<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نـــــهال</title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 21 Nov 2008 07:44:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=6&gt;خداحافظ&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Nov 2008 07:44:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahaale-sabz&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>nahaale-sabz</dc:creator>
<guid>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خستگی </title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین الان دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار وااااای دارم میترکم از خستگی&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; دوشنبه  و سشنبه بدترین ساعت های کلاسی رو داریم ۸ صبح تا ۷ عصر ، همه درسای خسته کننده و سنگین ... دوشنبه ها همش در حال ماشین سواری تشریف داریم از دانشگاه به باشگاه از باشگاه به دانشگاه کاشکی حداقل نزدیک بود آدم انقدر خسته نمی شد ...  از این خیابون به اون خیابون&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; بعده  باشگاه کلاس تنظیم خانواده داریم فکر کن خسته ای اصلا جون نداری کلی هم گرسنته ولی اصلا وقت این که چیزی بخری و بخوری رو نداری بعد هم بری بشینی سر کلاس با یه استاد  فوق العاده لوس و فیس فیسو !  نفس آدم رو میگیره بینیش رو هم عمل کرده و به سلامتی به قول خودمون تو دماغی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; صحبت میکنن نفسشونم دقیقه ای یک باربند میاد !  فکر کن دیگه دوساعت نشستن سر کلاس این خانوم چطور باشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt; بعد کلاس هم که عملا جنازه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; به زور بچه ها میام بیرون &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; خلاصه  تو اون بارون هوای تاریک میری سان اپتیک تا فیلمی که دادی رو چاپ کنن برات رو بگیری میگن که چون فیلم سیاه و سفید هست چاپش طول می کشه و تا فلان ساعت  !میگم خانوم من حلقه فیلم رو دیروز ساعت ۴ دادم خدمتتون فکر کنم تا الان باید حاضر شده باشه ولی کیه که گوش بده ... از لجت دوباره تو اون بارون یه خیابونو پیاده میری ...  میای خونه کارای فردا رو باید انجام بدی درس هندسه نقوش ! کلی وقت میخواد یه فکر آزاد و یه خیال راحت ! استاد لطف میکنن در حقت یه عالمه کار های سخت میدن خدممتون و .... با خستگی تمام فکری درب و داغون مشغول کار میشی... کلی ظرافت باید به خرج بدی یه خط اینوری نشه پرنگ نشه کثیف نشه !! تو عالم خواب و بیداری و رویا ! هی کارارو اجرامیکنی آخرین کار که سخترین هم هست رو  یه نگا میندازی میبینی که وایی خدا جون یه خط رو فقط جا به جا رسم کردم و همین کافیه برای اینکه دوباره این کارو اجرا کنی ! الان اصلا حوصله ی اجرای مجدد ندارم چشمام انقدر می سوزه که حد نداره شدیدا هم خوابم میاد ... هیچ کدوم از وسایلام رو  هم جمع نکردم  نگاتیو هم ندارم فردا ببرم سر کلاس ! میگید چیکنم سرمو بکوبم دیوار رو به رو ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Nov 2008 19:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahaale-sabz&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>nahaale-sabz</dc:creator>
<guid>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هک</title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه چند روزی بود همش حس میکردم هک شدم یعنی کام به کل هک شده ... میدونم هک شدنه خود سیستم کار هر کسی نیست ولی ... خلاصه اون شب من بعد از قرنی گفتم یه سر بزنم به اون آی دی قدیمیه که اولین آی دیم هم بود .. دیگه رفتم و یه ساعتی باهاش آن بودم  با دوستای قدیم چت میکردم که یه هو صفحه پی ام باز شد نمیشناختمش منم  فقط جواب سلامشو دادم و همین دیگه این طرف آخرش گفتش فقط یه بار دیگه با من اینطور بر خورد کنی هکت میکنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; منم توجه نکردم و گفتم برو بابا بیخود حرف نزن قطع کردم اومدم چون حوصله سر و کله زدن با اینجور آدمیزادا رو ندارم .. ولی نمیدونم بی دلیل چرا یه ترسی گرفته بودم هرچند میدونستم اصلا نمیتونه کاری کنه ولی شب تاصبح خوابم  نبرد .. همش فکر میکردم کامو هک کرده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;نگران عکسای شخصی  بود که تو کام داشتم خلاصه تا صبح هی یه ریز تو دل خودم فحش فرستادم آخه مگه بیکار بودی رفتی که الان اینجوری دلشوره داشته باشی .. صبح زود بیدار شدم عکسا رو رایت کردم تو سی دی و هرچی عکس مهم داشتم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; رو پاک کردم این حرفا خلاصه که یه دو سه شبی هی توهم داشتم که هک شدم  و هیچ نمیومدم سمت کام مگر دیگه خیلی ضروری بود ... ( میبینی تر خدا چقدر تو این مورد ترسو ام ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;) هرچند الان همش فکر میکنم هک شدم  ( حساس شدم بی خودی ) حالا هی دوستان میگن بابا جان تو مگر ازش فایلی گرفتی میگم نه میگه اینجور کردی اونجور کردی میگم نه ... میگن پس چی میگی هی ؟! میگم هیچ چی دست خودم نیست این حس زشت بر طرف نمیشه ... شما بگین چی کنم ؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; تازشم چی آی دی اولم رو مجبور شدم به کل حذف کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این یکی دو روز پیش همش به مهمونی بازی گذشت دایی جان اینا اومده بودن و حسابی سرمون شلوغ  نینا جونم هم که اومده بود هی باهام میرفتیم بیرون این حرفا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; دیگه  نشد به کارا برسم الان دارم به صورت فشرده هی اتود میزنم بعد اجرا بعد ...   کلی هم عکس باید بگیرم ولی .... دیشبم که خونه خاله جان اینا بودیم کارای هندسه نقوش رو با خودم برده بودم اونجا با قند عسل انجامشون دادم فقط مونده اجرا ... یه دوساعتی هم میشه که نینا جون رفت سر درس و زندگی خودش &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt; من نینا میخواممم آها ۵شنبه هم با بابا رفتیم مدرسه و یه خورده بابا با اون خانوم کهایی حرف زد و اینا جالب اینه که کهایی میزنه زیرش میگه من کی با شما بد برخورد کردم ؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt; خلاصه که خبری بود منم تموم پرونده و این چیزا رو ازشون گرفتم و اومدم خونه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب برم که مامانی اینام تهنان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روز خوبی داشته باشید&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فعلا بایی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 25 Oct 2008 08:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahaale-sabz&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>nahaale-sabz</dc:creator>
<guid>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جذبه - خونه تکونی !</title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ۸۷/۷/۲۵&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله بله قربون اون جذبه خانوم کهایی که منو مینا رو اونجا زمین گیر کرد ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبحی ما زنگ زدیم مدرسه و گفتیم که آیا مدرک کوفتی با ارزش دیپلم ما حاضر است ؟! عرض کردن که بله تشریف فرما بشین تا ما بدیم خدمتتون ... منو مینا هم قدم رنجه کردیم و رفتیم اونجا با چه کلاسی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; گفتیم خب میخوایم بریم مدیر سابقمون و ببینیم یکمی شاد شیم یکمی دلش رو شاد کنیم  خلاصه که کلی ذوق و شوق داشتیم چون قبلا که تماس میگرفیتم با کهایی هی  می گفت خیلی بی معرفتین خوب دیگه رفتین و پشت سرتون رو نگاه هم نکردین و  انقدر ما بد بودیم که دیگه سراغی ازمون نگرفتین و کلی از این حرفا خب ماهم کلی دچار عذاب وجدان شدیم گفتیم بریم دیدار عزیزان &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; خلاصه رفتیم و کلی با مینا خوچحال بودیم که کادر مدرسمون رو میبینیم و این چیزا از در که وارد شدیم اول خانوم مهاجرانی رو دیدیم اونم از چهرش مشخص بود که مثلا خوشحاله بعد رفتیم تو دفتر دیدیم معلمامون اونجان و زیر پامون بلند شدن همشون.. به خدا نیشاشون باز شده بود تا کجا کلی حال و احوالمون رو پرسیدن و اینا  به کهایی که رسیدیم یه اخمی کرد سرمون که حد نداشت به زور جواب سلاممون هم داد بعد گفتیم که اومدیم برا مدرکامون گفت حاضره فلان چیزو با خودتون آوردین ؟ ما هم که اصلا روحمون خبر نداشت که باید همچین چیزی از دانشگاه بگیریمو ببریم گفتیم نه دانشگاهه ! اینو کرد یه بهونه و گفت نمیدم بعد گفت باشه کارت شناسایتون رو بذارید تا بدم ماهم گفتیم باشه تو فقط بده اینارو بده هرچی خواستی میذاریم که خیالت راحت شه ! رفتیم اون یکی اتاق  و خانوم مهاجرانی اومد گفت این فرمارو پر کنین تا بدمشون بهتون .. منم داشتم پر میکردم مشخصات خودم و مینا رو که یه هو کهایی مثل یه ببر زخمی پرید تو اتاق و داد و هوار با چه لحن بدی گفت ننویس خانومممممممممم ننویسسسس من کی به شما ها گفتم کارت شناسایی بذارید تا بدم مدرکاتونو ؟!!!! اصلا قیافشو نگا میکردی وحشت میکردی به خدا انقدر ترسناک شده بود این چشماش که حد نداشت کم مونده بود بزنه بیرون ، ولش میکردی یه کتکی هم به ما میزد اونجا ! منم عصبانی شده بودم از طرز حرف زدنش گفتم خانوم کهایی خب شما اینو میشه راحترم بگید بعدشم اون مدرکه نه درد ما میخوره نه به درد مامان باباهامون فقط انقدر دانشگاه اصرار داره که ما اومدیم و داریم مزاحم شما میشیم !!!! ثانیا شما خودتون گفتیم کارت بذارید تا بدم یه هو پرید گفت من همچین حرفی نزدم بفرمایید بفرمایید بیرون !!!!! .. من یکی که خیلی بهم بر خورد از حرکتش خیلی بد برخورد کرد ما که دیگه محصلش نیستیم که بخواد اینجور داد و هوا و بی احترامی کنه بهمون گفتم باشه میارمش برات از لجمم بلند گفتم مرسی خانوم مهاجرانی خدافظ ! با مینا اومدیم بیرون دوتایی آتیشی عصبانی شدیدا هم  ناراحت بودیم گفتم براش دارم مینا بزار برم خونه ... خلاصه منم دیگه همرو پیاده رفتم تا خونه مامان هم نبود یکمی سرمو به جمع و جور کردن وسایلا گرم کردم تا مامان اومد گفتم مامان نمیدونی چه برخورد بدی داشت باهامون ولم میکردی گوشیم که دستم بود میکوبیدم تو صورتش &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; من داشتم برا مامان تعریف میکردم گفت صبر کن همین الان زنگ میزنم  و ... خلاصه مادر جان زنگ زدن خانوم کهایی رو  کاملا محترمانه شستن و خشک کردن و اتو زدن گذاشتن رو میز ! مامان به خدا از این اخلاق هانداره ها ولی یه جوری شد براش تعریف کردم .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این یه تیکه مال دیروز بود ... حالا امروز&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۸۷/۷/۲۶ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به سلامتی که دیشب ساعت ۳ خوابیدم  و صبح زود بیدار شدیم به اتفاق خانواده صبحانه میل کردیم و آغاز کار ...  از این دستمالا هست می بندند سرشون وقت دوده گیری چهار گوشش رو ره میزنن...  ماهم به همون صورت یه دستمال بستیم سرمون و از در و دیوار و پنجره و باقی اجزای خونه آویزون شدیم و حسابی تمیزشون کردیم البته بگم که این کارا وظایف ما نبود ها ..! قرار بود یه خانومی بیاد برامون تمیز کنه که هی بد قولی کرد امروز فردا کرد که با مامان تصمیم گرفتیم خودمون خونه رو بتکونیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; که  به نحو احسنت این کارو به اتمام رسوندیم البته فقط هال پذیرایی رو اتاقا موند برا فردا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;  بعد ناهار رو خوردیم  و خوابیدیم و به زور مامان و بابا جان بیدار شدیم .. بعد از دقایقی پدر جان تصمیم گرفتن که کتاب خونه مبارک رو مرتب کنن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; که خدا میدونه اون کتابخونهه چقدر وقت می بره آدمیزاد از زندگی سیر میشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; بعد از ساعت های فراوان کار اونجا به اتمام رسید که اومدیم آف چک کردیم دیدیم طراحی لوگو برا فلان شرکت خواستن منم که فداکار نشستم طراحی کردم و بحمدالله که پسندیدن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt; بعد از اون هم شام رو میل کردیم کمی کتاب مطالعه نمودیم و بعد هم کمکی اس ام اس بازی با نینا خانوم جان البته با گوشی بابا و مامان &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; من خرجم میزنه بالا نمیتونم جوابگو باشم شرمنده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; تا همین الان هم اندکی به فکر درس نبودم !!!  منم که نباید ۳۰۰ تا اتود تحویل استادم بدم !!!!!! اون آقا پیشی اس که باید اتود تحویل بده نه من &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن : امممم خب تولدت مبارک !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt; نمیتونم زیاد موشکافی کنم ولی این چهارمین سالیه که تولدت رو تبریک میگم ! ( آی آی فکر بد نکنی ها &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب برم بسه زیادی حرف زدم ببخشید ...  البته یه پست دیگه با موضوع &quot;  دخالت  &quot;  !! در پیش دارم براتون &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; width=18&gt;که فکر کنم خیلی باید دی وی دیش کنم که سرسام نگیرید و صفحه رو نبندین از دستم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برم زود بخوابم که فردا صبح کله ی سحر مادر جان قراره بیدارمون کنه بریم حمالی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; خدا به داد برسه اتاق من به اندازه یه هفته وقت میبره تمیز کردنش&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب خوش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بای &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اضافه شد  ساعت  ۱۲:۵۲ دقیقه ی ظهر روز شنبه  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;  : همین الان کار های خونه تموم شد قسمت دوم کار فوق العاده درد ناک و سخت بود اشکمان با مامان درومد دیگه ... راستی داشتم پست رو میخوندم دیدم چقدر غلط املایی داره ببخشید دیگه شما &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Oct 2008 18:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahaale-sabz&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>nahaale-sabz</dc:creator>
<guid>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مزاحم</title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای خدا مارو از دست این مزاحمین نا محترم ! نجات بده ای خداا اینارو به زمین گرم بنشون ! میشه ؟! آی بدم میاد از اینا که پی ام میدن و خودشونو معرفی نمیکنن بعد میگن که من تورو کامل میشناسم اما تو منو نمیشناسی سر شب آن شده بودم دیدم یکی اد کرد منم اوصولا زودی قبول نمیکنم ته و توه همه چی رو باید در بیارم تا اد کنمش ... خلاصه پی ام دادم شما ؟ حرفاشو میذارم یکمی بخندین شما هم ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من : u ?&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- يه دوست اشنا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- که تو منو نميشناسي&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- ولي من تورو ميشناسم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: khob moarefi kon beshnasim &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-نهال خيلي دوست دارم ولي حس حسادت بهت دارم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; ( البته اون اسم خودمو میگفت !)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: man aadat kardam be in harfa to net &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: toam rosh !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-نه من جدي جدي گفتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: ؟! halaa bego bebinam ki hasti ke mano doos dari &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;-دلم تورو دوست نداره ولي منطقم تورو دوست داره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من: ؟؟؟ khob migi chi konam ba manteghet &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- .... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منم ایگنور کردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ( این شکلا رو  بعد متنا من خودم گذاشتم ها &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باقیشو دیگه بی خیال خیلی آدمیزاد  بی تربیتی بود خلاصه .. خب پدر جان !عزیزم !  جانم! این کارا چه معنی میده ؟! امشب دست رو نشه فردا شب که من میفهمم کی هستی البته  من به دو نفر که بیشتر شک ندارم یکی اونیه که جز دوستای نتیم نیست که اگه واقعا اونه ایشالا خدا حسابشو برسه و چنان بلایی به سرش بیارم که ... حسابی آتیش بگیره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;( ببخشید که بی تریبت شدم ) و دومی هم از بچه های نته که باز اگه  اونه خدا ایشالا شفا بدش و به راه راست هدایتش کنه جز این نمیتونم چیزی بگم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز داشتیم از دانشگاه بر میگشتیم البته دو ساعتی بیکار بودیم باید میرفتیم خونه بعد میرفتیم باشگاه برا تربیت بدنی بعد دوباره بر میگشتیم دانشگاه ... دانشگاه ما هم  دوره یعنی نمیشه راحت رفت و آماد کرد برا این تصمیم گرفتیم بریم بیرون ناهار بخوریم بعدم بریم خوابگاه پیش بچه ها که نزدیک تقریبا مسیرمون بود  .. خلاصه تاما برسیم رستوران و ناهار رو براامون حاضر  کنه و این چیزا طول کشید و نیم ساعت بیشتر وقت نداشتیم که بریم باشگاه .. یه تیکرو باید پیاده میرفیتم ۵تایی راه افتادیمو ...دیدم یه پرایدی دنبالمون اومد ها البته بگم که دو نفرشون با ما تو رستورانه بودن تا ما پولو حساب کردیم اونا هم گوله کردن اومدن پشت سر ما ، ما گذاشتیم بر حسب اتفاق !!! ولی دیدم نه اینا دارن هی دنبال ما میان دقیقه ای یه بارم یه چیزی میگن ما که جواب نمی دادیم نگاه هم نمیکردیم خدایی تیپی هم اون موقع نداشتیم که بخواد توجه کسی رو جلب کنه با اون قیافه های خسته و کوفته &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; دیگه گفتم بچه ها بیاید وایسیم کنار این طلا فروشیه شاید شرشون بکنه یه نگاه کردم دیدم کسی نیست گفتیم خوبه رفتن ! تا خواستیم دوباره برگردیم دیدم دوتاشون جلو ما ظاهر شدن ندیدم ماشین رو  کجا پارک کرده بودن ، اومده میگه عزیزم ما پیاده شدیم که جا شما هم بشه باما بیاین ! ما هم هیچ چی نگفتیم زودی از همون جا یه دربست گرفتیم تا باشگاه وای ایناهم دنبال ما اومدن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;به راننده گفتم آقا یکم کوچه پس کوچه برو اینا راه گم کنن کشتن مارو آخه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; خلاصه که آخرش مارو گم کردن ولی پدرمونو در آوردن آدمیزاد انقدر بیکار ؟ انقدر مریض ؟ انقدر دیوانه ؟ آخه تا چه حد ؟!! اصلا این کارا چه معنی میده ؟؟ ای خدا ذلیلتون کنه که انقدر بیشعورین &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ( مدل مادربزرگی بود فحشم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) آخه یه نگاه میکردی بهشون میگفتی چه پسرای با شخصیتی اصلا بهشون نمیخورد که بیکار و ویلون خیابونا باشن ..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه چی یه مزاحم تلفنی داشتم هی به من میگه سحر خانوم سحر جون سحر جان سحر خانومم عشقم ....  معلومه که مزحمه و شماره منو کسی داده بهش هی تقاضای دوستی میده هی میگه به خدا قصد مزاحمت نداره به جون بابام به جون مامانم و ...  منم خیلی زود حرصی میشم یه بار که زنگ زد گوشی رو دادم دست آقای برادر حالشو گرفت حسابی ، دلم بسی خنک شد دیگه نه زنگ می زنه نه اس ام اس ای خدا باعث و بانیشو بچسبونه به زمین داغ ( بگو الهی آمین &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب بسه چقدر حرف زدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ببخشید ها &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مراقب خودتون باشید و یه دعایی به جون این مزاحم ها تا شاید حالشون خوب بشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب خوش&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بای&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 20:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahaale-sabz&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>nahaale-sabz</dc:creator>
<guid>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالتون چطوره خوبین ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرسی یه دو روز بود نتم قطع بود به دلیل پول پرداخت نکردگی &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; باور کن تنبلیم میگرفت برم بانک تو صف بمونم آخرشم خودم نرفتم دادم دوست بابا پرداخت کرد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا کلاس دارم حوشله هم ندرم اشلا ( نمیدونم  این چه چیزه  شیکیه جدیدایاد گرفتم ) خلاشه که فردا از کله صبح باید دانشگاه تا نصفه شب اصلا هم درسای فردا و پس فردامونو دوست ندارم اصلا یه حسه خیلی خیلی بدی دارم نسبت بهشون اه اه خدایا این ترم هم به خیر بگذرون ( الهی آمین ) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفته بودم با مامان عصری بیرون  این بچه مدرسه ای هارو که میدیدم دلم خواست یه کوچولو بر گردم به دوران مدرسه دلم برا سال دوم دبیرستانمون تنگ شدش  یهو نمیدونم چرا ...بعدم که رفیتم  مانتو تهران دیدم ااااااااا خانوم محمودیم اینجاست دیگه کلی سلام و احوال پرسی و این حرفا  .... حسابی بردم تو دوران مدرسه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهدم که خبری نیست که بگم ، آخه فقط هی دلم میخواد آپ کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; شما به بزگواری خودتون ببخشیدش بچرو &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt; داشتم کتاب های حسین پناهی رو میخوندم  از اینکه آخر پست می ذارمش خیلی خوشم اومد ... اون موقع ها که بلاگ نویسی میکردم آخر  هر آپم یه شعرشو میذاشتم واقعا که شعرای قشنگی داره &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چه مهمانان بی دردسری هستن مردگان !&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;نه به دستی ظرفی را چرک میکنند &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;و نه به حرفی دلی را آلوده !&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب من برم که مامانی اینا تنهام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب خوب داشته باشین &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بای&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 15:40:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahaale-sabz&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>nahaale-sabz</dc:creator>
<guid>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخ بشکنه دست مردی که بلند بشه روی صورت زنش... آخه به چه حقی ؟ اگه اگر زن آدم بدترین کاری هم که کرده باشه حق نداره کتکش بزنه ...  چند شب پیش  دیر وقتم بود همسایه ی طبقه بالامون هنوز از مهمونی نیومده بودن ،ما همه خوابیده بودیم که صدای  درشون اومد که محکم کوبیدن به هم و رفتن تو خونه یه چند دقیقه بعد صدای جیغ و داد زنش بلند شد مثل اینکه دعواشون شده بود و دیگه حسابی  بحثشون کشیده بود بالا و به کتک کاری کشیده بود صداشون میومد پایین خانومش کمک میخواست انقدر دلم به حالش سوخت که حد نداشت مامان اینا هم بیدار شده بود عصابشون خورد شده بود خلاصه که آخرش بابا لباسش رو پوشید و رفت بالا زنگشون رو زد  پسره اومد در رو باز کرد بابا هیچ چی نگفت فقط نگاهش کرد سرشو انداخت پایین و گفت من شرمندم آقای ... بابا هم اومد پایین خدا میدونه اگه بابا نرفته بود بالا چه بلایی به سر زنش می آورد ... بعد اونم دیگه هیچ کدوممون خوابمون نبرد .  آخه این دوتای جوونن تازه عروسی کردن عروس شاید یه دوسالی از من بزرگتر باشه پسره همین خیلی لطف کنه ۴-۲۳  سالش باشه ... نمی دونم  آخه مگه عهد بوقه که مردا زناشون رو میزنن .. اگر اون وسط کتک کاری ناگهانی سرش خورد یه جا  و یه اتفاق بدتر افتاد چطور میخواد پاسخگو باشه ... واقعا شاخ در میارم تو این دوره این طور چیزا ببینم ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب ببخشید نمیخواستم اینطور شورع شه ولی خب شد دیگه شما ببخشید&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عرضم به حضورتون که کلاسام از فردا شروع میشه و باید بگم که این ترم شدیدا تنبل شدم و اصلا حس ندارم بشینم سر کلاس ، درسای فوق العاده بدی این ترم بهمون دادن که ذره ای از هیچ کدومشون خوشم نمیاد ... از ترم پاییزی هم متنفرم اصلا یه جوریه یه حال و هوای بدی داره دلم میگیره تو دانشگاه. پارسال این موقع ها دیگه به زور تحمل میکردم خدا خدا میکردم زودی پاییز تموم شه و  یه نفسی بکشم ... نمیگم پاییز فصل بدیه نه ! اتفاقا فصل خیلی خوشگل و با احساسیه برای من ولی نه تو محیط دانشگاه که آدم دلش میخواد بشینه و گریه کنه ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عضو مجله ی سروش کودکان شدم ( اا نخند ببینم )  نه خیرشم اصلانم بچه نشدم فقط برای اینکه معمولا مجلات کودکان پر از تصویر سازیه و خیلی کمک میکنه برای تصویر سازی ...دیروز اولیش رسید دستم کلی بهم چسبید .. بردم به اون دوران بچگیمون ... چه شعرای خوشگلی هم که داشت دلم ضعف رفت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب همین دیگه تموم شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بای&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 12:21:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahaale-sabz&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>nahaale-sabz</dc:creator>
<guid>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>:)</title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سلام سلام&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالتون چطوره ؟ خوبییییییین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عیدتون مبارررررک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آآآآآآآخی مردم از خستگی صبحی با صدا تلفن خاله جان بعد هم با صدای زنگ در خونه از خواب بیدار شدیم که البته همون خاله جان بودن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;اومدن بنده هم ولو شده بودم مثل گربه وسط پذیرایی به علت اینکه اتاق من تو تابستون خیلی گرم بود من میومدم تو پذیرایی میخوابیدم حالا دیگه عادت کردم به اینجا  خلاصه دیدم  خالم ااومدش منم دیگه نشد ادامه بدم به خواب شیرین دیگه بسی تو دلمون به خاله غر غر کردیم که آخه ساعت ۸ مگر میان خونه مردم و بچه ی مردم رو از خواب شیرین بیدار میکنن؟!!!( بچه خواهر تا این حد پر رو آخه ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) دیگه بعد پاشدم پریدم بغل خاله جان و اینا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; حالا همه ی اینارو گفتم که بدونین من ۸ بیدار شدم و از همون ۸ مثل تراکتور هی راه رفتیم و خرید کردیم گاهی دیدن میگن انقدر خرید کردم که دستام جا نداشت والا ماهم از وقتی رفتیم بیرون  برای خریدن وسایل مورد نیاز نینا خونم جون  ُاز این مغازه به اون مغازه هی خریدیم خریدیم طوری که دیگه من نمیتونستم این روسریمو درست کنم  عملا دیگه هیچی سرم نبود ( خب مامانم اینا هم دستشون پر بود دیگه برا همین نشد درستش کنم ) بعد اون ساعت ۱ دیرتر بود  اومدیم ناهارو خوردیم اونا یکمی استراحت کردن ولی من نشد دیگه قسمت نبود دو دقیقه بخوابم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; نشستم پا کام دیدم اوووووووو چه خبره !!! دیگه سر گرم بچه ها شده بودم که مامان گفت نههههههههههال پاشششششو حاضر شو بریم بیرون اادامه خرید!!!! والا اصلا جون نداشتم ولی به خاطر نینا رفتیم و ادامه خریدا انقدر چیز میزای گوگوری خرید من دلم رفت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; هیچ چی دیگه سر راه هم آخرین آش ماه رمضون رو خریدیم و اومدیم خونه و ... دیگه کتاب خوندم تا الان بعد هم داداشی اینا رو نگا کردم بعدم که الان اینجا !&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; خستم پاهام دیگه داره میترکه از بس راه رفتیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از دانشگاه بگم اون روز یه حس تنبلی شدید گرفته بود منو صبح اس ام اس زدم گفتم من نمیام شماها برین ... دیگه رفتم  برا خودم حموم و اتاقمو مرتب کردم کشو های کمدم فوق العاده شلوغ شده بود اونا رو جمع جور کردن بعدم اس ام اس زدم گفتم کلاسا تشکیل شد یا نه ؟ اونا هم گفتن نهههههه مسخره ها !! گفتن من که بهتون گفتم نمیشه بی خودی این همه راه رو کشیدین رفتین  همون بهتر که من نیومدم وگرنه همون جا جیغ داد میکردم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه چی بگم هاااا  عصری یه سر رفتیم هنر ، هنر یه لواز التحریری هست که فوق العاده بزرگ و شیک دو طبقه هست و هرچی که بخوای توش پیدا میکنی من وقتی میرم اونجا هی دلم میخواد چیزای گوگوری بخرم آخ که چقدر عاشق پاکن های رنگ وارنگم ، مدادا دفترا وااااای  خلاصه یه سد برداشتمو هی قدم به قدم که می رفتم جلو هی سبد پر تر می شد دیگه از خودم خجالت کشیدم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; وقتی رفتم صندوق  روم نمی شد وسایلا رو بذارم آقاهه حتما با خودش گفته خرس گنده خجالت نمی کشه فکر  کرده بچه دو سالست &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; خب چی کنم من دوس دارم از این خرت و پرتا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;دیگه وسایلا رو گرفتم و با دلی غمناک اومدم بیرون چون بازم دلم میخواست خرید کنم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین دیگه کلی حرف زدم عجب پست مخسره ایی بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ببخشید دیگه شما به بزرگواری خودتون امشب کلی شاد و شنگول بودم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب خوش فهلا بای &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 20:17:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahaale-sabz&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>nahaale-sabz</dc:creator>
<guid>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وای خدا نیاره اون روزی که با یه آدمی بری بیرون که نمیدونی اصلا هدف بیرون اومدت با این طرف چی بوده ؟؟؟!!  هالا قضیه سر اینه که دیروز من با یه بنده خدایی رفتیم بیرون اون می خواست کتاب و یه سری وسیله بخره خلاصه ما رفتیم یه کتاب فروشی و یه نیم ساعتی تقریبا اونجا بودیم این هی از تو قفسه ها کتاب برمی داشت میذاشت سر جاش دوباره این بغل من هی پر می شد خالی میشد .. عصابم دیگه از دستش ریخته بود بهم هی میگفت این خوبه دو دقیقه بعد میگفت نه این خوب نیست اون خوبه دو دقیقه بعد نه اینا خوب نیست این یکی خوبه خلاصه هی کتاب برداشت گذاشت هی گفت نهال تو  نظرت چیه ؟  میگم بابا جان اینا همشون یکین فرقی نداره که آخه! همشون خوبه یکی رو انتخاب کن بردار بریم خفه کردی منو ، آخرش دوتا کتاب برداشت اومدیم حساب کنیم فروشنده میگه من نمیدونم قیمتاش چنده اینجا مال من نیست ( با یه لحن خیلی بدی ) گفتم خب یه زنگ بزن بپرس  ! دیگه اون زنگ زده دوساعت جا اینکه قیمت بپرسه نشسته  حرفای شخصی خودشو میزنه این طرف هم که همراه من بود باز این وسط دو به شک هی میرفت این کتابارو زیر و رو میکرد هی عصاب من خورد میکرد منم آمپرم رفته بود بالا ... ولم میکردی یه فریادی میکشیدم سرش ! اون فروشنده هم انقدر بی تربیت بود که حد نداشت دلم میخواست یه فصل کتک هم به اون بزنم بابا آخه هرکسی که نباید بشه فروشنده اونم چی فروشنده کتاب که باید یه رفتار خوشی داشته باشه اصلا یه چیزی سرش بشه حتی بلد نبود اسم کتاب رو درست تلفظ کنه برای اون آقاهه ... خلاصه آخرش ما بعد دوساعت اونجا بودن یه دونه کتاب هلک هلک گرفتیم دستمون رفتیم یه جا دیگه هم خرید کنیم ...اونجا هم فوق العاده شلوغ تا حدی که در مغازه رو بسته بودن که دیگه کسی نیاد تو ، منم اونجا دیگه داشتم سکته میکردم از دست این طرف خودشم نمیدونست چی میخواد فقط زیر و رو می کرد بعد چقدر اونجا معطلی هم یه دفتر طراحی پاپکو گرفته دستش بیا بریم حساب کنیم گفتم باشه چه صفی هم بود صندوق آخرش گفت نه بیا بریم شلوغه حوصله ندارم بریم کلاسیک میگم دو دقیقه صبر کن همین جا پولتو بده .. میگه نه بریم ! تو اون همه شلوغی یه عالمه هم آدم تا پایین پله ها وایستاده بودن که بیان داخل ، منو می خواستیم بریم بیرون من رفتم دیدم این نیست قثط صداش میاد نهال نهالل من اینجا گیر کرده رفتم تو اون همه آدم پیداش کردم دستشو گرفته آوردمش  بیرون !(این طرف از من کلی بزرگتره هااا !!!)   دوباره رفتیم کلاسیک اونجا کلی صبر کردیم یه کلام که نمیگه من چی میخوام من جا اون حرف میزدم آقا اینو بده اون مدل باشه اینجور باشه فرم دیگشو ندارین رنگ دیگشو چطور ؟! تا یه دونه دفتر طراحی پومر ما از اونجاخریدیم رفتیم سار میخواد مقوا بخره اما نمیدونه چی میخواد اونجا هم جاش تنگه ۴تا آدم به زور باید وایستن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; مقواها رو به زور از تو قفسه ها من پیدا کردم دادم آقاهه بپیچه خوب حالا باز که این نمیگه چی میخواد فقط طبق لیستی که از قبل به من   گفته بود من جا اون انتخاب میکردم و ... بگم من چقدر دیروز از دسته این طرف حرص خوردم خدا میدونه ...فقط بد نیست یه کم آدم تیز باشه فرز ( فرظ -فرض  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) باشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; بابا بعدا تو زنگیت مشکل پیدا میکنی پدر جان آخه یکم هوش و حواستو جمع کن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/18.gif&quot; width=18&gt;یکم زرنگ باش به خدا من نمی گم که من زرنگما نه ولی خب هرچیم از این بهترم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/22.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عرضم به حضورتون بابا آخه این بچه های ما فکر میکنن هنوز دانش آموزن فکر میکنن یه روز نیان دانشگاه از انظبات نداشتشون کم میشه! میگم که آقا جون وقتی بچه های شهرستانی نمیان شماهاهم دیگه نیاید سر کلاس مسخرست به خدا ... گفتن نه  یه غیبتم یه غیبتم بعدا به کارمون میاد !!! هی من گفتم نیاین این خنگا باز اومدن ... ماهم اون روز رفتیم که فیشا بانکی رو بدیم اون یکی رو بگیریم  که البته اون یکی حاضر نبود ... به قصد کلاس نرفتیم دیدم اینا مثل بوق نشستم اونجا آخرش اومدن گفتن یباید برین کلاساتون تشکیل نمیشه این هفته همچین به ریششون خندیدیم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; گفتم که دیدین هی بهتون گفتن نیاید این همه راه گوش نکردین حالا ضایع شدین ؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; امروز این مینای خنگ زنگ زده میگه زنگ زدم دانشگاه گفتن اگه دانشجو ها بیان کلاس تشکیل میشه  میگم دختر جان نمیخواد بریم هیچ کی نمیاد میگه نه بریم آخرش گفتم باشه به نیست اون یکی فیشه میریم اگه تشکیل شد می مونین نشدم بالاخره ما کارمونو انجام دادیم دیگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; خدا من از دست این بچه مدرسه ای ها ننجات بده آخه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این همسایه رو به رو ایمون فوت کرده البته من نمیشناسمش ولی مامان گفت بنده خدا وایستاده بوده بره اونور خیابون یه هو یه اتوبوس از روش رد میشه ! وای انقدر دلم سوخت سوختتتتتت که حد نداره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;بنده خدا .. نمیدونین خونشون چه خبره الانم کوچه پر شده آدم قل قله اصلا راه نیست بری بیرون &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وای چقدر حرف زدم ببخشید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب دیگه نمیدونم چی بگم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; روز خوبی داشته باشید  دوباره فردا برم میگردم با یه آپ جدید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فعلا &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 07:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahaale-sabz&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>nahaale-sabz</dc:creator>
<guid>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالتون خوبه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه کارا میکنید ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرسی منم بدک نیستم نفسی به سختی و میاد و به سختی هم میره !! اوضاع احوالمون هم ای بدک نیست به لطف شما ... اون چهار شنبه رفتم انتخاب واحد آخ خدا میدونه چه خبره یه برنامه فوق العاده پیچیده و گریه آور &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; ولی خب چه کنیم دیگه مجبوریم می سوزیم و می سازیم امیدوارم این ترم هم مثل ترم های پیش به خوبی و خوشی تموم شه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من اصولا گوشی سالی به بار زنگ میخوره البته حالت های عادی وقتای امتحان که دلم میخواد گوشی رو خاموش کنم ! حالا بگذریم یه چند وقتی هست  گوشی من ۵ دقیقه یه بارد حال زنگ خورده و ... تلفن های مشکوک به من زده میشه و چه میدونم تقاضای دوستی و این حرفا و ... یکی هم تازه اس ام اس زد که خیییییییییییلی دوست دارم منم خب گفتم مرسی که دوستم داری ولی اول بگو ببینم کی هستی مادر جان ؟ پرو پرو زنگ زد و خیلی ریلکس سلام خانومم خوبی عزیزم ؟ و این حرفا بعد دید من یخ تر از این حرفا قطع کرد ! عجیبه از سراسر ایران تماس هم میگرن والا من اگر بدونم اینا کی هستن کمی خوشحال می شم !  شما بگین من چه کنم آخه عصاب و روان نمونده برام از دست مزاحمین گرامی شک ام هم به شونصد نفر میبره برای همین به راحتی نمی تونم خط عوض کنم... !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان من و نینا خانوم تنها هستیم مامان و بابا هم رفته فاتحه یکی از اقوام وای که چقدر دلم سوخت جیگرم کباب شد وقتی صبی زنگ زدن و گفتن که فلانی مرده !!! آخه به خدا سنی نداشت ۲۹ سالش بود با یه بچه ی کوچولو &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; خدا یه صبر عظیمی به خانومش و خانوادش بده ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نینا جونم دیگه فردا میره و من تهنا میمونم  هرچی خواستم دفترچه علمی کاربردی رو بگیرم و این رشته ی مورده علاقمو برم و بعدم با  نینا برم تهران نشد که نشد دیدم من تا اینجا که برای گرافیک اومدم حیفه ولش کنم و برم از طرفی هم دیدم مامان اینا تنها میمونم و حسابی دلم سوخت &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; حالا میگید من چی کنم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میخوام از این به بعد همون نهال پر انرژی و شاد و شنگول قبل بشم و سعی کنم تموم خاطرات مزخرفی که یه مدت تو ذهن نقش بسته بود رو حذف کنم میدونم که نمیشه ولی سعیمو میکنم که بشه ،خدا جون یکمی کمکم کن لطفا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; دیگه که قالبم سفیده سادت فقط یه عکسی بالاشه نمی دونم چرا برای یه تعداد باز نمیشه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt; اون روز یه هو تصمیم گرفتم که قالب عوض کنم  و اینجور حرفا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دل و جیگرم ریخت بیرون از دست این فیلم های ماه رمضون این چیه آخه داداشی اینا که همش میزنن سر و کله هم دیگه سر ارث و میراث اون یکی شبکه ۳ که خیلی بیمزست آصلا دلم نمیخواد یه دیقیقه نگاش کنم اون روز حسرتم که افسانه خانوم همش در رویا به سر میبرن خب ما که عادت کردیم میدونیم ته فیلم هم چه خبره دیگه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این بلاگفا چشه دیگه کفرمو در آورده اه اه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب برم پیش مامان اینا یکمی ( غلط املایی چیزی داشت ببخشید ) &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب خوبی داشته باشید &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بای &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 18:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nahaale-sabz&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>nahaale-sabz</dc:creator>
<guid>http://nahaale-sabz.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
