تبليغاتX
نـــــهال

توی یکی از همین خونه ها ، همین نزدیکی ها ، دل یکی آتیش گرفته . از روی بوم هم که همه نیگا کنین میبینین که از توی پنجره ی یکی از همین خون ها آتیش می ریزه بیرون . دل یکی آتیش گرفته . تو اومدی اما کمی دیر . از ته یه خیابون دراز مث یه سایه ی نگرانی . کمی دیر اومدی  اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو حسابی آتیش زدی . به من می گن چیزی نگو . نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش میگیره . دل یکی  این جا داره خاکستر می شه - کمی دیر اومدی اما یه راست رفتی سر وقت دل یکی و دست کردی تو سینه اش و دل رو در آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتیش سر جاش . واسه همینه که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه . یکی داره تو چشمات غرق میشه - یکی لای  شیار های انگشتات داره گم میشه - یکی داره گر میگیره . دل یکی آتیش گرفته - یه نفــــــــر یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه ، میون این همه خونه که خفه خون گرفتن یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر میشه ... یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه . یکی می خواد نگات کنه.نه می خواد بشنفتت.می خواد بپره تو صدات.یکی می خواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اون جا نیگات کنه.یکی می ترسه از نزدیک از نزدیک تماشات کنه.یکی می خواد تو چشات شنا کنه یکی اینجا سردشه.یکی همه ش شده زمستون.یکی بغض گیر کرده تو گلوش و داره خفه میشه.وقتی حرف می زدی ، یکی نه به چیزایی که می گفتی که به صدات ، به محض صدات گوش می داد.یکی محو شده بود تو صدات.یکی دل تنگه.توی یکی از همین خونه ها ، همین نزدیکی ها ، دل یکی آتیش گرفته.کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک بشه ...

 

پ.ن مرسی ایلیای عزیز که متن کامل رو بهم دادی

پ.ن: یه هفته ای شاید نباشم ... میدونم دوریم براتون سخته

+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  18 نظر

سلام

 خب بالاخره مامان اینا دیروز رفتم ساعت ۱۱ صبح الان هم مدینه هستن  از صبحه شونصد دفع زنگ زدم بهشون  خب چی کنم دلم براشون تنگ شده ، نه نگو خودم میدونم لوسم  میدونی چیه ؟! من  شبا وقت خواب می رفتم هر دوتاییشونو می بوسیدم و میخوابیدن دیشب که نبودن دلم اساسی گرفت حالا هرچی هم به جاش تربچه رو بوس می کردم فایده نداشت خب بچه لوس دیگه چی کارش میشه کرد

امروزم که تقریبا به کارای عقب مونده رسیدیم  ، با نازگل یه سر رفتیم مدرسه برا اون فرمه که باید تایید می شد برا دانشگاه ... خانوم فلانی کشت منو تا یه امضا کرد زیر اون برگه از بس که منو پیچوند هی از اینور به اونور منو فرستاد دیگه کلافه شده بودم  دلم میخواست فریاد بزنم اونجا   آخرش  لطف کردن و منت گذاشتن بر سر ما و امضای مبارک رو پای اون برگه ی ...  زدن    بعد هم یه سر رفتیم خونه ی مادر نازگل جون بعد رفتیم خونه ی خودشون بعدم که ماشالا با دستان پر برگشتیم خونه

دوست و فامیل و آشنا فوق العاده نسبت به ما محبت دارن  یعنی بیش از حد  ...  طوری شده دیگه دلم میخواد تلفن رو بکوبم زمین از بس که این زنگ میخوره  والا  تصمیم گرفتم یه منشی استخدام کنم  شاید یه خورده وقت پیدا کنم  نفسی بکشم اینجوریاست  ها بعد یه مشکل دیگه که هست این در یخچال رو نمیشه باز کرد   از بس اون روز رفتن هی شکلات و این جور چیزا آوردن در یخچال رو که باز میکنی انواع و اقسام و شکلاته که ردیف شده    برا منم که بد نمیشه عشق  شکلات دارم ... بعد یه مشکل دیگه هم که هست منو نازگل تقریبا شدیم مامان خونه   پا به پای نازگل کار میکنم   خب نمیشه که اون تنهایی همه کارارو بکنه  بعد الان مچ دستم دیگه مچ نیست مجبورم دوباره رو بیارم به اون آتله   خب درد میکنه شدید   نگین لوسی ها ...

این یه ساعت پیش تقریبا به قول خودش اونی که خونتون رو خریده   اومده بودن اینجا برا کابینت این حرفا وای منم تنها بودم یعنی تربچه اتاق خودش بود نیومد نازگلم حموم بود  ، مخ منو این زن جویید  از بس که حرف زدم یه دقیقه در مورد خونه حرف میزد دو ساعت در مورد پسرش ، پسر من سال آخره  اینجوره اسمش عادل ِ  و ...  بعد حالا هی من میگم خدا حفظشون کنه ایشالا موفق باشن بعد دوباره شما چی کار میکنین دانشجو هستین  ؟! اسمتون چیه ؟  و ... هرچی میخوام بحث و عوض کنم نشد که نشد ... خدایا   

آها آقای پسر دایی لطف کردن یه عالمه سی دی ( فیلم های جور واجور ) فرستادن برام   که یه وقت حوصلم سر نره   منم که از خدامه هر دو ساعت ۱ فیلم میبینم   زندگیش شده سی دی هرچی بگی داره

خب من برم یکمی پیش نازگل و تربچه که تهنا هستن ببشخید   آها راستی من معذرت میخوام اگر دیر میام بلاگاتون اومدنم تو نت تقریبا داره کم میشه ... نمی رسم بیام اینجا

روز خوبی داشته باشید

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  9 نظر

سلام

حالتون خوبه ؟ چی کارا می کنید ؟ خوش میگذره ؟ مرسی منم خوبم  

من حالم خوبه مرسی که دعا کردید برام همه چی درست شد .از اون شب تادیروز بعد از ظهر اصلا روحم داغون بود به کل فقط  حفظ ظاهر میکردم  تا دیروز صبح که هیرودیای عزیز  اومدو کلی باهاش حرف زدم و ... آرومم کرد مرسی هیرودیای من   دیروزم تو این گیرو دار کم حالم خوب بود !!! نمیدونم چه طور شد این سرم خورد به تخت ... خوردن به تخت همانا و چشم راست ما تار دیدن هم  همانا تا ساعت یک شب که بیدار بودم  همین حالو داشتم ... الانم هی اذیت میکنه چشمم ولی دیگه ...  حالا این همه آه و ناله کردم ببخشید  ولی من دلم رو توی این بلاگ خالی نکنم کجا خالی کنم ها ؟!!!

آها  من تصمیم گرفتم از این بلاگفا خداحافظی کنم برم یه جا دیگه یه دونه هم تو بلاگ اسپات ساختم ها ولی نمیدونم چرا بلاگ اسپات باز نمیشه جدیدا برام  به نظر شما من چی کار کنم ؟ خسته شدم از این وضع بلاگفا ، میهن بلاگ و بلاگ اسکای و  بقیه هم دوست  ندارم ...

فردا مامانم اینا میخوان برن  ساعت ۱۱ صبح  یعنی من میتونم تحمل کنم آخه تو این مورد بنده خیلی  لوس تشریف دارم تاحالام پیش نیومده  دو هفته ای هر دوتاشونو نبینم    من مامانمـــو میخوام ...  تو این مدت هم آقای برادر این به کل میان خونه ما که تنها نباشیم بعد هم که اینجور که حرف زدن فکر کنم هر روز هم باید بچه داری کنم دختر خاله جانا رو میگم بعد هم که خاله هام هم احتمالا دائما اینجان   دیگه که از خانواده پدری هم که جای خود دارد ... خدا به خیر بگذرونه  چه شود این دو هفته ، خیر سرم هم من ۵ مرداد کنکور دارم من موفق میشم میدونم من نفر اول کنکورم شماها از الان بدونید ای مردمممممممم

من برم حالا دوباره فردا میام

ببخشید

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  12 نظر

 

 

سلام

از صبحی خواستم آپ کنم اما به دو دلیل نشد یکی که بلاگفا مشکلات داشت و آپ کردنش فایده ای نداشت  اون یکی هم اینکه خودم زیاد  حال و روز جالبی ندارم

خب حالا دلیل آپ اینکه امروز تولد  تربچه جونی عشق من خواهر گوگولی منه الهــی قربونت برم من خانومی  دوست دارم به اندازه ی همه ی دنیا

 حرفای یواشکی : تربچه جونی منو ببخش اگه گاهی بد اخلاق میشم

عمومی: به مقداری دعا و یه کم زیادی آرامش دادن نیازمندم

تا بــعد

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  15 نظر

 

 

سلام

من اومدم  آخـــــــــیش    حالم خوبه خوبه هیچ مشکلی هم پیش نیومده اون پست پایین هم از روی اعصبانیت بیش از حد نوشتم   خب تو اون چند روز که گذشت  اتفاق خاصی که نیوفتاد فقط دیگه تصمیم گرفتیم خونمون رو عوض کنیم و بریم یه جای بهتر تر   یه چند وقتی بود دنبال خونه میگشتیم که  آخرش یه مجتمع خوب پیدا کردیم ... نمرشو میشه داد ۱۹  اون هم به  خاطر یه خورده مشکلی که داره  که  اصلا چیزی نیست که بخواد آدم رو اذیت کنه شاید ما زیادی دقیق هستیم   ولی در کل خونه خوبیه با خونه ی فعلی خودمون تفاوت آنچنانی نداره شاید هم بهتر باشه  همون سه تا خواب خودمون رو داریم و  باقی مسائل ، اسباب کشی هم که میمونه ایشالا بعد از اومدن مامان اینا چون هفته دیگه میرن و ما هم دست تنها نمیتونیم کاری بکنیم   حالا یه تغییراتی هم اینجا فکر کنم بخوام ایجاد کنم اگر عملی شد میگم چه خبره ...  

توی عید نمیدونم یادتونه کامپیوتر من خراب شد  بعد یکی از آقایون دوست بابا اومدن و ... اون موقع با هم آشنا شدیم و  ازم پرسید که چی میخونم و این حرفا منم گفتم براش ... چند روز پیش تو همون عروسی از بابا خواسته بود که برم آموزشگهای که داره برا کار !   حالا من نمی دونم من میرم اونجا چی بکنم( هر چی هست هم در مورد رشته ی خودمه )    فقط یه دلشوره ای بابا از صبح انداخت به دل من و گفت سیمین میخوام برم امروز پیش فلانی که تو از شنبه بری  من میترسم  برم اونجا هیچ چی بلد نباشم بعد من پیش اون خجالت بکشم   بعد حالا بیا و درستش کن ... از یه طرفی هم فکر میکنم بابا بهتر از بی کاریه که باز میری اونجا سر گرم میشی   یه تجربه ای هم میشه برات بعد ضمن کار بعضی چیز هام  یاد میگیزی و ... حالا موندم   خدایــــا ... هم اکنون نیازمند آرامش دادن سبزتان هستیم

دیروز حوصلم سر رفته بود یه چند تا از آهنگ های دلخواه رو گذاشتم و شروع کردم به نقاشی هیچ وقت تا این حد انقدر از نقاشی کردن لذت نبرده بودم آخه کار با پاستل گچی یه حالی به آدم میده که دلت میخواد همش نقاشی کنی ، از اینکه انقدر راحت رنگها باهم مخلوط میشن  و یه رنگ تازه ای به وجود میاد یا اینکه یه  ترکیب رنگ خیلی خاصی بهت میده مثل گرادیانت های توی فتوشاپ ... هروقت که اراده کنی با یه دست کشیدن میتونی یه قسمت از نقاشی رو تبدیل کنی به یه حالت رویای .   پیشنهاد میکنم حتما باهاش یه نقاشی بکشید  اگر هم بلد نیستید بازم عیب نداره مطمئن باشید عاشق این کار میشین  

خب من بـــــرم

فعلا بـــای  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  12 نظر

 

 

فعلا یه چند روزی تعطیل ... !

 

 

پ ن : ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  6 نظر

 

 

سلام  من سیمینم ها جن نیستم    دیشب با چه فلاکتی من  اومدم اینجا نوشتم تو اوج خواب هی نوشتم ، تا صبح هم بود  ، کامنت هم داشتم ...  همین تو اینترنت گشتی میزدم و ... اومدم رفرش کردم ببینم کامنتام در چه حاله  دیدم به کل نوشتم نیست ... نمیدونم چرا اینطوری شد من که اصلا دست هم نزدم بهش فقط لینکا رو درست کردم  والا موندم چی شده ... شایدم امـــــم نه اصلا ولش کن !!

امروز که همش پای کامی جان بودم ۱۰۰ تا عکس روتوش کردم  دیگه مخم داشت میترکید  چشمام هم بد تر ....بعد وب گردی و این حرفا بعد از اونم ناهار و گرفتم خوابیدم تا ساعت ۵:۳۰ اونم با صدای تلفن که به امید اینکه مامان گوشی رو بر میداره دیدم نه هیچ کی نیست به دادش برسه تربچه خواب بود مامان هم نمیدونم کجا رفتن .. دیگه رفتم جواب دادم  و ... مادر خانومی اومدن و دیگه یواش یواش حاضر شدیم بریم رفاه مامان خرید داشت کلی اونجا بودیم تندی اومدیم بالا وسایلا رو گذاشتیم رفتیم بلوار کولاب  منتظر آقای پدر که بیان شام بریم بیرون دیدیم هوا عجـــــیب خنکه غذا رو گرفتیم اومدیم تو هوای آزاد  ... بعدم همین ۱۰ دقیقه پیش اومدیم ... اصلا خوابم نمیاد فکر کنم تا خود صبح بیدار باشم اســـــــــاسی انقدر که من خوابیدم که ...

خب برم

فردا باز میبینیم  این پستم غیب شده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  7 نظر

 

 

 

یعنی چی ... نوشته هام پس کو ؟ من که چیزی پاک نکردم وا

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  14 نظر

 

 

خیلی زشته که بعده سه هفته  دوستت بهت زنگ بزنه بعد از  قربون صدقه رفتنش بفهمی که آقا جون این زنگ نزده که جویای احوال تو بشه زنگ زده که کارشو انجام بدی ! چقدر بدم میاد از این جور آدما دلم میخواد بگیرم بزنمشون ... آخه اصلا ولش کن ...

بابا من خسته شدم از دست این دوستام   ، من  دوست دارم با دوستام در ارتباط باشم ولی آخه اینا  فقط میخوان از من استفاده کنن  کاره خودشونو جلو ببرن . همین کارارو میکنن که دیگه دوس ندارم با هیچ کدومشون حرف بزنم ، از همشون متنفرم مینا دیروز کلی وقت منو گرفته هی منو چرخونده از اینور به اونور نگو خانوم با دوست پسرشون قرار داره  به اسم من اومده بیرون فکر کن منم با این پای درب و داغونم کلی شهر روز زیر و رو کردیم که بره پیش اون  ،دختره ی بد جنس خدایا منو از دست اینا نجات بده  ... یه پیشنهاد بدین که من  چی کنم با این بشر پر رو !!!!

همسایه دیوار به دیوارمون یه چند ماهی هست تجدید فراش کردن ...( خانوم قبلی بنده خدا فوت شده )  از اون موقع ای هم که زن جدید گرفتن هوش و حواس ( هواس ) براشون نمونده اصلا فکر کنم به کل یادشون رفته دو تا بچه ی جوون تو خونه  دارن  نمی بینه که در نبودش شازده پسرشون چه گند هایی دارن بالا میارن والا به خدا زشته عیبه پسرم که هر روز یه مدل رو میاری خونه ... اگر میخوای بیاری حداقل جلو چشم بقیه نیار درسته چهار دیواری اختیاریه ولی به فکر کل ساختمون هم باش ،  خب ؟! آفرین

نمیدونم چیه که من کامنتام  اگه دقت کنین گیر کرده بین ۱۳ و ۱۹  یعنی چی اونوقت ؟

فردا روز مادره دیگه ؟! حالا برای مادر خانومی های محترم چی چی خریدین ؟ تربچه که خریده من موندم این وسط  چی بخرم  سخته ها

زخمای دست و پام خوب شدن

پست پایینی خیلی غلط املایی داشت ببخشید ...

نمیدونم چی نوشتم ، بازم از اون بخشش ها لازم دارم  !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  13 نظر

 

 سلام علیکم

 حال شما خوبه ؟

الان رو به روی شما یه کارگر زحمت کش  نشسته این کارگر زحمت کش دیگه یه جای سالم به تنش نداره مثل ... زخمالو شده امـــروز صبح که بنده از خواب بیدار شدم مامان جان خونه نبودن منم هی نقشه کشیدم گفتم مامان بیاد یه صبحانه بیست بزنیم به رگ و شروع کنیم یه عالمه تغییرات تو این دو تا اتاق کنار هم که یکی مال من و یکی تربچه ، ایجاد کنیم دلم هوای اون موقع رو کرد که با تربچه اتاقامون یکی بود تازشم اون موقع که اقای برادر ازدواج نکرده بودن ما سه تا اون اتاق بزرگه رو برداشتیم سه تا تختامون رو زدیم اونجا کلی خوش میگذروندیم شبا خونه رو میذاشتیم رو سرمون انقدر سه تایی شلوغ میکردیم  یه اتاق که همین جور خالی مونده بود یه اتاقم مال مامان بابا وااااای من اون روزا رو میخواااااااام ،  دیگه هرچی بود و نبود از اتاق من ریختیم بیرون البته بماند که این دست و پای مبارک من هر دفعه یه جاش گیر کرده به یه چیزی  از مچ دستم تا بازوم هی قدم به قدم خراشیده شده به صورت خیلی عمیق    شست پای مبارک هم اون وسط نمیدونم به کجا اثابت کرد یه هو این چی ترکید و کل پام شد یکی با خون    حالا بیا اینو درستش کن دیدم ول کن نیست بی خیالش شدم ادامه کار رو کردیم با مامان میخواستیم تخت تربچه جان رو از اتاقش بیاریم اتاق من مامان گفت سیمین برو پیچ گوشتی  ( درست نوشتم ؟ ) بیار بازش کنیم این که از تو در رد نمیشه گفتم نمیخواد بیا کج کج میبریمش از در اتاق خیلی راحت ما گذروندیم توی حال کوچیکه گفتم مامان در حموم رو باز کن نصف روش رد میکنیم تو حموم بقیش هم میاریم تو اتاق  مامان من بنده خدا هم این  وسط گیر من خنگ افتاده بود ( دور از جون سیم سیم ) تا من خواستم بچرخم نصف باقی مونده رو بیارم تو اتاق آقا این گیر کرد بین حموم و در اتاق من حالا منم خندم گرفته بود به این وضعمون   مامان هم کلافه شده بود هر کاری کردیم این جا به جا نشد اخرش رفتم پیچ گوشتی ( درست نوشتم ؟ )  آوردم یه طرفش رو باز کردم و تخت رو بردیم تو با چه فلاکتی هم بستیم و با چه جون کندی ( جون دیگه برام نمونده بود تموم دست و پاهام درد میکرد  خسته هم شده بودم ) باقی وسایل رو مرتب کردیم نمیدونید من چقدر کار کردم به یه کارگر انقدر کار میدادی قهر میکرد و می رفت   هی تلفن هم زنگ میزد تو این گیر و دار مامان میرفت جواب میداد من دست تنها می شدم خودم کارارو انجام میدادم حالا فکر کن چی اومدم با مامان خواستیم  قفسه کتابامو رو جا به جا  کنیم  اونم پر کتاب بود همین طور که بلندش نکردیم تپ تپ تپ از هم باز شد   کتابا ریخت بیرون  وای خدا حالا کی حوصله داره اینارو بذاره  تند تند کتابارو ریختم رو تخت بقیه کارا رو انجام دادم  حالا که کارا تموم شده دیگه جون به تنم نمونده ناخون های پام هم یکی در میون شکست ولی دستام رو با چه شختی نذاشتم بلایی به سرش بیاد من ناخونامو دوست دارم آخه    انقدر خستم دلم میخواد بخوابم تا فرداا صبح   چی کنیم دیگه زندگی این چیزا رو هم داره مادر جون    الان اگه یکی بیاد  منو یه مشت و مال حسابی بده ممنون میشم کمر برام نمونده  ، این یخچال خونه  به سلامتی دیروز عمرش رو داد به همسایه بغل دستیمون البته هنوز نصفه جونه بعد مامان و بابا رفتم یکی دیگه خریدن  الان میخوان بیارنش مامان گفت سیمین بیا این در ورودی رو باز کن  که اون موقع معطل نشن بنده با تاپ و شلوارک خیلی شیک رفتم دم در هیچ توجه هم نکردم که  الان یکی میاد از پله ها بالا  ، همین طوری که چار چنگولی از در آویزون شده بودم دیدم به به  سه تا پسر همسایمون همشون باهم با باباشون بود اگه اشتباه نکم  از پله ها اومدن بالا   منم که با اون سر و ضع  مردم از خجالت اونا هم بیچاره ها شکه شده بودن پس چرا این دختر این شکلی شده پس چرا از در رفتی بالا ؟! دیگه منم از خجالت تشریف آوردم پایین از اون بالا سلامم ندادم رفتم پشت در خودمو گم و گور کردم بعد که رفتن دوباره از در آویزون شدم    الانم که اینجا تشریف دارم   دیگه برم یکمی استراحت  عصری یه عالمه کاردارم  یعنی من تا عصر زنده میمونم ؟

پ.ن  با بلاگرولینگ شکلات دارم یعنی برام فیلتر شده حالا  خوبیش به اینه که بلاگرد درست شده موندم والا من چیکنم مثل توپ از اینور به اونور قل (غل ) میخورم ببخشید اگه دیر میام بلاگاتون تا لینکارو پیدا کنم کلی طول میکشه

روز خوبی داشته باشید

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  19 نظر

 

 

هنوز تو عالم خواب بیداری و دستم همین جوری روی دکمه های کیبرد فشرده میشه ... از اینطرفم که باد شدید میاد و میخوره به موهام و پخش میشه تو صورتم ... مثل اینکه امروز همه چی با هم جور شده که من برای نیم ساعت هم که شده نخوابم !!! فکر میکنم کسی متوجه نشد که من شیش لیوان دوغ خوردم سر لج ! حالا هم الان سر و گیجم ... داشتم  برای اولین بار تلویزیون نگاه میکردم که همونجا خوابم برد خوابه خواب هم نه  ، صدای همه چی رو میشنیدم صدای ماشین ظرف شویی صدای تلویزیون تو ذهنم داشتم برا خودم تجسمش میکردم فیلم رو ، صدای رادیو ی مامان صدای اونا چیه که خیابونا رو باهاش سوراخ میکنن ؟ آره همون که گفتی صدای اون که خیلی بدتره صدای در همسایه ی بغل دستی که محکم به هم کوبیده شد و با خودم گفتم  فکر نکنم دیگه باز بشه با اون شدتی که خوردن بهم ! آخرشم صدای مامان که میگفت سیمین من رفتم با خالت باغ بهشت ... خواستم بگم منو هم با خودت ببر ولی دیدم فایده نداره  هر دفعه با اونا رفتم راحت نبودم فقط یه بغض سنگینی گیر میکنه تو گلوم و بر میگردم ... سعی میکنم دوباره به همون حالت اول برگردم ولی نشد گفتم برم بخوابم سر تختم دو دقیقه نشد بود که داشت خوابم میرد ولی صدای زنگ در خونه بلند شد ... نه نمیشه الان من چی کارکنم آخه منو بد خواب کردین شبم که قراره با خان داداشو نازگل اینا بریم شام بلوار کولاب اونجا عجیب هوایی داره انگار رفتی بهشت ... بلاگ دریا رو که خوندم منو یاد موهام انداخت والا به خدا منم خسته شدم ولی مگر میزارن همه ی و عالم و آدم باید در مورد موهای من نظر بدن خصوصا اون خاله جان که شیفته ی موهای منه هر دفعه منو دیده میگه ای سیمین بلا این موهاتو اینجور درست میکنی دل منو آب کنی آخه این موهارو تو از کجا آوردی بعدشم یه چنگی ( میگم چنگ نه به صورت خشن ها خیلی هم آروم ) میزه تو موهامو  دوباره یه چیزی میگه ... از این طرفم دارم با خودم  فکر میکنم که دو سه تا شایدم چهار تا و یا پــــنج تا !!! مهمونی در پیش داریم اون موقع که نمیشه با لبـــاس مجلسی موهای کوتاه داشته باشی !خوابم میاد انقدر خمیازه کشیدم که حس میکنم سری بعدی دهنم پاره میشه ... خودمم نفهمیدم چی نوشتم  شما به بزرگواری خودتون ببخشید .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

ســـلام

حالـتون خوبه ؟

مــــرسی خوبه خوبــــــــــــــم

امـــروز که حدود ۸ بیدار شدم  با یه دلشوره ی وحشتناک نمیدونم چرا از رفتن به مدرسه و گرفتن کارنامه  و ..  میترسیدم   دست خودم نبود دیگه هی به مامان گفتم بدو حاضر شو بریم دیگه مامان ، از اضطراب دارم خفه میشه بنده خدا تند تند حاضر شد و رفتیم مدرسه ترسون ترسون از در رفتیم تو هم عقشمان خانوم کهایی بود هم اون یکی اسمشو نبر این سال آخری خودش رو خیلی خراب  کرد پیش همه دیگه ازش خوشم نمیاد اون اوایل یادتونه چقدر ازش خوب میگفتم ؟! دیگه آقا به قول مریم یه تیکه کاغذ دادن دستم اسمشم گذاشتن کارنامه  یه تندی دید زدم بهش نمره ها شکرخدا خوب بود معدل هم که دیگه بهتر  دیگه مامان گفت سیمین بیا بریم یه تشکری ازشون بکنیم و بریم گفتم باشه اوف این عقشمان حال عجیبی داشت کلی ماچ و بوس و این حرفا کلی تعریف و نون اضافه این دختره من دختر به این میگن خانومیه برا خودش و اینجور حرفا دست منم گرفته بود ولش نمیکرد   گفتم بابا مدیری گفتن چرا انقدر زود صمیمی میشی مادر جان   ولی هر کاری کردم نتونستم به غیر از سلام با خانوم اسمشو نبر حرف بزنم به خدا نه من بی تربیتم نه اینکه قصد بی ادبی داشته باشم ولی من آدمی که بهم بد کنه رو تا یه مدت هیچ جوره نمیتونم تحویل بگیرم خیلی لطف کنم  یه احوال پرسی ساده ، دیگه  خانوم کهایی مارو دعوت کردن   در نبود  مامان و بابا بریم بهشون سر بزنیم   که یه وقتی دلمون نگیره بعدم گفتن که اگر کاری چیزی  سوالی داشتیم من در خدمتم منم گفتم چشم مزاحمتون میشم قربون محبتت برم من عجیجم   بعد از چقدر حرف زدن و قربون صدقه هم رفتن و این حرفا بنده سالم از اون مدرسه در اومدم بیرون   بعدم  با مامانی رفتیم کلی خرید داشت  فکر کن منم با این پای مبارک قدم به قدم  هی ساک  و این چیزا بود که حواله ی دستم میشد  اینم از این طرف ذوق ذوق میکرد دلم میخواست وسط خیابون کفشامو در بیارم پا برهنه راه برم   دیگه  اومدیم خونه یه دونه از این عروسک کوچولو های جینگیل مستون برا موبایل خریدم انقدر نانازه منی که هیچ وقت دوست نداشتم از این چیزا آویزون کنم به موبایل راضی شدم به خاطرش وای وای ملوسکه آخه    دیگه هم که هیچ چی  دیروز با مادر خانومی اینا مجبور شدم برم بیرون  هی گشتیم دنبال لباسو این چیزا بودیم  یه جا یه کفشی دیدم این چشمم بد جوری گرفتش رفتیم بخریمش پاشنه داره هوارتا   بعدشم از این مدلاست که هیچ جوره با پای من جور نمیشه منم به عمرم این مدل کفش نخریده بودم هرچی بوده اسپرت بوده   نمیدونم  چجوری میخوام باهاش راه برم خدا به خیر بگذرونه معلوم نیست چند دفعه میخوام باهاش کف خیابون ولو بشم   انگار آیه نازل کرده بودن من برم اونو بخرم حالا ببینیم چی میشه ، دیگه برم زیادی حرف زدم

اضافه شد : وای وای خدایا تا شنبه خدا کنه بهم معدل کل سه ساله رو بگن برا دانشگاه بتونم ثبت نام کنم  خدایا

روز خوبی داشته باشید

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

 

اااااااااااوف   میدونم دلتون برام تنگ شده بود نت بدون سیم سیم هیچ لذتی نداشت میدونم  دوستانی که در روز شاهد شونصد دفعه رفت و آمد من تو مسنجر هستن یه روز چراغ منو خاموش ببینن دلشون اندازه سوراخ جوراب پای مورچه میشه ... ولی خب چه میشه کرد !!!!

  زندم هنوز هیچ اتفاق خاصی هم نیوفتاده  یعنی فکر میکنم یه اتفاقی میخواد بیوفته ازتون خواهش میکنم که دعا کنید نیوفته

این ۲-۳ روزی که نبودم بنده مهمون داشتم دختر دختر خاله ی مامان جان اومدن اینجا منم هی باید میبردمشون این طرف اون طرف هی دعوتشون میکردن منم اجبارا باید میرفتم آقا جون صبح الطلوع من میرفتم سراغش تا ...   باور کنید خیلی خسته کنندس اونم این که این خانوم هیچ جوره راضی نمیشدن جایی با ماشین بریم همش پیاده  منم  خجالتی روم نمی شد بگم من نمیتونم زیاد راه بیام به خا طر این انگشت ۶۰ پام که چرک کرده دیگه نمی تونم دو تا پله پایین برم فلجم کرده اساسی خلاصه هی ما هی پیاده رفتیم قدم به قدم هرچی کافی شاپ دم دستمون بود میرفتیم یه نفسی تازه میکردیم چی کنم خب پیر شدم نفسم میگیره هی بعدم میرفتیم خونه خاله جانا ما هم که میل به هیچ چی نداشتیم   از بس قبلش میخوردیم  میموندیم چی کنم آیا مگر میشه چیزی نخوریم ، من بمیرم تو بمیری هی تعارف میکردیم یه چه الکی میخوردیم که دلشون  نشکنه بعد این یاسی اینا گیر میدادن سیمین جون ترخدا بیاین با من برقصین   به خد ارقص بدون شما مزه نمیده دلمون برا رقصتون تنگ شده   این حرفا از بس رو مخ من راه رفتن ۳ تای ، منم دیدم نمیشه گفتم بزار یه دو دقیقه برا دل این بچه که شدم یه تکونی بخودم بدم دو دقیقه همانا ۱:۳۰ رقصیدن همانا بعدشم فکر کن پات ورم کرده باشه شده در حد ستون   بعد اون خانوم محترم هم دوباره تصمیم بگیرن پیاده تشریف ببرن تا خونه دایی جان بعد من این وسط چی کار کنم یعنی ؟    دیگه نمیدونم یه فرشته ی نجاتی این وسط جلو من سبز شد  آقای پسر دایی ما رو تا محل مورد نظر رسوندن و منو از این بلای خانمان  سوز  راحت کردن   ای خـــــــــــدا شکرت به جون همسایه دیوار به دیوارمون پا برام نمونده اگر یه نگا بهش بندازین گریه میکنن همین جور که امروز کلی مادر خانومی افسوس خوردن   دیگه جونم براتون بگه که قبض موبایل هم این ماه مارو و سفید کرد   والا من شبا کابوس می دیدم  کارنامه هم شکر خدا امروز به بچه ها دادن ولی من نتونستم برم هیچ علاقه ای هم ندارم برم بگیرم ترجیحا تا یکمی اوضاع آروم شه    خدا جون   یه پا در میونی بکن نه برا نمره ها برا نمره ترسی ندارم چون میدونم که خوبن  فقط به خاطر اون مساله

دیگه مخم نمیکشه دارم بیهوش میشم با اجازه من برم یه ذره بخوابم   میام حتما به بلاگاتون سر میزنم دختر خوبی می شم

شب خوبی داشته باشید

بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 23:29 توسط نهال |