تبليغاتX
نـــــهال
 

 

سلام

حال شما چطوره ؟خوب هستین؟ من؟؟ بنده خسته و کوفته از دانشگاه اومدم دیدم دختر خاله جان کوچیکه اینجان   دیگه وسایلامو گذاشتم یه چند دقیقه ای پیشش بودم بعد اومدم مثلا جون خودم بخوابم که نشد ، فکر کن خسته ایی خیلی بعد از فرط ( ت ) خستگی اصلا خواب به چشمات نمیاد فقط هی خمیازه میکشی  دیدم نمیشه یکمی بهونه گرفتم الان هم که اینجام 

دیروز سر کلاس زبان بودیم که استاد جان به یکی از پسرامون گفت درس رو بخونه و ترجمه کنه ... خدا میدونه چی خوند و وقتی به ترجمه رسید موند ! بعد استادمون گفت آقای فلانی شما چند مرتبه درس رو تکرار کردین اونم گفتش که استاد به خدا من این چند روزه همش تو دادگاه بودم هیچ نرسیدم بخونم ... بعدم استاد گفت خب شما همون تشریفتون رو ببریدو بمونید تو دادگاه حق هم ندارین بیاین دیگه سر کلاس من ، وای اینم از خدا خواسته پاشد رفت بیرون ماهم همین جور بعد از کلاس رفتم بیرون دیدم اونجاست اومده میگه استاد ناراحت شد منو از کلاس انداخت بیرون ؟! گفتم که آره وقتی شما رفتی بیرون نشست گریه زاری هی می زد تو سر و مغز خودش ! اونم بلند بلند خندید و گفت اگه استاد بدونه من آدم کشتم دیگه اینجور نمی کنه ! وای اینو نگفت من موندم این چی میگه آدم کشتم . رفتم از بچه ها پرسیدم گفتن که چند روز پیش با یه موتوری تصادف کرده طرف افتاده مرده حالا این گیر افتاده برا همینه انقدر اوضاش ریخته بهمه طفلکی دلم براش کلی سوخت خدا کنه زودی مشکلش حل بشه

فکر کن دیروز سر کلاس تاریخ بودیم دیدم یکی داره کنارم بال بال میزنه یه نگا بهش انداختم گفت نهال نهال مچ پات بیرونه ! گفتم خب باشه مگه چیه ؟! گفتش بابا گناهه گفتم برو بابا توام شیش دنگ حواسم تو درس بود تو اومدی میگی مچ پات بیرونه ؟! تو اصلا با من چی کار داری من  دلم میخواد مچ پام بیرون باشه کیو باید ببینم ؟ تو همه کار باید دخالت کنن اون دفعه اومده میگه مگه تو نماز نمیخونی که لاک میزنی ؟! وای من انقدر حرصم میگیره اینا برا آدم انقدر تصمیم میگیرن منم جوابشو ندادم ای خدا مارو از دست اینا نجات بده

آقایون حراستی ما که دوتان یکیشون طبقه پایینه یکشون بالا ! اون بالاییه یه آخوندی هم هست عتیقـــه (اطیغه! ) همیشه نیشش تا کجا بازه اون دفعه هم یک عدد لبخند ملیح تحویل من داد فکر کرده من عاشقشم منم زودی اومدم اینور گفتم بزار حداقل تو فکر و خیال به سر ببره بیچاره این از حراست دانشگاه ما

فردا میان ترم کامپیوتر دارم هیچ چی نخوندم اصلا هم حوصله ندارم خیلی هم خستم تازشم دو تا کار با زغال باید ببرم به نظر شما من می رسم ؟

خب من برم یکمی به درسا برسم  فردا از دانشگاه که اومدم حتما میام بلاگاتون رو میخونم  دعا کنید فردا به خیر و خوشی بگذره   

روز خوبی داشته باشی

بای

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386ساعت 17:33 توسط نهال |

 

 

سلام

حالتون چه طوره ؟

مرسی منم خوبم به لطف شما ، امــــــــــــــــــــــم  عرضم به حضورتون که یه خدا حافظی کوچولو تا هفته دیگه خب میخوام برم مسافرت من و تربچه و دختر عمو جان ... نمی دونم چی شده یه هو همه برو بچ فامیل افتادیم به مسافرت آقای پسر دایی که ترکیه دختر خاله جان و شوشو هم میخوان برن اما کجا نمی دونم پسر خاله خان هم که دائما در حال گشت و گذار هستن ! ما هم که می ریم باقی دیگه کارو زندگی دارن

خب من برم  این فن کامپیوترم به سلامتی دوباره داره از کار میوفته مخ من و خورد بس قر قر کرده لامصب

شب همگی خوش

نیازمنده یاری سبزتان هستیم ( یه ۴-۵ کیلویی دعا میخوایم )

بابای

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386ساعت 0:0 توسط نهال |

سلام

حالتون چه طوره ؟ خوب هستین ؟

مرسی منم بد نیستم ... تنبل شدم شدید از  سشنبست هی میگم بشینم کارامو انجام بدم اما مگه میشه هی میگم امروز فردا ... دیروز اومدم کار کنم دیدم شابلون مثلثم شکسته نمیشه کار کرد گفتم طراحی کنم دیدم زغال ندارم یه دونه مقوا گراف هم بیشتر ندارم گفتم امروز میرم میخرم ولی دیر بیدار شدم و اصلا حس وحال نداشتم حالا خدا میدونه من کی میخوام تصمیم بگیرم برم بیرون  

خب مبینم که افسانه جون  دوباره شروع کرده به بلاگ نویسی خوش اومدی افسانه جونی  

آهنگی که گذاشتم برام بلاگم برا شما میخونه ؟ اگه نمیشه بهم بگید تا درستش کنم  ، یکی از آهنگ های استینگه که خیلی دوسش می دارم با سختی فراوان تونستم بذارمش

عکس بلاگم خوب شده ؟ انقدر شمع دوست دارمم که حد نداره

جونه نهال این لینکاتون رو درست کنید ، لینکای پرشین بلاگ رو میگم یه تعداد هنوز تو  .COM موندن  هر دفعه میخوام یه بلاگی رو باز کنم میبینم نمیشه کلی حرص میخورم بابا من قلبم ضعیفه منو حرص ندید

اون روز تو دانشگاه دیدم همه  یه جوری نگام میکنن  اصلا تعجب کردم ! تو خیابون هم که بودم دو تا دختر منو دیدن زدن زیر خنده ... اومدم خونه تا مامان در رو باز کرد بازم به من خندید  گفتم بابا چی شده چرا اینجوری میکنید از هرجا رشد شدم یا خندیدن یا یه جور عجیب  نگا کردن منو  مامان میگه خب والا مردم حق دارن برو خودتو تو آینه نگا کن ، اومدم دیدم وااااااااای دو تا خط سیاه اندازه یه دونه انگشته من ، رو صورتمه  این بچه های بی  انصافم نگفتن به من  مال اون روز بود که با زغال طراحی میکردیم تو کلاس

خب تموم شد دیگه برم بخوابم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 13:34 توسط نهال |

 

 

ببن الان یه دونه نهال با طعم آتیشی نشسته رو به روت اخماش تو همه شدیدا اعصبانی ، که دلش میخواد به زمین و زمان و ...  ( باقیش با خودتون  ) چیزی نشده ها ولی شده !! میدونین که من وقتی اعصبانی میشم چه جوریم   آره دیگه حالا این مقدمه بود

خب حال شما خوبه ؟ چی کارا میکنید ؟ راستــــــــــی روز دانش آموز مبارک به همه ی برو بچ دانش آموزمون مال ما که ۱۶ آذره   پارسال که روز دانش آموز بود کهایی جان دریغ از یه دونه تبریک خشک خالی اصلا به روی خودشون نمیاور ! بعد خیلی می خواستن لطف کنن دبیر پرورشیمون میومد میگفت خب خانومای عزیز امروز ۱۳ آبانه و می زد تو خط حسین فهمیده ما که به کل بوق بودیم !!!! بعدم میرفتیم سر کلاس   همین و بس

آره دیگه من از دیروز شده بودم آدم اون کارم که گفتم استاد جان نظر داده بودن ! همون اون ، از بس دایره کشیدم قیافم شده دایره الان   وقتی کار تموم شد گفتم بزار ببینم چند تاس باورتون میشه۹۸۴تا دایره کشیدم ریز ریز بعد رنگشون کردم ؟ بعد فکر کن این کار دوبار هم اجرا شده !!!!! چشم برا من رسما نمونده البته بگم که بعدش یه کار آنالیز داشتم که اونم همش مثلث بود اونم به همین صورت الان من به کل قیافه ی اشکال هندسی دارم میتونید جا شابلون از من استفاده کنید

اون استاد محترم بود که ما رو تهدید کردن گفتن همتون رو میندازم ... خب یادت اومد ؟ دیدیم میز نورمون کار نمی کنه البته حقم داره خب وقتی ۱۰ نفر آدم بریزن سر یه میز نور همین میشه دیگه عزیزم !بعد استاد جان اومدن و دل  و جیگر  پریز رو ریختن بیرون و با کمترین امکانات یعنی با خط کش پیچا رو باز کردن و کارشون رو انجام دادن   ولی خب درست نشد اصلا استاد خسته نباشید ...

-------------------

دوشنبه ساعت ۱۰:۱۰ شب

خب اون پست رو من دیروز عصری  نوشتم خواستم که کاملش کنم دیشب وقت نکردم ... راستش  یه کار طراحی داشتم کلی وقتمو گرفت از ساعت ۹:۳۰ دیشب شروعش کردم ساعت ۱:۳۰ تموم شد ! یعنی اون موقع مامان اینام خواب بودن من تک تنها نشسته بودم طراحی خوابمم میومد چون قبلش خیلی خسته بودم ظهرش نخوابیده بودم دیگه تا اون موقع من هدفون گذاشتم و آهنگ گوش میدادم که خوابم نگیره ... ولی خدایی کار خیلی خوشملی شد برای اولین بار استاد جان تعریف کردن بعیده والا من امروز داشتم دو تا شاخ گند رو سرم در میاوردم دیگه اصلا امروز روزی بود برا خودش ها کار با زغال بود واااااااای چه مزه ای داد  همین الان برید یه تیکه زغال بگیری دستتون و طیراحی کنید ببینید چه کیفی میده

چند وقت پیش با مینا بد جور دعوام شد خیلی بد جور ها !چون توقع بی جا داشت ...حالا خودتون بگیرید سر چی دیگه !  دیگه من نه یه کلام باهاش حرف زدم آی دی شدم ایگنور کردم  تو دانشگاه اصلا بهش نگاهم نمی کردم بس که منو اعصبانی کرده بود ... دیگه دیدم امروز که رفتم تو دانشگاه یه هو گفت نهال ؟! گفتم بله ؟؟ گفتش که آفم رو خوندی ؟ گفتم من آفی از تو نداشتم ... گفتش نداشتی ؟ گفتم نه چون من شما رو ایگنور کردم ! بعد گفتم که حالا آف چی بود ؟ گفتش هیچی منم گذاشتم رفتم بالا ... دیگه اون نشست پایین برا خودش ... منم رفتم بالا نشستم دیگه دیدم یکی از بچه ها اومده میگه  نهال  مینا گفته که من خواستم با نهال آشتی کنم ! براشم آف گذاشتم و کلی معذرت خواهی کردم  و. . . اما اون جوابمو نداده گفتم اولا آف های اون به دست من نمی رسه چون ایگنوره دومم بگو بره پی کارش  چون خیلی اعصبانیم از دستش ... دیگه رفت صد مرتبه همین طرف اومد گفت نهال این داره دیوونه میشه چرا طاقچه بالا میذاری ! گفتم من طاقچه بالا نمی ذارم اون موقع که نمی دونه با کی باید چطور رفتار کنه و چی بگه چی نگه فکر اینجاشم باید میکرد خلاصه دیدم مینا اس ام اس زد سر کلاس و ... آقا اول و آخرش منو به زور به زور با مینا آشتی دادن هااا    فقط از این خوشم اومد که اون متوجه اشتباهش شده بود !!!!!!! عجب ماهم بدبختی داریم ها مادر جون

عصری هم که اومدم خونه با مادر خانومی اینا رفتم بیرون کلی خرید مرید دیگه جون به تنم نمونده خیلی خیلی خستم دارم پر پر میزنم برای یه دقیقه خواب  

برم به لا لا ام برای اولین باز زود !

شب خوش ( غلط املایی داشت ببخشید دیگه )

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 آبان1386ساعت 19:32 توسط نهال |

سلام

حال شما ؟ خوب هستین ؟ خوش میگذره؟ چه کارا میکنید؟ مرسی منم خوبم به لطف شما

من الان یک دونه نهال آشپز بانو هستم خدمتتون عرض کنم که یه چند شبی هست که مادر خانومی شام درست کردن رو واگذار کردن به من ( همچین میگم که انگار یه تیکه زمین رو به من واگذار کرده ! ) ماهم غذاهای خوش مزه خوشمزه ( اوهو چه تحویلی هم میگیره خودشو این نهال ) میدیم به خورد مامانم اینا جای شما خالی فقط می ترسم ظرف دو روزه چربی مامانم اینا بزنه بالا خب به من چه مربوطه اصلانشم   بله اینطور

دوباره دیشب ای دی اس ال من قطع شد و ما هم شبانه اغدام کردیم هرچی زنگ زدیم به شرکتشون کسی نبود ! دیدم نمیشه گفتم با همون اینترنت نفتی برم شاید دوست جان ( در جریان هستید دیگه الان کاملا !! ) باشند دیگه بماند که چقدر شماره گیری کردم و بعد دو ساعت ناز کردن وصل شد شانس شیک من دوست جان بود  ، دیگه گفتم و نیم ساعته برام درستش کرد ( به این میگن دوست ) بعدشم حالی بردیم تا ۲ هم بیدار بودم خوابم نمی برد خب امروز که آن شدم گفتش ببین پولی که واریز کردی به حساب سریع فیش رو بیار برا من ، من باید فکسش کنم تهران ! منم رفتم دیدم بابا جان نیستن فیش هم تو جیب کت بغل بابایی بود بابا هم جایی نبود که بتونه برسونه خودش رو اونجا، فیش رو داده بود یه نفر که ببره اون یه نفرم انقدر دیر رفته که کار از کار گذشته و برو بچ تهران تعطیل کردن و رفتم ، حالا امشب به سلامتی من اینترنتم ساعت ۱۲ قطع میشه دیگه کاری هم از دست مسعود ( همون دوست جان ) ساخته نیست رفت تا شنبه وصل شم شنبه هم که به درد باباشون میخوره من ۱۰ صبح کلاس دارم تا اونا وصل کنن شده ۹ منم باید برم نمی رسم بیام   هیییییی

خب فردا شب بنده به امر شریف بچه داری مشغولم  جای شما خالی البته همچینم بچه نیستن که یکیشون ۱۱ سالشه اون یکی هم ۷ سالشه (همون تو تا زلزله های خاله جان کوچیکه ) بعد فکر کن مخم به کل فردا شب میترکه  تازه چییییییی منو عسل بانو هم هستیم مامانم اینا و داییم اینا اون خالم اینا و ... همگی عروسی دعوتم ما بچه های خانواده به کل چغندریم   خواستم بگم خب اون باقی نفرات هم که مثل ما دعوت نیستن تشریف بیارن خونه ما دور هم باشیم دیدم نمیشه

آره جونم  براتون بگه که منو الان اینجور بی خیال نشستم که کار ندارم !! یکی نیست بگه اون هفته که یکی از کاراتو نبردی خب دوباره باید اجراش کنم دیگه اون به کنار که یه عالمه وقت میخواد  !!یه کار آنالیز دارم خدا به خیر بگذرونه چهار تا هم باید از گل و بلبل طراحی کنم ... خدا نیاره اون روزی که بخوای طراحی کنی برای این استادمون ، میکشه آدمو  خب میدونی چیه ؟! ما یه روش دیگه داشتیم به کل برای طراحی به کل با این چیزی که استاد جون میگن فرق فوکوله ! خلاصه که بکش بکشی داریم هر جلسه ما ، اون دفعه هم استاد محترم گفتن که این ترم همتون رو میندازم خیلی هم از انداختن خوشم میاد ! ماهام نیشمان تا کجا باز شد و کلی تشکر کردیم از استاد عزیز!

بنده همین ۵ دقیقه پیش دستم رو با بخار سرخ کن به طور وحشتناکی سوزانیدم ، خب جدا خسته نباشم خیلی زحمت کشیدم خب خواستم ببینم سیب زمینی ها سرخ شدن یا نه به من چه دستم سرخ شد جا سیب زمینی ها

خب من برم دیگه چی بنویسم چیزی نمونده تخلیه شدش همه

شب خوش

بابای

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386ساعت 17:44 توسط نهال |

 

 

سلام حالتون خوبه ؟ چی کارا میکنید ؟

مرسی منم بد نیستم مامانـــــــــــــــــــــی من یه دونه کار داشتم برا مبانی هنر های تجسمی بعد خدا میدونه چقدر وقت منو گرفت انقدر که زیاد بود و سخت دو روز  سرش کار کردم بعدش طبق اون نظری که استاد جان دادن منم یه تیکه آخرش رو مدلی که خواسته بود در آوردم ولی ای کاش اینجوری نمی کردم و اون چیزی که تو فکر خودم بود پیاده میکردم دیشب  وقتی مثلا کار تموم تموم شد دیدم وایی چه زشت و بی ریخت شد انقدر شلوغ پلوغ شده که حد نداره اصلا نمیشه نگاش کرد  منم از حرصم دیگه نصفه ولش کردم ... حالا امروز ژوژمان داریم  از دو تا کاری که باید میبردم فقط یه دونش حاضر و آمادست ، این یکی خیلی خراب شد حتی پاسپارتوشم نکردم   خــــــــــــــــدا من چی کنم آخه الان برم سر کلاسش می ترسم جنگ و دعوا راه  بندازه بعدشم قبول نمی کنه که اون طریحه که خودش داده    هرچی خواستم الان دو باره اجراش کنم و ببرم دیدم نمی رسم   حالا من چی کار کنم به نظرتون ؟

جاتون خالی دیروز تو دانشگاه یه خبری شد ها رفتیم دیدیم ترم بالایی ها میگن شما کلاستون ۳ تا ۷ شبه ما الان کلاس داریم ای ماانقدر زورمون گرفت بچه ها هم که فکر کردن اینجا مدرست ، دانشگاه رو گرفتن رو سرشون انگار که اونجا حموم زنونست   همه پسرا ریخته بودن دستاشونو زده بودن زیر چونشون و به ما نگا میکردن و میخندیدن وااااااااای آخرش دیدن نه نمیشه کلاس ما رو تشکیل دادن

دیگه نمی رسم بقیه ی حرفامو بزنم فقط این اثر هنری رو ببینید و لذت ببرید

 

 

        اثری از ایلیا و نهال :d

اون روز رفتم دیدم آقای ایلیاا  هستن دیگه بعد از صحبتامون این نقاشی رو خلق کردیم  که کلی هم سرش زحمت کشیدیم  اینجور نگاش نکن

خب من برم دیگه حاضر شم

برام دعا کنید امروز استادمون مهریون باشه

اگر دیدی بر نگشتم دلیلش اینکه الان یه بلای بسیار شیکی به سر این کامپیوتر آوردم نمی دونم سری بعدی بخوام کامی رو روشن کنم اصلا ویندوز میاد بالا یانه

بابای ( غلط املایی داشت ببخشید خودتون ) منو یکی پینگ کنه ممنون میشم

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 8:17 توسط نهال |

سلام

آخــــی یه روز نبودمااااا  چقدر ابراز دلتنگی از همه طرفه به وجود آمد   خب من دیروز یه سر رفتم خونه عموم اینا بعد از اون سمت که ناهار بود من رو نگه داشتن دیگه شبم نگهم داشتم تـــــــــــــــــا همین امروز حدود ساعت ۱۲ که به زور اومدم بیرون و الان اینجا تشریف داریم ... فکر کن من دیشب با شلوار جین و با این مدل جورابا  خوابیدم بس که اونجا سرد بود منم با خودم لباس نبرده بودم بعد هرچی هم ژاکتی چیزی می پوشیدم تنم فایده نداشت ... خلاصه ما دیشب خونه رو گذاشته بودیم رو سرمون اتاق آقای پسر عمو  هم کنار اتاق ما بود فکر نکنم تا صبح اون تونست بخوابه اخه ماشالا وقتی من بخوام بخندم همه ی عالم و آدم میفهمن اونا هم بدتر از من   لنگ ظهر از خواب بیدار شدیم و رفتیم بیرون یکمی گشتیم و ... بعدم من از اون راه به سختی فراوان ( آخه هی میگفتن دوباره بیا پیش ما ناهار و .. ) اومدم خونه مامان اینا که نبودن منم اومدم یکمی پای این کامی تا مامانی اومدش وااای خدایی دلم برا همشون شده بود یه فسقلی انقدر بوس بوسیش کردم انقدر مامان قربون صدقه رفته که خدا میدونه خوبه من دانشجو شهر دیگه نیستم اون موقعه چی باید میکردیم ؟  ماما گفت انقدر عسل بانو  بهونت رو گرفت دیشب آخـــــــــــــــــی قربون تو برم عزیزم  عصری تا ۵ خوابیدم خیلی خسته بودم بعد از اون هی سر به سر عسل بانو خانوم و ....

دختر عمو جان یه پسر کوچولوی خوردنی مموش داره دیروز خونه عمو جان کلی ضعف رفتم براش وااااااای قربونش انقدر نانازه دیروز با من خوب شده بود هی قل میخورد میومد پیش من انقدر بوس بوسیش کردم انقدر باهاش بازی کردم و بغلش کردم با اون لباس آبیش واااااااااااااااااااااای من بچه میخواااااااااااااام یکی مثل همین نانازی یه دخمل خوشمل هم میخواااااااااام هرچی سریعتر بهتر

ااااااااوی اون روز سر کلاس ، طراحی داشتیم باید از گل هم طراحی میکردیم بعد بچه ها یه عالمه گل زنبق و لیلیوم آورده بودن بعد استادمون بنده خدا خواست اینا رو با کاتر از هم جدا کنه واااای زد دستش رو برید انقدرررررررر عمیق که بخیه میخواست ولی بنده خدا هیچی نگفت بدو بدو رفتیم براش بتادین و این چیزا گرفتیم بستیمش و ... بعدشم آقای شوهر اومد ناز کشی خانوم جان آخه آقای همسر اونجا کارمندن و ... خلاصه برنامه ای داشتیم ما ،کلی هم دلم براش سوزید طفلکییی

هیچ کدوم از همسایه هامون نیستن فقط ماییم منم از ذوقم همچین صدا رو زیاد کردم و آهنگ گوش میدم آخه همیشه به خاطر اینکه همسایه ها اذیت نشن کوچولو گوش میدم

بعد یکمی هم رفتیم پیاده روی با آقای پدر و مادر خانوم جان الانم اومدیم خونه  و ...  خب من برم دیگه حرفی نمونده بزنم یعنی ندارم که بزنم فردا میخوایم با تربچه بریم خرید همین

خب شب خوش

بابای

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 23:24 توسط نهال |