سلاممم
حال شما ؟! خوب هستین ؟ چه خبرا ؟ خوش میگذره ؟ مرسی مرسی منم خوبم !
من ؟ چرا اینجام ؟ خب به من چه استاد نیومد سر کلاس ، ما هم تعطیل کردیم اومدیم کلاس بعدی هم بی خیال شدیم بنده اولین غیبت رو به سلامتی خوردم
آخه انصافه ما شنبه ها زبان داریم از ۱:۳۰ تا ۴ بعد فکر کن استاد نیومده از ۱ دانشگاهی .... حال و حوصله داری تا ساعت ۴ بشینی مگس بپرونی ؟ نه جون من خودت حوصلت میگیره سه ساعت بیکار بمونی آره ؟ یه نیم ساعتی بگم یه ساعت سنگین تره البته ، موندیم دانشگاه تا همه بچه ها تصمیم بگیرن که همگی تشریف ببریم که غیبت نخوریم شدن دو دسته یکی گفت نمیام ، ما دو ساعته تو راهیم یکی گفت اینجور اونجوره ( اینا بیشتر خود شیرینی میکنن برا استاد دیگه ) آخرش ۴-۵ نفر بیشتر نموندن ما اومدیم اونا موندن پاچه خواری اه چقدر بدم میاد از این جور آدما خب بابا چتون میشه مگه
لوس بازی در میارن هی دیوونه ها ... خلاصه ماهم راه گرفتیم و اومدیم برای خودمون !
بحثمون سر یکی از استادامون بود بعد از ترم بالایی ها پرسیدیم چه جوریاست سخت گیره و این حرفا گفتش تا میتونین ازش تعریف کنین ۲۰ رو میده بهتون وگرنه افتادین همتون ! گفتم آخه از چیش تعریف کنیم از اون شکم بزرگش که مثل طاقچه ( درست نوشتم ؟ ) میمونه یا اون موهای از فرق باز کردش ( که تازه موی خودشم نیست !!!!! گرفتی که
) خلاصه هرچی گشتیم چه نکنه مثبتی پیدا کنیم که ازش تعریف کنیم هیچ چی یافت نشد ! با اجازه این ترم افتادیم رفت تاریخ هنر جهان رو
اون روز به مینا گفتم پاشو یه سر بریم مدرسه دلم برای کهایی تنگ شده بد جور ،گفت باشه بریم یه ساعتی هم اونجا باشیم دبیرامون هم ببینیم گفت اوکیییییی
خلاصه ما یه جعبه شیرینی هم خریدم و رفتیم مدرسه جدیدمون اصلا من نمی دونم چرا اینجور شد فقط رفتیم شیرینی رو گذاشتیم سر میز کهایی و یه سلام احوال پرسی و بعدشم به سلامت !! میگم مینا مثل اینکه فقط میخواستیم ۵ تومن شیرینی پیاده شیم ها
از در مدرسه اومدیم بیرون مثل بمب ترکیدیم از خنده حالا مگه تموم میشد خندمون ... میگم مثل پت و مت شدیم
خدایی خیلی شیرین بود کاش بودین ما دو تا رو میدیدن چه کردیم
همون روز بنده تصادف کردم میگم بنده یعنی من تو تاکسی بودم بعد ماشینمون تصادف کرد خداااااااایی خیلی بد بود مردم و زنده شدم اصل هم طرفی ماشین خورده خمیر شد که من نشسته بودم یعنی اصلا بی خیالش هنوز صدای خورد شدن ماشین تو گوشمه انقدر سرعت اون ماشینه مقابل زیاد بود که ماشین ما کلی از مسیر اصلی خودش دور شد
اینم از شانس شیکه منه اومدم خونه داشتم برا مامان تعریف میکردم گفتم مامان بیچاره اون دختره که نشسته بود پیش من همچین اون لحظه پریدم بغلش از ترسم که خدا میدونه میگه زد و اون موقع یه پسری
کنارت بود بعد روت می شد بعدش نگاش کنی ؟
خب من چی کنم از قصد که نپریدم بغل دختره ...
امروزم که هی پیاده روی پاهام داره دیگه از جا در میاد خیلی خستم واسه فردا هم باید اتود بزنم اما هنوز هیچ کاری نکردم به خدا مخم کار نمی کنه تعطیله اساسی خدایااااااا یه شیش تایی اتود برسون به ما
خدایا ما رو از شر هرچی مردم آزاره نجات بده م اگه بدونم این کیه که منو با یه ای دی گذاشته سر کار (البته ایگنورش کردم من ) کشتمش قطعا بدون تعارف چون هرکیه از بچه های اد لیستمه همه هم می دونن من چقدر از این کار بدم میاد
من برم دیگه دارم بی هوش میشم فردا اول صبح باید پاشم کارارو انجام بدم اینطوری نمیشه گند میزنم به کار بد تر
هر کاری کردم تراز بندی بشه نشد که نشد همش یه جوریه ببخشید
فعلا باباییییی
+
نوشته شده در شنبه 28 مهر1386ساعت 23:45 توسط نهال
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 مهر1386ساعت 17:41 توسط نهال
|
عجب این دو مرتبست که میخوام آپ کنم اما هر دفعه یه برنامه ای پیش میاد
خب حال شما خوبه ؟ خوش میگذره ؟ چی کارا می کنید ؟
مرسی به لطف شما ماهم خوبیم میگذرونیم همه چی مرتبه درسا هم خوبه یه تعداد کار اجرایی دارم باز که حسابی تنبل شدم این هفته اصلا حس و حال ندارم کارامو انجام بدم
ترجیحا یکی که به رشته ی من آشنایی داره یه کمکی برسونه ســـــــــــــــارا جون کجایی ؟
خب راستی قالبم چطوره ؟ خوب شده ؟ امروز طی یک تصمیم یه هویی
گفتم یه صفایی به بلاگ بدم از رنگ قالب قبلیه اصلا خوشم نمیومد به کل دوستش نداشتم دیگه اون عکسی که دوست داشتم رو سرچ کردم و ... چشمام کور به خدا یه چند ساعتی خدایی پای این کامی نشستم تا شده این
خودم عاشقش شدم واااااااای
دیروز ظهر حدود ساعت ۲-۳ بود زنگ زدن گفتن که خانوم فلانی فردا اینترنتتون قطع میشه ! گفتم ااا پس چرا من که پولش رو پرداخت کردم مشکل چیه ؟! گفتش چه میدونم میخوایم مودم هامونو چی کنیم چی نکنیم شما باید خودتون یه تغییراتی رو مودم بدین دیگه منم به کل نفهمیدم چی گفت چون اون موقع من خواب بودم زنگ زد ... تا شب مونده بودم خدا من چی کنم
دیگه یه سر رفتم اون آی دیم که مخصوص همشهری هاست
دیدم از بچه ها همون آقایی که همیشه میاد خونمون ای دی اسلم رو وصل میکنه برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه شود (پاراگراف سوم )، هستش دیگه دیر وقتم بود حدود ۱ گفتش با این شماره تماس بگیر تا بگم چی کنی منم اول اصلا گفتم ساعت ۱زنگ بزنم خونه مردم چی کار
دیدم الان زنگ نزنم دیگه اینترنت بی اینترنت ، زنگ زدمو یه نیم ساعتی هی به من گفت چی کنم نکنم این وسط کامی جان هی قر میومد سر من هی هنگ میکرد من هی ریست میکردم اصلا وضعی بود دیگه بعد چقدر ما اینترنت دار شدیم
کلی هم از اون بنده خدا معذرت خواهی کردم که نصفه شب زنگ زدم بهش
اونم که اوصولا ته خجالتی !!!
وای جونم دایییی جون اینا میخوان واسه عید فطر بیان
انقده دلمممممممممم تنگ شده براشون که حد نداره
خدا کنه که اینا عید فطر رو شنبه اعلام کنن ( خودتون که میدونید چه قری به سر ما میان هر سال
) اگر شنبه نباشه دایی جون نمیتونه بیاد
خدا جون درستش کن
آقا من کم حافظه شدم رفت یادم میره برای کی کامنت میذارم برای کی نمیذارم
شما به بزرگواری خودتون ببخشید اگه از من کامنتی نمیبینید بدونین که مشکل چیه
خب من برم دیگه
شب خوش
بای
راستی سلام ! اولش یادم رفت سلام بدم بس اعصبانی بودم
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 21:13 توسط نهال
|
+
نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت 11:12 توسط نهال
|
سلام
گفته بودم میخوام بلاگ رو عوض کنم ... آخرش دیدم هیچ چی بهتر از بلاگفا نیست
بازم شرمنده ی همه ی شما شدم .
میام به همین زودی
+
نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 0:25 توسط نهال
|
سلام
حالتون خوبه ؟
مرسی منم خوبم ... سرم شلوخه خیلی کارای دانشگاه خیلی زیاد شده با این وجود دیشب یه سر اومدم آپ کنم یه عالمه نوشتم برق یه لحظه قطعو وصل شد و همه چی پرید
خب چه میشه کرد منم دیدم حوصله ندارم باقی کارامو انجام بدم گفتم یه صفای به رنگ بلاگ بدم ... همین
آقا این بلاگرولینگ برا همه قاطیه ؟ من هرچی لینک دارم با جاش همه آپه
خب چی کنم جلو همشون سه تا نقطه هست دیگه
به جون سیمین این عکسی که میذارم گوشه مسنجر خودمم ای مردممممممممممم چرا هیچ کی باورش نمیشه ؟
همه میگن سیمین این تو نیستی اینو از نت پیدا کردی حالا بیا و ثابت کن
اتاقم شده بازار شام زمین پر شده مقوا اصلا هم حوصله ندارم دیگه جمع کنم چون فردا دوباره به همون وضع قبله
مامانی خانومی هم یه ریز دعوا می کنه هی میگه این اتاقت رو جمع کن دختر منو حرص میدی با این وضعش
آخی پارسال همین موقع ها بود که می رفتیم پیش خانوم یوسفی خدایی خیلی ماه بود خیلی دوسش داشتم ... چند وقت پیش بهم گفتن که داداش خانوم یوسفی رو کشتن
فکر کردم دورغه ولی مطمئن شدم که نه واقعا به بدترین وضع ممکن هم کشته شده
بیچاره انقدر هم جوون بود سر دوست و دشمنی جوون مردم روز از بین بردن
ای خــــــــــــــدا مردم چرا اینطور شدن ؟
تا الان هم هیچ کی به خانوم یوسفی نگفته بچه تو کشور غریب چی کنه آخه
غزل خانوم لطف کردن که پونزده شونزده تا سی دی کارتونی برا من آوردن ... میگه سیمین جون شما که دیگه مدرسه نمیرید بعد تو خونه هم که بیکارید
اینارو آوردم که خسته نشید میگم مرسی عزیزم ولی والا من اصلا وقت اینو که سرمم بخارونم ندارم بعد تو به من میگی بیکار ؟ بعدش گلم عزیزم من که بچه ی دو ساله نیستم بشینم کارتون نگا کنم
خلاصه به زور خودش سی دی هارو جا گذاشته واسه من منم دلم نمیاد بهش بگم هیچ کدومشون رو ندیدم آخ بچه دلش میشکنه
چی کنم حالا ؟
آقا بعد از قرنی من از یه عطری خیلی خوشم اومد و خریدم یعنی من مرده ی این بو شدم ولیییییییی امان از روزی که من از این استفاده کنم چشمام که میشه یه کاسه خون بعدش هی الکی الکی اشک میاد ازش
اصلا هم دلم نمیاد بذارمش کنار چون خیلی دوسش میدارم الان چه باید کرد ؟
استاد زبانمون یه آقای خیلی خیلی خوبیه فقط یه مشکل اساسی که داره اینکه وقتی حرف میزنه یه عالمه از حروف رو یه جوری وحشتناک خاصی تلفط میکنه ( می دونی از این آدمای که س س میکنه گرفتی چی میگم ؟) بعد ما اصلا سر کلاس نمی فهمیم چی میگه انگلیسی هم که حرف میزنه آخره بدبختیه من به زور میتونم ترجمه کنم ببینم چی میگه
خب من برم بخوابم فردا کلاس دارم خیلی خستم از اون موقع که اومدم دارم کارامو پاسپارتو میکنم ... یه چیزی راستی من یه حس شدیدا بدی دارم نسبت به کاتر نمی دونم چرا وقتی میگیرمش دستم همه جلوی چشمام میاد که دستم رو بریدم
بعدش یه جور خاصی میشم ( همه الان فکر میکنن من دیوونه شدم ) دست خودم نیست خب وااااااای وقتی فکرشو میکنم مور مور میشم
برم دیگه
بای
پ.ن : نه مثل اینکه بلاگرولینگ حالش خوب شده ... خانومی شده برا خودمش هاااااااا
+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط سیم سیم |
5 نظر
آخی فردا اول مهره دلم هیچ چی نشده برای مدرسه تنگ شده ... یادمه اون موقع ها که کوچولو بودم با مامان و تربچه گاهی هم قند عسل میرفتیم برا خرید مدرسه اون فروشندهه رو دیوونه میکردم به خاطر عکس وشکل رو دفترم ... وقتی هم میومدیم خونه از بس میاوردم نگاشون میکردم دیگه خسته می شدم خودم ، خب بچه بودم و شوق و ذوق اینکه کی بالاخره توی اینا مینویسم ... یادمه روز اولی هم که میخواستم برم کلاس اول من و مامان و پسر خاله ( همون سپهر ) رفتیم هیچ وقت اون روزو یادم نمیره تمام مدت وایستاده بود تو صف کنارم که مثلا من گریه نکنم ... منم در کل اصلا برای نبود مامان اینا تو مدرسه گریه نکردم بر عکس بقیه ی بچه های کلاسمون .... پنج سال ابتدایی روزای خوبی بود ... راهنمایی هم خوب بود مدرسمون با اینکه یه محیط کاملا مثبت بود یه دونه بچه نبود که سر و گوشش بجنبه ( میدونین که چی میگم ) ولی در کل خیلی خیلی عالی بود دوران دبیرستان هم با وجود اینکه بد خلقی های خانوم کهایی و بقیه رو تحمل میکردیم و اون یک ماه آخر رو با جون کندن تموم کردیم ( یکی از بچه ها میدونه جریان چیه و چه بلایی به سرمون آوردن این بچه های بی چشم رومون ) ولی در کل خوش گذشت بماند که چقدر حق من این وسط خورده شد و من هیچ چی نگفتم ، گفتم بزار ببینم این خانوم اسمشو نبری که انقدر حرف از عدالت و این چیزا میزنه یه ذره توجه میکنه دیدم نه بابا فقط حرفه ! اینم از سه سال دبیرستان اون روز هم رفته بودیم مدرسه با مینا برای گواهی موقت تا مدرک اصلیمو حاضر شه اول که جای مدرسه عوض شده بود رفته بودن یه جای فوق العاده شیک من دهنم باز موند وقتی دیدم این شکلی شده سه طبقه ی بزرگ به کل در اختیارشونه بعدم که باقی ... گفتم مینا دیدی دوران ببخشید خاک تو سریشون مال ما بود خوش خوشانشون مال سال اولیاست
اینم از سه سال دبیرستان حالا هم که رفتیم دانشگاه یه دو سه سال دیگه هم میام برا دانشگاه اینجور میگیم دیگه حتما ......
این چند روز واقعا جسمی داغون بودم فکر نمی کردم با یه روز روزه گرفتن انقدر خراب بشم و کارم به جاهای باریک باریک بکشه ( نذار بگم باقیشو ) الانم که به سلامتی اینجا تشریف دارم استخونام داره میترکه چشمام انگاری مال خودم نیست از بس می سوزه پدرمو در آورده سرمم که دیگه بدتر از همه ی اینا عصری که داشتم از دانشگاه میومدم تنها بودم( آخه دیگه محمودی نمیاد سراغم و ... ) تو خیابون به زور راه میرفتم چشمام سرخ شده بود همه فکر میکردن من گریه کردم اصلا یک حالی بود ها اومدم خونه دلم میخواست بشینم گریه کنم
دیگه از چی بگم اها یک عدد تصمیم گرفتم که میخوام عملیش کنم حتما در آینده ی نچندان دور اون روز داشتم دفترچه ی دانشگاهمون رو زیر و رو میکردم دیدم یه رشته داره به اسم گریم و ماسک کلی خوشم اومد گفتم حتما وقتی گرافیک رو تموم کردم میرم سراغش خیلی دوست دارم این رشته رو خوبه به نظر شما؟
خب برم بگیرم بخوام فردا کلاس دارم ۸ تا ۱ اصلا هم حال ندارم برم چی می شد فردا نمیرفتم ؟ 
خدا جون راستی وقت کردی یه سری هم به این طرفا بنداز بابا یکی بهت شدیدا نیاز داره خب !
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط سیم سیم |
15 نظر
+
نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386ساعت 23:33 توسط نهال
|