تبليغاتX
نـــــهال
از دیروزه هزار مرتبه این صفحه رو باز کردم و یه دو خطی نوشتم و بستمش هی موضوع های مختلف میزنه به ذهنم که در موردش بنویسم .. همش رو هم جمله بندی کردم و حاضر و آماده اما دستم به نوشتن نمی ره ... نمی دونم، دیگه اینجا تازگیشو از دست داده رنگ و بویی نداره دیگه شوق و ذوقی برای نوشتن ندارم از بس رفتم و اومدم دیدم کامنت ها سر ۷ مونده دیگه خسته شدم چرا اینجوری شده ؟ چرا همه ی بلاگر ها حس و حالشون رو از دست دادن ؟  چرا چرا چـــــرا ؟

همش به خودم میگم اینجا رو تعطیل کنم به کل دیگه ننویسم فقط بشم یه خواننده حتی کامنت هم نذارم اما دلم نمیاد میبینم که به خودم قول دادم توی بد ترین شرایط هم که  شده یه نصفه خط باید اینجا بنویسم !

زندگی یه نواخت شده ( البته یه مورد خاص وجود داره که روزی ۲۶ ساعت !! بهش فکر میکنی .. آره  تو رو میگم ... خودت که می دونی ... ) ،  صبح بیدار میشی صبحانتو میخوری میای پای کامی یه چند ساعتی هستی اگر خواستی میخوابی نخواستی هم که هیچ، شب شامتو میخوری کاراتو انجام میدی و ... حالا قبل کارای دانشگاه نبود ولی الان اونم اضافه شده ... دوباره صبح روز بعد هم همین روند رو داره بدون هیچ تغییر ... 

 نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی ... می تازیم و گردو خاک میکنیم ... زمین زیر  پایمان است و اسیر یک بازی شدیم به اسم غرور ... دیواری را برای پشت سر نهادن ، بلند نمیبینم ... برد باخت رو میشناسیم ؟! آشنایی با شعور ؟ و جدایم با غم ! یا غرق در غرور  ؟! چیزی در ماست که روز و شب آرام نداریم ... چیزی از جنس جستجو .. چیزی مثل خیال یک آرزو ...

بد نوشتم میدونم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  8 نظر

نه مثل اینکه تعطیل کردن به ما نیومده  یه هفته هم نشد ، یه مدت بود از فضای اینجا خسته شده بودم  دلم نمی خواست بنویسم دیگه اینجا  الانم همین طورم ولی چه میشه کرد من از این یه دونه بلاگم نمی تونم دل بکنم ... جدیدا هم که بلاگفا برام فیلتر شده این چه وضعشه ها نه یعنی اینا خجالت نمی کشن ؟ بابا آخه مگه بلاگفا چه چیزه خاصی درونش هست ها ؟ من الان خیلی عصبیم سر این موضوع  تصمیم گرفته بودم از بلاگفا بیام بیرون سر یه سری چیزا مشکلات داشتم یکی قالب یکی آرشیو من آرشیوم رو هرجا برم باید با خودمم ببرم  میدونی که چی میگم ...

امروز سر کلاس منو مینا دو تایی زده بودیم سیم آخر وای مگه ما به درس گوش دادیم کشتیم اون استاد بیچاره رو  ،دو تایی یاد دوران مدرسه افتاده بودیم هی حرفای کهایی یادمون میوفتاد اصلا یه چیزی بود دو تا آدم خوش خنده نشسته بودن کنار هم یکی اون میگفت یکی من میگفتم به ترک دیوار هم خندیدیم  ضمن تعریفم باید اتود میزدیم با اینکه هواسمون نبود ولی اتود من تایید شد مینا موند  طفلکی

امروز بعد از قرنی که سفارش پرده داده بودیم برا اتاق آوردن به سلامتی ببینید خوب شده ... اتاقم رو که از دور نگا می کنی یه جوری شده یه حالت اساسی فانتزی گرفته مخصوصا الانم که کلی ریخته پاش شده و نمیشه راه رفت به زور میشینم پای کامی  امروز  این بنده خدا اومده بود که پرده رو نصب کنه موبایلش رو گذاشته بود تو اتاق تربچه منم اونجا بودم نمیدونستم موبایل اونه  چون مثل مال بابا بود هیچ فرقی هم نداشت  منم عادت دارم همیشه موبایل بابا رو شخم میزنم... به هوای موبایل بابا برداشتم اول دیدم عکسش فرق داره  گفتم خوب حتما جدیده دیگه هی نشستم زیر و رو کردم جالب این بود هرچی جدید میدیدم بلند میگفتم این بنده خدا هم یک کلام چیزی نگفت اون موبایله منه  بعد بابا اومد کنارم گفتم اینارو از کجا آوردی یه هو بابا  گفت چی ؟! گفتم همینا دیگه تو موبایلته گفت این که موبایل من نیست موبایلم سر میزه  گفتم بابا پس این چیه گفت این مال این آقا ِ با این چی کار داری آخه دختر منم وااااااای کلی خجالت کشیدم موبایل بیچاره رو زیر و رو کردم و دادم بهش

بلاگفا و گاهی موقع ها tinypic برام فیلتره یه تعداد از بچه ها هم که با گوگل مشکلات دارن الان باید چی کار کنیم ما  ؟  به اینم رحم نمی کنن با اجازه  کامپیوتر هامونو باید بفروشیم  و خلاص  اینجوری که اینا دارن پیش میرن  ...  خدا شفا بده  

خب من برم بگیرم بخوابم فردا کلاس دارم 

بازم ازا ین پست چیزی نخواهید فهمید همون بهتر که تعطیل بود

تا بعد

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  7 نظر

  

 

 

 

                  تا اطلاع ثانوی  

 

 

   پ.ن : خوبم یا بد نمی دونم !  یه هفته ای نیستم اینجا....  ! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  9 نظر

سلام

خانوما آقایون حالتون چطوره ؟خوب هستین ؟ مرسی به لطف شما منم بد نیستم فعلا نفسی میاد و میره ... این دو روز که رفتیم سر کلاس شونصد عدد   استاد  هی رفت و اومد ماهم دهنمون کف کرد بس خودمون رو معرفی کردیم و ...  یه دختر عموم هم که از من بزرگتره بعد این یه دونه دختر عموی ما وحشتناک شبیه منه یا من شبیه اونم بابا چه فرقی داره اصلا     اول اسم دو تاییمون هم " س " تو دانشگاه ما هم هست همین رشته گرافیک ...منم این وسط مشکلات دارم چـــرا ؟!   حالا این شده برا ما دردسر  همه فکر میکنن ما باهم خواهریم حالا بیا و ثابت کن !  من چی کنم الان  ؟!

دو تا تلفن کارتی هست تو دانشگاهمون بعد فکر کن رو به روی حراست هم هست   این دو تا تلفن  مگه یه دقیقه بیکار می مونه هی میرن سر وقت بیچاره میزنگن به آقایون دوست پسر   بعد آخه خیلی ضایعه من اصلا حالم بهم میخوره وقتی میبینم اینجور آویزون میشن...  دو دقیقه چشم خانواده هاشونو دور میبینن بیچاره ها جو زده میشن برا مینا هم که بد نشده  عشقی میکنه برا خودش همچین   میگم همون مگر تو از دانشگاه تلفن کارتیشو درک کنی مادر جون چرا بشر این مدلیه ها  من این مورد رو  نمی تونم بفهمم اصلا

اول کار یه عالمه درس دادن استادا   منم همرو تو ورق نوشتم  چون اصلا فکر نمی کردم به این زودی بخوان شروع کنن   باید بشینم همرو پاکنویس کنم   یه استاد های باحالی داریم ها   بیا و تماشا کن    نمی دونم اینا مریضن آقا وقتی میخوای بیای سر کلاس اون موبایلتو خاموش کن چرا اعصاب همه رو داغون میکنی  می دونه  استاده هم حساسیت داره نسبت به این موضوع حالا هی ... فکر کن به فاصله ی ده دقیقه یه بار انواع اقسام زنگ های موبایل به صدا در میاد   بعدم هم گم میشن زیر میز و صندلی که مثلا استاد نبینه و نفهمه  حالا دو روزه ما رفتیم سر کلاس اینجوریاست 

فردا تربچه جان میخوان با دختر عمو جان برن تهران  ( بد جنس یادت باشه منو نبردی هااا ) یه سر کارای دانشگاهیشونو انجام بدن بعد خانوم برادرم از این طرف میخواد بره یه سر تهران چون مامانشون میخواد چشمش رو عمل کنه بعد آقای برادر از این طرف میخواد بیاد خونمون   مثل اون موقع ها بــــــــود که مزدوج نشده بود  یه جوریم یه حس خوبی داشته بیدم    

خب  ببینم چقدر تونستید برین با اون لینکه که گذاشته بودم ؟   چشماتون الان در چه حاله

تو کلاسمون ۴۰ نفریم بعد از این ۴۰ نفر یه آقا هست فقط این بنده خدا  تک و تنها بیچاره ... انقدر دلم براش می سوزه   سنش هم خب نسبت به ما بالاست  انقدر سخته براش فکر کن هیچ کی نیست با این  حرف بزنه به  میگم مینا پاشو بیا بریم از تنهایی در بیاد ،  دلش نگیره  

 این سه تا عکسارو نگا کنید من وقتی پیداشون کردم مردم براشون من بچــــــــــــــه میخوااااااااااام   مـــــــامان من نمیدونم جرا انقدر بچه دوست دارم اونم فقط دختر

جیگولویه منه آخهههههههههه 

 نانازه من جیگرویه من

وااااااای خاله قربونش عسله من

* شاذه جون نمی دونم والا من کامنتی پاک نکردم عزیزم

خب بسه دیگه  برم ... اگر فهمیدین من امروز چی نوشتم به منم بگید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 شهریور1386ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  9 نظر

 

 

سلام و علیکم

الان یه سیمین نابغه نشسته رو به روی شما آقا اصرار نکن امضا بی امضا   اگه میخوای ببینی مثل بنده نابغه ای یا نه  یه سر تشریف ببرین اینجا یه دو ساعتی چشماتون رو تعطیل کنین مثل من بعد میشید نابغه کاری نداره که   من اون اولش تو ۱۳-۱۴ مونده بودم بیشتر نمی رفت ولی بعدش راه افتادم

 

با اون بلوز همیشگی با همون خنده ی روی لباش نشسته بود رو صندلی و دستشو گذاشته بود رو اون یکی دستش و اطراف رو نگاه میکرد یه لحظه که دیدمش از دور دویدم طرفش و محکم بغلش کردم و زار زدم  هی گفتم تر خدا برگرد برگرد خواهش میکنم منو تنها نزار تر خــــدا برگرد هی گریه کردم و اشک ریختم تو بغلش ولی اون هیچ حرفی نمیزد ساکت و آروم فقط نگاه میکرد ... با صدای گریه ی خودم و سر وصدای که ازش خواهش میکردم که برگرده از خواب پریدم ... صورتم خیس بود نشستم سر تخت و یه نگاهی به اطرافم انداختم ... همش خواب بود ... مامانی جونم کاش بدونی که چقدر دوست داشتم و دارم کاش از پیشمون نمیرفتی کاشکی حداقل میتونستم ازت خداحافظی کنم و بوسه ی آخر رو روی گونه هات میذاشتم بعد ... ولی خیلی زود همه چی اتفاق افتاد ... درسته که دو سال جای خالیت رو با حرفات  و عکاست پر کردم ولی اعتراف میکنم که دیگه از این به بعد نمیتونم ، کاشکی میشد دوباره برگردی پیشمون کاشکی هر روز میتونستم مثل قبل صداتو بشنوم کاشکی ... میدونم الان اون دنیا جای راحتی داری میدونم که  اونجا  سختی های  اینجا رو نداری دیگه مریض نیستی دیگه به خاطر چشمات اذیت نمی شی دیگه ... ولی کاش اونجا راهی داشت که میومدم هر روز میدیدمت و بر میگشتم ای کاش الان ده سال پیش بود کاش من اون دختر هشت ساله ای بودم که برام قصه میگفتی و من آروم میخوابیدم کاش من بیشتر قدرتو میدونستم  کاش ...  میدونم دیگه راه برگشتی وجود نداره با اومدن سر خاکت هم دیگه آروم نمیشم فقط میخوام بدونی که یکی خیلی دوست داره یکی عاشقانه میپرستت یکی هیچ وقت مهربونی هاتو فراموش نمی کنه ... مامان گلم دوست دارم به اندازه ی همه ی دنیا  

 

پ .ن : اون بالایی که نوشتم برا مامان بزرگم بود ...

پ.ن :  جمعه ها چقدر بده  

پ.ن:   یه حس بدی دارم یه حس دل شوره و اضطراب

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  9 نظر

 

 

 ااا بچه ژیگولوی  جوجه تیغی فکر کرده چـــــــــه خبره اوه همچین از اون سه فرسخی چراغ میدی که چی بشه ها ؟ تو که میدونی حق با منه من باید اول برم بعد تو بری چرا هی میای جلوتر که همچین ترمزی کنی  که خط ترمز بمونه ؟؟؟؟! خیال کردی من میترسم و صبر میکنم تا تو اول بری عمری بذارم  منم همچین با وجود اینکه داشت میومد تو جیگرم به راهم ادامه دادم آخ همچین روش کم شد همچین روش کم شـــــــــــــــــد که حد نداره سرشم آورد بیرون مثلا یه چیزی بپرونه و گازشو بگیره بره که دو تا بهش توپیدم اون نیشش که باز بود بسته شد  حالش گرفته شد ازا ینکه امروز نتونسته کسی و بترسونه و یه متلکی بگه بعدشم رفت منم همین طور سرمو انداختم پایین اومدم   یه چهار پنج تا از این پسر جیگولو ها هی میگفتن ای ول ای ول   به جون سیمین اصلا آدمی نیستم بخوام تو خیابون از این کارا بکنم خوشم نمیاد ولی دیدم این زیادی پرو شد اون لحظه جو گرفته بودش باید اینجور میشد خلاصه  ...

میدونی خیلی دیگه کلافه شدم از دست فامیل به خدا مخصوصا این بچه خورده ها بابا گفتم یه ذره کامپیوتر بلدم و میتونم کمکتون کنم هرجا مشکل داشتین ، نگفتم که وقتی موس گیر میکنه زنگ بزن  نگفتم که وقتی یادت رفت ، اسپیکرت رو روشنی کنی بعد خواستی آهنگ گوش بدی صدا نمیومد زنگ بزنی دیگه به من چه ربطی داره که کارت اینترنتت مشکل داره و سرعتت پایینه    همه چیرو اول چک کن دیدی نشد بعد زنگ بزن وقت و بی وقت هی میزنگن از اون موقع پشتیبانی بچه هابودم تو مدرسه دائما زنگ میزدن حالا نوبت فامیله تازه چی حکم سازمان سنجش هم دارم مینا خانوم هر روز خدا به من میگه تو خبر نداری کی جوابا رو میدن میگم نه من اطلاعی ندارم دوباره فردا همین جوره بابا خب بیا برو تو سایت سازمان سنجش ببین چه خبره دیگه چرا رو اعصاب من اسب سواری میکنی، نه! حالا جدا چرا جواب کنکور رو نمیدن من  ببینم چی کردم ها ؟ ... وااااای

امروز به سلامتی بنده همش آویزون بودم به کابینت های آشپزخونه گفته بودم که مامان از دکوراسیون جدید خونه  زیاد خوشش نیومده ... حالا مامانم میگه سیمین تو با سلیقه ای حوصله داری میدونی چیرو چطور جا بدی بیا اینارو برام مرتب کن منم دو ساعت بالا کابینت ولو بودم هی وسیله جا به جا کن  صد مرتبه کم مونده بود از اون بالا بیوفتم پایین

یه آلو های مامانم برام خرید اون خونه که بودیم گذاشتشون تو فریزر خیلی خوشمزن خیـــــــلی ها الانم که دارم مینویسم دلم غش رفت براشون بعد هوس اونا رو کردم رفتم یه عالمه آوردم خوردم بگم حدود ۲۰ تا ترش وااااااااای آقا خوردن اون همه آلو همانا فشار افتادن  ما هم همانا مامان خانوم هم هی آب قند میریخت گلوی من   مجبوری بگو ؟ انقدر خوردی که اینجور شدی   لابد مجبور بودم دیگه

با اجازتون ما کلاسامون از همین شنبه که داره میاد شروع میشه   بعد بنده اصلا اصلا فعلا حوصلشو ندارم   یعنی تازه داشتم یه حالی از تابستون میبردم ها تا این حد حالا اینم که شروع شده نذاشتن حداقل یه نفسی بکشیم  مـــــــــامــان... بعد منو مینا هم دو تایی باهم قبول شدیم تو کل مدرسه خدایا مار از پونه بدش میومد در لونش هی سبز میشد    شانس من  اینم شده گروه A  این بلای آسمونی چی بود نصیب ( ث س ؟ )  من  شد به زور این سه ساله تحملش کردم    به سلامتی هم قراره به خانوم محمودی بزنگم بیاد سراغم چون دانشگاهمون یه خورده دوره جایی نیست که بخوام تک تنها برم   این ترم هم فعلا  شنبه تا دوشنبه کلاس دارم

 آها برا قالبم فعلا میخوام هر وقت عشقم کشید رنگ عوض کنم دیگه شما هم تحمل کنید

برم بخوابم  خسته بیدم اساسی

شب خوش مادر جون

 

اضافه شد امروز : مامانیییییییییی  جون  الهی  قربونت  برم عشقه  من  تولدت مبارک     بـــــــــــــــــوس بــــوس

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  7 نظر

 

 

حس و حال عجبیه و قشنگ انگار دارم رو ابرا راه میرم ویه نسیم ملایمی هم میخوره تو صورتم و موهام پخش میشه رو صورتم ...  یه تیکه ابر نرمک هم گرفتم بغلم و این آهنگ Sting رو گوش میدم  خیلی آهنگه قشنگ و آرومیه همیشه آهنگاش این مدلیه ....

امروز رفتم مدرسه یه سری برگه بود که باید امضا میکردم ( مهم شدم !!) ( نه نه ترخدا اصرار نکن به جون تو امضا نمی دم  ) بعد از اون با سمیرا پیاده اومدیم تا میدون دانشگاه کلی حرف زدیم و درد و دل کرد هرچی فکر میکنم میبینم که اینم که نمیذارن راحت زندگیشو بکنه ... مامانش داره دستی دستی بیچارش میکنه پاشو کرده تو یه کفش که باید با پسر خالت ازدواج کنی ( اینو بگم که سمیرا دو سال از من بزگتره ) اینم طفلک میگه بابا من اصلا از این پسره خوشم نمیاد نمیتونم به عنوان شریک زندگیم انتخابش کنم و این حرفا ولی اصلا مامانش قانع نمیشه ... خدایا خودت کمکش کن

عصری بی کاری زده بود به مخم حوصلمم سر رفته بود دلم خواست رو دست و پاهام از این طرح خوشملا بکشم فکر کن  حالا با چی ؟ با خط لب !! یکی نیست بگه مریضی دختر جان ؟ آیه نازل کردن ؟!  با چه جون کندنی من بعد چقدر بازو راستم رو کامل کردم و  کلی هم ذوق کردم براش انقدر خوشگل شده بود آقا ضد حال خوردم توپ فکر کن دختر عمم  زنگ زد گفت هستین ما بیایم ؟!!! منم دلم نمیخواست پاکشون کنم پیش اونا هم زیاد خوب نبود اون طوری .. یه دونه از این لباسای که وسط زمستون میپوشم تنم که آستین بلند هم بود مجبور شدم بپوشم  تا اونا برن که من آب پز شدم بعدشم که وقتی لباسمو عوض کردم همش کمرنگ شده بود .. گفتم حیف اون همه زحمت ها ...

یکی از این همسایه هامون داره غذا می پزونه نصف شبی نمیدونم چی هم داره می پزونه هرچیه خیلی خوش بو هست منم که شکــــــــــــــمو ولو شدم کف اتاق من غـــــــــذا میخوام مامااااااااااااااااان

من فکر میکنم شماره چشمام رفته بالا سر درد های وحشتناک دارم چشمام آی میسوزه میسوزه که دلم میخواد گریه کنم

راستی مرسی از راهنمایی هاتون  امروز که دیدمش ( آقای پدر شما درست حدس زدید ) دیدم اصلا  مثل اینکه حرفای منو یادش رفته به کل گفتم بابا تو آدم بشو نیستی پس برو هر کاری دلت میخواد بکن  اصلا تو خودتو با من چی کار داری بابا برو اونور بزار یه نفسی بکشم از دستت

اینم که نمیشه بهش گفت پست !!! برا خالی نبودن عریضه بود مادر جون   نصفه شبی بی خوابی زده به مغزم   خوب میشم ایشالا

برم بگیرم بخوابم شاید فرجی شد

شب خوش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  8 نظر

 

 

فکر کن خود طرف به اندازه ی یه نخود عقل هم نداره ... رفته با یکی بدتر از خودش هم دوست شده حالا الان بیاو  درستش کن !!! خدا میدونه چقدر در این مورد باهاش حرف زدم گفتم ول کن این آدمو به خدا دو روز دیگه میاد بیچارت میکنه بزار همه چی به حالت عادیه خودش پیش بره اما کیه که گوش بده .. اومده میگه سیمین فلانی گفته میخوام بیام خواستگاری  جالب اینجاست نه کار داره نه پول داره نه ... فقط لطف کرده یه لیسانس گرفته همین ! حالا اینجارو داشته باش میگه علاقه ی خاصی هم نداره بره سر کار  ... میگم خوب دیوانه تویی که دائما پول زیر دست و پات ریختن گفتی اینو میخوام بابابت زود برات خریده گفتی انقدر پول بده برا فلان چیز زودی بهت داده  میتونی با این شرایطی که پسره داره زندگی کنی ماشالا الان هم که زندگی رو نمیشه با ۱۰۰ تومن ۲۰۰ چرخوند میشه ؟! شما حالا خیلی دو تاییتون زحمت بکشین   پول اجاره خونتون رو در بیارین ! آخه کاش باهم یه کمی هم تفاهم داشتن فکر میکنه ازدواج کنه باهاش میتونه پسره رو تغییر بده و بشه اون چیزی که خودش میخواد دائما که باهم دعوا دارن هفته که ۷ روزه اینا ۹ روزش باهم در قهر به سر میبرن دو دقیقه هم نمیتونن باهم بسازن ... همه ی اینا رو بدون تعارف بهش گفتم ولی کو گوش شنوا ، فکر میکنه  من حسودی میکنم ... به چیه تو حسودی کنم ؟!   من   موقعیت های ۴ برابر بهتر از تو داشتم ولی ...  !  من فقط به عنوان یه دوست دارم کمکش میکنم تازه اگه خودش چیزی نگه من کاری به کارش ندارم که فردا یه چیزیم بشه بیاد بگه سیمین گفت ! حالا الان دوباره اومده میگه اون گفته که من امسال بیام خواستگاری تو بعد سال دیگه ببرمت !! گفتم خب بگو بیاد خواستگاره  دیگه توام  خیر سرت دوستش داری مامان و بابات راضی بودن که یه شیرینی به ما میدی نبودن به سلامت ایشالا سال دیگه که بزرگتر شدی ..  میگه آخه نمیخوام روش رو زمین بندازن ! میگم بابا خب یعنی چی نمیشه که به خاطر اینکه روش رو زمین نندازن تو خودت رو بدبخت کنی میشه ؟! گفت نه راست میگی سیمین ... الان مثلا راضی شد من میدونم فردا دوباره همون آشو همون ...

جون من ،  شما منو راهنمایی کنید بگید من چی بگم به این دختره که  بفهمه  زندگی به این آسونی هام نیست   بگید چی کار کنم

 

* منم خودم خوبم بد نیستم فقط یکمی این نفس تنگه های لعنتی اومده سراغم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  9 نظر

 

 

عرضم به حضورتون که امروز بنده  راس ساعت ۸ بیدار شدم ولی به دلیل تنبلی بیش از حد یک ساعت و نیم فقط تو تختم غلت زدم خسته بودم ولی خوابم نمی برد چون دیشب تا دیروقت بیدار بودم گیر یه سی دی افتاده بودم که رایت نمیشد یعنی فکر کن من ۶ ساعت تمام داشتم رایت میکردم سر ۹۷ مونده بودم آخرش عصبی شدم کامی رو خاموش کردم خوابیدم صبح که بیدار شدم سی دی رو از تو رایتر در آوردم گذاشتم تو دی وی دی  دیدم بابااااااااا رایت شده بدبخت با وجود اینکه من خاموش کردم   بعدم که یه صبحانه زدیم به معده و یواش یواش رفتیم اون باغ همیشگیمون و ... وای چقدر خوش گذشت چقدر با بچه ها بازی کردم خودم دیگه خجالت کشیدم رفتم سنگین رنگین نشستم یه جا همشم از این بازی های عهد بوق مال دوران بچگی خودمون  ولی جاش  کلی کیف داد خدایی جاتون خالی بود ... بعد از اون هی درگیر عکس گرفتن از بچه ها شدم  حالا از درخت بکش بالا حالا برو دراز بکش رو درخته حالا این مد اون مدل که دیگه حافظه پر شد  این وسطم یه عکس گرفتم خودم خیلی ازش خوشم اومد  الان میذارمش بفرمایید نخندین هـــــــــــــا  بعدم که بنده همون جا  یه چرتکی زدم بی خیال بقیه شدم خیلی خسته شده بودم ... بعدم که هیچ چی اومدیم خونه و ... یاسی هم پیشه من بود جیگره من انقدره من دوسش دارمم نشسته برا خودش هم برنامه ریخته میگه که حالا که من تنها شدم و خواهری رفته خونه خودشون سیمین جون از این به بعد میاد خونه ما که من تنها نباشم ! گفتم جانم ؟؟؟!  چشم چشم حتما میام عجیجم دیگه خالم اومد سراغش و رفت و. . . ما هم مشغوله کار و زندگیمون شدیم

اون چند روز گذشته اصلا حال و روز خوبی نداشتم جسمی ریخته بودم بهم شدیدا فشارم هی میومد پایین و .... اصلا دیگه زده بودم سیم آخر

اگر فکر کردی من عاشقم ها اصلا !!! من دیگه اشتباه بکنم اینجور مطلب بذارم

کمه حرفام نمی دونم چی بگم اینا هم به زور به زور جور کردم

برم بگیرم بخوابم خیلی خستم مادر جون

شب خوش

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  8 نظر

 

 

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم صید افتاده به خونم ، تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم ، بی من از کوچه گذر کردی و رفتی ، بی من از شهر سفر کردی و رفتی ، قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم  تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم ، تو ندیدی نگهت هیچ نیوفتاد به راهی که گذشتی ،چون در خانه ببستم درگر از پای نشستم،  گویی یا زلزله آمد گویی یا خانه فرو ریخت سر من ، بی تو من در همه ی شهر غریبم ، بی تو کس نشوند  از این دل بشکسته صدایی ، بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی ، تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر وسرودی ، چه گریزی ز در من ، که ز کویم نگریزم ،گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم ،من و یه لحظه جدایی نتوانم نتوانم ، بی تو من زنده نمانم  ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  9 نظر

 

 

سلام

اگه الان فکر کردین که من از دیشب که ساعت حدود ۱ رفتم که  بخوابم ، تا الان خوابیدم اشتباه فکر کردین تو بگو یه لحظه خواب به چشمای من نیومد نمی دونم چرا  ... فقط الان دوباره شبیه به اون خرسه شدم که رفته بود سراغ کندو عسل بعد زنبورا جوش جوشیش کردن ... خدایی من نفهمیدم که این چیه هرچند وقت یه بار میاد سراغم ... شدیدا هم  حالت سرما خوردگی دارم به حدی که الان انگاری منو گذاشتی تو فریزر چشمام که به اندازه یه دونه عدسه بااجازتون  ،  دستمال کاغذیه که هی روانه ی سطل آشغال میشه ... الان میگین  من چی کار کنم ؟! ای خـــــــــــــدا  

عمو جان  بعد از چند سال ( آخه بگم چند سال که خدا رو خوش بیاد ) میخوان بیان اینجا بعد همه فامیل یک عدد حس خاصی دارن ... منم که دارم ذوق مرگ میشم چون آخرین باری که  دیدمشون فکر کنم وقتی بود که من  در دوران  ابتدایی تحصیل می کردم   ( به به چه جمله ی شیکی شد ) احیانا عمو جان فکر میکنن من الان اون بچه کوچولو ام

اون شب دیدم این فن های  کامپیوترم بد جوری داره صدا میکنه انگار که دو تا تراکتور گذاشتی با شیش تا کارگر اون تو !!! بعد یه خورده نگاش کردم دیدم به به دو تا فن ها بغل کیس دارن باهم از کار میوفتن و عربی میرقصن منم دیگه از سر و صداش خسته شده بودم آخرش دل و جیگر و ... کامپیوتر رو ریختم بیرون   انقده خوشمل شده نیستید که ببینیدش چه خانومیه برا خودش هاااا بعدم صداش افتاد فقط دیروز که پسره اومد ای دی اس ال رو برام وصل کنه یکمی وحشت زده شد بیچاره ... تازشم اون موقع قیافه ی خودم هم دیدنی بود چون مامان منو به زور از رختخواب کشید بیرون که بیا بابا این دوستت ( توجه داشته باشین که دوست هم پیدا کردم این وسط )   اومده  عزیز جونتو برات درست کنه منم که نمیفهمم دوستم کیه خلاصه با اون موهای ژولی پولی  و صورت پف کرده ( مثل ابر شده بودم دست میزدی انگشتت میرفت تو ) لباس خواب گل گلی ( گلاش خوشگله ها از این گل درشت ها نیست   ) ظاهر شدم جلو اون بدبخت تازه پتومم با خودم از اینور به اونور میکشیدم تازشم هرچی هم سوال می پرسید من بلد نبودم جواب بدم ( تو خواب و بیداری بودم خوب ) بعد  دوساعتم رفت منم عین این اینترنت ندیده ها از ساعت ۱ ظهر تو نت بودم تا عصری حدود ۶ فکر کنم که اونم به زور   راضی شدم بامادر خانومی اینا برم بیرون   ، خرید داشتن منم برداشتم بردن پمپ بنزین ،بو بنزین خوردبهم گیج و منگ برگشتم خونه چشمام تا همین الان یه خط در میون میبینه

وای چقدر سرد شده هوا مردم اینجا دلم میخواد لباس کاموایی بپوشم تنم ، حالا منو بکشی ها تو سرمایی زمستون هم کاموایی نمی پوشم بعد الان دلم خواسته که ...

بلاگفا پیشرفته شده   آقا ما از این دنگ و فنگ ها نمیخوایم فقط یه لطفی کن این وضع که شونصد دفعه باید یه بلاگ رو باز و بسته کنی تا درست بشه رو یه حالی بده نه سرو قیافه ی این تو که هیچ فایده ای نداره

پ.ن: آقا خودم میدونم دو  تا لینک دارم  گذاشتم جهت تنوع

پ.ن :پست پایینی هنوز سر جاشه ... میدونی که چی میگم ؟!

پ.ن :اون عنوان پست هم هیچ ربطی نداشت به کل ماجرا مگر خودت حوصله کنی یه چیزی رو بهش ربط بدی  

خب من  برم یه فکری به این حال زیبام بکنم که دیگه نمی کشم ...

مراقب خودتون باشین

دوستتون دارم

بای

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 6:15 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  7 نظر

 

 

همه میگن سیمین روحیه ی خیلی خوبی داره  همیشه به روی بدی ها و ناراحتی ها هم میخنده ، اصلا فکر نمیکنیم غمی تو زندگیش وجود داشته باشه ... کاشکی ما روحیه ی سیمین رو داشتیم هیچ وقت پیر نمیشه ... میدونی تو خونه همیشه میگم و میخندم  و شادم هیچ وقت خنده از روی لبام نمیره ...  خلاصه که خیلی فعالم و شیطون  درسته که اینطوریم دلیلی هم نداره که اصلا مشکلی نداشته باشم ! اتفاقا اینجور آدما فکر میکنم یه خورده مشکلاتشون نسب به بقیه بیشتره چون هیچ وقت نمی تونن بیانشون کنه چون همه ازش انتظار دارن شاد باشه و ... 

آره من همون سیمینی هستم که پر انرژیمو خنده به لب ولی الان فکرم مشغوله .. روحم مریض شده دلم میخواد به  یکی  بتونم اعتماد کنم و بشینم ساعت ها حرف بزنم و سبک بشم  یکی که حرفامو بفهمه یکی که درکم کنه یکی که بتونه گره ای از مشکلاتم رو باز کنه ... کسی هست ؟!

خسته شدم  دلم  میخواد  یه دکمه ای تو زندگی وجود داشت و برای چند دقیقه هم که شده همه چیرو متوقف میکردم ولی نه دکمه ای هست نه چیزی شبیه به اون ...

+ نوشته شده در  شنبه 3 شهریور1386ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط سیم سیم   |  7 نظر

 

 

آخی کوچولوی دو ساله ی من تولدت مبارک

                                         هیییییی 

شما دو تااز شمعاشو ندید بگیرید به بزرگواری خودتون آخر شبی بهتر از این نمیشه  تازه از عروسی برگشتم خستم اساسی گفتم اول بیام اینجا یه تبریک بگیم به وبی جون و برم لا لا

شب خوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط سیم سیم   |  8 نظر
+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 23:32 توسط نهال |