تبليغاتX
نـــــهال
 

 ۸۷/۷/۲۵

بله بله قربون اون جذبه خانوم کهایی که منو مینا رو اونجا زمین گیر کرد !

صبحی ما زنگ زدیم مدرسه و گفتیم که آیا مدرک کوفتی با ارزش دیپلم ما حاضر است ؟! عرض کردن که بله تشریف فرما بشین تا ما بدیم خدمتتون ... منو مینا هم قدم رنجه کردیم و رفتیم اونجا با چه کلاسی  گفتیم خب میخوایم بریم مدیر سابقمون و ببینیم یکمی شاد شیم یکمی دلش رو شاد کنیم  خلاصه که کلی ذوق و شوق داشتیم چون قبلا که تماس میگرفیتم با کهایی هی  می گفت خیلی بی معرفتین خوب دیگه رفتین و پشت سرتون رو نگاه هم نکردین و  انقدر ما بد بودیم که دیگه سراغی ازمون نگرفتین و کلی از این حرفا خب ماهم کلی دچار عذاب وجدان شدیم گفتیم بریم دیدار عزیزان  خلاصه رفتیم و کلی با مینا خوچحال بودیم که کادر مدرسمون رو میبینیم و این چیزا از در که وارد شدیم اول خانوم مهاجرانی رو دیدیم اونم از چهرش مشخص بود که مثلا خوشحاله بعد رفتیم تو دفتر دیدیم معلمامون اونجان و زیر پامون بلند شدن همشون.. به خدا نیشاشون باز شده بود تا کجا کلی حال و احوالمون رو پرسیدن و اینا  به کهایی که رسیدیم یه اخمی کرد سرمون که حد نداشت به زور جواب سلاممون هم داد بعد گفتیم که اومدیم برا مدرکامون گفت حاضره فلان چیزو با خودتون آوردین ؟ ما هم که اصلا روحمون خبر نداشت که باید همچین چیزی از دانشگاه بگیریمو ببریم گفتیم نه دانشگاهه ! اینو کرد یه بهونه و گفت نمیدم بعد گفت باشه کارت شناسایتون رو بذارید تا بدم ماهم گفتیم باشه تو فقط بده اینارو بده هرچی خواستی میذاریم که خیالت راحت شه ! رفتیم اون یکی اتاق  و خانوم مهاجرانی اومد گفت این فرمارو پر کنین تا بدمشون بهتون .. منم داشتم پر میکردم مشخصات خودم و مینا رو که یه هو کهایی مثل یه ببر زخمی پرید تو اتاق و داد و هوار با چه لحن بدی گفت ننویس خانومممممممممم ننویسسسس من کی به شما ها گفتم کارت شناسایی بذارید تا بدم مدرکاتونو ؟!!!! اصلا قیافشو نگا میکردی وحشت میکردی به خدا انقدر ترسناک شده بود این چشماش که حد نداشت کم مونده بود بزنه بیرون ، ولش میکردی یه کتکی هم به ما میزد اونجا ! منم عصبانی شده بودم از طرز حرف زدنش گفتم خانوم کهایی خب شما اینو میشه راحترم بگید بعدشم اون مدرکه نه درد ما میخوره نه به درد مامان باباهامون فقط انقدر دانشگاه اصرار داره که ما اومدیم و داریم مزاحم شما میشیم !!!! ثانیا شما خودتون گفتیم کارت بذارید تا بدم یه هو پرید گفت من همچین حرفی نزدم بفرمایید بفرمایید بیرون !!!!! .. من یکی که خیلی بهم بر خورد از حرکتش خیلی بد برخورد کرد ما که دیگه محصلش نیستیم که بخواد اینجور داد و هوا و بی احترامی کنه بهمون گفتم باشه میارمش برات از لجمم بلند گفتم مرسی خانوم مهاجرانی خدافظ ! با مینا اومدیم بیرون دوتایی آتیشی عصبانی شدیدا هم  ناراحت بودیم گفتم براش دارم مینا بزار برم خونه ... خلاصه منم دیگه همرو پیاده رفتم تا خونه مامان هم نبود یکمی سرمو به جمع و جور کردن وسایلا گرم کردم تا مامان اومد گفتم مامان نمیدونی چه برخورد بدی داشت باهامون ولم میکردی گوشیم که دستم بود میکوبیدم تو صورتش  من داشتم برا مامان تعریف میکردم گفت صبر کن همین الان زنگ میزنم  و ... خلاصه مادر جان زنگ زدن خانوم کهایی رو  کاملا محترمانه شستن و خشک کردن و اتو زدن گذاشتن رو میز ! مامان به خدا از این اخلاق هانداره ها ولی یه جوری شد براش تعریف کردم ....

این یه تیکه مال دیروز بود ... حالا امروز

۸۷/۷/۲۶

به سلامتی که دیشب ساعت ۳ خوابیدم  و صبح زود بیدار شدیم به اتفاق خانواده صبحانه میل کردیم و آغاز کار ...  از این دستمالا هست می بندند سرشون وقت دوده گیری چهار گوشش رو ره میزنن...  ماهم به همون صورت یه دستمال بستیم سرمون و از در و دیوار و پنجره و باقی اجزای خونه آویزون شدیم و حسابی تمیزشون کردیم البته بگم که این کارا وظایف ما نبود ها ..! قرار بود یه خانومی بیاد برامون تمیز کنه که هی بد قولی کرد امروز فردا کرد که با مامان تصمیم گرفتیم خودمون خونه رو بتکونیم  که  به نحو احسنت این کارو به اتمام رسوندیم البته فقط هال پذیرایی رو اتاقا موند برا فردا   بعد ناهار رو خوردیم  و خوابیدیم و به زور مامان و بابا جان بیدار شدیم .. بعد از دقایقی پدر جان تصمیم گرفتن که کتاب خونه مبارک رو مرتب کنن  که خدا میدونه اون کتابخونهه چقدر وقت می بره آدمیزاد از زندگی سیر میشه  بعد از ساعت های فراوان کار اونجا به اتمام رسید که اومدیم آف چک کردیم دیدیم طراحی لوگو برا فلان شرکت خواستن منم که فداکار نشستم طراحی کردم و بحمدالله که پسندیدن  بعد از اون هم شام رو میل کردیم کمی کتاب مطالعه نمودیم و بعد هم کمکی اس ام اس بازی با نینا خانوم جان البته با گوشی بابا و مامان  من خرجم میزنه بالا نمیتونم جوابگو باشم شرمنده  تا همین الان هم اندکی به فکر درس نبودم !!!  منم که نباید ۳۰۰ تا اتود تحویل استادم بدم !!!!!! اون آقا پیشی اس که باید اتود تحویل بده نه من  

پ.ن : امممم خب تولدت مبارک ! نمیتونم زیاد موشکافی کنم ولی این چهارمین سالیه که تولدت رو تبریک میگم ! ( آی آی فکر بد نکنی ها )

خب برم بسه زیادی حرف زدم ببخشید ...  البته یه پست دیگه با موضوع "  دخالت  "  !! در پیش دارم براتون   که فکر کنم خیلی باید دی وی دیش کنم که سرسام نگیرید و صفحه رو نبندین از دستم

برم زود بخوابم که فردا صبح کله ی سحر مادر جان قراره بیدارمون کنه بریم حمالی  خدا به داد برسه اتاق من به اندازه یه هفته وقت میبره تمیز کردنش 

شب خوش

بای

اضافه شد  ساعت  ۱۲:۵۲ دقیقه ی ظهر روز شنبه    : همین الان کار های خونه تموم شد قسمت دوم کار فوق العاده درد ناک و سخت بود اشکمان با مامان درومد دیگه ... راستی داشتم پست رو میخوندم دیدم چقدر غلط املایی داره ببخشید دیگه شما

 

 

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 22:10 توسط نهال |

 

 

ای خدا مارو از دست این مزاحمین نا محترم ! نجات بده ای خداا اینارو به زمین گرم بنشون ! میشه ؟! آی بدم میاد از اینا که پی ام میدن و خودشونو معرفی نمیکنن بعد میگن که من تورو کامل میشناسم اما تو منو نمیشناسی سر شب آن شده بودم دیدم یکی اد کرد منم اوصولا زودی قبول نمیکنم ته و توه همه چی رو باید در بیارم تا اد کنمش ... خلاصه پی ام دادم شما ؟ حرفاشو میذارم یکمی بخندین شما هم ..

 

من : u ?

- يه دوست اشنا

- که تو منو نميشناسي

- ولي من تورو ميشناسم

من: khob moarefi kon beshnasim

-نهال خيلي دوست دارم ولي حس حسادت بهت دارم  ( البته اون اسم خودمو میگفت !)

من: man aadat kardam be in harfa to net

من: toam rosh !

-نه من جدي جدي گفتم

من: ؟! halaa bego bebinam ki hasti ke mano doos dari

-دلم تورو دوست نداره ولي منطقم تورو دوست داره

من: ؟؟؟ khob migi chi konam ba manteghet

- ....

منم ایگنور کردم  ( این شکلا رو  بعد متنا من خودم گذاشتم ها )

باقیشو دیگه بی خیال خیلی آدمیزاد  بی تربیتی بود خلاصه .. خب پدر جان !عزیزم !  جانم! این کارا چه معنی میده ؟! امشب دست رو نشه فردا شب که من میفهمم کی هستی البته  من به دو نفر که بیشتر شک ندارم یکی اونیه که جز دوستای نتیم نیست که اگه واقعا اونه ایشالا خدا حسابشو برسه و چنان بلایی به سرش بیارم که ... حسابی آتیش بگیره ( ببخشید که بی تریبت شدم ) و دومی هم از بچه های نته که باز اگه  اونه خدا ایشالا شفا بدش و به راه راست هدایتش کنه جز این نمیتونم چیزی بگم !

امروز داشتیم از دانشگاه بر میگشتیم البته دو ساعتی بیکار بودیم باید میرفتیم خونه بعد میرفتیم باشگاه برا تربیت بدنی بعد دوباره بر میگشتیم دانشگاه ... دانشگاه ما هم  دوره یعنی نمیشه راحت رفت و آماد کرد برا این تصمیم گرفتیم بریم بیرون ناهار بخوریم بعدم بریم خوابگاه پیش بچه ها که نزدیک تقریبا مسیرمون بود  .. خلاصه تاما برسیم رستوران و ناهار رو براامون حاضر  کنه و این چیزا طول کشید و نیم ساعت بیشتر وقت نداشتیم که بریم باشگاه .. یه تیکرو باید پیاده میرفیتم ۵تایی راه افتادیمو ...دیدم یه پرایدی دنبالمون اومد ها البته بگم که دو نفرشون با ما تو رستورانه بودن تا ما پولو حساب کردیم اونا هم گوله کردن اومدن پشت سر ما ، ما گذاشتیم بر حسب اتفاق !!! ولی دیدم نه اینا دارن هی دنبال ما میان دقیقه ای یه بارم یه چیزی میگن ما که جواب نمی دادیم نگاه هم نمیکردیم خدایی تیپی هم اون موقع نداشتیم که بخواد توجه کسی رو جلب کنه با اون قیافه های خسته و کوفته  دیگه گفتم بچه ها بیاید وایسیم کنار این طلا فروشیه شاید شرشون بکنه یه نگاه کردم دیدم کسی نیست گفتیم خوبه رفتن ! تا خواستیم دوباره برگردیم دیدم دوتاشون جلو ما ظاهر شدن ندیدم ماشین رو  کجا پارک کرده بودن ، اومده میگه عزیزم ما پیاده شدیم که جا شما هم بشه باما بیاین ! ما هم هیچ چی نگفتیم زودی از همون جا یه دربست گرفتیم تا باشگاه وای ایناهم دنبال ما اومدن به راننده گفتم آقا یکم کوچه پس کوچه برو اینا راه گم کنن کشتن مارو آخه خلاصه که آخرش مارو گم کردن ولی پدرمونو در آوردن آدمیزاد انقدر بیکار ؟ انقدر مریض ؟ انقدر دیوانه ؟ آخه تا چه حد ؟!! اصلا این کارا چه معنی میده ؟؟ ای خدا ذلیلتون کنه که انقدر بیشعورین  ( مدل مادربزرگی بود فحشم ) آخه یه نگاه میکردی بهشون میگفتی چه پسرای با شخصیتی اصلا بهشون نمیخورد که بیکار و ویلون خیابونا باشن ..

تازه چی یه مزاحم تلفنی داشتم هی به من میگه سحر خانوم سحر جون سحر جان سحر خانومم عشقم ....  معلومه که مزحمه و شماره منو کسی داده بهش هی تقاضای دوستی میده هی میگه به خدا قصد مزاحمت نداره به جون بابام به جون مامانم و ...  منم خیلی زود حرصی میشم یه بار که زنگ زد گوشی رو دادم دست آقای برادر حالشو گرفت حسابی ، دلم بسی خنک شد دیگه نه زنگ می زنه نه اس ام اس ای خدا باعث و بانیشو بچسبونه به زمین داغ ( بگو الهی آمین )

خب بسه چقدر حرف زدم  ببخشید ها

مراقب خودتون باشید و یه دعایی به جون این مزاحم ها تا شاید حالشون خوب بشه

شب خوش

بای

 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 0:9 توسط نهال |

 

 

سلام سلام

حالتون چطوره خوبین ؟

مرسی یه دو روز بود نتم قطع بود به دلیل پول پرداخت نکردگی  باور کن تنبلیم میگرفت برم بانک تو صف بمونم آخرشم خودم نرفتم دادم دوست بابا پرداخت کرد

فردا کلاس دارم حوشله هم ندرم اشلا ( نمیدونم  این چه چیزه  شیکیه جدیدایاد گرفتم ) خلاشه که فردا از کله صبح باید دانشگاه تا نصفه شب اصلا هم درسای فردا و پس فردامونو دوست ندارم اصلا یه حسه خیلی خیلی بدی دارم نسبت بهشون اه اه خدایا این ترم هم به خیر بگذرون ( الهی آمین )

رفته بودم با مامان عصری بیرون  این بچه مدرسه ای هارو که میدیدم دلم خواست یه کوچولو بر گردم به دوران مدرسه دلم برا سال دوم دبیرستانمون تنگ شدش  یهو نمیدونم چرا ...بعدم که رفیتم  مانتو تهران دیدم ااااااااا خانوم محمودیم اینجاست دیگه کلی سلام و احوال پرسی و این حرفا  .... حسابی بردم تو دوران مدرسه  

بهدم که خبری نیست که بگم ، آخه فقط هی دلم میخواد آپ کنم  شما به بزگواری خودتون ببخشیدش بچرو  داشتم کتاب های حسین پناهی رو میخوندم  از اینکه آخر پست می ذارمش خیلی خوشم اومد ... اون موقع ها که بلاگ نویسی میکردم آخر  هر آپم یه شعرشو میذاشتم واقعا که شعرای قشنگی داره

 

چه مهمانان بی دردسری هستن مردگان !

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

و نه به حرفی دلی را آلوده !

تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت !

 

 

خب من برم که مامانی اینا تنهام

شب خوب داشته باشین

بای

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 19:11 توسط نهال |

 

 

آخ بشکنه دست مردی که بلند بشه روی صورت زنش... آخه به چه حقی ؟ اگه اگر زن آدم بدترین کاری هم که کرده باشه حق نداره کتکش بزنه ...  چند شب پیش  دیر وقتم بود همسایه ی طبقه بالامون هنوز از مهمونی نیومده بودن ،ما همه خوابیده بودیم که صدای  درشون اومد که محکم کوبیدن به هم و رفتن تو خونه یه چند دقیقه بعد صدای جیغ و داد زنش بلند شد مثل اینکه دعواشون شده بود و دیگه حسابی  بحثشون کشیده بود بالا و به کتک کاری کشیده بود صداشون میومد پایین خانومش کمک میخواست انقدر دلم به حالش سوخت که حد نداشت مامان اینا هم بیدار شده بود عصابشون خورد شده بود خلاصه که آخرش بابا لباسش رو پوشید و رفت بالا زنگشون رو زد  پسره اومد در رو باز کرد بابا هیچ چی نگفت فقط نگاهش کرد سرشو انداخت پایین و گفت من شرمندم آقای ... بابا هم اومد پایین خدا میدونه اگه بابا نرفته بود بالا چه بلایی به سر زنش می آورد ... بعد اونم دیگه هیچ کدوممون خوابمون نبرد .  آخه این دوتای جوونن تازه عروسی کردن عروس شاید یه دوسالی از من بزرگتر باشه پسره همین خیلی لطف کنه ۴-۲۳  سالش باشه ... نمی دونم  آخه مگه عهد بوقه که مردا زناشون رو میزنن .. اگر اون وسط کتک کاری ناگهانی سرش خورد یه جا  و یه اتفاق بدتر افتاد چطور میخواد پاسخگو باشه ... واقعا شاخ در میارم تو این دوره این طور چیزا ببینم ...

خب ببخشید نمیخواستم اینطور شورع شه ولی خب شد دیگه شما ببخشید

عرضم به حضورتون که کلاسام از فردا شروع میشه و باید بگم که این ترم شدیدا تنبل شدم و اصلا حس ندارم بشینم سر کلاس ، درسای فوق العاده بدی این ترم بهمون دادن که ذره ای از هیچ کدومشون خوشم نمیاد ... از ترم پاییزی هم متنفرم اصلا یه جوریه یه حال و هوای بدی داره دلم میگیره تو دانشگاه. پارسال این موقع ها دیگه به زور تحمل میکردم خدا خدا میکردم زودی پاییز تموم شه و  یه نفسی بکشم ... نمیگم پاییز فصل بدیه نه ! اتفاقا فصل خیلی خوشگل و با احساسیه برای من ولی نه تو محیط دانشگاه که آدم دلش میخواد بشینه و گریه کنه ...

عضو مجله ی سروش کودکان شدم ( اا نخند ببینم )  نه خیرشم اصلانم بچه نشدم فقط برای اینکه معمولا مجلات کودکان پر از تصویر سازیه و خیلی کمک میکنه برای تصویر سازی ...دیروز اولیش رسید دستم کلی بهم چسبید .. بردم به اون دوران بچگیمون ... چه شعرای خوشگلی هم که داشت دلم ضعف رفت

خب همین دیگه تموم شد

بای

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 15:52 توسط نهال |

 

 

سلام سلام

حالتون چطوره ؟ خوبییییییین ؟

عیدتون مبارررررک

آآآآآآآخی مردم از خستگی صبحی با صدا تلفن خاله جان بعد هم با صدای زنگ در خونه از خواب بیدار شدیم که البته همون خاله جان بودن اومدن بنده هم ولو شده بودم مثل گربه وسط پذیرایی به علت اینکه اتاق من تو تابستون خیلی گرم بود من میومدم تو پذیرایی میخوابیدم حالا دیگه عادت کردم به اینجا  خلاصه دیدم  خالم ااومدش منم دیگه نشد ادامه بدم به خواب شیرین دیگه بسی تو دلمون به خاله غر غر کردیم که آخه ساعت ۸ مگر میان خونه مردم و بچه ی مردم رو از خواب شیرین بیدار میکنن؟!!!( بچه خواهر تا این حد پر رو آخه ؟ ) دیگه بعد پاشدم پریدم بغل خاله جان و اینا حالا همه ی اینارو گفتم که بدونین من ۸ بیدار شدم و از همون ۸ مثل تراکتور هی راه رفتیم و خرید کردیم گاهی دیدن میگن انقدر خرید کردم که دستام جا نداشت والا ماهم از وقتی رفتیم بیرون  برای خریدن وسایل مورد نیاز نینا خونم جون  ُاز این مغازه به اون مغازه هی خریدیم خریدیم طوری که دیگه من نمیتونستم این روسریمو درست کنم  عملا دیگه هیچی سرم نبود ( خب مامانم اینا هم دستشون پر بود دیگه برا همین نشد درستش کنم ) بعد اون ساعت ۱ دیرتر بود  اومدیم ناهارو خوردیم اونا یکمی استراحت کردن ولی من نشد دیگه قسمت نبود دو دقیقه بخوابم  نشستم پا کام دیدم اوووووووو چه خبره !!! دیگه سر گرم بچه ها شده بودم که مامان گفت نههههههههههال پاشششششو حاضر شو بریم بیرون اادامه خرید!!!! والا اصلا جون نداشتم ولی به خاطر نینا رفتیم و ادامه خریدا انقدر چیز میزای گوگوری خرید من دلم رفت  هیچ چی دیگه سر راه هم آخرین آش ماه رمضون رو خریدیم و اومدیم خونه و ... دیگه کتاب خوندم تا الان بعد هم داداشی اینا رو نگا کردم بعدم که الان اینجا ! خستم پاهام دیگه داره میترکه از بس راه رفتیم ...

از دانشگاه بگم اون روز یه حس تنبلی شدید گرفته بود منو صبح اس ام اس زدم گفتم من نمیام شماها برین ... دیگه رفتم  برا خودم حموم و اتاقمو مرتب کردم کشو های کمدم فوق العاده شلوغ شده بود اونا رو جمع جور کردن بعدم اس ام اس زدم گفتم کلاسا تشکیل شد یا نه ؟ اونا هم گفتن نهههههه مسخره ها !! گفتن من که بهتون گفتم نمیشه بی خودی این همه راه رو کشیدین رفتین  همون بهتر که من نیومدم وگرنه همون جا جیغ داد میکردم

دیگه چی بگم هاااا  عصری یه سر رفتیم هنر ، هنر یه لواز التحریری هست که فوق العاده بزرگ و شیک دو طبقه هست و هرچی که بخوای توش پیدا میکنی من وقتی میرم اونجا هی دلم میخواد چیزای گوگوری بخرم آخ که چقدر عاشق پاکن های رنگ وارنگم ، مدادا دفترا وااااای  خلاصه یه سد برداشتمو هی قدم به قدم که می رفتم جلو هی سبد پر تر می شد دیگه از خودم خجالت کشیدم  وقتی رفتم صندوق  روم نمی شد وسایلا رو بذارم آقاهه حتما با خودش گفته خرس گنده خجالت نمی کشه فکر  کرده بچه دو سالست  خب چی کنم من دوس دارم از این خرت و پرتا دیگه وسایلا رو گرفتم و با دلی غمناک اومدم بیرون چون بازم دلم میخواست خرید کنم

همین دیگه کلی حرف زدم عجب پست مخسره ایی بود  ببخشید دیگه شما به بزرگواری خودتون امشب کلی شاد و شنگول بودم

شب خوش فهلا بای

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 23:48 توسط نهال |

 

 

 

وای خدا نیاره اون روزی که با یه آدمی بری بیرون که نمیدونی اصلا هدف بیرون اومدت با این طرف چی بوده ؟؟؟!!  هالا قضیه سر اینه که دیروز من با یه بنده خدایی رفتیم بیرون اون می خواست کتاب و یه سری وسیله بخره خلاصه ما رفتیم یه کتاب فروشی و یه نیم ساعتی تقریبا اونجا بودیم این هی از تو قفسه ها کتاب برمی داشت میذاشت سر جاش دوباره این بغل من هی پر می شد خالی میشد .. عصابم دیگه از دستش ریخته بود بهم هی میگفت این خوبه دو دقیقه بعد میگفت نه این خوب نیست اون خوبه دو دقیقه بعد نه اینا خوب نیست این یکی خوبه خلاصه هی کتاب برداشت گذاشت هی گفت نهال تو  نظرت چیه ؟  میگم بابا جان اینا همشون یکین فرقی نداره که آخه! همشون خوبه یکی رو انتخاب کن بردار بریم خفه کردی منو ، آخرش دوتا کتاب برداشت اومدیم حساب کنیم فروشنده میگه من نمیدونم قیمتاش چنده اینجا مال من نیست ( با یه لحن خیلی بدی ) گفتم خب یه زنگ بزن بپرس  ! دیگه اون زنگ زده دوساعت جا اینکه قیمت بپرسه نشسته  حرفای شخصی خودشو میزنه این طرف هم که همراه من بود باز این وسط دو به شک هی میرفت این کتابارو زیر و رو میکرد هی عصاب من خورد میکرد منم آمپرم رفته بود بالا ... ولم میکردی یه فریادی میکشیدم سرش ! اون فروشنده هم انقدر بی تربیت بود که حد نداشت دلم میخواست یه فصل کتک هم به اون بزنم بابا آخه هرکسی که نباید بشه فروشنده اونم چی فروشنده کتاب که باید یه رفتار خوشی داشته باشه اصلا یه چیزی سرش بشه حتی بلد نبود اسم کتاب رو درست تلفظ کنه برای اون آقاهه ... خلاصه آخرش ما بعد دوساعت اونجا بودن یه دونه کتاب هلک هلک گرفتیم دستمون رفتیم یه جا دیگه هم خرید کنیم ...اونجا هم فوق العاده شلوغ تا حدی که در مغازه رو بسته بودن که دیگه کسی نیاد تو ، منم اونجا دیگه داشتم سکته میکردم از دست این طرف خودشم نمیدونست چی میخواد فقط زیر و رو می کرد بعد چقدر اونجا معطلی هم یه دفتر طراحی پاپکو گرفته دستش بیا بریم حساب کنیم گفتم باشه چه صفی هم بود صندوق آخرش گفت نه بیا بریم شلوغه حوصله ندارم بریم کلاسیک میگم دو دقیقه صبر کن همین جا پولتو بده .. میگه نه بریم ! تو اون همه شلوغی یه عالمه هم آدم تا پایین پله ها وایستاده بودن که بیان داخل ، منو می خواستیم بریم بیرون من رفتم دیدم این نیست قثط صداش میاد نهال نهالل من اینجا گیر کرده رفتم تو اون همه آدم پیداش کردم دستشو گرفته آوردمش  بیرون !(این طرف از من کلی بزرگتره هااا !!!)   دوباره رفتیم کلاسیک اونجا کلی صبر کردیم یه کلام که نمیگه من چی میخوام من جا اون حرف میزدم آقا اینو بده اون مدل باشه اینجور باشه فرم دیگشو ندارین رنگ دیگشو چطور ؟! تا یه دونه دفتر طراحی پومر ما از اونجاخریدیم رفتیم سار میخواد مقوا بخره اما نمیدونه چی میخواد اونجا هم جاش تنگه ۴تا آدم به زور باید وایستن مقواها رو به زور از تو قفسه ها من پیدا کردم دادم آقاهه بپیچه خوب حالا باز که این نمیگه چی میخواد فقط طبق لیستی که از قبل به من   گفته بود من جا اون انتخاب میکردم و ... بگم من چقدر دیروز از دسته این طرف حرص خوردم خدا میدونه ...فقط بد نیست یه کم آدم تیز باشه فرز ( فرظ -فرض  ) باشه  بابا بعدا تو زنگیت مشکل پیدا میکنی پدر جان آخه یکم هوش و حواستو جمع کن یکم زرنگ باش به خدا من نمی گم که من زرنگما نه ولی خب هرچیم از این بهترم

عرضم به حضورتون بابا آخه این بچه های ما فکر میکنن هنوز دانش آموزن فکر میکنن یه روز نیان دانشگاه از انظبات نداشتشون کم میشه! میگم که آقا جون وقتی بچه های شهرستانی نمیان شماهاهم دیگه نیاید سر کلاس مسخرست به خدا ... گفتن نه  یه غیبتم یه غیبتم بعدا به کارمون میاد !!! هی من گفتم نیاین این خنگا باز اومدن ... ماهم اون روز رفتیم که فیشا بانکی رو بدیم اون یکی رو بگیریم  که البته اون یکی حاضر نبود ... به قصد کلاس نرفتیم دیدم اینا مثل بوق نشستم اونجا آخرش اومدن گفتن یباید برین کلاساتون تشکیل نمیشه این هفته همچین به ریششون خندیدیم  گفتم که دیدین هی بهتون گفتن نیاید این همه راه گوش نکردین حالا ضایع شدین ؟  امروز این مینای خنگ زنگ زده میگه زنگ زدم دانشگاه گفتن اگه دانشجو ها بیان کلاس تشکیل میشه  میگم دختر جان نمیخواد بریم هیچ کی نمیاد میگه نه بریم آخرش گفتم باشه به نیست اون یکی فیشه میریم اگه تشکیل شد می مونین نشدم بالاخره ما کارمونو انجام دادیم دیگه خدا من از دست این بچه مدرسه ای ها ننجات بده آخه

این همسایه رو به رو ایمون فوت کرده البته من نمیشناسمش ولی مامان گفت بنده خدا وایستاده بوده بره اونور خیابون یه هو یه اتوبوس از روش رد میشه ! وای انقدر دلم سوخت سوختتتتتت که حد ندارهبنده خدا .. نمیدونین خونشون چه خبره الانم کوچه پر شده آدم قل قله اصلا راه نیست بری بیرون

وای چقدر حرف زدم ببخشید

خب دیگه نمیدونم چی بگم  روز خوبی داشته باشید  دوباره فردا برم میگردم با یه آپ جدید

فعلا

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 11:18 توسط نهال |

 

 

سلام

حالتون خوبه ؟

چه کارا میکنید ؟

مرسی منم بدک نیستم نفسی به سختی و میاد و به سختی هم میره !! اوضاع احوالمون هم ای بدک نیست به لطف شما ... اون چهار شنبه رفتم انتخاب واحد آخ خدا میدونه چه خبره یه برنامه فوق العاده پیچیده و گریه آور  ولی خب چه کنیم دیگه مجبوریم می سوزیم و می سازیم امیدوارم این ترم هم مثل ترم های پیش به خوبی و خوشی تموم شه

من اصولا گوشی سالی به بار زنگ میخوره البته حالت های عادی وقتای امتحان که دلم میخواد گوشی رو خاموش کنم ! حالا بگذریم یه چند وقتی هست  گوشی من ۵ دقیقه یه بارد حال زنگ خورده و ... تلفن های مشکوک به من زده میشه و چه میدونم تقاضای دوستی و این حرفا و ... یکی هم تازه اس ام اس زد که خیییییییییییلی دوست دارم منم خب گفتم مرسی که دوستم داری ولی اول بگو ببینم کی هستی مادر جان ؟ پرو پرو زنگ زد و خیلی ریلکس سلام خانومم خوبی عزیزم ؟ و این حرفا بعد دید من یخ تر از این حرفا قطع کرد ! عجیبه از سراسر ایران تماس هم میگرن والا من اگر بدونم اینا کی هستن کمی خوشحال می شم !  شما بگین من چه کنم آخه عصاب و روان نمونده برام از دست مزاحمین گرامی شک ام هم به شونصد نفر میبره برای همین به راحتی نمی تونم خط عوض کنم... !

الان من و نینا خانوم تنها هستیم مامان و بابا هم رفته فاتحه یکی از اقوام وای که چقدر دلم سوخت جیگرم کباب شد وقتی صبی زنگ زدن و گفتن که فلانی مرده !!! آخه به خدا سنی نداشت ۲۹ سالش بود با یه بچه ی کوچولو  خدا یه صبر عظیمی به خانومش و خانوادش بده ...

نینا جونم دیگه فردا میره و من تهنا میمونم  هرچی خواستم دفترچه علمی کاربردی رو بگیرم و این رشته ی مورده علاقمو برم و بعدم با  نینا برم تهران نشد که نشد دیدم من تا اینجا که برای گرافیک اومدم حیفه ولش کنم و برم از طرفی هم دیدم مامان اینا تنها میمونم و حسابی دلم سوخت  حالا میگید من چی کنم ؟

میخوام از این به بعد همون نهال پر انرژی و شاد و شنگول قبل بشم و سعی کنم تموم خاطرات مزخرفی که یه مدت تو ذهن نقش بسته بود رو حذف کنم میدونم که نمیشه ولی سعیمو میکنم که بشه ،خدا جون یکمی کمکم کن لطفا

 دیگه که قالبم سفیده سادت فقط یه عکسی بالاشه نمی دونم چرا برای یه تعداد باز نمیشه  اون روز یه هو تصمیم گرفتم که قالب عوض کنم  و اینجور حرفا

دل و جیگرم ریخت بیرون از دست این فیلم های ماه رمضون این چیه آخه داداشی اینا که همش میزنن سر و کله هم دیگه سر ارث و میراث اون یکی شبکه ۳ که خیلی بیمزست آصلا دلم نمیخواد یه دیقیقه نگاش کنم اون روز حسرتم که افسانه خانوم همش در رویا به سر میبرن خب ما که عادت کردیم میدونیم ته فیلم هم چه خبره دیگه

این بلاگفا چشه دیگه کفرمو در آورده اه اه

خب برم پیش مامان اینا یکمی ( غلط املایی چیزی داشت ببخشید )

شب خوبی داشته باشید

بای

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 21:32 توسط نهال |