تبليغاتX
نـــــهال

سلام

 

حالتون خوبه ؟ چه خبرا مادر جون ؟ والا خبر خاصی نیست ما هم خوبیم  ... تقریبا از اون حالت کارگری اومدیم بیرون ها ولی ...  این چند روزه کارمون اینه که از کله ی سحر بیدار میشیم یه سره میز ناهار خوری رو من میگیرم اون سرشم مامان از این ور خونه به اونور خونه میچرخونیم البته تنها میز نه همه ی وسیله های خونه ... من فکر نمیکنم تا دو روز دیگه اینجور که ما پیش میریم چیزی از این وسیله ها بمونه ... این مامان خانومی ما دکوراسیون خونه به دلشون نمیشینه هیچ جوره ماهم مجبوریم هی بکمکیم ...

 

ماشالا بزنم به تخته از شانس شیک من یه تبخال اندازه یه نخود شایدم بزرگتر رو این گوشه لب ما سمت راستش سبز شده  میگم آخه پس چرا یه روز قبل از حنا بندون و عروسی بابا آخه من با این لب ورم کردم کجا پاشم برم مامــــــــــان آخه این چه وضعشه ها ها هاها ؟!

 

این اتاق من هنوز  پرده نداره یعنی هیچ کدوم از این سه تا  اتاق خوابا نداره بعد این میز کامپیوتر رو جوری گذاشتم که پشت سرم پنجرست هرچی نور هم هست ریخته رو مانیتور  من الان به غیر از یه صفحه ی نورانی هیچ چی نمیبینم ( کامپیوترم مقدس شده )    در اولین فرصت باید بریم با مادر خانومی پرده  بپسندم از این پرده ساتن و چه می دونم حریر و این حرفا که نمیشه بزنم چون فاید نداره نور انقدر زیاد که نمیشه با کامپیوتر کار کنم بعد کامپیوتر هم نمیخوام جاشو عوض کنم چون این بهترین حالتشه که گذاشتم ، زیر دست و پا نیست و همه بهش دید ندارن دییییییییییی برا همین فکر کنم باید برم گونی بخرم بزنم جا پرده  

 

من  تو خونه و بعضی جا ها دو تا شخصیت دارم یکی این سیمینی که الان اینجاست یکی یه سیمینیه که 3-4 سالشه این سیمین سه  چهار ساله به خودش میگه میمین بعضی از لغات و اسم هارو یه جوره خاصی تلفظ میکنم بعدشم یه صدای بچگانه ای داره که همه فامیل عاشقش شدن    ...  اون دفعه وایستاده بودم پشت سر خاله جونم و آقای پسر خاله شروع کردم بچگونه حرف زدن  بنده خدا هافکر کردن بچه همسایمونه اومده خونمون بعد که دو تایی کلی قربون صدقه بچهه رفتن دیدن که منم اینجوری حرف میزنم حالا از اون روز خالم به من میگه نٌر نر من ... خلاصه همه فامیل و آشنا عادت کردن به  میمین  دیگه .... شدیدا هم به این سیمین کوچولو عادت کردم اون روز دوست آقای بابا پیشمون بود منم حواسم نبود جلو اون شروع کردم اونجور حرف زدن اونم مونده بود چی کنه خندش گرفته بود ...

 

یه معذرت خواهی بابت اینکه کامنت نمیذارم این ای دی اس ال که قطعه هرچی هم زنگ میزنم هی امروز فردا میکنن  با این سرعت نفتی هم که میام تا یه دونه بلاگ باز میکنه جونه منو میگیره صفحه کامنت رو که بخواد باز کنه که دیگه بدتر ... من بی تقصیرم بازم ببخشید ... هروقت درست شدش میام می کامنتم البته همه بلاگارو میخونم ها ولی به بقیش نمیرسم دیگه من کلی شرمندم

 نتیجه هم که : قدر ای دی اس الاتونو خیلی بدونید خیلی بچه ماهیه من الان دیگه افسردگی گرفتم اون نیستش دیییییییییی

 

خب من برم امروز خونه خاله جان یه مهمونیه و از این حرفا کلی کار و بار ریخته سرم برم به اونا برسم .

 

مراقب خودتون باشید.

 

دوستون دارم

 

بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  8 نظر

 

سلام 

حال شما ؟؟

 

من سالمم حالمم خوبه خوبه یکمی که چه عرض کنم ، خستم ولی خب ... اسباب کشی به سلامتی تموم شد ما هم خاطره ی نزدیک به ده سال از بچگیمون رو تو اون خونه جا گذاشتیم و اومدیم اینجا ! همه چی مرتب شده ... حالا نوبت میرسه به دختر خاله جان ۳۰ حنا بندونه و ... ۳۱ که مراسم اصلی به خدا لباس هیچ چی حاضر ندارم  همین طور موندم چی بپوشم ... میگم ها این ای دی اس ال ماهم قطعه همچنان ایشالا تاوصل شه یه ۱۰ سالی وقت ببره ... راستــــــــی  من دانشگاه علمی کاربردی رشته گرافیک همین جا قبول شدم  فردا به سلامتی انتخاب واحده باید برم  ماهم دانشجو شدیم رفت مادر جون ... خب من برم که کارتم آخراشه برم اون یکی وبلاگا هم یه حالی بدم

بر میگردم

فعلا بای

+ نوشته شده در  جمعه 26 مرداد1386ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  8 نظر

 

سلام

وای بلاگم دو روز دیگه کپک میزنه  به خدا تقصیر من نیست این اسباب کشی نه وقت برام گذاشته نه جون ، بابا که نیست تربچه هم که همین طور می مونه منو مامان برا جمع کردن،   مامان بنده خدا هی میاره میریزه زیر دست من ، منم هی تند تند  میپیچم میذارم تو کارتون بعدم ...  دیگه خودتون میدونید باقیشو الان همه چی جمع شده تقریبا من موندم و یه کامپیوتر اونم که تلفنمون سکته ای شده بیچاره هی چهار روز قطع میشه نیم ساعت وصل میشه ... خوب میشه ایشالا  امروزم صبح زود بیدار شدم ۶ گفتم تا مامان اینا بیدار نشدن و کاری باهم نداره یه آپ کنم که خیلی بچه بدی شدم به جون خودم دخمل خوبی میشم وقتی رفتیم اون خونه تند تند آپ میکنم و بلاگاتونو میخونم وای که چقدر از همه بی خبر موندم  همه چی خوبه ؟ اوضاع مرتبه ؟ کارها خوب پیش میره ؟ خبر جدیدی نیست تو بلاگستان ؟ من که نمی رسم بیام بخونم بلاگاتون رو آخه  میگما  یه ساعت به یه ساعت بیاین کامنت بذارین بعد وقتی  این کارگر زحمت کش یه سری میزنه به اینجا حداقل قوت بگیره مادر جون خب وقتی کامنتاتونو میبینه

خب برم الان مامان بیدار میشه ببخشید

روز خوبی داشته باشید

بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 6:38 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  14 نظر

 

سلام

دوباره اومدم من ، الان تازه یکمی سرمون خلوت شده مهمونی بازی ها تموم شد البته یه سری کوچولو  مهمون داریم که احتمالا اونا شب میان ...   

اون روز که مامان اینا میخواستن بیان یه دلشوره ی خاصی داشتم نمیدونم هم چرا  خلاصه ما همگی منتظر مامان اینا بودیم همه ی فامیل و دوستان و ... اومده بودن اونجا به قدری شلوغ شده بود که حد نداشت یه نیم ساعتی گذاشت و دیدیم دایی جون جون  با مامانم اینا اومدن وای من داشتم بال بال میزدم هی می پریدم بالا پایین  اولش بابا رو که دیدم همچینی پریدم بغلش که گفتم الان میوفتیم زمین دو تایی ... بعدم مادر خانومی وای وای قربونش برم انقدر بوسش کردم و چسبیده بودم بهش به زور منو ازش جدا کردن ااااا خب دلم براشو تنگ شده بود حق بدین ، دیگه کلی با جمع که اومده بود بوس بوسی کردن منو با یه عالمه دسته گل و پسر دایی کوچیه و مادر خانومی و آقای پدر  و آقای راننده که دایی جان باشن فرستادن  تو ماشین و بقیه ماشین هام به دنبال ما اومدن خیلی شلوغ پلوغ بود وقتی رسیدیم همه ی همسایه هامون اومده بودن پایین  اصلا حال و هوای داشت دیگه همگی اومدن بالا و خونه  شلوغ شد به حدی که  جا نبود سوزن بندازی خلاصه تا شب همون وضع بود  حدود ساعت ۱-۲ بود فکر کنم همگی رفتن و ما موندیم و آقای برادر اینا دیگه سوغاتی ها رو باز کردن اون وسط هم لیوان مادر خانومی شکسته بود  بعد همراه یکی از وسایلای که بیرو آوردن از ساک ها یه چند تا تیکه هم ریخته بود  زمین من نفهمیدم پای مبارک روش گذاشتم  بعدم خون و خونریزی کلی اذیتم میکنه میخوام راه برم جیز جیز میکنه اساسی  ... حالا الان مشخص نشده چی مال کیه دقیقا  ولی هی مامان یه چیزای به من نشون میداد میگفت این مال تو اون مال تو...  این دو سه روز تقریبا خونه به همین وضع بود کلی خوش گذشت  جای همتون واقعا خالی بود ، دیروز که مراسم داشتیم تو تالار ما هم قبلش دنبال جینگیل مستون کردن خودمون بودیم این حرفا اونجام یه چند تایی از دوستای خودم اومده بود سر گرم اونا بودم و ... بعد هم دوباره همگی اومدم خونه ما و ... صبحم که به زور از خواب بیدار شدم این چشمام شده بود اندازه یه دونه شلیل ( حالا چرا شلیل ؟ ! ) یه سری عمه جان اومدن بعد خانوم ارجمندیان ( همسایه رو به رومون ) خیلی خانوم ماهیه انقدر من دوستش دارم که حد نداره ( چقدر تبلیغات ) اینم از این مدت ... به سلامتی هم که ما ای دی اس المون قطعه به آقای پدر که گفتم اقدامی بکنه براش گفت که بزار بریم خونه جدید که یه هویی بشه الان فایده نداره ..ما باید زودی خونه رو تخلیه کنیم تا ۲۶ وقت داریم  خیلی کارا می پیچه بهم خدا یه صبری بهمون بده ... بعد از اونم که ۳۱ میشه عروسی دختر خاله جان این حرفا ... ما میتونیم ها ها

خب من برم اون یکی اتاق رو مرتب کنم به اندازه ی یه کوه لباس ریخته رو هم

اوضاع اینترنتم درست شه میام درست حسابی به همتون سر میزنم باید ببخشید منو

بازم میییییییییام

بای

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  11 نظر

 

 

سلام سلام

من حالم خوبه خوبه فقط زیادی سرم شلوغه مامان اینا اومدن و ...  زیاد نمی رسم بنویسم فقط دیشب بیکار بودم البته ساعت ۲ شب گفتم حالا بنویسم  اون طرف بعد میام اینجا پیستش میکنم آخه ای دی اس الم قطعه  دستم بسته نصفه کارست نوشته هام ولی خب شما ببخشید تا ادامش رو میام به همین زودی ...

 

                                                  -----------------------------

سلام

 

حالتون خوبه ؟

من اومدم بعد از یه غیبت طولانی ببخشید من این یه مدت خونه نبودم یعنی رفته بودیم خونه خاله ها اونجا اینترنت بود یعنی خاله ها هم برام کارت اینترنت خریده بودن ها که من یه بار دلتنگی نکنم ولی من اصلا راحت نبودم اونجوری ... خلاصه گاهی   میومدم خونه یه سری کار داشتم سفارشات مادر خانومی رو انجام می دادم و ... یه سری هم به اینترنت میزدم البته ای دی اس ال که یه هفته ای میشه که قطعه منم  معمولی آن می شدم بماند که آفام رو  نصفه  میخونم باقیش دیسی میشدم نمی دیدمشون به بدبختی هم بلاگ رو باز میکردم آقا خدایی ای دی اس ال هم نعمتیه ها ... الانم که دارم می نویسم توی ورد می نویسم و ... خب از این دو هفته بگم که چه طور بود  ما چند روز اول که خونه خودمون بودیم بعد آقای برادر اینا پیشمون  بودن بعد از اون رفتیم خونه خاله بزرگه همون مامان یاسمن اینا اونجا کلی خوش گذشت خوبیش به این بود این خاله جان ما  زیادی ریلکس هستم آقای شوهر خاله هم به همین صورت البته بچه هام همین طور برا همین ما اصلا احساس ناراحتی نداشتیم  شبا تا دیر وقت بیدار بودیم فیلم های که آقای پسر خاله می آوردن نگا میکردیم بعد  منو و یاسی و پسر خاله جو میگرفتمون  خونه رو میذاشتیم رو سرمون و ... از این ور اتاق به اونور اتاق  ما   صندل ها پاشه هوارتای دختر خاله جان رو   پرت میکردیم طرف هم دیگه  بعدشم واویلا بعد دو ساعت هم که میرفتیم بخوابیم  تربچه میخوابید سر تخت یاسی ، دختر خاله هم سر جاش بعد منو یاسی میخوابیدم وسط  دو تا تخت رو زمین آقا این بچه یه جای سالم به تن ما نذاشت از بس تو خواب لگد میزنه بعد چی تو خواب هم حرف میزد بعدشم  میدیدی یه هو مثل جن گرفته ها می نشست تو رختخوابش من روزای اول عادت نداشتم فکر میکردم بیداره کاری چیزی داری ولی دیدم هرچی صداش میزنم و جوابی دریافت نمیکنم بی خیال میشدم ... همیشه ی خدا هم یه دونه از پاهای مبارکشون رو شکم و کمر من بود ... یه عادتی هم که داشت باید حتما دستشو میگرفتی تا خوابش می برد ... ولی خب خدایی اون چند روز خونه خاله بزرگه کلی خوش گذشت  بعد از اون خاله کوچیکه هر روز زنگ میزدن  که چرا نمیاین خونه ما ، بالاخره رفتیم اونجا حالا اونجا بر عکس اینجا خالم فوق العاده مهربونه ولی من  تو خونشون زیاد راحت نیستم اون  یکی دو روز هم  خوش گذشت خالم بیش از اندازه محبت میکرد ولی از جاش دختر خاله کوچیکه مو به سر من نذاشت از بس که این بچه حرف میزنه و اذیت میکنه ... بعد ازاون به دلیل تماس های مکرر خاله بزرگه که گفتن آقای شوهر خاله و پسر خاله جان دپرس شدن  و کلی دلشون تنگ شده و بهونه ی مارو میگیرن ما دوباره وسایلامون رو جمع کردیم  و دوباره رفتیم اونجا ولی روز از نو روزی از  نو ....    روزای آخرم که ما میومدیم خونه رو مرتب میکردیم تا دیروز که اساسی  خوش گذشت جمع خاله ها اومدیم خونه مرتب کنیم آقای برادر و پسر خاله هم اومده بودن  برای نصب پرده و اینجور جینگلمستون ها  کلی گفتیم و خندیدیم و شلوغ کردیم آخرشم یه بزن و بکوب توپ تا ساعت 12 که ما برگشتیم خونه خاله بزرگه اونجام که برنامش فرق فوکوله ... تا امروز حدود 9 بیدار شدیم بعد ما  یعنی منو خاله جان و دختر خاله کوچیکه رفتیم کفش بخریم برا دختر خاله جان انقدر دختر ماهیه با یه نگاه اول زود می پسنده بر عکس من که باید دور تا دور شهر رو بگردم ...

 

زودی بر میگردم فردا  مراسم مامان ایناست کلی  اونجا کار داریم ...

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  4 نظر

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 23:30 توسط نهال |