سلام
حال شما؟ مرسی منم بد نیستم
عرضم به حضورتون که بنده این روز ها دوباره سرم شلوغ شده یکمی بی حوصله شدم ... زیاد هم نمی رسم به این بلاگ اول که اومدم یه خداحافظی کوچولو بکنم مثل باقی بچه ها تا یکمی اوضام مرتب شه بعد میام خدمتتون ... البته میام بلاگاتون رو میخونم و کامنت می ذارم تا جایی که بتونم .
خب یکمی از درسای این ترم بگم که سه چهار تا درس سخت افتاده برامون یکی تصویر سازی و مبانی هنر های تجسمی ۲ و طراحی ۲ این فکر کنم سختریناشن با استاد ها شدید سخت گیر امروز استاد جان اومدن و در مورد تصویر سازی توضیح دادن که در طول این ترم ما باید هفت خان رسم رو تصویر سازی کنیم باید بریم کتاب شاهنامه رو بخونیم در مورد این هفت تا خان و اول همه چی رو قشنگ زیر و رو کنیم برای شخصیتامون تصویر بسازیم و ... حسابی که کلی سخته روز های یکشنبه فوق العاده خسته کنندست ۸ صبح تا ۶ بعد از ظهر کلاس داریم که اینا همشون عملیه بعد آخرش یه ادبیات افتاده برامون که حسابی همرو گیج کرده
خب با اجازه من برم خیلی کار دارم
فعلا بای ![]()
سلام
حال شما ؟ خوبین ؟ مرسی منم خوبم بد نیستم ...
فعلا تا برم دانشگاه حرف خاصی ندارم برای گفتن ... به سلامتی فردا میریم انتخاب واحد ببینیم چی می شه خدا کنه این ترم هم بشم گروه A بايد زودي با مينا برنامه بريزيم اول وقت بريم كه به مشكلات بر نخوريم ... ![]()
اول يه عذر خواهي بابت پست قبل يه عالمه غلط داشت من معمولا وقتي مي نويسم ديگه بعدش حوصلم نمي گيره بخونم برا همين انقدر غلط توش پيدا مي شه ![]()
اين چند وقته همش به خريد كردن گذشت به خدا ديگه اتاقم جا نداره داره ميتركه از لباس و عروسك ... جون من نخند و با خودت نگو دختره خجالت نمي كشه با اين سنش عروس عروسك ميره ميخره .. بعضي موقع ها يه عروسك هاي مياد اصلا دل آدم و ميره منم ميرم ميخرم
لباسم كه ديگه جاي خودشو داره .... واي تركيدم بس تو اين ماه كادو خريدم تولد دختر عمو ها خانوم برادر و ... ديگه تموم مغازه دار ها منو ميشناسن ![]()
اون هفته جاتون خالي رفتيم برف بازي اااااااااوف نمي دوني چه كيفي داد كه ولي خداييش خيلي سرد بود ... همدان آب و هواش خيلي سردتر از جاهاي ديگست مرديم ديگه ![]()
آقا يعني چي تا اين گيلاسي خانومي جون ، يه لغت جديد ميگه همه ي بلاگ نويسا تقليد ميكنن ... هربلاگي كه باز ميكنم حس ميكنم اومدم بلاگ گيلاسي ... آقا يه كم خلاق باش خودت لغت بسازون ![]()
با اجازه اين كامپيوترمون قاط زده شديد اعصاب منو خورد كرده با يو اس پي هاي موبايل مشكل داره ... مال من و بابا رو نميشناسه مال تربچه رو به زور به زور با جنگ و خون ريزي و كلي فحش درستش كردم ولي بقيه نشد كه نشد نمي دونم والا چي كارش كنم شما ميگيد اين بي نمك چشه ؟![]()
سفارش دادم برام جودي آوردن ( همون از اين اينترنتي ها (ليمو جون
) خيلي هم خوبه ) بعد بنده از صبح تا ظهر مثل كوچولو ها ميشينم جودي ابت بدون سانسور نگا ميكنم كلي حال ميكنم بابا آخه تو تلويزيون يه عالمه سانسور ميكنن آدم نصفه داستان رو نميدونه چيه به كل ( البته مشكل از اون طرفه نه ما !) اونايي كه نديدن حتما بگيرن كلي ميچسبه ![]()
خب من برم دوباره اتاقم ريخته پاش شده زير ميز كامپيوترم پر شده كرانچي و پفيلا و ..... يكمي ديگه بگردي چيزاي ديگه هم پيدا ميشه ( ياد اون موقع ها افتادم كه تو مدرسه ها يه كارتون ميذاشتم وسيله هاي گم شده توشون ميذاشتن
)
روز خوش
بـاي
اضافه شد : بلاگ رولینگ مشکل داره لینکا رو نوش جان کردن بنده هم هیچ جای دیگه لینکاتون رو ندارم ببخشید اگه نمیام بلاگاتون ... البته یه تعداد لینکا تو وبگذر میوفته تا هرجا که تونستم اونجا رو زیر و رو میکنم و میام ![]()
سلام
اون روز با مینا یه سر رفتیم خونه ی یکی از دوستام ... از سال دوم دبیرستان باهام بودیم دختر آرومی بود و غمگین هیچ وقت هیچ چی نمی گفت، تا بعد ها از خانوم بقا به طور کاملا اتفاقی فهمیدم که مادر و پدرش فوت کردن مادرش سرطان داشته پدرش هم اگر اشتباه میکنم سکته میکنه .... این دوست ما با خواهرش تک و تنها زندگی میکنه از شانس این هم ، شوهر خواهرش توی یه تصادف فوت میکنه و دوباره تنها میشن هیچ گونه حمایتی هم از خانواده های پدری و مادری نداشتن عمو هاش از ترس این که سر بارشون نشن بی توجهی می کنه دایی هاش هم مهر سکوت رو زدن به لباشون ، با همه چی می سوزن و می سازن ... تا یه روز گریون اومد مدرسه گفتم چی شده زد زیر گریه و گفت نهال تر خدا به هیچ کی نگو ولی تازگی ها فهمیدیم داداشم هپاتیت داره و زیاد حال و روز خوبی نداره ... ( به این میگن شانس ) همیشه ناراحت بود دیر میومد سر کلاس وقتی هم میومدم سرشو می ذاشت سر میز و به هیچ کی توجه نمی کرد اون موقع هم کهایی همش به این بیچاره گیر می داد دائما خواهرشو میخواست بیاد مدرسه و ... دوباره گذشت تا یکی دو ماه دیگه دیدیم خواهر قبل اینکه مدرسه بخواد تعطیل بشه میاد سراغشو میبرتش .. روز بعد اومد گفتم مریم چی شده چرا انقدر ای روزا پکری گفت اون یکی خواهرم که یه سال از خودم کوچیکتره و یکی دو ساله ازدواج کرده با شوهرش اختلاف پیدا کردن و شوهرش معتاد شده و دائما میزنن تو سر کله ی هم تو آخرین در گیری هاشونم مادر شوهرش و شوهرش طوری کتکش زدن که گردنش شکسته ! دیگه خواهر بزرگم هم نذاشته بمونه تو خونه ی شوهرش ( خونه نبوده که لونه سگ از اون بهتر میشه !) آوردتش پیش خودمون حالا از اون روز که این اومده پیش ما دامادمون خط و نشون میکشه که همتون رو میکشم ازشون شکایت میکنم که زن و رو بردین قایم کردین ! خواهرم هم از ترس اینکه این یارو بلایی سر من نیاره هر روز میاد سراغم میبرتم خونه ... روز هم نیست این آشغال عوضی نیاد در خونمون آبرومونو نبره ... اوه خدا میدونه من چه حالی شدم ، دوباره بعد چند وقت خواهر کوچیکش مجبور میشه بر گرده سر خونه زندگیش .... دیگه از این دختر خبر دار نشدم تا این چند وقت پیش که رفتیم خونشون من و مریم مشغول حرف زدن شدیم گفتم بگو ببینم این چند وقته چی کارا میکردی از خواهرت چه خبره ؟ گفت هیچ چی به خدا دارم دیوونه میشم خسته شدم ازدست این زندگی، خواهر کوچیکم دو بار از شوهرش طلاق گرفت رفت و دوباره رفت سر خونه زندگیش ولی الان اصلا حالش خوب نیست دیوونه شده با وجود اینکه الان طلاق گرفته ولی دوباره میره تو خونه ی اون آشغال یه روز که ازش خبردار نبودیم همه جا رو گشتیم تا فهمیدیم تو خونه اون طرف میخواسته خودکشی کنه رفته یه عالمه قرص و این چیزا خورده وقتی ما رسیدیم اونجا که بیهوش افتاده بود گوشه اتاق دیگه رسوندیمش بیمارستان و معده شویی( از این چیز میزا من نمی دونم ) کردن حالش خوب شد ولی الان سر در گمه نمی دونه میخواد چی کار کنه دائما می چرخه اینور اونور طاقت اینو نداره یه جا بمونه ما رو هم با این کاراش کلافه کردن زندگی برامون نذاشته ما خودمون کم بدبختی داریم اینم به دردمون اضافه شد ... نهال به خدا دیگه تا اینجام رسیده ... همه این حرفا رو زد ساکت شد منم خودم دیگه خفه شده بودم هیچ چی نمی تونستم بگم یه چند دقیقه بعد لباسامو پوشیدم که بیام خونه تو راه پله هاشون بودم انقدر گیج بودم که دو سه تا پله رو ندیم همین جوری پامو گذاشتم، نرده هم نداشت نمی دونم واقعا چه جور من سالمم وگرنه از بغل پله ها افتاده بود ۵ طبقه پایین !
موندم این دیگه چه نوع زندگیه خدا جون چرا با آدما اینجور می کنی یکی رو انقدر خوشبخت می کنی که حد نداره یکی رو تا این حد بیچاره میکنی این دیگه چه جورشه ؟! خدایا خودش کمکش کنه که زندگی به کام این دو تا جوون خیلی تلخه ...
سلام حالتون چطوره ؟ خوبین ؟
مرسی من حالم که خوبه ولی امروز از اون روزا بـــــــــــــــــــودها مردیم من و مینا وای خدا این چی بود؟! دیروز باهم صحبت کردیم قرار شدم امروز بریم دانشگاه کارنامه هامونو بگیریم ببینیم که اصلا چه خبره دیگه صبح زنگ زد گفت نهال من با آژانس میام سراغت بعد هر وقت از خونه خواستم بیام بهت زنگ میزنم اونجور که اون گفت مایه ی ۴۵ دقیقه رو گرفت ، منم با خیال راحت نشستم یواش یواش آرایش کردن از چشمم شروع کردم هر کاری می خواستم به سرش پیاده کرده ...داشتم میومدم سراغ بقیه ی جاها
که یه هو موبایلم زنگ زد الو نهال بدو بیا دم در منتظریم !(به جونه نهال ۱۰ دقیقه هم از تماس قبلیمون نگذشته بود که این اومده بود با آژانس دم در) منم اصلا حاضر نشده بودم هنوز با لباس تو خونه بودم هرچی میگشتم لباسامو پیدا نمی کردم خلاصه فقط یه شلوار پوشیدم و پالتو مو کیفمو موبایلم رو گرفتم دستم گفتم تو کوچه می پوشم هیچی دیگه باخودم نبردم دیگه تو کوچه پالتومو پوشیدم و زیپ چکمرو کشیدم بالا و کیفم رو درست حسابی گرفتم دستم و رفتم سوار ماشین شدم تو ماشینم بماند که مینا مره بود از خنده به قیافه ی من آخه شده بودم مثل روح
نرسیدم حتی یه رژ بزنم دیگه بعد چقدر خانوم دست از خنده برداشتن میگم کوفت تقصیر تو شد دیگه یه کله، پاشدی اومدی سراغ من مگه قرار نبود زنگ بزنی ؟؟؟؟ گفت بابا تا خواستم به این آژانسه بگه خودش اومد ! دیگه ما رفتیم دانشگاه خدا میدونه چه خبر بود شلوغ همه دسته ای جمع شده بودن امتحان داشتن ماهم هی رژه میرفتیم اونجا با خیال راحت ، تا رفتیم گفتیم ما کارنامه میخوایم خانومه داد و هوار کرد این چه وضعشه شما هنوز تاییده ی تحصیلی نیاوردین و این حرفا گفتم خب ببخشبد من از کجا بدونم اینا رو بیارم گفت سریع میرین پست کارارو انجام میدین و تا فردا پس فردا میرسونین به دست ما وگرنه اخراجین و کارنامه نمیدیم بهتون
ای خدا این دیگه چی بود خلاصه ما زودی از اونجا اومدیم بیرون هرچی فحش بلد بودیم گفتیم بهشون خدایی من خیلی عصبی شده بودم آخه اصلانم نمی دونستیم باید چی کنیم ... حالا مگر ماشین پیدا می شد ! آخه دانشگاه ماهم خیلی دور از شهره ماشین درست حسابی هم که نیست به هرکی میگفتیم میدون نمی رفتم آخرش مینا عصبانی شد گفت آقا میری قبرستون ؟!
بعد چقدر یه تاکسی اومد فیس فیسی ما رو رسوند میدون خدا میدونه چه جاهایی هم که منو مینا به عمرمون نرفته بودیم پر آدمای .... دیگه تندی رفتیم عکاسی من دادم ۶ تا عکس برام چاپ کنن چون عکس هم دو تایی کم داشتیم بعدم رفتیم پست آخ که چقدر شلوغ بود اصلا چشم چشمو نمی دید هی خودمونو از لا به لا مردم رد کردیم تا رسیدیم اون باجهه یه عالمه فرم داده دست ما گفتم اینارو پر کنین بدبختی یه دونه خودکار تو کیف ما نبود من که صبحی با عجله اومدم بیرون مینا هم که ... دیگه هی از این به پرس از اون بپرس یه خانومی یه روان نویش داد به ما ، ما هم مثل چی نشستیم تند تند پر کردن فرم ها بماند هی زنگ میزدیم خونه کدپستی این چیزا میخواستیم. دقیقا ما یه ساعت نیم اونجا بودیم بعدم که با چه بدبختی اومدیم بیرون ... وااااااااااااااااااای چه روز شلوغی بود من نصفشو نگفتم حالا براتون
وگرنه میکشتینم تا حالا .... مثل کاموا امروز همه چی بهم پیچیده بود ... ولی کلی هم خندیدیم باید بودید ما دو تا رو میدید خیلی با حال شده بودیم ما ![]()
عصری هم قرار با تربچه جان یه سر بریم بیرون خرید کنیم دیگه جون ندارم بس صبحی بدو بدو کردیم
برم یه کوچولو بخوابم بعدم ...
ببخشید سرتونو درد آوردم
روز خوبی داشته باشید
بای
حالتون چطوره ؟ خوشین چه کارها میکنید خوش میگذره ؟ اوضاع احوال ؟ همه چی مرتبه ؟ مرسی به لطف شما منم خوبم ...
قالب رو دیدین ؟ فکر کنم یه تعداد باهاش مشکل داشته باشه Screen resulotion روي 768-1024 انتخاب كنين تا همه چي درست شه
كلي سرش زحمت كشيدم تا اين شده شده حداقل بايد يه هفته رو وبلاگم باشه بعد اگه كسي باهاش مشكل داشت تغييرش ميدم
هيچ كي ندونه آقاي ايليا خوب ميدونن چقدر اين قالبه زجر ( ضجر -ظجر ذجر ) كش كرده منو تا اين شده ، آقا يه چي بگو ديگه دفاع كن ![]()
عرضم به حضورتون كه چند وقته كم ميان نت چون يكمي از حال و هوا اينجا خسته شدم برام ديگه مثل قبل نيست ولي خب ازش هم نمي تونم بگذرم ...
واي چه خيابونا زشت و بد شده امروز ميخواستم برم خونه عموم اينا بعد يه مسيري هست كه ماشين خورش نيست بايد پياده بري حالت عادي انقدري طول نمي كشه ولي امروز من فك كنم 45 دقيقه اي فقط اون يه تيكه رو مي رفتم زنگ زدم به مامان بگم رسيدم تعجب كرد گفت وااااااااااي تو از اون موقع رسيدي خونه ؟؟ گفتم خب چي كنم نميشه راه رفت اصلا![]()
اون روز عاشورا اصلا نرفتم بيرون منو بد جور خواب گرفته بود هي مامان اومد بيدارم كرد نشد دختر عموم زنگ زدم فايده نداشت با اجازه من تا 12 ظهر خوابيدم دلم ميخواست از عاشورا امسال هم عكس داشته باشم كه نشد ديگه خوابه ولم نمي كرد ![]()
فكر كنم تو اين يكي دو هفته نزديك 15 تا كتاب رو خونده باشم الان همرو با هم قاطي كردم هيچ نمي دونم چي به چيه
كككككككككمك ![]()
ديگه نمي دونم چي بگم
فقط اومدم همين جوري يه چيزي نوشته باشم
برم ديگه نظرتونم در مورد قالب بدين ها خودم ميدونم وقتي وارد بلاگ ميشي حس ميكنم اومدي مهدكودك يا يه وبلاگ بچه كوچولو![]()
برم خوابم مياد
شب خوبي داشته باشيد
فهلا باي