نه مثل اینکه تعطیل کردن به ما نیومده یه هفته هم نشد ، یه مدت بود از فضای اینجا خسته شده بودم دلم نمی خواست بنویسم دیگه اینجا الانم همین طورم ولی چه میشه کرد من از این یه دونه بلاگم نمی تونم دل بکنم ... جدیدا هم که بلاگفا برام فیلتر شده این چه وضعشه ها نه یعنی اینا خجالت نمی کشن ؟ بابا آخه مگه بلاگفا چه چیزه خاصی درونش هست ها ؟ من الان خیلی عصبیم سر این موضوع تصمیم گرفته بودم از بلاگفا بیام بیرون سر یه سری چیزا مشکلات داشتم یکی قالب یکی آرشیو من آرشیوم رو هرجا برم باید با خودمم ببرم میدونی که چی میگم ...
امروز سر کلاس منو مینا دو تایی زده بودیم سیم آخر وای مگه ما به درس گوش دادیم کشتیم اون استاد بیچاره رو ،دو تایی یاد دوران مدرسه افتاده بودیم هی حرفای کهایی یادمون میوفتاد اصلا یه چیزی بود دو تا آدم خوش خنده نشسته بودن کنار هم یکی اون میگفت یکی من میگفتم به ترک دیوار هم خندیدیم ضمن تعریفم باید اتود میزدیم با اینکه هواسمون نبود ولی اتود من تایید شد مینا موند
طفلکی
امروز بعد از قرنی که سفارش پرده داده بودیم برا اتاق آوردن به سلامتی ببینید خوب شده ... اتاقم رو که از دور نگا می کنی یه جوری شده یه حالت اساسی فانتزی گرفته مخصوصا الانم که کلی ریخته پاش شده و نمیشه راه رفت به زور میشینم پای کامی
امروز این بنده خدا اومده بود که پرده رو نصب کنه موبایلش رو گذاشته بود تو اتاق تربچه منم اونجا بودم نمیدونستم موبایل اونه چون مثل مال بابا بود هیچ فرقی هم نداشت منم عادت دارم همیشه موبایل بابا رو شخم میزنم... به هوای موبایل بابا برداشتم اول دیدم عکسش فرق داره گفتم خوب حتما جدیده دیگه هی نشستم زیر و رو کردم جالب این بود هرچی جدید میدیدم بلند میگفتم این بنده خدا هم یک کلام چیزی نگفت اون موبایله منه بعد بابا اومد کنارم گفتم اینارو از کجا آوردی یه هو بابا گفت چی ؟! گفتم همینا دیگه تو موبایلته گفت این که موبایل من نیست موبایلم سر میزه گفتم بابا پس این چیه گفت این مال این آقا ِ با این چی کار داری آخه دختر منم وااااااای کلی خجالت کشیدم موبایل بیچاره رو زیر و رو کردم و دادم بهش ![]()
بلاگفا و گاهی موقع ها tinypic برام فیلتره یه تعداد از بچه ها هم که با گوگل مشکلات دارن الان باید چی کار کنیم ما ؟ به اینم رحم نمی کنن با اجازه کامپیوتر هامونو باید بفروشیم و خلاص
اینجوری که اینا دارن پیش میرن ... خدا شفا بده
خب من برم بگیرم بخوابم فردا کلاس دارم
بازم ازا ین پست چیزی نخواهید فهمید همون بهتر که تعطیل بود ![]()
تا بعد
بای

استاد هی رفت و اومد ماهم دهنمون کف کرد بس خودمون رو معرفی کردیم و ... یه دختر عموم هم که از من بزرگتره بعد این یه دونه دختر عموی ما وحشتناک شبیه منه یا من شبیه اونم بابا چه فرقی داره اصلا
اول اسم دو تاییمون هم " س " تو دانشگاه ما هم هست همین رشته گرافیک ...منم این وسط مشکلات دارم چـــرا ؟! حالا این شده برا ما دردسر همه فکر میکنن ما باهم خواهریم حالا بیا و ثابت کن !
من چی کنم الان ؟!
بعد آخه خیلی ضایعه من اصلا حالم بهم میخوره وقتی میبینم اینجور آویزون میشن... دو دقیقه چشم خانواده هاشونو دور میبینن بیچاره ها جو زده میشن
برا مینا هم که بد نشده عشقی میکنه برا خودش همچین
چرا بشر این مدلیه ها من این مورد رو نمی تونم بفهمم اصلا
منم همرو تو ورق نوشتم چون اصلا فکر نمی کردم به این زودی بخوان شروع کنن
باید بشینم همرو پاکنویس کنم
بعدم هم گم میشن زیر میز و صندلی که مثلا استاد نبینه و نفهمه
حالا دو روزه ما رفتیم سر کلاس اینجوریاست
) یه سر کارای دانشگاهیشونو انجام بدن بعد خانوم برادرم از این طرف میخواد بره یه سر تهران چون مامانشون میخواد چشمش رو عمل کنه بعد آقای برادر از این طرف میخواد بیاد خونمون
مثل اون موقع ها بــــــــود که مزدوج نشده بود
یه جوریم یه حس خوبی داشته بیدم
مـــــــامان
آقا اصرار نکن امضا بی امضا
اگه میخوای ببینی مثل بنده نابغه ای یا نه یه سر تشریف ببرین
من اون اولش تو ۱۳-۱۴ مونده بودم بیشتر نمی رفت ولی بعدش راه افتادم
بعدشم رفت منم همین طور سرمو انداختم پایین اومدم
همه چیرو اول چک کن دیدی نشد بعد زنگ بزن وقت و بی وقت هی میزنگن از اون موقع پشتیبانی بچه هابودم تو مدرسه دائما زنگ میزدن حالا نوبت فامیله تازه چی حکم سازمان سنجش هم دارم مینا خانوم هر روز خدا به من میگه تو خبر نداری کی جوابا رو میدن میگم نه من اطلاعی ندارم دوباره فردا همین جوره بابا خب بیا برو تو سایت سازمان سنجش ببین چه خبره دیگه چرا رو اعصاب من اسب سواری میکنی، نه! حالا جدا چرا جواب کنکور رو نمیدن من ببینم چی کردم ها ؟ ... وااااای
لابد مجبور بودم دیگه
مـــــــــامــان... بعد منو مینا هم دو تایی باهم قبول شدیم تو کل مدرسه
خدایا مار از پونه بدش میومد در لونش هی سبز میشد
جون
...
) دیدم اصلا مثل اینکه حرفای منو یادش رفته به کل گفتم بابا تو آدم بشو نیستی پس برو هر کاری دلت میخواد بکن اصلا تو خودتو با من چی کار داری بابا برو اونور بزار یه نفسی بکشم از دستت
خوب میشم ایشالا
من فقط به عنوان یه دوست دارم کمکش میکنم تازه اگه خودش چیزی نگه من کاری به کارش ندارم که فردا یه چیزیم بشه بیاد بگه سیمین گفت ! حالا الان دوباره اومده میگه اون گفته که من امسال بیام خواستگاری تو بعد سال دیگه ببرمت !! گفتم خب بگو بیاد خواستگاره دیگه توام خیر سرت دوستش داری مامان و بابات راضی بودن که یه شیرینی به ما میدی نبودن به سلامت ایشالا سال دیگه که بزرگتر شدی .. میگه آخه نمیخوام روش رو زمین بندازن ! میگم بابا خب یعنی چی نمیشه که به خاطر اینکه روش رو زمین نندازن تو خودت رو بدبخت کنی میشه ؟! گفت نه راست میگی سیمین ... الان مثلا راضی شد من میدونم فردا دوباره همون آشو همون ...
( به به چه جمله ی شیکی شد ) احیانا عمو جان فکر میکنن من الان اون بچه کوچولو ام
انقده خوشمل شده نیستید که ببینیدش چه خانومیه برا خودش هاااا
بعدم صداش افتاد فقط دیروز که پسره اومد ای دی اس ال رو برام وصل کنه یکمی وحشت زده شد بیچاره ... تازشم اون موقع قیافه ی خودم هم دیدنی بود چون مامان منو به زور از رختخواب کشید بیرون که بیا بابا این دوستت
) ظاهر شدم جلو اون بدبخت تازه پتومم با خودم از اینور به اونور میکشیدم