تبليغاتX
نـــــهال
 

 

گاهی موقع ها که حوصلم سر می ره میرم توی یاهو ۳۶۰ درجه حسابی حالم میاد سر جاش  پیشنهاد میکنم بهتون اگه یه وقت حوصلتون سر رفت همچین کاری کنین تضمین میکنم کلی شاد و شنگول میشی بس میخندی ... حالا به چی میخندی به عکسایی که میذارن وای خدایی خیلی با مزن نمیخوام اصلا به هیچ وجه مسخره کنم چون خودمم عکسایی میذارم که توش جنگولک بازی در آوردم  البته چند ماهی میشه عکس خودمو نمی ذارم چون داشت می شد برام دردسر کم مونده بود تموم فامیل شناساییم کنن

عکساشون چند دست تقسیم میشن  یه سری  انواع و اقسام ژست های مختلف لیوان به لب - گیتاربه دست- عینک به چشم این چیز میزا یه سریشون لباسایی که می پوشن که چقدرم شیکه  انواع مدل های تاپ و شلوارک لباس های شب  در طرح ها و رنگ های مختلف و اگر بخوابم لباساشونو بیشتر توضیح بدم گاهی کار به جاهای باریک باریک هم میکشه که من شرمندم خودتون برین بگردین پیدا کنین یه تعداد حالت های مختلف خواب یه چشم باز- نیم چشم باز- دو چشم بسته و ... حالت های مختلف انگشت ها: از انگشت شست بگیر تا اون کوچیکه در طرح ها و مدل های گوناگون!!! حالت های مختلف ایستادن رو به عقب - جلو- کج -موجی -میله ای- لوله ای- بالش بغل -خرس به بغل- تاپ شلوارک با شال با روسری با عینک شلوارک با کاپشن  و کلاه و ... مد های جدید آرایشی هر چشم یه رنگ سایه های یه کیلویی خط چشم ۵ سانتی رژ لب تا پایین چونشون میزنن خطی لب تا زیر گوششون میکشن ریمل همچین میزنن آه حالشو ببر چشم میشه اندازه یه کاسه- ابرو هم که اصولا یه نخ و نصفه کاره ... انواع ژست ها در کنار ماشین : کنار ماشین - پشت فرمون رو فرمون خوابیده -از پنجره آویزون- دراز کشیده و ... مدل های مو سیخ سیخی پریشون برق گرفته ویز ویزی کْرک - بالشی و ...  عکس در آغوش دوست پسر های گرامی در پارتی ها در حال خوردن مشروب در حال بوسیدن و بگیر برو تا تهش  یه تعداد خاص هم عکس های گل و بوته و جک و جونور این چیز میزا میذارن ... که این دسته مثا اینکه زیادی مثبت هستن ! آها یه چیز خیلی مهم که میشه تو ۳۶۰ درجه پیدا کرد  یه عکسی هم فقط دو چشم و ابرو هست خیلی هم خوشگله واقعا ... توی گوگل و یاهو هم سرچش کنی پیدا میشه ...  هرکی میخواد خودشو خوشگل جلوه بده این عکسرو کنار عکسای دیگشم میذاره یعنی که بله این چوشمایه منه ( ماهم که اصولا خر ! )

( البته خودم هم شامل بعضی قسمت ها میشم   )

خب خانوم ها و آقایون عزیز خسته نباشید

تذکر : لطفا به دل نگیرید این پست رو حتی شما دوست عزیز !

 

+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 19:33 توسط نهال |

 

همه میگن نهال روحیه ی خیلی خوبی داره  همیشه به روی بدی ها و ناراحتی ها هم میخنده ، اصلا فکر نمیکنیم غمی تو زندگیش وجود داشته باشه ... کاشکی ما روحیه ی نهال رو داشتیم هیچ وقت پیر نمیشه ... میدونی تو خونه همیشه میگم و میخندم  و شادم هیچ وقت خنده از روی لبام نمیره ...  خلاصه که خیلی فعالم و شیطون  درسته که اینطوریم دلیلی هم نداره که اصلا مشکلی نداشته باشم ! اتفاقا اینجور آدما فکر میکنم یه خورده مشکلاتشون نسب به بقیه بیشتره چون هیچ وقت نمی تونن بیانشون کنه چون همه ازش انتظار دارن شاد باشه و ... 

آره من همون نهالی هستم که پر انرژیمو خنده به لب ولی الان فکرم مشغوله .. روحم مریض شده... دلم میخواد به  یکی  بتونم اعتماد کنم و بشینم ساعت ها حرف بزنم و سبک بشم  یکی که حرفامو بفهمه یکی که درکم کنه یکی که بتونه گره ای از مشکلاتم رو باز کنه ... کسی هست ؟!

خسته شدم  دلم  میخواد  یه دکمه ای تو زندگی وجود داشت و برای چند دقیقه هم که شده همه چیرو متوقف میکردم ولی نه دکمه ای هست نه چیزی شبیه به اون ...

 

 

* این پست مال ۳ شهریور پارسال بود داشتم آرشیوم رو میخوندم بر خوردم به این دیدم واقعا الان هم همین حال رو دارم خیلی داغونم خیلی ...

 

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 23:58 توسط نهال |

اولین پست در سال ۸۷

۱ فروردین :

شب قبل از عید با عسل بانو سفره هفت سین رو چیدیم و کلی هم زدیم تو سر و کله ی هم ( از نوع شوخیش ) روز عید تا یه دقیقه قبل از سال تحویل جلو آینه بودم و داشتم صفایی به چهره می دادم چون قبل پای کامپیوتر بودم و داشتم با دوست عزیز تر از جونم چت میکردم بعده سال تحویلم که دوباره چسبیدم پای کامپیوتر و ... عصرش رفتیم خونه ی دو تا عمو و عمه ی بزرگم

۲فروردین : صبح کله ی سحر مامان خانومی ما رو از خواب شیرین بیدارمو کردن که پاشین پاشین الان مهمونا میان ماهم مثل گوسفند سرمونو انداختیم پایینو گفتیم چشم ! حاضر شدیم حالا بشین هی مهمون بیاد  ... نیومد نیومد وقتی هم اومد ۲۰-۳۰ نفر باهم اومدن ! بند رسما از کمر افتادم تو این وسط هم هیچ یار کمکی نداشتم یکه و تنها از اون همه مهمون پذیرایی کردم وقتی اومدم بشینم که مهمونامون میخواستن برن

۳فروردین : دیدار با خاله جانا و گذاشتن برنامه که بعد عید این سه تا خانوم جوون ( منو دختر و خاله و عسل بانو ) بریم کیش ... بعدم که اومدیم خونه بنده مثل خرس خوابیدم تا شب هیچ اتفاق خاصی هم نیوفتاد

۴ فروردین هم به همون صورت ۲ فروردین شد دیگه لزومی نداره مو شکافی کنم فقط نکته که من این شبای عید تا ساعت ۴ صبح هم بیدار موندم کمی هالی و به هولی

۵ فروردین : نگران و مضطرب که تا همون موقعش هیچ کدوم از کارای دانشگاهمو انجام ندادم و فقط استرسش مونده برام عصر یه سر رفتیم خونه عموم اینا و مادر خانوم برادر اینابه خدا من هر سری میرم خونه مادر خنوم برادر کلی روحیه میگیرم و بر میگردم بس که مادر خانوم برادر شاد و شنگوله و بگو بخند انقده دوسش دارم

۶ فروردین : نپرس هیچی یادم نمیاد  ولی فکر کنم ناهار مهمون داشتیم

۷ فردوردین : اینم هم که باز هم به همون صورت بالا ( داشتی جمله بندی رو دیگه ؟ )

۸ فروردین : نپرس ترخدا که الانم یاد اون شب کذایی میوفتم مو به تنم سیخ میشه و گریم میگیره بنده صبح زود شاد و شنگول از خواب بیدار شدم کلی شلوغ پلوغ کردم و این حرفا عصرش یه سر رفتیم بیرون من یه سری عکس باید پلات میگرفتم مقوا اینا هم باید خریداری میکردم اونا رو انجام دادم بعد اونجا شام خونه خاله کوچیکم دعوت بودیم  دیگه رفتیم و تا قبل شام من حالم کاملا خوب بود بعد شما یاد دوران کودکی افتادیم و دختر خاله کوچیکارو  جمع کردم تو یه اتاق دست بازی کردیم ( دیگه مشکل خودته نمیدونی دست بازی چیه  شاید بعدا توضیحش دادم ) وسط های بازی حس میکردم سرم سنگینه  ولی به رو خودم نیاوردم بازی که تموم شد دیدم نه آقا دارم بدترم میشم رفتم به عسل بانو گفتم گفت حتما فشارت افتاده صبر کن یه آب قند بیارم ... با آب قندم حالم بهتر نشد هیچ بدتر هم شد فقط یادمه همین جور میگفتمم سر منو بگیریننننن سرم داره میره سرم تکون میخوره هیچ جا هم نمیدیدم فقط صدا های اطرافم و میشنیدیم  خالمو داداشم زیر بغلمو گرفتن و یه گردان آدمیزاد منو بردن بیمارستان واای خدا میدونه چه حال بدی داشتم من که خودمو نمیدیدیم ولی میگفتن زیر چشمات کبود و کبود بوده لبات هم سیاه شده بود  دیگه یک عدد  سرم گنده نوش جان کردم دو تا هم آمپول از نوع دردناکم روش تا دیر وقتم بیمارستان بودم حالم یه خورده بهتر شده بود ولی نه انقدر که بتونم تنهاییی راه برم تعادل نداشتم  شبم مامانم اومد خوابید پیشم  ولی باز حالم جا نیومده بود تا اون وقت سرم سنگینی میکرد همش کشیده میشد عقب ...

۹فروردین : از اون موقع که بیدار شدم یه حالت خیلی بدی داشتم اصلا نمی تونستم کار کنم فقط خوابیده بودم و از اون طرف مامانم آب میوه می داد میخوردم ولی باز گیج بودم تو این گیر ودار هم یه گله مهمون اوم برامون ...

۱۰فروردین : صبح که بیدار شدم بهتر بودم نسبت به روز های قبل سر گیجه ها رو نداشتم ولی اگر یکمی اضافه بر سازمان کاری انجام میدادم دوباره حالم بر میگشت به قبل عصر  با خالم اینا رفتیم سینما  و دایره زنگی رو دیدیم خیلی با مزه بود پیشنهاد میکنم ببینیننش اگر تاحالا ندیدینش من یه تیکه هایی از فیلم رو متوجه نشدم چون همون طور پشت سر هم اس ام اس میومد برام و حالم رو میپرسیدن

۱۱فروردین :عمو جان از تهران میخواستن بیان همدان یه سری کار داشتن در انتظار عمو بودیم از صبحی وقتی هم که اومدن کلی خوش گذشت جای همتون خالی

۱۲فروردین : یه صبحی رفتیم باغ عموم با عسل بانو خودمونو خفه کردیم از بس عکس گرفتیم خوب زمینا سر و سبز شده درختا شکوفه زدن  و ... شب داییم اینا خونه ما دعوتن ( اصلا حوصله مهمون ندارم) ( باور کن هنوز حالم درست حسابی نیومده سر جاش )     تا حالا نتونستم هیچ کدوم از کارامو انجام بدم  اونا وقتی اومدن کلی مخ  منو تعطیل کردن دختر دایی پسر دایم بس حرف زدن منم که دلم میخواست فقط برم بخوابم بعد شام دیدیم اون یکی داییم اینا هم اومدن کلی خوش گذشت و ...

۱۳ فروردین : رفتیم باغ همیشگی وااااااای که چقدر مزه داد اولین سیزده بدری بود که انقدر بهم خوش گذشت بنده همش شلوغ کردم آتیش سوزوندم در کنار پسر خاله و پسر دایی ها داشتیم  وسطی بازی میکردیم انقدر بازی هیجان زده شده بود  من داد و بیداد میکردم همه مردم اومده بودن تماشا  بعد اونم که دیگه هیچی نمی گم که

خب این از ۱۳ روز عید البته اینو خیلی وقت پیش نوشتمش ولی خب چون وقت نداشتم بیام نشد که بذارمش بده شنبه رفته سر کلاس و کارایی که باید برا فتوشاپ درست میکردم  رو میبردم  یه دونه کتاب داستان بود پارسال درست کردم اونو بردمش چون وقتی نداشتم دوباره طراحی کنم  بعد انقدر استادمون خوشش اومده بود که داشت بیچاره ذوق مرگ میشد باقی کارهای دیگمم خوشش اومد کلی گفت مرسی مرسی تو دانشجوی خوب من هستی کلی هندونه داد زیر بغلمون الانم میخوام برم حموم چون ظهر میخوام برم خونه مینا اینا یه سری از کارامونو انجام بدیم دعا کنید خیلی اوضامون این ترم بهم ریختست درسا سنگیه همه استاد هام انتظار دارن و انتظار های بیجا یه روز بیاین بشینین سر کلاسشون گریه میکنید    استاد بر چلویی هم که برا تصویر سازیمونه انقدر بده بده بده بده که حد نداره سخت گیری هایی بیجایی میکنه جیگر آدمو در میاره میترسم این ترم این درسشو بیوفتم پریروز دلم میخواست بگیرم بزنمش بس ایرادای بیجا میگرفت لامصب

خب من برم که کلی کار و زندگی دارم

ببخشید اگه نمیتونم بیام بلاگاتون خودتون که میدونید ...

روز خوبی داشته باشین

فعلا بای

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 22:52 توسط نهال |