تبليغاتX
نـــــهال
 

 

همین الان دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار وااااای دارم میترکم از خستگی دوشنبه  و سشنبه بدترین ساعت های کلاسی رو داریم ۸ صبح تا ۷ عصر ، همه درسای خسته کننده و سنگین ... دوشنبه ها همش در حال ماشین سواری تشریف داریم از دانشگاه به باشگاه از باشگاه به دانشگاه کاشکی حداقل نزدیک بود آدم انقدر خسته نمی شد ...  از این خیابون به اون خیابون بعده  باشگاه کلاس تنظیم خانواده داریم فکر کن خسته ای اصلا جون نداری کلی هم گرسنته ولی اصلا وقت این که چیزی بخری و بخوری رو نداری بعد هم بری بشینی سر کلاس با یه استاد  فوق العاده لوس و فیس فیسو !  نفس آدم رو میگیره بینیش رو هم عمل کرده و به سلامتی به قول خودمون تو دماغی  صحبت میکنن نفسشونم دقیقه ای یک باربند میاد !  فکر کن دیگه دوساعت نشستن سر کلاس این خانوم چطور باشه  بعد کلاس هم که عملا جنازه  به زور بچه ها میام بیرون  خلاصه  تو اون بارون هوای تاریک میری سان اپتیک تا فیلمی که دادی رو چاپ کنن برات رو بگیری میگن که چون فیلم سیاه و سفید هست چاپش طول می کشه و تا فلان ساعت  !میگم خانوم من حلقه فیلم رو دیروز ساعت ۴ دادم خدمتتون فکر کنم تا الان باید حاضر شده باشه ولی کیه که گوش بده ... از لجت دوباره تو اون بارون یه خیابونو پیاده میری ...  میای خونه کارای فردا رو باید انجام بدی درس هندسه نقوش ! کلی وقت میخواد یه فکر آزاد و یه خیال راحت ! استاد لطف میکنن در حقت یه عالمه کار های سخت میدن خدممتون و .... با خستگی تمام فکری درب و داغون مشغول کار میشی... کلی ظرافت باید به خرج بدی یه خط اینوری نشه پرنگ نشه کثیف نشه !! تو عالم خواب و بیداری و رویا ! هی کارارو اجرامیکنی آخرین کار که سخترین هم هست رو  یه نگا میندازی میبینی که وایی خدا جون یه خط رو فقط جا به جا رسم کردم و همین کافیه برای اینکه دوباره این کارو اجرا کنی ! الان اصلا حوصله ی اجرای مجدد ندارم چشمام انقدر می سوزه که حد نداره شدیدا هم خوابم میاد ... هیچ کدوم از وسایلام رو  هم جمع نکردم  نگاتیو هم ندارم فردا ببرم سر کلاس ! میگید چیکنم سرمو بکوبم دیوار رو به رو ؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 23:2 توسط نهال |

 

 

یه چند روزی بود همش حس میکردم هک شدم یعنی کام به کل هک شده ... میدونم هک شدنه خود سیستم کار هر کسی نیست ولی ... خلاصه اون شب من بعد از قرنی گفتم یه سر بزنم به اون آی دی قدیمیه که اولین آی دیم هم بود .. دیگه رفتم و یه ساعتی باهاش آن بودم  با دوستای قدیم چت میکردم که یه هو صفحه پی ام باز شد نمیشناختمش منم  فقط جواب سلامشو دادم و همین دیگه این طرف آخرش گفتش فقط یه بار دیگه با من اینطور بر خورد کنی هکت میکنم  منم توجه نکردم و گفتم برو بابا بیخود حرف نزن قطع کردم اومدم چون حوصله سر و کله زدن با اینجور آدمیزادا رو ندارم .. ولی نمیدونم بی دلیل چرا یه ترسی گرفته بودم هرچند میدونستم اصلا نمیتونه کاری کنه ولی شب تاصبح خوابم  نبرد .. همش فکر میکردم کامو هک کرده نگران عکسای شخصی  بود که تو کام داشتم خلاصه تا صبح هی یه ریز تو دل خودم فحش فرستادم آخه مگه بیکار بودی رفتی که الان اینجوری دلشوره داشته باشی .. صبح زود بیدار شدم عکسا رو رایت کردم تو سی دی و هرچی عکس مهم داشتم  رو پاک کردم این حرفا خلاصه که یه دو سه شبی هی توهم داشتم که هک شدم  و هیچ نمیومدم سمت کام مگر دیگه خیلی ضروری بود ... ( میبینی تر خدا چقدر تو این مورد ترسو ام ؟ ) هرچند الان همش فکر میکنم هک شدم  ( حساس شدم بی خودی ) حالا هی دوستان میگن بابا جان تو مگر ازش فایلی گرفتی میگم نه میگه اینجور کردی اونجور کردی میگم نه ... میگن پس چی میگی هی ؟! میگم هیچ چی دست خودم نیست این حس زشت بر طرف نمیشه ... شما بگین چی کنم ؟؟ تازشم چی آی دی اولم رو مجبور شدم به کل حذف کنم

این یکی دو روز پیش همش به مهمونی بازی گذشت دایی جان اینا اومده بودن و حسابی سرمون شلوغ  نینا جونم هم که اومده بود هی باهام میرفتیم بیرون این حرفا  دیگه  نشد به کارا برسم الان دارم به صورت فشرده هی اتود میزنم بعد اجرا بعد ...   کلی هم عکس باید بگیرم ولی .... دیشبم که خونه خاله جان اینا بودیم کارای هندسه نقوش رو با خودم برده بودم اونجا با قند عسل انجامشون دادم فقط مونده اجرا ... یه دوساعتی هم میشه که نینا جون رفت سر درس و زندگی خودش  من نینا میخواممم آها ۵شنبه هم با بابا رفتیم مدرسه و یه خورده بابا با اون خانوم کهایی حرف زد و اینا جالب اینه که کهایی میزنه زیرش میگه من کی با شما بد برخورد کردم ؟؟؟  خلاصه که خبری بود منم تموم پرونده و این چیزا رو ازشون گرفتم و اومدم خونه

خب برم که مامانی اینام تهنان

روز خوبی داشته باشید

فعلا بایی

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 12:16 توسط نهال |