سلام
حالتون چطوره ؟ خوب هستین ؟ چی کار ها میکنید ؟ خوش میگذره ؟ قربون شما مرسی منم بد نیستم وای که چقدر خستم دلم میخواد الان اینجوری ( عکسه فیلتره نمیدونم چرا دیگه حوصله ندارم آپ کنم
) راحت بخوابم . یه دوسه شبی هست دیر وقت میخوابم صبح زود بیدار میشم از کله ی سحر پا میشم کارامو انجام می دم تا شب ، یه تحقیق هم داشتم در مورد تاریخ هنر ایران که نفسم رو گرفتش حسابی کلی عکس و مطلب این چیز میزا همشم خودم تایپ کردم چشمام دیگه از دست رفت
بس که پاسپارتو کردم این کاتر رو گرفتم دستم ، دستم انگاری که تاول زده
وااااااااااای چقدر نالیدم ![]()
امروزم استراحت ! میخوایم با خاله جان اینا و مامان بریم نمایشگاه
بریم ببینیم چجوریاست .
راستی این کیک تولد جاتون خالی ... یه مهمونی کوچکولو بود .... بعد هم مرسی از تبریکات فراوان همه ی دوستان کلی شرمندم کردن ...بچه های کلوب دوستان ۳۶۰ درجه و ... ممنونم مرسی![]()
اگر کامنت نمیذارم شرمنده بلاگ همرو خوندم فقط کامنت نذاشتم ، دوستون دارم هوارتا
دیگه که چیزی نیست بگم حرفام کم اومدن ![]()
برم برم کلی کار و بار دارم این هفته که میخواد بیاد کلی سرم شلوغه همش ژوژمان و اینجور حرفاست یه چیزی حدود ۲۰۰-۳۰۰ تا کار باید تحویل بدم ![]()
برا یکشنبه کلی دعا میخوام ( خواهش میکنم جدی بگیرید
)
فعلا بای
سرت شلوغه کارت زیاد ! یه هفته دیگه ژوژمان داری ، به اندازه موهای سرم باید کار تحویل بدم ! تو این گیر و دار همه مهمونی بازیشون گرفته ... نمیشه هم که نرفت خودتون که می دونید چی میگم . خلاصه که برام کلی دعا کنید که کارام به خوبی پیش بره و اون نگرانیم بیخودی باشه ! به خدا اینجوری میگین که رشته گرافیک که چیزی نداره ! همش نقاشیه و این حرفا ولی از همه ی رشته های دیگه بیشتر وقت میخواد و حوصله وپر دردسره ... اینجوریاست مادر جون ، ایشالا امتحانام به خوبی پیش بره من جشن میگیرم ![]()
حرف زیادی ندارم که بزنم فقط اومدم بگم نیستم یه مدتی حسابی باید این دو سه هفته از همه چی بزنم تا کارام راه بیوفته ...
پ.ن۱:به مقدار زیادی دعا نیازمندیم
پ.ن۲: اگر وقت اضافه ای هست من خریدارم !
پ.ن۳ : یکشنبه ۲۵/۹/۸۶ تولدمه ! ساعت ۱۰:۱۰ صبح روز دوشنبه سال ... من به دنیا اومدم تولدم مبارک !
پس فعلا تا بعد
حالتون چطوره ؟ خوبین سلامتی ؟ خوش میگذره اوضاع مرتبه ؟
منم اااااااااااای بد نیستم به لطف شما ... به سلامتی دیروز میان ترم زبانمون رو دادیم چقدر هم شیک !استاد جان نیست از قبل گفته بودن ترجمه های درس ها مهمه خیلی بخونید . همه نشستیم ترجمه ها رو عالی خوندیم دیگه من خودکار همه درسارو از اول میتونستم بگم ... رفتیم سر جلسه برگه رو دادن دستمون دیدیم الله اکبر این همه چی توش هست الا ترجمه فقط سه خط داده بود اونم ته صفحه تازه چی از تمرین های که گفته بود نمی گم تا دلت بخواد گفته بود بعدش چی از درس بعدی هم گفته بود
موش بخوره استاد مارو با این کاراش
تازه اولین نفری بودم توی اون همه آدمیزاد برگمو دادم همه فکر کردن من ۲۰ رو زدم تو رگ دیگه !
واقعا نمی دونم چی کردم همه افتضاح کردن
امروز هم که هیچی کلی خندیدیم و شلوخ پلوخ کردیم و ...
نمیشه بگم دیگه یه چیزی هست الان نمیشه بگم شلوغش میکنین اگه بگم
نه جونه من اصرار نکن اگه مطمئن شدم میام بگم یکمی بخندید اوکی ؟
خالم اینا رفتن کیش دو نفری ! بعد خب دختر خالم اینا تنهان حالا قراره فردا شب بیان خونمون یه جوری شدم می دونی چرا آخه دوس ندارم وقتی خسته و کوفته از دانشگاه میام مهمون داری کنم هم خودم کسل میشم هم که اونا فکر میکنن من نمی خوام تحویل بگیرم
چی کنم خب حق بدین بهم
من حرف زدنم دیگه نمیاد کلی خستم جون به تنم نمونده برم حالا بعدا میام مفصلا میگم همه چیرو شبتون خوش
فعلا بابایییییییییییییییی
سلام
حالتون چطوره ؟ خوب هستین ؟ قربون شما منم اییی بدک نیستم
از دیروزه هی میخوام آپ کنم اما اصلا حس و حال ندارم بازم قاطی کردم
شما جدی نگیرید زیاد ، خوب می شم زود !
الانم اصلا نمی دونم چی بگم و بنویسم حرف زیاد دارم اما اصلا نمی تونم هیچ حسش نیست
عرضم به حضورتون که اون روز گوشی من تو دانشگاه قاطی کرده بود اصلا نمی دونی چه وضعی شده بود ولم میکردی می نشستم گریه می کردم کار داشتم خب
اینم که سر من ناز می کرد هرچی خواستم سیم کارتو در بیارم شاید یه فرجی بشه درش باز نمی شد یعنی زور من نمی رسید اون روز شده بود مثل سنگ دست به دست گوشی من چرخید دست همه دخترا شاید بتونن بازش کنن اما نشد آخرش رفتم دادم یکی از پسرامون دادم بازش کرده
منم که نمیشناختمش فقط سر راه پله ها گیرش آوردم گفتم اینو برام باز کن
اون بیچاره هم با چه بدبختی بازش کرده داده من ولی بازم مشکلش حل نشد من این سیم کارتمو گرفته بودم دستم ببینم کی موبایل بیکار میشه
آبروی منو برد پاک اون روز
می دونی چیه خسته شدم از اینکه تا فامیلیمو گفتم همه زودی جد و آبادمو شناختن ! من نمیخوام خانواده پدریم اصیل باشن اصلا ... دلم میخواد یکمی حالت عادی باشه اصلا ولم کنی میرم فامیلیمو عوض میکنم دیگه داره میشه دردسر برامون
ماشالا نصف اینجا رو هم غصب کردن !
مادر خانومی مریض هستن ( سرما خوردن از نوع شدیدش
) بعد غذا رو حاضر کردن گذاشتن سر گاز قرار شد برم یه نگا بندازم که نسوزه و این حرفا تا در قابلمه رو برداشتم حالم گرفت آی گرفــــــت چون کرفس بود
دیگه منم که اصولا کرفس دوست ! زودی گفتم یه ماکارونی بذارم بعدشم عاشق اینم که ماکارونی رو به روش خودم بپزونم یعنی چه طور با قارچ و نخود فرنگی و فلفل دلمه و ژانبون و ... دیگه همه این کارارو تند تند انجام دادمو حالاکه پخته یه بشقاب کشیدم بخورم ببینم چطوریاست قاشق اول رو خوردم دهنم انگار که آتیش گرفت حالا می دونی چرا دیدی گاهی موقع ها این فلفل ها بخار ندارن اصلا تند نیستن .. منم فکر کردم اونجوره دیگه یه قاشق پر مربا خوری فلفل ریختم توش بعد نتیجه شده این
فکر کنم به غیر از منو شاید هم بابا کس دیگه ای لب بهش نزنه
به نظرتون این شمارش معکوسی که راه انداختم برای چیه
؟ بچه های که تو مسنجر باشن می دوونن چی میگم البته یه تعداد هم خودشون میدونن
شنبه میان ترم زبان داارم اما هیچی نخوندم نمیدونم چرا حسش نیست تر خدا برام دعا کنید
منم قول میدم بعد ناهار بشینم درست حسابی درسمو بخونم
راستی یه معذرت خواهی از یه تعداد دوستان برای اونای که کامنت نذاشتم یا صفحه بلاگ به کل باز نشده یا کامنت دونی
به هر حال ببخشید
خب من برم بابا دیگه الان یواش یواش میاد
روز خوبی داشته باشید و بای
چه زود گذشت ... انگار همین دیروز بود که من از مدرسه اومدم دیدم تو دیگه پیش ما نیستی بدون خداحافظی ،آره واقعا به همین راحتی از پیشمون رفتی .. نتونستم باور کنم همش فکر میکنم رفتی مسافرت و به امید اینم که زودی برگردی و بوسه بارونت کنم ، دو سال که جای خالیت رو عکسات پر میکنه برام ... دو ساله که همین طوری توی خودم ریختم به هیچکی نگفتم حرف دلم رو ... سخته به خدا یه بغض سنگینی رو چند وقت تحمل کنی .وای که چقدر دلم برات تنگ شده دلم هوس اون موقع ها رو کرده که من میومدم پیشت تا مامانم از مدرسه برگرده چقدر خوش میگذشت .دلم اون موقع ها رو می خواد که میومدی خونمون و چند روزی پیشمون میموندی ... مامانی تو این دو سالی که نبودی نمیدونی چه اتفاق های جور واجوری افتاد ، نه اتفاق بد خیلی هم خوب بود دختر خاله ازدواج کرد ... پسر خاله میخواد همین روزا نامزد کنه و ... آره باورت میشه همون پسر کوچولویی که همراه من نگهش میداشتی ، حسابی جات خالیه کاشکی تو ی این روزای خوب خوب پیشمون بودی . میدونم یعنی مطمئنم اون بالا بالا ها راحتی و یه جای خوب داری
دوست دارم به اندازه ی تموم دنیا
آره امروز سالگرد فوت مامان بزرگمه دل منم به اندازه یه دنیا غم داره توش !
پ.ن: چون امکان داره تا یکی دو روزه دیگه ننویسم از همین الان تولد داداشی جونه خودم و آقای ایلیا رو تبریک بگم ![]()
ایشالا تولد ۱۲۰ سالگی ![]()
پ.ن : قالب خوبه ؟ اینو با یه جون کندنی تبدیلش کردم به این شکلی ، اصلا اون قالبه که روش کار کردم یه چی دیگه بود همین جا هم از آقای پسر عمو که آدرس بلاگ رو داره ولی نمی خونه تشکر میکنم به خاطر کمک های فراوان ![]()
بای
سلام
حالتون چطوره ؟ خوب هستین ؟ چه کارا میکنین ؟ خوش میگذره ؟ قربون شما مرسی منم خوبم به لطف شما ...
وااااای خدا بگم آخه ... با این هفته بسیجشون ما رو سکته دادن اساسی ! امروز صبح تنها بودم خونه داشتم کارامو انجام میدادم و حس حال کار داشتم شدید ! یه هو دیدم که یه صدایی مثل این آژیر های هست که اون موقع ها وضعیت قرمز میشده میزدن اومد به مدت ۲۰ دقیقه بعد اون یه صدای انفجار اومد خیلی زیاد طوری که شیشه های خونه ما لرزید من اول توجه نکردم گفتم ببین کدوم یکی از خونه ها گازشون ترکیده
بعد دوباره مشغول کار شدم دیدم برای بار دومم این صدا اومدش وای منو میگی حالم بد شده بود ترسیده بودم بد جور اصلا نمی دونستم چی کنم فکر کردم اون لحظه احتمال به ایران حمله کردن جنگی چیزی شده چون دقیقا سر وصدایی که داشت مثل مال اون دوران بوده من که نبودم ! ولی خب مامان اینا که تعریف میکردن و تو تلویزیون دیدم اینجور بود ... خدا میدونه من چه حال بدی داشتم تند تند لباسامو پوشیدم دکمه نبسته با دمپایی !!! زودی رفتم طبقه بالا دیدم اونا هم اومدن بیرون شوهرش رفته بود بالا پشت بوم که ببینه چه خبره خلاصه هی من کوبیدم به در این بیچاره اون خانومش ترسیده بود از جاش تکون نمی خورد تا اومد دم در این حال منو دید با اون صدام که انقدر میلرزید گفتم وایییی این صدای چی بود ؟؟! گفتش الهی بمیرن ببین بچه مردم رو چی کار کرده خانومی نترس عزیزم هفته بسیجه اینا دارن از این کارا میکنن !!! من دیگه وا رفتم همین جور تکیمو دادم دیوارو سر خوردم پایین تا دیدم پسر اون همسایه پایینیمون اومد بدو بدو هراسان از پله ها بالا که چی شد چی شد حمله هواییه مگه نه ؟! اونم بدبخت ترسیده بود بدتر از ما خلاصه من ترسون ترسون اومدم پایین و زنگ زدم به بابا تا این بنده خدا گوشی رو برداشت من زدم زیر گریه این چه وضعشه چرا اینا اینجور میکنن و... هی منو سعی میکرد آروم کنه منم به هیچ وجه کوتاه نمیومدم دیگه اومدم وسایلامو جمع کردم رفتم دانشگاه تا اون موقع هم حالم جا نیومده بود ![]()
نخند خب دلم میخواد جای من بودی اون موقع خیلی حس و حال بد و زشتی بود به خدا ![]()
استاد محترم امروز یه هو جو گیر شده بودن و محیط کلاس رو با خونه وقتی با همسر گرام دعواشون میشه رو اشتباه گرفته بودن یه هو لیست ( شما فکر کن مثلا تو خونه یه دونه لیوان یا گلدون بوده باشه !
) رو رو میز کوبیدن و خیلی بلند و با لحن بسیار بسیار شیکی گفتن که دیگه از دستتون خسته شده کلافم کردین و .... من خدایی نمی دونم چرا اینجور شد یهو سر کلاس ! فکر کن نشستی و داری خیلی راحت آروم اتود میزنی ... بنظرت مشکلش چی بوده ؟!
مامان بابای مینا نیستن بعد اینو خواهر کوچولوی ۴ سالش تنها موندن ... تنها که نه میرن خونه مامان بزرگش اینا ولی خب اونجا حوصلشون سر میره گفتم خب مینا بیا امروز بریم بیرون مهنا رو هم ببریم یکمی بگردیم بچه دلش باز شه آقا ما رفتیم بیرون یک کیفی داد خدایی خیلی چسبید تو اون سرما کلی بچه بازی در آوردیم تو خیابون
به خاطر اینکه مهنا بهونه نگیره بنده شده بودم خاله نهال یه دستشو من گرفته بودم یه دستشو مینا پرت میشد تو هوا برا خودش
انواع اقسام خوراکی هام هی خریدیم قدم به قدمم وایستادیم خستگی گرفتیم بعد یه سر هم رفتیم وینزور خانوم کوچولو گیر دادن که من کیف مدرسه میخوام
حالا بیا اینو درستش کن مگه کوتاه میومد ؟٬ کیف مدرسه میخوای چیکار خاله آخه آخر سرم یه عالمه مقوا رنگی خریدیم براش دیگه توبه که نریم وینزور با بچه
مارو کچل کرد تو پاساژ که الا و بلا ما باید سوار آسانسور شیم ماهم عین دیوانه ها و آسانسور ندیده ها هی بالا پایین رفتیم تا رضایت داد بیایم بیرون
بچس دیگه دلش میخواد
اون هفته که استاد جان نیومدن ماهم اون همه جون کندیم و درس خوندیم ! یعنی این هفته امتحانشو میگیره ؟! من که هیچی نخوندم
خب حوصله میخواد دیگه چپ چپ نگا نکن
میبینم کـــــــــــــــــــه بلاگفا پیشرفت کرده بابا پیشرفت بابا خوشگللللللللل به افتخارش یه کف مرتب 
دلم یه قالب خوشگل میخواد من قالب میخوااااااااااااااااااااااااااااااااام میخواااااام
راستی مرسی بابت تبریکات فراوان ممنونممممممم
وای چقدر نوشتم این باشه برا یه هفتتون
دیدین این مامانا مثلا یه مقدار پول میدن بچشون میگن نگهش داره برا یه هفتت اینم اینجوره
برم دیگه امشب زودی بخوابم خدا کنه استادمون فردا نگیره امتحان
سلام
حالتون چطوره ؟ خوب هستین ؟
مرسی قربون شما منم خوبم
چه خبرا ؟ خوش میگذره ؟
خب آذر هم اومد ... چقدر تو آذر ماه اتفاق های جور واجور میوفته تولد خودم تولد داداشی تولد یکی که فقط منو نوشین هر سال زنگ میزنیم و تبریک میگیم به هم
نه نه تر خدا اصرار نکن که نمیگم ( باز الان مخت میره اون طرفاها نه داداش من اونجوری نیست اصلانشم
) بعد روز دانشجو
بعد سال مامان بزرگ ![]()
تولد دختر دایی جان و ... اگه بخوام ادامه بدم یه صفحه ای میشه ![]()
نمی دونم چرا از رو نمیرم بازم یه عالمه کار ریخته رو سرم و هیچ کدوم رو تا حالا انجام ندادم
آخه چرا انقدر این میمین ، تنبل خانوم شده ؟ خب خودش که نمی خواد تنبل میشه خود به خود
دیروز یاسی خانوم زنگ زدن گفتن که نهال جون میشه یه تحقیق در مورد دکتر معین برای من پیدا کنی منم گفتم رو چشمم امری فرمایشی نیست ؟ دیگه هی من سرچ کردم سرچ کردم دیدم نمیشه یا در حد اون نیست یا مطالبش کمه دیگه تو این وسطا آقا ایلیا ( فرشته ی نجات ) اومدن و امداد رسانی کردن و ... حالا تحقیق خانوم جان حاضر و آمادست تا بیان ببرنش
کاش یکی هم بود این وسط کمک ما میکرد
اون روز فکر کن من با چه بد بختی شبانه درس خوندم طراحی کردم همه کارارو انجام دادم و خوابیدم صبح بیدار شدم درس خوندم دوباره رفتم دانشگاه هی خلاصه برداری کردم از رو درس بعد بچه ها با خواهش تمنا و کلی بدبختی استاد رو راضی کردن ما این درسمونو بخونیم اونم با کلی منت قبول کرد ما درس خوندیم بعد فکر کن استاد جان تشریف نیاوردن
آخه این یعنی چیییییییییییییییی میدونی چقدر آدم زورش میگیره ؟؟؟! جلسه بعدی احتمالا تیکه بزرگه ی استاد گوششه
حیف اون همه زحمت
عرضم به حضورتون که آقا این ارث و میراث پدر مارو در آورده ای خداااااااااااا فکر کن من به اندازه ی موهای سرم عمو و عمه دارم خیر سرم !!! ولی تا حالا به عمرم هیچ کدومشونو درست و حسابی ندیدم همه در حالت stand byبه سر میبرن ! خیلی ناراحت کنندست به خدا بعد چی انقدر که اینا یه جورین من از هیچ کدومشون خوشم نمیاد فقط اون یه دونه عمو جانم که اون دفعه گفته بودم رو دوست می دارم
همین ! رو دلم سنگینی می کرد خب من دلم میخواد دختر عمو پسر عمو هامو ببینم دلم برای همشون تنگ شده
خب من برم حالا قند عسل اینا اومدن یه سری حرفا دارم که بعدا باید بگم
بابای