به غیر از سلام با خانوم اسمشو نبر حرف بزنم به خدا نه من بی تربیتم نه اینکه قصد بی ادبی داشته باشم ولی من آدمی که بهم بد کنه رو تا یه مدت هیچ جوره نمیتونم تحویل بگیرم خیلی لطف کنم یه احوال پرسی ساده ، دیگه خانوم کهایی مارو دعوت کردن
در نبود مامان و بابا بریم بهشون سر بزنیم
بعدم با مامانی رفتیم کلی خرید داشت فکر کن منم با این پای مبارک قدم به قدم هی ساک و این چیزا بود که حواله ی دستم میشد اینم از این طرف ذوق ذوق میکرد دلم میخواست وسط خیابون کفشامو در بیارم پا برهنه راه برم
دیگه اومدیم خونه یه دونه از این عروسک کوچولو های جینگیل مستون برا موبایل خریدم انقدر نانازه منی که هیچ وقت دوست نداشتم از این چیزا آویزون کنم به موبایل
راضی شدم به خاطرش وای وای ملوسکه آخه
بعدشم از این مدلاست که هیچ جوره با پای من جور نمیشه منم به عمرم این مدل کفش نخریده بودم هرچی بوده اسپرت بوده نمیدونم چجوری میخوام باهاش راه برم
خدا به خیر بگذرونه معلوم نیست چند دفعه میخوام باهاش کف خیابون ولو بشم
حالا ببینیم چی میشه ، دیگه برم زیادی حرف زدم
چی کنم خب پیر شدم نفسم میگیره هی
دیگه نمیدونم یه فرشته ی نجاتی این وسط جلو من سبز شد آقای پسر دایی ما رو تا محل مورد نظر رسوندن و منو از این بلای خانمان سوز راحت کردن
والا من شبا کابوس می دیدم
میام حتما به بلاگاتون سر میزنم دختر خوبی می شم